نگاه امروز
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲

نماد ومعنای متن

نمادها ونشانه ها تنها کد گذارفهم متون نیستند بلکه فراترازآن،خود متون هستند .آیا نماد وسیله ای برای ساختن یا یافتن معناست یا فراترازآن؟ کدام معنا ؟ معنای اولیه یا ثانویه ؟ معنای ظاهر یا معنای پنهان متن ؟ اگرهرمتن ارزشمند وپویا ،دارای لایه های پیدا وپنهان باشد ،که ترجیاُ این گونه است ،آیا نمادها برای معنای پنهان متن هم کارساز است ؟ چگونه؟ سوال بعد . آیا متن دارای یک نماد است یا نمادهای متعدد؟ کدام نماد اصلی است و کدام نماد کمک کننده است وراهگشا ؟آیا یک نماد می تواند روشن کننده ی خطوط کلی یک متن باشد؟ البته . مترسک درمعصوم اول گلشیری به مثابه ی نماد کل است که الباقی قضایا حول محور این نماد میچرخد . داستان های تمثیلی اگر چه از نماداستفاده میکنند اما با نماد فرق دارد ولی درتحلیل نهائی،دربازگشائی معنای متن به همان سمت وسو میرود . درداستان کوتاه"عروسک چینی" گلشیری هم ،عروسک یک نماد کل است .اگرچه،تشخیص نماداصلی بین "راوی" و"عروسک" اندکی مشکل است اما هردو شاید دو نماد هم عرض باشند . گاهی متن در عین تمثیلی بودن ، نمادی هم به این تمثیل در جهت نیل به هدف – معنا ،کمک میکند . به عنوان نمونه ، نمایشنامه "چوب به دستهای ورزیل" دکترساعدی یک متن تمثیلی است اما "گراز"یک نماداست که متن حول این نماد شروع وگسترش مییابد. تمثیل ، جایگزینی"تفنگ چی ها"به جای"گراز"است. درشعرمعروف تمثیلی سعدی، کسی گوسفندی را از چنگ "گرگی " نجات میدهد . بعد شباهنگام " نجات ِدهنده "کارد درگلوی گوسفند میگذارد . روان گوسفند می نالد :"چو از چنگال گرگم در ربودی / چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی". این جا هم"گرگ" نماد است که متن را به سوی معنای واحد سوق می دهد . هما ن طور شعر معروف " زمستان" اخوان ، یک نماد است که تمام حرفها و حدیث ها ،حول محور این نماد می چرخد ومعنای متن همان سردی ،بی پناهی ،شک و یاس ناشی ازفضای کدربعد از کودتای 28 مرداد 32 را القاء می کند . بعضی وقتها ، یک متن ، چندین نماد دارد که تشخیص نماد اصلی از فرعی کمی مشکل است و گاه غیر ممکن . زیرا هر خواننده ای بسته به تجربه و دانش مطالعاتی اش ، این یا آن نماد را انتخاب و معنای متن را با آن نماد یا این نماد می سازد. به زبان دیگر ساختار متن بر پایه ی نماد می سازد .اتفاقاّ این گونه دریافت از متن ، از حسن آن است نه عیب . این ، یعنی،معنای متعدد که هدف غائی نویسنده ی مدرن است . داستان "گلدان " آل احمد یک نماد دارد وآن هم گلدان است که به قول فروغ : "دراضطراب دستان پر /آرامش دستهای خالی نیست " ." پبرمرد ودریا " ی همینگوی چندین نماد دارد . آیا نماد دریاست ؟ طوفان است ؟ ماهی ست ؟ قایق  است؟ پیری ست ؟ . "بوف کور " هم نماد های متعدد دارد . " تنگسیر" یک نماد اصلی دارد که تمام رمان حول محور این نماد شروع وپایان می یابد . " دزد دوچرخه " دسیکا هم یک نماد دارد . گاه نماد ها کم رنگ وپنهان هستند و تشخیص آنها مشکل است . گاه نماد ها درعین پر رنگی در پایان متن آن چنان کم رنگ میشوند تا جا برای نماد دیگری بازکنند . این نماد ها هرگز ازلی و ثابت درطول متن نیستند . دیگر گاه ، نویسنده ای نمادی را برجسته تا نماد اصلی را پنهان کند . خواننده ی فرهیخته با خوانش عمیق متن ،دست نویسنده را می خواند و خود معنای متن را میسازد. گاه این مهم اتفاقی و ناشی از ضمیر نا خودآگاه مولف شکل می گیرد ." ماهی و جفتش" ازابراهیم گلستان ، "جفت " نماد اصلی است . اکواریم هم یک نماد است . شیشه وآینه ی تشکیل دهنده ی اکواریم هم یک نماد است . تنهائی مرد و تجلی تصویر ماهی به عنوان "جفت "هم یک نماد است . کودک هم یک نماد است . اما "جفت " نمادی است که معنای متن را می سازد . درشعر معروف نیما "خانه ام ابری ست"، ابر یک نماد است . "درانتظارگودو" ی بکت ، چشمی که در طول نمایش در صحنه حضوردارد یک نماد است . همین طور"کرگدن " اوژن یونسکو . یا "پریا"ی شاملو ...اگر این پیش فرض را باور داشته باشیم که زبان ادبیات وهنر یک زبان تداعی کننده است و یا به عبارت دیگر ادبیات وهنر به زبان "خیال" سخن میگوید ، این نماد ها شکل ملموس تر و قابل حس تری به خود میگیرد .نمادها به خواننده فرصت می دهند تا با فاصله گیری ازمتن وگاه ویران سازی آن ، بسوی ساختن معنای واحد یا متکثرپیش رود . آیا متن می تواند فاقد نماد باشد ؟ قابل بحث است . هم می تواند هم نه . همین طور که یک متن زیبا ، ماندگار می تواند عناصر تشکیل دهنده ی متن را نداشته باشد ، متن هم می تواند قاقد نماد باشد به شرطی چیزی جایگزین و یا به قول اهالی کامپیوتر شبیه سازی کند . مخصوصا متون ضد ارسطوئی وکولاژگونه وتکه دوزی شده . اما موفقیت این گونه متون سخت و هم راه با خطر است .              

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:26 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

روح زمان درهنر

شعروادبیات داستانی درهردوره وعصری مهرونشان همان دوره را دارد . نیاز به دانش و تئوری های ادبی هم نیست.  کافیست بامختصری آشنائی به تاریخ ،آداب،رسوم،عرف وسنت،پوشاک،ابزارارتباطی ازقبیل تلگراف ،تلکس،فکس  ،کامپیوتر،موبایل...نوع ومدل ماشین،ابزارکشاورزی،اشیاء...میزتحریر، نوع خودنویس یا قلم ، تعذیه ، نوشیدنی، نوع روابط انسانی ،عشقها و وصف ها، فضا ومکان ، وازهمه مهم تر نگاه ولحن وزبان وشیوه ی روایت، زمان آفرینش اثر را مشخص کرد . به اعتباری، تفاوت شعرها وداستان های دهه ی بیست تا سی شمسی با شعرها وداستان های دهه چهل تا پنجاه کاملا مشخص است . به همین صورت کارهای قبل از شهریور بیست با بعد ازآنهم متفاوت است و قابل تفکیک . همین تفاوت هم،درآثار قبل ازانقلاب با بعد ازانقلاب، واضع و آشکاراست .همین طوراین تفاوت ها بین دهه شصت وهفتاد با هشتاد شمسی تا امروزهم قابل پیگیری است . تفاوت رمان "چشمهایش" با رمان "همسایه ها"ازنظر فضا ، مکان ، زمان و دایره ی واژگان کاملا متفاوت است . تفاوت زمان درداستان های کوتاه هدایت وعلوی با گلستان و آل احمدهم بارزاست . یا این دو، با جمال میر صادقی و بهرام صادقی . گلشیری قبل ازانقلاب و بعدازانقلاب تفاوت زیادی دارد.دراین آثار روح زمان جاری ست وقابل جا شدن از زمان آفرینش آن نیست."بوف کور"هدایت محصول زمان خود است ."سنگ صبور" چوبک نیز مهر ونشان زمان خود را دارد . آثار دولت آبادی نیزهمین طور .این محدود به آفرینش خودمان نیست . همین زمان درآثارنویسندگاه روس، امریکا،فرانسه وایتالیا...نیز قابل رد گیری وتشخص است .البته بعضی آثار مثل "تنگسیر" ،"شازده احتجاب"... تاریخمند زمان گذشته ی خود اند . مثل بعضی از کارهای امبرتو اکو . امروز اگر کسی بخواهد " شوهرآهوخانم" را بنویسد قطعا جور دیگری خواهد نوشت . همین طور" ترس ولرز" ساعدی  و حتی"زمین سوخته " ی محمود را . آیا بی زمانی در آفرینش مفهوم دارد ؟ "هملت " یکی از شاهکارهای ادبیات نمایشی است. چند اجرا و فیلم متفاوت در زمان های مختلف،از آن دیده ایم ؟ "دون کیشوت " بارها باز سازی،اقتبا س و با نام های متعدد به فیلم وبه صورت نمایشنامه اجرا شده است. ادبیات وهنر یک جریان ایستا نیست . آیا گذشت زمان  به معنای کهنگی اثر است ؟ هرگز . وقتی روح زمان و جاذبه وجادوی کلام ،استحکام متن ولذت خواننده ،زبان زنده وپویا همراه باشد چرا کهنگی ؟ آثاری مثل"هملت" ،"شاهنامه" ، "خشم وهیاهو"،" برادران کارامازوف" ،"بوف کور"،"جای خالی سلوچ"، "شازده احتجاب"...دارای تفسیر، تاویل مختلف و نقد روانشناسی ، جامعه شناختی ، پدیدار شناسی و ...هستند و هرگز از ارزش آنها کاسته نخواهد شد وبعد از گذشت زمان به عنوان آثار کلاسیک مانده گارهستند و خواهند بود وجزء میراث بشری هستند .اماهمه این آثار،ناگزیر،مهرونشان ِتاریخمند زمانهِ خود را دارند.درحقیقت بازتاب تخیل فرهیخته ی روزگار خود وخالق جهان ویژه ی خویش هستند .خیلی وقت ها کاراکترها ،شخصیت ها را میتوان دراثری جدید بازآفرینی و باز تولید کرد .مثل کاری که جویس در"اولیس" با " ُادیسه" هومرانجام داد . جویس ضد قهرمان خود را در برابر قهرمان حماسی عصرهومر قرار میدهد. هیج اثر ارزشمند هنری درخلا بوجود نمیآید . آفرینش، هراثرهنری، در حقیقت متضمن تخیلی ست . جزء تخیل بشری، واقعیتی درادبیات وهنر وجود ندارد . این تخیل نیز جهانی را میسازد که با جهان واقعی در تعارض و تضاد است .دراین جهان تازه ، روح جهان نفی شده موجود است.  چون از دل جهان موجود، جهان تخیل اعلام موجودیت میکند . به بیان دیگر، دراین فعل و انفعال است که آفرینش بوجود میآید. اما بازتابنده  روح زمانه ی خود است . آیا آثار بکت ، اوژن یونسکوو...محصول بعد از جنگ دوم جهانی نیست ؟ آیا بعد از وقایع مه 1968 پاریس چه آثاری نوشته ومنتشر شد ؟ یک اثر معمولی توسط محیط خودش ، زمانه ی خودش نوشته و ساخته میشود امایک اثرارزشمند ،زمانه ی خودش را هم میسازد . در ادبیات داستانی و شعر ، اگر چه زبان حالت تداعی کننده را ایفاء میکند اما هر متنی زبانی دارد که الزاما رنگ وبوی زمان ونیزحال وهوای محیط وعصروفصل خود رادربافت زبانی خود حفظ میکند .آن صدا قابل شنیدن است .درحقیقت،هرمتن ،مختصات وقرارنویسنده با خواننده را درذات خود حفظ میکند و تفکیک وچشم پوشی ازآن کاری عبث است . این متن خواه مضمون گرا ، مفهوم گریز ویا ضدمفهوم گرا باشد . ادبیات پوچی در چه زمانی در غرب ظهورکرد؟ دراین باره باز سخن خواهم گفت .هرچند گفته باشند :"  آنچه هواپیما را به وجود آورد ، خود کامگی زمان و مکان بود ".

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:32 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹

نوشته ی: ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان و روانشناسی

 « هوش » و« پوش » 14

...حداقل درمورد خودم می دانستم که اگراشاره های دائما"تکرارشونده وپی درپی « م. آذر» نبود، ازضرورت توجّه وتمرکزبرآنچه اکنون دردیدگاه « د. راستی » با عنوان « نگرش قالبی وعادت کرده » تعریف می شد، با خبرنمی شدم...با اینهمه امّا همواره به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش نیزبوده وهستم  که منظور« م. آذر» ازضرورت تفکیک وتمایز عملکردهای همبسته ی ذهنی وروانی چیست؟!...ازنگاه او، ذهن چیست وروان کدام است؟!.. وپاسخ « م. آذر»، این بود که: «...من بارها گفته ام که قطعات تکمیل کُننده ی آن « پازل » ی که این تصّوررا دراندیشه ام پدید آورده، درحدّ وسع وتوانم ،ازلابلای دستاوردهای ارزشمند علوم انسانی، دیدگاههای عرفانی ونیزدستاوردهای علوم  طبیعی جمع آوری کرده ام...این ماجرای ضرورت پرداختن به تفکیک وتمایزعملکردهای همبسته ی ذهنی وروانی نیزبرهمین اساس شکل گرفته است..« ایوان پاولف »، فیزیولوژیست معروف، از« انعکاس مشروط حسیّ » مشترک بین انسان وسایرموجودات زنده، بعنوان « نخستین دستگاه نشانه ای » یاد میکُند...واز« انعکاس مشروط کلامی » ویژه ی انسان بعنوان « دومین دستگاه نشانه ای » نام می برد..من با همه ی تکرارکردنها ی دائمی خود می خواهم بگویم که « ضمیرناآگاه »، همان« نخستین دستگاه نشانه ای » ،همان « هوش » ، وهمان « فعالیت روانیِ » مُتمایزاز ذهن وعملکردهای ذهنی وکلامی...و« ضمیر آگاه » ، همان « دومین دستگاه نشانه ای » ، وهمان « پوش » وهمان « فعالیت ذهنی وکلامی » ویژه ی انسان است..به گمان من درپرتو همین چشم انداز است که می توان دید که همه ی  شما درحالی از«رشد روانی »سخن میگویید که همه چیزبه رشد ذهنی مربوط است ودرقلمرو ذهن رُخ می دهد...درپرتوهمین چشم اندار است که می توان ازواژگونی نگاه روانکاوی نیز باخبرشد ومی توان دید که روانکاوان چگونه درحالی که خود را « روانکاو » می نامند همواره ذهن انسانها را می کاوند، ونه روان آنهارا...درپرتو همین چشم انداز است که می توان ازنقش ویرانگرآن « من ذهنی » که برپایه ی همان عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینی درلابلای فعالیتهای ذهنی انسانها جا خوش کرده ومی کُند با خبرشد..» ...به دنبال این سخنان « م. آذر»، هم من وهم پیرمرد، روبه « د. راستی »، درانتظار پاسخش نشسته بودیم..واوبعد ازاندکی سکوت گفت : «..من میخواستم درادامه، ازمراحل بعدی فرایندرشد در روان درمانی بگویم...با اشاره ی دوستمان به دودستگاه نشانه ای « پاولف » امّا فکرمی کُنم که لازم است ازنگاه او به چگونگی روابط « هوش » و« پوش » دردید گاه « پاولف » نیز مطلع شده واینکه عملکرد « پاولف » را درآنچه که آنرا آشفته بازارذهن وروان می نامد، چگونه می بیند؟!..»...وقت آن بود که بازهم برای شعله ورکردن این بحث وگفتگودست بکارشده ومنهم از« م. آذر» بخواهم که دراین باره نه تنها درارتباط با « پاولف » بلکه در ارتباط با هرکسی ،با هردیدگاهی که لازم است سخن بگوید.. واوگفت:«...به گمان من درنگاه« پاولف » به این قضایا نیزنشانه هایی ازاین بازارآشفته را می توان دید...در اینجا واکنون، اگرچه فرصت مناسبی برای پرداختن به این مسئله وجود ندارد، با توجّه به این گفته ی « پاولف » امّا می توان به یکی ازاینگونه نشانه ها اشاره کرد که مدتها بعد ازکشف انعکاس مشروط حسّی گفته است که :«...هنگامی که آنچه فیزیولوژیک وآنچه روانشناختی است ، آنچه عینی وآنچه ذهنی است واقعا" یکی شوند، هنگامی که تعارض های زجر دهنده یا تناقض های میان شعور وجسم واقعا" حل یا به دور ریخته شوند، بشر به مرحله ی مُهمّی ازتفکررسیده است...» ...ومن پرسیدم :«..آن یک نشانه را درکجای این حرفها می بینی؟!.»...واوپاسخ داد: «...به گمان من، اگرروندهای فیزیولوژیک وروندهای روانشناختی، همان روندهای عینی وذهنی، وهمان عملکردهای همبسته امّا متمایز« نهفته » دربطن همان فعالیتی باشند که با نام کُلّی، مبهم وپیچیده ی « فعالیت روانی » معروف است، آن نشانه دراینجا آشکارمی شود که این روندهای فیزیولوژیک وروانشناختی همبسته، درواقع وعملا" اشکال دوگانه ی یک عملکردند که همواره وبخودی خود یکی بوده وهستند...واین به آن معناست که انسانها درآن زمان به مرحله ی مُهمّی ازتفکرخویش رسیده وآن تعارضهای زجر دهنده را به دور می ریزند که به این نکته ی مهم واساسی پی ببرند که این روندهای دوگانه ی همبسته، که بخودی خود یکی بوده وهستند، تنها وتنها با شکل گرفتن همین « من ذهنی » که بر پایه ی حضور ویرانگرهمان عنصردیرپا وکّهنسال خودمرکزبینی درذهنیتهای خودشان سربلند کرده است دچارگسیختگی، شکاف ودوگانگی می شوند...این « من ذهنی » همان عنصر ستیزنده وویرانگری است که مانند استخوان لای زخم درمیانه ی همین اشکال دوگانه ی روندهای فیزیولوژیک و روانشناختی همبسته ی مربوط به یک عملکرد واحد جا خوش کرده وبا ایجاد شکافهایی « بنفع » خودش، دائما" آنهارا دوشقّه کرده ومی کُند ودرست به این دلیل به این کاردائمی خود ادامه می دهد که با آشکارشدن ومشخص شدن یکی بودن همین عملکردهای همبسته ی فیزیولوژیک و روانشناختی،عرصه براوتنگ شده و نابودیش حتمی وقطعی است..وبالاخره حرف من اینست که « پاولف » درحالی درآرزوی یکی شدن آنچه که فیزیولوژیک وآنچه که روانشناختی است میسوزد، که آنها بخودی خود یکی بوده وهستند...وما غافل ازآنیم که خود، باهمین خود مرکز بینی، یا با همین « من ذهنی » خویش،  آنهارا دوشقّه کرده ایم!..همین!..»..درادامه ی این بحث وگفتگو، ذهن « م. آذر» بیشترازآنکه به چگونگی نگاه « پاولف » به روابط « هوش » و « پوش » معطوف باشد، برچگونگی آنچه که دردیدگاه « د. راستی »، تحت عنوان کشمکش، فاصله وشکاف میان کودک وبزرگسال رُخ نموده بود متمرکزشده وبه همین دلیل بود که خطاب به « د. راستی » گفت: «..ماجرای چگونگی روابط « هوش » و« پوش »ازنگاه « پاولف »، با پرداختن وی به مرحله ی میانی آنچه که آنرا « قوس انعکاس » می نامید آغازشده واکنون واینجا، جای گفتگودراین باره نیست...من همواره به دنبال آن بوده وهستم که چگونه می توان نشان  داد که این کشمکش وپدید آمدن شکاف وفاصله درمیان دونسل، درواقع وعملا"درقلمرو ذهن ودرمیان ذهنیتهای فردی ومتفرق آنها رُخ می دهد ونه درعملکردهای روانیِ طبیعیِ همگانی ، مُشترک ومتمایزازهمین ذهنهای مُتفرّق آنها!...به عبارت دیگر، کشمکش، فاصله وشکاف بین دونسل، محصول عملکردهای ذهنی وذهنیتها ی مختلف ومتفرقی هستند که برپایه ی عملکردهای روانیِ طبیعی مُشترک وهمگانیِ همبسته با همین ذهنیتهای متفرق شکل گرفته و رشد می یابند...ودرهمین راستا می توان گفت که نه تنها شکاف میان دونسل، ونه تنها شکاف درمیان افراد یک نسل، بلکه شکاف درونی هریک ازافراد انسانی نیزمحصول همین عملکردهای ذهنی وذهنیتهای مُتفرّقی هستند که برپایه ی عملکردهای روانی همگانی و مشترکِ متمایز امّا همبسته ی آنهاباهمین ذهنیتها شکل می گیرند...واینهمه، به آن معنانیزهست که این کشمکشها همواره درقلمرو ذهن رُخ داده وبه رشد ذهنی مربوطند ونه رشد روانی!..» ...پیرمرد با کشیدن انگشت ها برسیم تاردربغل گرفته اش صدای سازش رادرآورده وگفت : « ...زنگ استراحت...دیگربس است...کمی میوه بخورید وآرام بنشینید، تا کمی هم به صدای این تارپُرازحرف، امّا خاموش نشسته گوش دهیم..»...تکنوازی اوحال وهوای ماراعوض کرده ومن درحالی که پرتقالی برمی داشتم « م. آذر» رامی دیدم که زانوهایش رابغل کرده ومانند قایق سبکی که برامواج نرم وآرام دریا می جنبد، همگام باآهنگ تارپیرمردمی جُنبید وچشمهای خیس ونمناکش را میدزدید تا کسی نبیند...پیرمرد گرم کارخود بود وازاین ماجرا بیخبر، « د. راستی » امّا هرسه ی مارا دیده، ساکت نشسته وبا سیبی دردست گوش به صدای تارسپرده بود...پیرمرد، درپایان تکنوازی، تارش راکنارگذاشته، سیبی رابه هوا پرتاب کرده وآنگاه گرفت وسرجایش گذاشت وگفت: «..اگرحرفهایتان تمام شده تا بکارم ادامه داده وهمنوا با تار بخوانم...»...صدای « د. راستی » بلند شد: «...من می خواهم به دوستمان بگویم که با توجّه به گفته های خودت درمورد آن روند « واپس زدن » ی که قبل ازآشنایی با دیدگاه « فروید » وروانکاوی شناخته وازابرازآن درقالب کلمات ناتوان بودی، این مسئله روشن است که درآنزمان قادربه مبادله ی تجربیات اصیل روانی خود بادیگران اعم ازخانواده، دوستان یا نهادهای اجتماعی نبوده ای..درچنین اوضاعی معلوم است که همه ی این عوامل برای ابرازدرک ودریافت هایی که ازهمین ماجرا ی واپس زدن داشتی جایی  باقی نمی گذاشته اند...وتودرحالی که دیگراززیستن درآن محیط واجتماع خوشحال وراضی نبودی، نمی دانستی که چه استعداد هایی داری ونمی دانستی که استعدادت برای رشد، ازمحیط واجتماع محدودی که درآن قرارداری بیشتر است...نمی دانستی که گاهی ممکن است همین محیط واجتماع محدود، خواسته یا ناخواسته،ازروی ناآگاهی، یا بوسیله ی ذهنهای مریض ویا مُغرض، بهردلیلی مانع ازآن باشد که بتوانی خودت را واستعدادهایت را پیدا کُنی...نمی توانستی که با این جوهراصیل وخلّاق خود همگام شده وازاوحراست کُنی!...نمی توانستی بدانی که با همین ندانستنهاست که آن استعدادهای خودجوش، زیرفشارعوامل یاد شده، ازخلّاقیت بازمانده وبتدریج خفه می شوند..» نگاه پرسشگر« م. آذر» به من وپیرمرد دوخته شده بودوگویی می پرسید که « د. راستی » اینهمه راازکجا می داند؟!..و« د. راستی » که سکوت واین نگاه پرسشگر« م.آذر» را تحت  نظرداشت ادامه داد: «...بدون تردید، همه ی شعرا، هنرمندان ودانشمندان، با تلاسهای دائمی وطاقت فرسای خود، با حراست ازهمین استعدادهای درونی وهمگام شدن با همین فرایند خودجوش خلاقیتهای فردی، یعنی ازروان ترکیبی درونی خود که فراسوی شعورآگاه آنها رُخ می دهد سودبرده ومی برند...»...هم من وهم پیرمرد، فرورفتن « م. آذر» درخود رامی دیدیم ...واوکه چشم به زمین دوخته بود دستی به سرورویش کشید وگفت : «...من ازکوچه های پرازسنگلاخ همه ی این ندانستنها عبور کرده وانواع مُشت ولگد خوردنهای ناشی ازآن « واپس زدن » هایی که با نگاهی سوای نگاه « فروید » و روانکاوی می شناختم را تجربه کرده ام...من چگونه می توانم به شما نشان دهم که نگاههای عاقل اندرسفیه کسانی که سفاهت ازسروروی شان می بارید را بارها وبارها تحمّل کرده وسکوت کرده ام...چگونه نشان دهم که با همه ی آموختنها وسود هایی که ازسخنان مفید وارزنده ی شما می برم بازهم نمی توانم این مسئله را نادیده یگیرم وازآن بگذرم که نگاه من با نگاه شما به آنچه که آنرا« تجربیات اصیل روانی »، یا « روان ترکیبی » می نامید، یا به آنچه که به زعم شما « فراسوی شعورهنرمند ودانشمند» رُخ می دهد، متفاوت است...به گمان من آنچه که شما آنرا « تجربیات اصیل روانی » می نامید، تجربیاتی ذهنی ومتمایزاز روان اند، وآن « روان ترکیبی » شما نیز، ترکیب فردی وویژه ی علائم ذهنی تصویری وکلامی فرد با علائم حسّی مشترک وهمگانی روانی متمایزامّا همبسته باآنهاست...وآنچه که به گمان شما در« فراسوی شعورهنرمند ودانشمند » رُخ می دهد نیزهمان احساسات ناشناخته ی خارج ازمحدوده ی ذهنیتهای موجود آنها هستند که درقلمرووسیع وغنیِ همان « هوش» زنده ودائما"جاری، یا بقول شما در« ضمیرناآگاه » آنها حضورداشته وخلاقیتهای فردی آنها نیز درراستای خروج ازچهاچوب دانسته های گُذشته وموجود برای شناخت هرچه بیشترهمین احساسات ناشناخته است که شکل گرفته ورُخ نموده اند...واین احساسات ناشناخته که شما آنها را در« فراسوی شعورآگاه » آنها می بینید، همواره درقلمروهمان فعالیتهای روانی مُشترک وهمگانی متمایزامّا همبسته با عملکردهای ذهنی همین هنرمندان و ودانشمندان قرارداشته وبدنبال خلّاقیتهای فردی آنها درحالی شناخته شده، رُخ نموده وآشکارمی شوند که درجریان عملکرد ذهنی انسانهای معمولی نادیده گرفته شده ویا اینکه همین انسانهای معمولی ازشناخت آنها عاجز عاجزبوده اند... براین اساس روشن است که آشنایی همین انسانها با آنچه که بوسیله ی هنرمندان و ودانشمندان کشف شده اند، برپایه ی همین احساسات نهفته وناشناخته ی مُشترک وهمگانی شان که همواره با خودداشته ودارند ونادیده گرفته شده اند، شکل می گیرد...دراینجا باید بگویم که تفاوت نگاه من با نگاه شما به این قضایا نه تنها مانع ازآن نیست که چیزهای زیادی ازشما بیاموزم، بلکه درانتظار آموختن مطالبی بیشتروبیشتراز چگونگیِ دست یابی به رهیافتی که کوتاه ترین و مناسب ترین راه خروج ازذهنیتهای دست وپاگیرموجود را نشان می دهد نشسته ومی نشینم تا درهمین راستاازاشاره ی شما به چگونگی بروز استعدادها، خلّاقیتهای فردی، تحرک ورشد ذهنی یابقول شما رشد روانیِ هنرمند ودانشمند  نیزمطالب بیشتری بیاموزم..» 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:35 |

جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۱۴

داود ِاندیشه

 

دلبسته ی کجائی ؟

پله پله می رود  تو

به نقش بی ِرنگ

سقفِ زیر باد .

هجوم بی امان تلخ

می خزد سراغ ِ خلسه ی یاد

در متروی"سعدیِ" آخرین بار .

نهاده یِ ِسپید

در چاپگر اچ پی ،

خروجی روزانه ی "کاغذ اخبار"

در دکه ی داود ،

 قرارما پارک ِاندیشه  بود ؟

 حجم ِغروبِ ناگهان ِحروف نازنین

 رقص برگ های یاسمن

 در جوی آبی که

نسبت اش به میرِآب قنات ِ"شازده" می رسد   .

 نه قهرم  نه دلگیر ،

باور کن

داود !

فقط گرفته ام ،

افتاده ی ِایستاده ام

در جوی ِآبی که

 به تماشایِِ ِ پیشخوان بی ِشکل حروف می رود  .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:39 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵

* درستایش سه استاِد

دانشگاه تهران – دانشگاه اکسفورد – دانشگاه قاهره

دربرخورد کاری-آموزشی با دوستان عرب بعضا ازکشورهای مصر، اردن،سوریه، لبنان وکویت و کمتراهل حوزهِ ی خلیج فارس، برای برقراری ارتباط عاطفی درجمع دوستانه چه درنمایشگاه GITEX دُبی و یا CEBIT ِهانوفرآلمان، بحث به ادبیات وهنرمعاصرعرب کشیده میشود .آنها ازاطلاعات ِهرچند محدود ما ایرانی ها ، ازادبیات داستانی و شعر جهان عرب،اظهار تعجب میکنند ازاینکه ما کتابهای نجیب محفوظ ،ادنیس، نزارقبانی، نازک الملائکه،غاده السمان،احمد شوقی،البیاتی،...را خوانده ایم .اما اطلاعات آنها درمورد ایران محدود به خیام وحافظ وسعدی و فردوسی وچند نفری هم اهل فلسفه ازقبیل ابن سینا،فارابی،بیرونی،سهروردی وابوحامدغزالی آنهم محدودبه برنامه آموزشی دردانشگاه یا مدارس ،درکتاب درسی،فراترنمیرود و درهمین حد متوقف مانده اند وهیچ اطلاعی ازادبیات داستانی و شعر معاصر وحتی سینمای ماهم ندارند . وقتی گله میکنیم میگویند متون فارسی به عربی ترجمه نمیشود .البته تا حدودی دلیل قانع کننده ای است .چرا؟ چون این ترجمه ها باید توسط روشنفکران و مترجمین اهل هنرآن سامان ترجمه تا توده یمردم ازآن بهره مند شوند .این کوتاهی قابل گذشت نیست. یعنی همانکاری که مترجمین محترم ایرانی سالهاست بی وقفه و با تلاشی خستگی ناپذیربا هنر و دیگر متون فرانسه،اسپانیا،روسی،انگلیسی،چینی،ژاپنی،ارمنی،ترکیازجمله عربی ... انجام میدهند.درهرحال یا زمینه ضد ایرانی – سیاسی مانع آن است یا کم لطفی دوستان اهل هنراین چند کشور با سابقه تاریخی است. از کشورهای تازه هویت یافته حوزه خلیج فارس چندان انتظاری نیست .هرچند کشور کویت یک استثناء است. با این مقدمه میروم سراصل موضوع. درچندسال گذشته کتابی مختصراما کامل توسط دکتر شفیعی کدکنی باهمکاری دکترجورج موریس استاددانشگاه اکسفورد بنام"ادبیات فارسی ازعصر جامی تا روزگار ما" به زبان انگلیسی نوشته ودر امریکا منتشر شده که توسط دکتربسام ربابعه استاددانشگاه قاهره– اردن، به عربی ترجمه وتوسط مجلهِ"عالم المعرفه"کویت ،در43000جلد درجهان عرب منتشروپخش شده است. این ترجمه بعداز"بوف کور"هدایت درسال 1976 توسط ابراهیم شتا مصری ورمان "همسایه ها"ی احمدمحمود توسط سلیم عبدالحمید حمدان مصری درسال 2003،سومین اثر، در معرفی جامع ادبیات داستانی و شعرمعاصر ایران است که درجهان عرب مطرح و برای غیرفارسی زبانان درسال 2009 دراختیار فرهیختگان انگلیسی زبان و جهان عرب قرارگرفته است . نکته حائز اهمیت آن است این کتاب دربرگیرنده تاریخ مختصر ادبیات داستانی ما ازموسی نثری،صنعتی زاده ی کرمانی تا اولین مجموعه "یکی بود و یکی نبود"جمالزاده ،صادق هدایت،بزرگ علوی،علی دشتی،محمد حجازی ...تا نمایشنامه نویسانی ازقبیل دکترساعدی،بهرام بیضائی و اکبررادی است .ازهمه مهم ترشناسائی و معرفی شاعران انقلاب مشروطه ازقبیل فرخی یزدی،عشقی، عارف ،بهار، پروین اعتصامی و جایگاه شعر نوایران وانقلاب نیما وشاگردانش ازقبیل شاملو ،اخوان ،فروغ فرخزاد و سهراب سپهری است .ازدرخشان ترین مبحث آن تئوری ،دیدگاه و فرازهائی از سخنان فروغ فرخزاد درسال 1339 ودرچالش با بیانیه رمانتیک ها و کهن سرایان و انتقاد اواز کسانی که بر اوزان عروضی پای میفشردند،است ،که مورد توجه محافل حرفه ای شعرعرب قرارگرفت .شاید این کتاب برای کسانی که از تحولات "ادبیات نوین ایران"چه درزمینه ادبیات داستانی و چه شعر، بی خبرمانده ،آموزنده وراه گشا باشد.  بازتاب این ترجمه که مورد توجه فرهیختگان جهان عرب قرارگرفته بی سابقه است .درتمامی پایگاه های اینترنتی کشورهای مصر،اردن ،عراق ، تونس، سوریه ، لبنان ،کویت ...این ترجمه قابل مطالعه ودسترسی است .

*این کتاب ازانگلیسی به فارسی نیز توسط آقای حجت الله اصیل ترجمه شده است .

ا- ترجمه بوف کور 1976 مترجم ابراهیم شتا – قاهره

2- تاریخ قدیم ایران 1980 مترجم طه باقرفوزی – الهاهشمی قاهره

3 – تاریخ ادبیات ایران ادوارد براون 1955 قاهره – مترجم ابراهیم الشورائی

4- تاریخ الادب الفارسی – محمد جعفر یاحقی : چون سبوی تشنه  – مترجم ندی حسون 2005 دمشق

5- تاریخ ادبیات ایران – ادوارد براون -:از سعدی تا جامی : مترجم محمد الدین منصور – قاهره 2005

6- حکایات ایرانیه ، القصه فی الادب الفارسی – قاهره – داستانهای نویسندگاه معاصر –عبدالوهاب علوب2005

7- ترجمه فیه مافیه – مولانا بلخی – مترجم عیسی العاکوب – دمشق - 2004

8- الجیران (روایه )- همسایه ها : احمد محمود – ترجمه سلیم عبدالحمید حمدان 604 صفحه قاهره

9- تاریخ بیهقی – دمشق –  ترجمه - یوسف الهادی 2004

منبع : فصلنامه تحقیقاتی سازمان اسناد کتابخانه ملی سال دوم شماره هفتم – زمستان 1392 شمسی 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:38 |

جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹

ازمیان خوابهاویادها

کسی درباد رد اینجا را گرفته بود و آمده بود تا حوالی خانه و پارک ، انگار . آن روز ، جمعه نبود . بود ؟ شاید . نمی دانم . شاید هم یک روز تعطیل ِبعد از، جمعه بود، به مناسبتی گویا ، یادم نمیآید . ما خانه بودیم . یعنی من وماهرخ .اما مانی نبود آن روز . شاید دائی اش آمده بود او را برده بود خانه ی پدرومادرمِاهرخ . شاید هم ما خواب بودیم و دائی مانی آمده بود و با او رفته  پارک . آخر دائی مانی ، کلید خانه را داشت . شب سرشام ، ماهرخ چیزی دراین مورد نگفته بود. نزدیک های صبح ، آن روز تعطیل ،که معمولا دیراز خواب بیدار میشوم ، رفتم اتاق مانی،نبود . گشتی توی هال و آشپزخانه زدم و برگشتم اتاق خواب . فکرکردم شاید خزیده زیر پتوی ماهرخ . نبودند . خوابیدم ، تا لنگ ظهر . نهار و صبحانه را با هم خوردم . صدای مانی ازاتاقش میآمد که با اتاری اش گیم بازی میکرد . دائی مانی نبود . بعد از نهار رفتم انباری دنبال چیزی یا وسیله ای. بعد رفتم پشت بام به سرکشی کولرآبی ، که هوا کم کم رو به گرمی میرفت و لازم بود که دستی به کولرکشیده شود . نیم ساعتی با کولر وررفتم . آخر کار سیم ها را عوضی جا زدم . خسته ، رها کردم وآمدم پایین .مانی نبود اما ماهرخ توی آشپزخانه نشسته بود وزل زده بود به ظرفهای نشسته یِ توی سینگِ ظرفشوئی ، با دستانی که مثل همیشه زیرچانه اش مشت کرده بود . شال وکلاه کردم که بروم پارک دیدن رفقا . احساس کردم آن کسی که درباد رد بوی اینجا را گرفته ،حالا باید توی پارک نشسته و منتظر تک تک ما باشد. احساس بدی داشتم . ازماهرخ خداحافظی نکردم. یعنی دلم نیامد،سکوتش را به هم بزنم . رفتم .ازمیان قطعه ها و ردیف ها ، نهال ها و گلدان های گاه سبز و گاه نیمه خشک عبورکردم تا برسم به سکوت ابدی رفقا . رفقا، زیرآلاچیق اول ودوم نشسته بودند ودرسکوت مشغول بازی شطرنج بودند و به کندی دستی از زانو ، یا بازی با سبیل و یا چانه ، جدا میشد تا مهره ای جا به جا کند . چشم ها همه به صفحه ی سیاه وسفید شطرنج بود ودستهائی که هیچ حرکتی نداشت . تا آنجا بودم حرکتی را ندیدم . نشستم به ورق زدن روزنامه ای که از روز قبل ، معمولا از دکه ی گوشه ی پارک می خریدند وهمان جا روی نیمکت هامیاند ودست به دست میشد . دستم به روز نامه بود چشمم به چپ وراست می چرخید ، تا آمدنش را ببینم کسی که درباد رد بوی ما را حس کرده یود و نمی دانم آمده بود و رفته بود و می خواست بیاید ونیامده بود . یکی از رفقا آمد نشست پهلویم ، دستش رفت روی دستم و آن را فشرد . از نک پا تا سرش تکان میخورد اما درنی نی چشمانش نمی نشسته بود که نمی دانم اشک بود یا آب مروارید ِقبل ازعمل . هرچه بود،همانجا لای پلک ها جا خوش کرده بود و مانده بود تا زمانی که بود . رفیقی دیگرآمد . چهار بلیط کنسرتی مجانی به رفیق پهلو دستی ام داد وبعددستش دراز کرد تا سه بلیط هم به من بدهد . بعد انگار پشیمان شده باشد ، دو تا را برداشت و یکی به سمت من گرفت ، سر را به حالت منفی تکان دادم که رفیق پهلو دستی ام آن را از او گرفت و تپاند توی جیب پیراهنم . کسی از رفقا ، سیگاری داد دستم ، پس زدم . گلو درد داشتم . به امید گردشی دور آبنما ی بزرگ پارک ، بلند شدم تا شاید مانی وماهرخ را ببینم . یا سراغی از آنها گرفته باشم . چیزی که معمولا ، اکثر روزهائی که مانی هنوز دانشگاه نرفته بود ، اتفاق می افتاد . رفیقی که سیگار برایم روشن کرده بود ، دست روی شانه ام گذاشت و پا به پایم آمد . دورآبنما ، روی نیمکت ها ، دو به دو یا بیشتر ، زن ومرد و جوان وکودک ، ایستاده و یا نشسته بودند . چشم گیراندم ، ماهرخ ومانی نبودند . فکرکردم شاید رفته باشند توی دکه ی گوشه ی پارک برای خرید سی دی و فیلم های جدید .هرچند بعد از دانشگاه رفتن مانی ،کمتر با من وماهرخ پارک می آمد . از حوض فاصله گرفتم و درحالی که دست دوستم روی شانه هایم بود ، رفتیم به غرفه های سنتی ای که به مناسبتی ، شاید تعطیلی همین روز و یا فصل پائیز برپا شده بود و جمعیت زیادی دورغرفه ها پرسه می زدند و خرید میکردند. جماعتی هم ، دور دست فروشان دوره گرد جمع شده واجناس چینی را سبک سنگین میکردند . غرفه دارها ، با لباسهای محلی و انواع محصولاتِ منطقه ای خودشان ، عرضه و جماعت هم ایستاده بودند توی صف و میخریدند . از دور، توی شلوغی یک آن ، کنارغرفه ی نان برنجی ، ماهرخ و مانی را کیف به دست دیدم . دست دوستم را از شانه جداکردم تا بروم به سمت غرفه ی استان کرمانشاه . بایدغرفه های سه استان بلوجستان ، آذربایجان و کردستان را رد میکردیم تا به غرفه ی استان کرمانشاه می رسیدیم . فشار جمعیت و باریکه راهی که به غرفه ها میرسید،خیلی مشکل وعبورازآن باریکه ، بدون تنه وهل ممکن نبود . تا برسیم ، ماهرخ ومانی خریدشان کرده از صف رفته بودند بیرون وغیبشان زده بود . با دوستم قدم زنان چندی درآن حوالی پرسه زدیم .ازغرفه ی استان فارس ، دوستم دوبسته مسقطی لاری خرید و یکی هم به من داد که میدانستم مانی دوست دارد . درغرفه های سه استان ِساحلی ِخلیج فارس، ماهی و میگو،داشتند.اماآنقدرشلوغ بود که تنوانستیم ماهیها وخرچنگها را تماشا کنیم . برگشتیم آلاچیق . رفقا همچنان درسکوت ، چشم دوخته بودند به صفحه ی شطرنج ابدی و حرکات مهره ها را دراحتمالات ذهنشان جا بجا و حرکت بعدی حریف را حدس میزدند .اما دستی به سوی مهره ای دراز نمیشد . کمی آنسوتر ،رفقا سگی ظاهرا بی صاحب را دوره کرده که قلاده ای زیبا درگردن و حلقه ای فلزی درپای چپش ،خود نمائی میکرد .سگ با جست و خیز زیبا و نرمش عالی،جمعی از رفقا را دور خودش گرد آورده بود . زنی مسن و لاغر و شیک پوش بیرون از آلاچیق می نالید و با صدای لرزانی تکرار می کرد: " داجی . داجی . کجائی ؟". حلقه ی رفقا اندکی باز شد و سگ خیز برداشت طرف زن مسن و مضطرب ، خودش را به پاهای او می مالید و شرم سار به بالا نگاه میکرد . زن مسن حلقه تسمه چرمی ِخوشِ ِبافتی که توی دستش بود به حلقه ی قلاده انداخت و با اخمی ملایم ، درسکوت ، از ما فاصله گرفت و زیر لب غرولندی با سگ داشت که نامفهوم بود . به قصد خانه و رسیدن به نان برنجی ای که ماهرخ ومانی خریده بودن از پارک با دوستم قدم زنان آمدیم بیرون . از دکه ی سرکوچه ی خودمان چند بسته سیگار خریدم وبعد از جدائی از دوستم رفتم توی کوچه .کلید به درانداختم تازه یادم آمد که حساب دفتری بقالی نادری را تسویه نکرده ام . برگشتم فروشگاه نادری .

:"سلام آقا نادری " .

: " سلام آقای زند کم پیدائی ؟"

:" مشغولم . دو روز از سرماه گذشته حساب ما چقدر میشه ؟

:  باز یادت رفته ؟ دیگه خانم  خرید نقدی می کنه !"

: مطمئن هستی؟"

:" آره آقای زند ."

آمدم بیرون . تا درفِروشگاه آمد بدرقه ام ، انگار دستی هم بر شانه ام کشید . به خانه بازگشتم و کلید را درقفل گرداندم . نامه ها و پاکت های زیادی کف حیاط پخش و پلا بود . ایستادم به جمع کردن آنها . سر بلند کردم ، یک آن ، ماهرخ از پشت پنجره ی آشپزخانه ی ِمشرف بر حیاط دیدم که آمد و رفت . انگارمثل همیشه می خواست مطمئن شود که بازگشته ام . چراغ اتاق مانی هم روشن بود . از زمانی که دانشگاه میرفت ، دیگر مهتابی اتاق اش خاموش نمیکرد . ماهرخ هم ، مایل نبود ، مهتابی را خاموش کند . عقیده داشت که ، اگرلازم باشد خودش آن را خاموش میکند . شاید یک جورائی پذیرش استقلال او وعدم مداخله ی ِما درکارهای جوانمان مثلا . نامه ها و مجله ها را روی سکوی ورودی هال گذاشتم و روی پله های سیمانی سکو نشستم . روزهای آخر پائیز بود انگار ، اما برگ درخت چنار توی حیاط ریخته بود کف حوض خالی به صورتی که رنگ آبی حوض قابل تشخیص نبود . یک دانه سیب سالم روی درخت نبود. رنگ برزنت چادرماشین هم از بس برگ زدِ چنارخشک ،روی آن نشسته بود مثل حوض مشخص نبود . احساس خوبی نداشتم . نامه ها و مجله را برداشتم وآمدم توی هال . چشمم افتاد به عکس قاب شدهِ ی بزرگ ِسیاه و سفید خودم روی دیوارهال و نگاه امیدوار به همه چیز،با کت وشلواروکراوات سرمه ای که آن زمان مد روز بود و مخصوص گروهی خاص، که ماهرخ برای همیشه آن را جائی پنهان کرده بود . سایه ی ماهرخ را دیدم که دور و بر ماشین رختشوئی میرود و میآید و گم میشود . توی هال نشستم به بازکردن نامه ها و مجله ها ی جواجور، کامپیوتری ،مد لباس ، تبلیغ موبایل ، اینترنت ومودم مجانی ،تجهیزات و وسایل برقی و چند تائی هم ،مربوط به دانشگاه مانی بود که بی حوصله بازش نکردم . رفتم به اتاق خواب ، روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم . صدای درآمد ، نیم خیزشدم واز پنجره ، مانی را دیدم که با دوستانش توی درگاهی درِ ِماشینِ ِرو، ایستاده به صحبت . برگشتم به هال و رفتم به آشپزخانه ،درِِحِیاط خلوت، باز بود . روی طناب ، لباسهای شسته درباد پائیزی می رقصیدند . از پنجره ی آشپزخانه حیاط را نگاه کردم . مانی نبود . ماهرخ هم نیود . چشمم می سوخت . خسته بودم . رفتم اتاق خواب . صدائی آمد . نیم خیزشدم . از حیاط بود . مانی و ماهرخ میآمدند ومیرفتند توی حیاط  . رفتم توی رخت خواب و پتو را کشیدم روی سرم . تاریک شد . چشم ها را بستم ، تاریک ترشد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:28 |

دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵

 

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی بر روان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 13

اکنون، میدانستم که اشاره های دائما"تکرارشونده ی « م . آذر» به آنچه که به گمان اوبه رشد ذهنی مربوط بوده ودردیدگاه دیگران بعنوان « رشد روانی » شناخته شده، مبنا وپایه ی اصلی تفاوت نگاه اوبا دیگران وازجمله « د. راستی » است...او، همچنان که دائما"می گفت، بازهم روبه ما سه نفرکرده وتأ کید داشت که: «...من همیشه ازاین موضوع رنج می بردم که مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی به چه دلیل ازاین رشد وتغییرذهنیتها ، بعنوان « رشد روانی » یاد می کُنند..ازهمین جا وبا همین نگاه بود که برای نخستین باربه واژگونی وپا درهوا بودن نگاه « فروید » وروانکاوی می اندیشیدم، ازهمینجا وبا همین نگاه بود که برای نخستین باربه وجود آن آشفته بازارناشی ازخلط وتداخل عملکردهای همبسته امّا متمایز ذهنی وروانی می اندیشیدم..و اکنون نیزبرهمین اساس است که با گوش سپردن به سخنان « د. راستی » ، ضمن آموختن وپی بردن به هرآنچه که همواره دراندیشه هایی پنهان با خود حمل کرده وازبیا نش عاجزبوده ام، درجستجوی همه ی چیزهایی هستم که می دانم هنوزهم دراین میان پنهان وناگفته مانده اند وبا آشکارشدنشان می توانند راه را برای درک ودریافت این موضوع هموارکُنند که همه ی آنچه که درروانکاوی بعنوان « رشد روانی » شناخته شده ومی شود، درقلمروذهن رُخ داده ومربوط به رشد ذهنی اند نه رشد روانی!..ممکن است که از نظرشما قضایای دیگری نیزوجود  داشته باشند که ما ازآنها بی خبریم...امّا همانطورکه گفتم این قضایا، هرچه که باشند، بازهم تغییری دراین مسئله نمیدهند که رشد  ذهنی، یعنی رشدوتغییردر فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان، یک چیزاست...، ورشد وتغییردرفعالیتهای روانی همبسته با همین فعالیتهای ذهنی، چیزی دیگر!..من با این حرفها می خواهم بگویم که این  ماجرا حتّی به همین جا هم ختم نمی شود وبا بدست گرفتن این سرنخ به آنجا می رسیم که خواهیم دید که مکتب روانکاوی ویا روانشناسی ژرف، درحالی مُدّعی روان درمانی وکاویدن روان هستند که درواقع وعملا" ذهن را می کاوند وبه ذهن درمانی مشغولند...به گمان من، این همان آشفته بازاری است که مخاطبان آنها را سردرگُم می کُند...»...علت سکوت پیرمرد را که در انتظارواکنش « د. راستی » به این گفته های « م. آذر» نشسته بود می دانستم، سکوت « د. راستی » امّا برای من ناشناخته بود...با اینهمه امّا اونیزپس ازچند لحظه با پرداختن به آنچه که بعنوان یکی دیگرازمراحل بگفته ی وی ششگانه ی فرایند رشد در روان درمانی معرفی میکرد، سرانجام  سکوت خود را شکسته و روبه « م. آذر» گُفت : «...ما باید بدانیم که عدم آگاهیمان از تحولات تازه ای که درذهن ما صورت می گیرد، مانع اصلی رشد روانی ما ست...کسی که بیش ازحد تحت تأثیر دیدگاههای دیگران است به میزان بسیار اندکی می تواند اصالت خویش را تشخیص دهد..» ...اکنون« م. آذر» را می دیدم که آرام وقرارنداشته وضمن قطع سخنان او پی در پی می گفت : «..صبرکُن، صبرکُن..همینجا وهمین الان، این عدم آگاهی ازتحولات تازه ای که بگفته ی خودتان درذهن ما صورت میگیرد، مانع رشد ذهنی ماست یا رشد روانی ما؟!..همین الان..درهمینجا همه چیز پیداست...به حرفهای خودتان توجه کنید، شما ازتحولات ذهنی سخن می گویید وآنگاه بجای نشان دادن این رشد ذهنی، به رشد روانی اشاره می کُنید..اگراینطور است که این تغییر وتحوّل واین رشد درقلمروذهن وفعالیت ذهنی ما رُخ می دهد، پس چرا نامش را گذاشته اید رشد روانی؟!..درهمین راستا نیست که بجای تلاش درجهت درمان ذهنهای مریض، به « درمان » روانهای سالمی می پردازید که خیال می کنید « مریض » اند؟!... پیرمرد خنده کنان، ضمن اشاره به « م. آذر» روبه من کرده وگفت: «...نگاه کُن...گفته بودم که این ماهی « سبیتی » سرانجام  کلّه می کُند..»..ومن « م. آذر» را می دیدم که تحت تأثیر  خنده ی پیرمرد، اندک اندک آرام گرفته ودرخود فرومی رفت...دراین میان « د. راستی » نیزدستی بشانه های اوکشیده وبه آرامی ادامه داد: «...زمانی که به دنبال عدم آگاهی ازجریان رشدوتغییری که درذهنمان رُخ می دهد، با زندگی روزمرّه ی خود به هردلیلی سازش می کُنیم، این روند بگونه ی دردناکی دررؤیاهای ما ظاهرمی شود...این رؤیاها نشانه هایی اند بسیارحسّاس ازشرایط روانی ما...»...این بار« م. آذر» با لبخندی آرام دوباره گفت: «...چیزی که می خواهم بگویم اینست که باهمه ی این حرفها، بازهم همه چیزبسته به این است که به ضرورت تفکیک وتمایزفعالیتهای ذهنی وکلامی خویش ازفعالیتهای روانی همبسته با همین فعالیتها ی ذهنی وکلامی پی برده ایم یانه؟! ...روشن است که علائم ونشانه های ذهنی وکلامی ما ، ازخود آن احساسات وعواطف پنهان دراین فعالیت روانی که این علائم ونشانه ها به آن مربوطند متمایزند..همانطورکه « ضمیرنااگاه » مانیزاز« ضمیر آگاه » مان متمایز است...همه ی شما بارها وبارها گفته ومی گویید که رؤیاها نشانه هایی اند بسیارحسّاس از شرایط روانی ما...با اینهمه امّا، همواره ازضرورت تفکیک وتمایزآن ذهنیتها یی که این علائم ونشانه ها وازجمله رؤیاها دربیداری وخواب محصول آنان اند، ازآن فعالیت روانی همبسته با همین ذهنیتها که بگونه ای مستقل ازذهن ومتمایز ازآن ذهنیتها درجریان زندگی جاری است غافل مانده وهمه ی آنها را یکجا ویک کاسه کرده وبا نام کُلّیِ مُبهم وپیچیده ی« فعالیت روانی » تعریف می کُنید..درچنین اوضاعی روشن است که زمینه ی شکل گیری همان « من ذهنی » درهمان آشفته بازاری فراهم می شود که درآنجا مریضی ذهن را با مارک « بیماری روانی »، رشد ذهنی را با مارک « رشد روانی » ودرمان ذهن را با مارک « روان درمانی » درحالی معامله وخرید وفروش می کُنند که مجموعه ی دیدگاههای مرتبط با روانکاوی، اگرچه درعمل تسلیم واقعیت شده وذهن افراد را می کاوند، بااینهمه امّابازهم خود را« روانکاو» نامیده تا مخاطب خودرا ، خواسته یا ناخواسته ازمسیرتلاش درراستای شناخت بیماریهای ذهن ودورانداختن ذهنیتهای دست وپاگیروبی پایه ی خویش، دورودورترسازند..»..به گمان من،      « د. راستی » اندک اندک ازعمق شکافی که میان نگاه « م. آذر» به فرایند رشد در روان درمانی، ونگاه خودش ومجموعه ی روانکاوی به این فرایند وجود داشت آگاه شده وبه همین دلیل با پرداختن به زندگی ذهنی یک کودک ونحوه ای که اودنیا را می بیند وعدم خشنودی او ازنگاه وبرخورد والدین بااین زندگی ذهنی اش، دست بکارمی شد تا ضمن درگیرساختن نگاه « م. آذر» با اینگونه کشمکشها ی اجتناب ناپذیرکه میان کودک وبزرگسال رُخ می دهد، بیش ازپیش با چگونگی نگاه او به اینگونه قضایا آشنا شود...ودرهمین راستا بود که ضمن جلب توجّه من وپیرمرد به این موضوع، از« م. آذر»  نیزمی خواست تا به ادامه ی سخنان وی توجّه داشته باشد: «...برای درک این موضوع که رفتار مشروط درفرایند رشد در روان درمانی،عدم خشنودی است، توجّه شما را به زندگی  ذهنی یک کودک ونحوه ای که او دنیا را می بیند جلب می کُنم...این زندگی ذهنی معمولا"در نقطه نظردنیای والدین او خلاصه می شود، والدین غالبا"دیدی وسیع ترازکودکان خود دارند...امّا هنگامی که کودکان رشد یافته و بزرگترمی شوند آگاهی آنها تاجایی گسترش می یابد که به دیدگاههای والدین می رسد...دراینجا فرایند رشد فردیّت کودک باید غلبه کُند...امّا درواقع درهمین نقطه است که تعارضات و مشکلات بین والدین وفرزندان آغازمی شود...هرکودکی دیدگاه مخصوص خودرا نسبت به اشیاء پیرامون خود دارد واین مایه ی حیرت بزرگسالان می شود، بزرگسالان حسّاس وآگاه جنبه های خلّاق الگوهای ویژه را تشخیص می دهند و فرزندان را در ابرازآنها تشویق می کُنند...هنگامی که کودک نقطه نظرهای خاصّ خود را  ابراز می کُند ارتباط خوبی با بزرگسال تجربه می کُند...اومی تواند آگاهیهای جدید را آزمایش ودرکنار بزرگسال احساس خشنودی کُند...یک فرد بزرگسال جا افتاده نه فقط این کشفیات کودک را پذیرا می شود، بلکه اجازه خواهد داد که دنیای خودش نیز با آنها رشد کُند..این وضعیت به هردوی آنها اجازه خواهد داد که رشد تجربیات اصیل روانی خود را بطرف کمال مطلوب سوق دهند...»...هم من وهم پیرمرد از« م. آذر» که همزمان با گوش سپردن به سخنان « د. راستی » سرمی جُنباند ولبخند میزد همزمان پرسیدیم که : «..چه شده؟!.» واو خنده کنان پاسخ داد: «بازهم به روشنی می توانید ببینید که « د. راستی » درحالی از« رشد تجربیات اصیل روانی » سخن می گوید که درواقع وعملا"، برچگونگی رشد ذهنی کودک وبزرگسال تمرکزدارد، ونه رشد روانی آنها!..»...نگاه من همزمان با نگاه پیرمرد به نگاه « د. راستی » که به حرفهای خود ادامه می داد گره خورده بود: «..درچنین اوضاعی کودک با بزرگسالا ن احساس خشنودی می کُند...احساس بزرگسالان درارتباط با فرزندانشان تحقق می یابد ونیازی به کشمکش نیست...ستیز وجنگی بین آنها وجود ندارد...کودک و بزرگسال هردوآزادانه تجربیات خود را با یکدیگر درمیان می گُذارند وتسهیلاتی برای رشد متقابل فراهم می کُنند..»..هم من، هم پیرمرد وهم « م. آذر»، هرسه می دانستیم که اکثر بزرگسالان اینگونه  با کودکان خودرفتار نمی کُنند...به همین دلیل بودکه از« د. راستی » پرسیدم : «..بااین بزرگسالان، که معمولا" انعطاف پذیرنیستند وتوانایی پذیرش رشد با ایده های جدید نداشته وبیشترنگران قدرتشان هستند وهمواره می خواهند نظرگاههای تثبیت شده خودرااعمال کُنند چه باید کرد؟!..آنها به ندای فرزندان خود گوش نمی دهند، با آنها تفاهم نمی کُنند وهمواره گرایش به این دارند که اصالت کودکان راسرپوش نهند وخفه کُنند...آنها بیشتربه دنبال وفادار ماندن به دیدگاههای خود بوده وهستند تا تشویق کودکان به ابرازتازه ها...»...به دنبال این سئوال، نگاه « م. آذر» را می دیدم که  به « د. راستی » دوخته شده وپیش ازمن درانتظارپاسخ نشسته بود...« د. راستی » گفت : «...سئوال خوبی است...همینجاست که کشمکشها آغازشده وفاصله وشکاف بین نسلها به وجود می آید...کودک طغیان می کُند وممکن است تبدیل به یک بُت شکن شود...این نیز ممکن است که تنها، هراسان وترسان شود زیرا هنوزنیاموخته است که آگاهی های جدید خود را چگونه ابرازدارد....اومیخواهد خواسته ی بزرگسال را تأمین کند اما دراین حالت ممکن است عصبی شده ودردام تعارضات جدید بیفتد که دراینصورت یا زیرفشاراین تعاضات خرد می شود که این وضع بصورت بیماری روانی بروز میکُند ویا به فردی خلّاق بدل می شود که باوجود مخالفتها وفشارها می تواند خلّاقیت خودرا آشکارساخته ونقطه نظرهای خودراابرازکُند...» ..درحالی که منتظرواکُنش « م. آذر» به این سخنان  بودم، صدای پیرمرد را شنیدم که سکوت خود را شکسته وخطاب به « د. راستی » گفت : «...با این حساب، درصورتیکه نتوانیم نقطه نظرهای خود را ابراز کُنیم دچار مُشکل شده و درنتیجه، درصورت ادامه وتکراراین اوضاع به همانحال وروزی میافتیم که افسردگی نام دارد...شماهمین رامی خواهی بگویی؟!.»..همزمان با پیرمرد، من و« م. آذر» نیزبه پاسخ « د. راستی »  گوش می سپردیم : «...این افسردگی که می گویی به دنبال فقدان آگاهی ازجریان رشد درونی رُخ می دهد...هنگامی که خود رادرچنبره ی رفتارها ونگرشهایی گرفتارمی کُنیم که زمینه  را برای احساسهای عدم کفایت وخودکم بینی ما فراهم می کُنند..هر چه بیشترسعی کُنیم، کمترموفق می شویم که به شیوه ها وراههای نامحدود رشد خود دست یابیم...درواقع اگر احساس عدم کفایت، مارا درجهت تشخیص نیازهایمان برای رشد وگسترش خودمحدودمان سوق دهد می تواند نشانه ی مفیدی باشد.امّا هنگامیکه دچارنگرش منفی نسبت به پدیده های جدید می شویم ودرنگرشهای قالبی موجودی که به آنها عادت کرده ایم غوطه ورمی شویم، دیگربه ارزش رفتارهای اصیل خود که همواره ازدرونمان سربلند کرده اند پی نمی بریم...به عبارت دیگرعدم آگاهی ازخصوصیات منحصربفرد، با نگرش منفی به چیزهای جدید، یکی ازعمده ترین موانع رشد روانی ما می باشد...آن افسردگی، محصول تکرارمداوم چنین اوضاعی است...»...لبخند « م. آذر»، بالبهای درهم فشرده و ابروهای بالارفته، همراه با بالااندختن شانه هایش، تعجّب وسکوت اورادرحالی به نمایش گُذاشته بود که مُنتظرهرگونه واکُنش دیگری ازطرف او بودم ، به جز این سکوت وتعجب...ازاوپرسیدم: «...چراتعجّب کرده وساکتی؟!.. مگرچه شده؟!..» واوپاسخ داد: «...مدّت زیادی است که با تکرارهای پی در پی ومُداوم بدنبال آنم که توجّه شمارا به این مسئله جلب کُنم که همه ی شما به این نگرش قالبی عادت کرده ودرآن غوطه ورید که عملکردهای ذهنی وکلامی خود ودیگران را با عملکردهای روانی متمایزامّا همبسته با همین عملکردهای ذهنی یک کاسه کرده، ودرنتیجه، هردوی این عملکردها را تحت عنوان عملکرد روانی می شناسید...درهمین راستا روشن است که از رشد ذهنی نیزبعنوان رشد روانی یاد  می کُنید...واین همان مسئله ایست که بعد ازاینهمه تکرار، نه تنها بازهم می بینم که بدون هیچگونه توضیحی درسخنان « د.راستی » تکرار   می شود، بلکه شما دونفرنیزهنوزهم توجّهی به این مسئله ندارید که برخلاف گفته ی ایشان، عدم آگاهی ازخصوصیات منحصر بفرد، با نگرش منفی به چیزجدید ازعمده ترین موانع رشد ذهنی اند، نه رشد روانی!..درهمینجا فکرمی کُنم که باید بگویم که واقعیت تکرارهای پی درپی ومکرّربکارگیری همین نگرش قالبی که دائما" ازرشد ذهنی بانام رشد روانی یاد می کُند، باعث می شود که منهم درروندی اجتناب ناپذیر، دوباره، وبارها وبارها به تکرارهمین مسئله پرداخته وبازهم تکرارکُنم که همه ی ما با این نگرش قالبی که همه ی عملکردهای ذهنی وروانی همبسته را یک کاسه کرده وبا نام فعالیت روانی می بیند یا می شناسد، خواسته یا ناخواسته، ازتوجّه وتمرکزبه این مسئله غافل شده یا می شویم که با این نگرش قالبی رسوب کرده، به دلیل عدم تفکیک وتمایزاین دوعملکرد همبسته ازیکدیگر، قادربه رها شدن ازچنبره ی همان آشفته بازارناشی ازخلط وتداخل این دوعملکرد نخواهیم بود...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:58 |

یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷

یاداشتی برکتاب" دود"

نوشته : حسین سناپور نشر چشمه : نشرسال 93

این متن قراربود در نقد چهارشنبه خوانده شود به علت فوت یکی از بستگانم میسور نشد.

تمام آثارارزشمندهنری تا روح زمان را درک نکرده اند،نتوانسته اند مورداقبال عمومی و توجه منتقدین را به خود جلب کنند.داستان بلند "دود"سناپوردرمسیرروح زمان خویش گام میزند ودراین سیروسلوک اگربا آونگاردیسم رایج ومد روزفاصله میگیرد چه باک .دراین اثر،سناپور با پیشگوئی ،ازآینده ی نسلی میگوید که مدام درحال ویرانی،گسست میان سنت ومدرنیته، دست وپا میزند و دچارحیرانی وسرگیجه ،میان بازتعریف جدید ازمفاهیم ،زندگی وروابط خانواده گی،اقتصادی درجهان نامتوازن وجهانی شدن است.این داستان بلند درحقیقت،نمائی ازپیش بینی نویسنده است که امروز بعد ازگذشت حدود نه سال که ازنوشتن آن میگذرد،به حققیت پیوسته است. راهی که ازآن گریزی نیست اما ندیدن آن نیز،جزءخود فریبی نام دیگری ندارد.سرگردانی،اعتیاد وازهمه مهم تر ،ازهم پاشیدگی نهاد خانواده به بزرگترین معضل جامعه ی نیمه مدرن ومدرن ما،تبدیل شده است که نوک پیکان تحولات متوجه آسیب پذیرترین هسته اجتماع ، یعنی نهاد خانواده شده است.قلم نویسنده نمیتواند دراین تحولات حضورنداشته باشد.موضوعی که نهادهای رسمی وآماری وپژوهشی نیزبرآن تاکید دارند . فضای کسب وکارناسالم ،آدمهای دلال وقابل خرید که مدام دست به دست میشوند . این فضای نا سالم که میراثی کهن است وریشه دراقتصاد وذات تک محصولی دارد ومربوط به امروزودیروز نیست وسابقه بسیارطولانی دارد. "دود"،محصول تنفس درهوای مسموم ماشینیزم ومدرنیته ای جهانی است که همه را بسوی جهانی شدن سوق میدهد و نهاد خانواده را هدف قرار داده است. بازخورد این فلاکت،"دود" است .همه آدمهای "دود" به نوعی مفلوک ودرمانده اند وبی پناه اند . حسام،مهتاب،زهره و سیاوش ومادرگربهِ باززهره،لادن وپدرومادرلاابالی ومعتادش،کبکانی وفرشید...شاید عاقل ترین وسالم ترین آنها "درسا"ی نوجوان است که حسام نگران آینده ی اوست بدون آنکه بتواند کاری برایش انجام دهد. سپید خوانی متن ،توجه خواننده رابه"درسا"ونسل اوسوق میدهد. نویسنده مصلح اجتماعی نیست ولی او با حس هنری اش، صدای پای ویرانگرمدرنیته و جهانی شدن راعلی رغم دستآورد ارزشمندش که ویرانی نهاد خانواده را جهت باز تولد شرایط جدید با خود میآورد را ،هشدارمیدهد. اگرچه دنیای حسام خیلی کوچک است اما نویسنده درهمین فضای کوچک ومحدود ،خواننده رادرگیر روایت خود میکند . شاید نویسنده  درکندی و ضربآهنگ ملایم متن به مخاطب،فرصت اندیشه ،درمورد همین دنیای کوچک حسام وتعمیم آن به فضای بزرگتری را میدهد . چیزیکه این جا نباید مورد غفلت واقع شود آن است که سرجمع ، مخاطب به این جهان کوچک ، اما تکان دهنده ،آشفته فکرمیکند که این کلاف سردرگمِ فروپاشی اخلاقی ، ویرانی نهاد خانواده ، تا کجا پیش میرود و مدرنیته برای ما چه آسیب هائی به ارمغان می آورد که ما نه آن را پیش بینی ونه تماما آن راتجربه کرده ایم . آیا پوسته اش اصل میشود واصلش فرع ؟همگان آگاهند که مدرنیته مزایائی دارد و مضراتی . اگرتکنولوژی ، رفاه، درمان،بهداشت وبهره مندی اطلاعاتی دارد،آنسوی این چهره ، چهره ی دیگری هم دارد . ازخود بیگانگی ، افسردگی،عقل منفعت طلب وبازتولید جدید ازنهاد خانواده و عرف و ویرانی سنت نیزدارد. برای عبوراز این بحران آیا آمادگی فرهنگی واجتماعی و نهاد سازی های وابسطه آن راداریم ؟ یا دست بسته و چشم بسته و باری به هرجهت باید تمکین کرد؟ شاید این متن و مورد مشابه درحوزه ی جامعه شناختی وروانشناسی و پدیدار شناسی نقش پررنگ تری دارد تا فضای صرفا ادبی وضد مفهوم گرا و اما ای کاش چاقوی حسام از دستان لرزانش فرومی افتاد تا پادوهائی امثال کبکانی وفرشید ومظفر اتفاق دیگری برایشان رخ می داد .چراکه این ریخت وپاش ها ومهمانی ها ، مال عناصر درجه دو وسه است واصلی ها خیلی زود با خوی اشراف منشی آشنا وبا حفظ ظاهرکارشان بیخ پیدا نمی کند وتابلو دارمثل مظفر نمیشوند. 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:56 |

دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱

زبان ومعنای متن

  درجهان"داستان"وسپهر"شعر"ی،زبان کار کردی ابزاری ندارد بلکه زبان ،جهانداستان"پویا ومانا وسپهر "شعر"راستین رامیسازد .داستان و شعر،محصول فرایندِ فعل وانفعال زبان،درحوزه ی ذ هن و به میانجیگری راوی و روایت و اجراء درحوزه زبان والزاما زبان درخدمت زبان اتفاق میافتد . زبان دیگرکارکردی ابزاری نخواهد داشت ومتن به جای با زبان ،درزبان روایت میشود. زبان دیگر، صرفا بیانگرمعنا نیست ، بلکه آفرینده ی آن هم هست . آیا این بدین معنی است که صورت عین محتوا است و معنای متن ، ساختاری است که آن را پدید می آورد ؟ نه الزاما . اما با اندکی تسامح آری . این مهم بازمیگردد که متن درفرایند چیدمان زبانی درصدد رهائی از سلطه ی آموزه های مدرنیته ومعنای واحد و نفی" وحدت ارگانیک"باشد . درحقیقت میرویم به سوئی که " لذت فرهیخته" ی رولان باروت برجسته ترشود . تا جهان غیرمستمر و قطعه قطعه شده ، کولاژگونه با تعیییر مدام ، ازاین دال به دال دیگر ، ضمن گرفتن قضاوت از خواننده او را به  لذت فرهیخته،فراوبا دلالت های زبانی و تاخیردردریافت معنا ، چالش های فرا روی متن را با خواننده تسهیم گرداند . حقیقت یگانه ، یعنی یکسان سازی امور ، یعنی پوشیدن لباس متحد الشکل . قبول نمودن یک حقیقت یگانه به همگان (با ذات و برداشت متکثر طبیعت ِآدمی ) حسن نیست بلکه ، با متن متکثر ، قبولاندن آن به انسان ِمتکثرِ ِعقاید ، حسن است . پس مطلق دیدن امور ، خیر وشری دیدن جهان ، تفکری "دوآلیستی" است که در حقیقت ورود به عرصه ی قضاوت است . چیزی که ادبیات باید به شدت ازورود به آن پرهیز کند و با احترام به شعور خواننده ، تصمیم گیری را به عهده ی خواننده واگذارد تا او به جهان متکثر ،غیرسیاه وسپید ، خاکستری ، متن برسد و با اعتماد به متن به معنا ی متعدد ورود کند . البته فروکاستن از حقیقت ممکن است بین حقیقت فاصله ایجاد کند اما متنی که حامل تبدیل کننده ی حقیقت به حقیقت برتر، فراحقیقت باشد ،بیم ازگسست ، بی معنی است . تاخیریا درنگ دردریافت معنا ، نه تعطیل معنا ، تکثردرمتن بدون میانجیگری سنت ادبی وگنجینه ی پنهان متون کهن میسر نیست . معنا به کارکرد کلمات و واسطه ی روایت ِراوی و تجربه ی خواننده درزبان بستگی دارد. مگر نگفته اند وسعت جهان هر کس بستگی به زبان او دارد ؟  چیدمان کلمات به چندین عوامل وابسته است . یک جمله با جمله ی قبل و بعدش ، بستگی تام وتمام دارد و درحقیقت به بافت پیچیده ی زبانی درزنجیره ای ازکهکشان دلالت های زبانی ِمتن بازمیگردد. معنای نا محدود ، با پرداخت زبان در خدمت زبان ، طرد استبداد نحو، نفی معنای واحد ، درهم شکستن سلطه ی معنا و تک قرائتی امکان پذیراست . بازخورد متن ساختارشکن با نفی نظر ِگاه سلسلهِ مراتبی خطی و نفی ساخت آشنا ، در تعارض است با امر قدسی و ازلی ازجهان متن پیش پرداخت شده است . متنی که خواننده و منتقدین را دوچار تشتت ، تضارب آراء ،  چالش ، قابل تاویل و تفسیر پذیراست ، دقیقا همان جائی است که متن عالی و ارزشمند ایستاده است . نمونه ی ایرانی عالی و ماندگار آن " بوف کور" ،"شازده احتجاب " ...ونوع غربی آن" جنایت ومکافات"،" برادران کارامازوف "،  ،"خشم و هیاهو" ، پدرو پارامو"...است . در پایان با مولانای بلخی هم صدا می شویم تا تاکیدی باشد که این تفکر، خیر وشری ،"دوآلیسم " ، درمتون کهن خودمان نیز مورد انتقاد و طرد قرار گرفته است .

پس بد ِمطلق نباشد در ِجهان             بد  بهِ نسبت باشد  این را هم ِبدان

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:57 |

چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶

یاداشتی برکتاب "هیچ وقت "

نوشته : لیلا قاسمی:  نشر: چشمه سال 92

"هیچ وقت"داستان بلندی است ازلیلا قاسمی ، که مدت زمانی حدود بیست سال زندگی راوی،"بی تا"، دریک دعوت " نهار"ی طی مدت شش – هفت ساعت درخانه ی یکی از شخصیت های داستان بنام مهشید ،"مادرِ ِامید " به صورت "حال " و "گذشته " روایت میشود . این داستان بلند درحقیقت بازگشت به "سالهای عشق سبز"ِ دوران کودکی و نو جوانی"بی تا"، تا هنگام اعزام به خارج اجباری"امید" توسط مادرش مهشید است ، که حالا بعد از چندین سال دوری میخواهد به ایران بازگردد . بی تا توسط مهشید ، مدیر مدرسه و همسایه ی سابق آنها ، دعوت به دیدار" امید" میشود تاشاید زندگی مشترکی را درایران آغازکنند که با توجه به طلاق قریب الوقوع"بی تا" با شوهرش کامران ، انتظارمهشید ومادر"بی تا "، که با هم در ارتباط هستند ، آن است ، که شاید گذشته ای که کینه ی آن در دل" بی تا" مانده ، با وصل آن دو جبران کرده باشند . شاید هم با پیوند عشق گذشته ی آن دو،" امید"را هم دوباره به خود بازگرداند . ما درکنش های داستانی آن دعوت " نهار" ی ، با" بی تا" و روایت تکه به تکه اش ، به شیوه ی بازگشت به گذشته و حال ، با زندگی وگذشته او و خانواده اش ، با "امید" و مادرش مهشید ، در دوران جنگ و موشک باران و مدرسه آشنا می شویم  واز زندگی بی عشق اش با کامران نیز میگوید . تا خودش و مهشید ساخته شود . در پایان کینه اش به همدلی با مهشید و به کشف تازه از خودش و زندگی میرسد . اما در تصمیم نهائی پیشنهاد مهشید در پیوستن به "امید" را رد میکند . داستان در یک سطح ساده و آرام با ساخت آشنا و بدون پیچیدگی فرمی و زبانی با دو شخصیت حاضر ( مهشید و بی تا ) و سه چهار شخصیت غایب مثل امید ، مادرش ، کامران ، خواهرش و پدرش روایت میشود . داستان با حفظ فاصله از داستان های عامه پسند و توهم " عشق سالهای جوانی " تکه به تکه پیش وخواننده را با خود همراه میکند . درحقیقت این دعوت " نهار"ی ، یک گفتمان است تا ، دو توهم  بزرگ زندگی "بی تا " فرو بریزد. گفتمانی واحد و دوسویه ، نه گفتمانی چندگانه . به زبان دیگر، درغیاب دیگران ، یک خرده گفتمان وتشخص فردیت مدیره ای مقتدر ومادر سالار، مثل مهشید و بی تا شکل میگیرد . مهشید تنهاست و بر"امید"احساس مالکیت دارد و "بی تا" را رقیب خود میداند .مهشید برای دورکردن "امید" از" بی تا" به دوری بیشتری رضایت میدهد .هردو به نوعی در رنج اند . یکی ندامت و دوری از فرزند ودیگری،عشق دوران نو جوانی و کینه ای که بر سراسر زندگی او سایه انداخته است . این دستآورد کمی نیست . نویسنده بدون پیچیده گی ها ی تصنعی و ساختگی ، با هنرمندی تمام این دو توهم را ، همزمان با روال طبیعی و ساده گوئی و باورمند ، فرو میریزد . بازگشت " بی تا" به سوی کامران ره آورد این مهمانی " نهار"ی باید دانست . دراین مهمانی " بی تا" به کشف و فرو ریزی،دردو سطح نا متجانس میرسد. به زبان دیگر، دال بزرگ داستان،درواقع،دال کشف وفروپاشی است . بی تا به کشف خود و دوباره ی مهشید با حفظ فاصله با سالهای نو جوانی میرسد . صمیمیت این داستان بلند ، درحقیقت ، پالایش روح وروان آسیب دیده ی راوی و کشف و نگاه نو و دوباره به جان وجهان پریشان چندساله است و رسیدن به پایان کینه ی کهنه ای است که روح و روان"بی تا" درصورت عدم فروپاشی آن ،میتوانست برای تمام عمراو را به تباهی وبیزاری ازهمه چیز وهمه کس سوق دهد . کامران هم با آگاهی ازاین توهم که "بی تا" او را درجریان قرار داده با سایه ی سنگین این توهم ، روزگار بدی میگذرانید . بیاد بیاوریم "بی تا " تمام داستان کودکی ، جنگ و موشک باران ، سخت گیری درمدرسه به مدیریت مهشید ،علی رغم همسایگی و داشتن روابط خانواده گی نزدیک و بعد جدائی"امید" ازاو و فرستادنش به خارج و عدم علاقه اش به داشتن فرزند و زخم آن سالها را برای کامران گفته است . اینک با پایان کینه و فروپاشی توهم "عشق سالهای سبز" به آرامشی دوباره دست مییابد . آیا این شدنی است ؟ . " مهشید نباید ... حق ندارد این بلا را دو باره سر امید بیاورد...   امید باید همان جا بماند و حسرت بیست سالی که ازدست داده بخورد ...این جوری خاطراتش دست نخورده ..میماند." خاطرات خود "بی تا" چطور ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:46 |

یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳

نوشته ی: ع. ق. منصور

چشم انداری برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش » 12

درروزموعود ،همراه با «م. آذر» و« د. راستی » درخانه ی پیرمرد نشسته بودیم واوضمن پذیرایی با میوه و شربت، ازگستره ی پهناور وآبی دریا سخن میگفت که بندرراازسه طرف  ودرنگاه اومانند یک نعل اسب، بگونه ای درمیان گرفته که انگارکسی با زوروفشار به درون دهانه ی ازهم بازشده وکج ومعوجش چپانده وگیرش انداخته باشد..اومی گُفت:«...نگاه کُنید به «خورشکسته » ازسمت جنوب و« خورشُلی » ازسمت شمال، که مانند دوبازوی این نعل آبی دست بدست هم داده تا بندررا مانند کودکی آفتاب زده، بابدنی شوره بسته دربغل بگیرند وتنها راه ورود وخروج موجود درخشکی را نشانش دهند..نگاه کُنید به بیشترساکنان این بندر، بجزتعدادی ازآنها که با دریا سرو وکاردارند، انگارغریبند و نمی دانند که این « خورشُلی » و این« خورشکسته » چگونه آنها را مانند دودست بیرون آمده ازدریا درآغوش گرفته اند...برخی ازآنها بعد ازسالها زندگی دراینجا، حتی ازچگونگی مراتب قانونمند جزرومدهای دریا که درهرشبانه روزدائما"وبیخ گوششان پُروخالی میشود بی خبرند...همانطورکه بی خبراز جزرومدهای دائم وبی پایان دریای زندگی درمیانه ی دولبه ی کج ومعوج واقعیتِ رویدادهای روزمرّه ازیکطرف، وافکار واندیشه های پریشان خود ازطرف دیگر، چپیده وگیرافتاده اند ..آن « خورشکسته » وآن « خورشُلی » اگریکبارو برای همیشه دستهای خود را گردبندر حلقه کرده وبا نشان دادن راههای ورود وخروج تکلیف همه راروشن کرده اند..درمیانه ی واقعیت رویدادها وافکارو اندیشه های ساکنان بندرامّا اینگونه نیست که به یکباره راه ورود وخروج مشخّص شده وتکلیف آنها برای همیشه روشن باشد...دراین عرصه، این بُت عیارزندگی، هر لحظه بشکلی درمی آید تا پریشانیِ معصوم آنهارا درلابلای حرکات موزون « سنج ودمّام » زدنها وآهنگ حُزن انگیزشروه های « فایز» وحتی آهنگهای نی جفتی درشادمانیها نیزبه بازی بگیرد..»...درادامه ، سنگینی نگاه پرسشگرومحسوس پیرمرد برما، با این سخنان او تکمیل می شد که : «...ماهم ازساکنان همین بندریم...حالا به خودمان هم نگاه کُنیم تا ببینیم که چرا وچگونه است که با شنیدن صدای « سنج ودمّام » وآهنگهای شروه ونی جفتی موهای  بدنمان سیخ می شوند..تا ببینیم که خود نیزچگونه درمیانه ی رویداد های روزمرّه ی زندگی ازیکطرف، واندیشه های پریشان خود ازطرف دیگرچپیده وگیرافتاده ایم..»...اینکه پیرمرد دست اندرکارفراهم آوردن زمینه ای بود تا راه را برای سپردن سرنخ بدست « د. راستی » که بنا بگفته ی خودبا روشهایی ویژه درراستای علاقمندی به روانشناسی ژرف وروان ترکیبی گام برمی داشت هموارکُند روشن بود...درهمین راستا « د. راستی » نیزضمن اشاره به آنچه که آنرا« فرایند رشد درروان درمانی » می نامید، از« تجربه ی اصیل رؤیاها » بعنوان وسیله ای برای یافتن راه ورود وخروج ازمیانه ی همین رویدادها ی دایما" جاری وافکارو اندیشه های مرتبط با آنها یاد کرده وباهمین دیدگاه برآن بود تا راه را برای دست یابی ما به چیزی که آنراهمگام شدن باروند تسهیل رشدروانیبرای گسترش آگاهی وآفرینش هویت جدید  مینامید، هموارکُند...به گمان اوتنها درحوزه ی همین روانشناسی ژرف وبه دنبال درک ودریافت « تجربه ی اصیل رؤیاها » ست که می توان ازاین بحران عبورکرد و به چگونگی شکل گیری این گسترش واین آفرینش دست یافت:«...برای دست یابی به آنچه که مارا از بحران ایجاد شده درمیانه ی رویداد های زندگی وآن اندیشه های پریشان نجات دهد چاره ای جزتلاش درراستای شناخت هرچه بیشترچگونگی شکل گیری فرایندرشد درروان درمانی  نداریم...این فرایند رشد مراحل گوناگون وبه هم پیوسته ای دارد...عدم خشنودی ازدیدگاههای موجود وکهنه یکی ازمراحل آغازین این فراینداست..به زندگی روزمرّه خودمان که نگاه می کنیم می بینیم که رشد روانی غالبا"درفرایند کشمکش بوجود می آید، این کشمکشها برای آزاد کردن خود ازشرّدیدگاههای کهنه وسنّتی گذشته صورت می گیرد تا بتوانیم راهها وتجربه های جدیدی برای زیستن وتجربه کردن آزمایش کُنیم...دراستفاده ازراههای جدید زندگی در واقع موقعیتهای تازه ای راخلق می کُنیم...ازاین دیدگاه، چشم اندازفعالیتهای انسان درهنرو ادبیات، نقاشی، موسیقی، رقص، فلسفه، عرفان وغیره، تلاش جستجوگرایانه ی اوست برای پیداکردن راههای جدید تجربی ازموقعیت نوین هستی خود..عدم آگاهی ماازاین فرایند رشد اساسی ترین مسئله ایست که موجب آزارمان می شود زیرا هنوزنمی  دانیم  که درحرکت و گذارازدنیای قدیم ومحدود خود به دنیای جدیدی که گسترده تر ورضایت بخش تراست می باشیم...درهمین راستاست که سوء تفاهمات وستمها ورنجها ونشانه های بیماریها می توانند درنهایت سبب بهم ریختن وضع روانی ما شوند زیرا هنوزازفرایند تغییر که بطور خود جوش درما صورت می گیرد ناآگاهیم ودرنتیجه نمی توانیم درجهت تسهیل رشد این روند گام برداشته وزمینه ی حمایت خود ازاین تسهیل را فراهم کُنیم...ما معمولا"علیه این دگرگونیها یی که نهایتا"ما رابه آگاهی بیشترولذّت بهتری ازهستی رهنمون می شوند جنگ وکشمکش داریم...خلّاقیتها واستعدادهای فردی ما، درچنین اوضاعی است که نادیده گرفته شده ویا بکلّی سرکوب شده وخفه می شوند..و این همان درجا زدن درفرایند همان رشد روانی است که گفتم...درهمینجاست که به بذرهای نهفته ی خلاقیتهای فردی خود توجّه نمی کنیم وممکن است به دیگرانی تکیه دهیم که خیال می کُنیم می توانند دنیای ما را بهترازخودمان کنترل کُنند...رؤیاهای کسانی که دراین فرایند رشد اینچنین درجا میزنند، معمولا"اینگونه اند که خواب می بینند فقط دنباله رو دیگرانند، یا عروسک پاره پوره ای بیش نیستند ویا دراتاق تاریکی زندگی می کُنند وازبودن درآنجا راضی اند، ویا دراتاق تاریکی هستند وازکسی میخواهند که چراغ را روشن کُند واو نمی آید..»...ومن دراین میان به  وضوح می دیدم که « م. آذر» با سکوت کامل وبا لذّت به سخنان « د. راستی » گوش سپرده بود...پیرمرد که آرام بود وچشم از« م. آذر» برنمی داشت روبه اوکرده وخواست چیزی بگوید که « م. آذر» بدون درنگ وبا اشاره دستها به پیرمرد، اورابه سکوت دعوت کرده وگفت : «...به گمان من، هم عدم خشنودی ازدید گاههای گذشته یا موجود، وهم عدم آگاهی ازفرایند رشد، وهم عدم همگام شدن با روند تسهیل همین رشد، همه وهمه درقلمروذهن وفعالیتهای ذهنی وکلامی ما رُخ داده ومی دهند ودرست به همین دلیل است که این فرایند رشد را که از وجود رشد وتغییر درذهن خبرمی دهد نمی توان ونباید بحساب رشد روانی گذاشت ...به گمان من، حتّی رؤیاها نیز، با هرنقش وکارکردی که دراین ماجرا دارند ازمحصولات ذهنی انسانها هستند...ودرست به همین دلیل است که این رشد، رشد ذهنی است ونه رشد روانی!...عدم تفکیک وتمیزاین دوروند همبسته امّا متمایز همواره باعث  خلط وتداخل فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو واندیشه ورز، با فعالیتهای روانی همبسته با همین فعالتهای ذهنی وی شده وزمینه ی ایجاد همان آشفته بازاری را فراهم آورده که  همواره، همه ی مخاطبان روانشناسی را گیج وسردرگُم کرده ومی کُند...»...پیرمرد گفت: «...منهم اگرچه نشانه هایی ازآنچه که می گویی می بینم، امّا مُطمئنم که همه ی ماجرا این نیست...شاید چیزهای دیگری نیز باشند که ما ازآنها بی خبریم..»...« م. آذر» جواب داد: «..بازهم فرقی نمی کُند واین موضوع نیزتغییری دراین مسئله نخواهد داد که تمامی حرفهای ایشان مربوط به فعالیتهایی اند که درقلمرو ذهن ودر راستای رشد ذهنی رُخ می دهند ونه رشد روانی!... تردیدی نیست که ازاین سخنان آموزنده، می توان وباید درس گرفت...تردیدی نیست که معمولا"ازآنچه که خود داشته وداریم غافلیم...تردیدی نیست که عدم آگاهی ازفرایند رشد باعث آزارواذیت ما  شده یا میشود، تردیدی نیست که معمولا"ازفرایند خودجوش تغییری که درما صورت می گیرد نا آگاهیم ودرتسهیل آن تلاش نکرده وحتّی علیه آن جنگ وکشمکش میکُنیم، بهگمان من امّا  جنبه ی دیگرومهم این ماجرا اینست که نه تنها ایشان، بلکه مجموعه ی علوم انسانی، هیچگاه روشن نکرده ونمی کُنندکه ازکدام فرایند رشد وکدام فرایند تغییرسخن می گویند، این علوم ، همه چیز رایک کاسه کرده ویکجا وبانام کُلّی، پیچیده ومبهم « فعالیت روانی »بکارمی گیرند...به همین دلیل است که مخاطبان آنها نمی توانند بدانندکه چه زمانی ازفرایند رشدوتغییرذهنیتها سخن میگویند، وچه زمانی ازفعالیتهای روانی مستقل ومتمایزازهمین ذهنیتها؟!..این علوم غافل ازآنند که جنگ وکشمکش انسانها علیه رشد وتغییری که بگونه ای پنهان درزندگی درونی شان رُخ می دهد وعدم تلاش آنها درراستای همگام شدن با تسهیل این دوفرایند به این دلیل رُخ می دهد که آنها اساسا"ازچگونگی وسمت وسوی این ماجرا بی خبرند ونمیتوانند بدانند که این رشد وتغییر، آیا درفعالیتهای ذهنی وکلامی، یعنی دردانسته های موجود آنها ازفعالیت روانی خود رُخ میدهد، یا درخود فعالیت روانیِ همبسته با همین فعالیتهای ذهنی که پدیده ایست پیچیده، مستقل ومتمایزاز این فعالیتهای ذهنی؟!..چه کسی از اینگونه رشد وتغییرهای لذّت بخش، سودمند ورهایی بخش بدش می آید؟!..همه ی ما می دانیم یا می توانیم بدانیم که آن جنگ وکشمکشها وعدم همگامی ما درجهت کمک به تسهیل این روندها به دلیل همین عدم آگاهی ازچگونگی وسمت وسوی این رشد وتغییرهاست...» ..تکرارهای مکرّرو پی درپی اشاره کردنهای « م. آذر» به غفلت علوم انسانی از ضرورت پرداختن به تفکیک ومتمایز ساختن عملکردهای ذهنی وروانی، وبه تبع آن ضرورت توجّه وتمرکزبه علل وعواملی که آن آشفته بازارناشی ازخلط وتداخل این عملکردها را پدید آورده اند وادارم میساخت تا ازاو بپرسم که :«...این تکرارهای مکرر وپی درپی برای چیست؟!.» ...واوپاسخ میداد:«...برای این است که خودآنها نیزقبل ازهرچیز، درخود واقعیت، در تمامی عرصه های زندگی، دائما"تکرارمی شوند...برای اینست که تکرارهای پی درپی این غفلتها واین خلط وتداخلهارادرهرعرصه ای،همواره پیش روی خود دیده ونمی توانم ازآنها بُگذرم...این تکرارها اجتناب ناپذیرند...ومنهم چاره ای جزپرداختن به این اشاره های مکرّر ندارم...»...ومن دراین گیرودار، ضمن رهاکردن این موضوع با خود می اندیشیدم که کار درستی باشد یا نباشد جای آنست که هیزم بیارمعرکه شده تا آتش این بحث را شعله ورکُنم...به همین دلیل از« م. آذر» پرسیدم: «..می توانی به ما بگویی که آیا این عدم آگاهی از همین رشد وتغییرخود جوش خودت را اذیت نکرده و آزارنداده؟!..علیه آنها جنگ وکشمکش نکرده ای؟!..واساسا"در راستای تسهیل آنها چه کرده ای؟!..هم « د. راستی » و هم پیرمرد نیزازمن حمایت کرده وگفتند : « درست است...ازخودت بگو»...نگاه « م. آذر»، بعدازعبوراز پیرمرد، مرانشانه میگرفت تا چشم درچشم من بدوزد وبگوید : «...حداقل تو می توانی بدانی که همیشه، دراینگونه مواقع، مثل همه ی مردم بندر، دلم برای شنیدن ترکیبی ازآهنگ صدای امواج دریا وصدای « سنج ودمّام »، یا آهنگ شروه های « فایز» تنگ می شود...اگرکناردریا بودیم، بازهم آن « دمّام » خیالی را بدوش گرفته، میزدم ومیخواندم وبه دریا میزدم..»..وباز پس ازاندکی مکث و سکوت به حرف آمده وگفت: «...بیشترازآنچه که بتوانید فکرکنید اذیت وآزاردیده وحداقل درمورد خودم می دانم که تا چه اندازه تنگ نظرانه علیه رشد وتغییرهای خود جوش خویش جنگ وکشمکش کرده ام...درجستجوی بازیابی روزنه ای برای رها شدن ازهمین  تنگ نظری بود که به دیگرانی تکیه می دادم که بزودی می دانستم اگرچه خودشان نیزدرهمین چنبره گرفتارند، امّا آنچنان که « مُد » شده بود، خواسته یا ناخواسته ، یاد گرفته بودند که اینگونه تنگ نظریهای خود را « پنهان » کرده وبدون اینکه به عواقب ویرانگرو تخریب کُننده ی کارخود فکرکُنند، عقاید بی پایه ی خود را با « زرنگی » به دیگران تحمیل کُنند...به دنبال دست وپا زدن درچنین بحرانی بود که همانطور که پیش ازاین نیزگفته ام با ورود به قلمرو روانکاوی، بگونه ای تکان دهنده ازتفاوت نگاه خود جوش وجدا ازشیوه های مرسوم خود با نگاه « فروید » به روند « واپس زدن » باخبرمی شدم...واین به معنای تشدید بیش ازپیش بحرانی می شد که درآن دست وپا می زدم...فکرمی کنم که زیر فشارهمین بحران سنگین بود که اندک اندک، ضمن سود بردن ازچگونگی نگاه « فروید » به « واپس زدن »، این روند را با تعریفی دیگربکارگرفته وبه شیوه ی خودم می شناختم..»... ومن چاره ای نداشتم جز اینکه دوباره هیزمی درآتش انداخته وبپرسم که : «...شیوه ی خودت راچگونه وازکجا آورده ای؟!.. با آن تنگ نظری های خودت ودیگران، باآن رشد وتغییرخود جوش وباآن جنگ وکش مکش ها چه می کردی؟!.با تسهیل روند رشد وتغییرها درخودت همگام میشدی یا نه؟!..واگرمیشدی چگونه؟!...»...اینکه پیرمردودوستش سکوت کرده بودند اگرچه سئوال برانگیزبود، فعلا" امّا درانتظار پاسخ « م. آذر» نشسته بودم...واو جواب داد:«...من اگرچه ازنشان دادن وابرازروند « واپس زدن » درقالب کلمات عاجز بودم امّا آنرا همواره میشناختم...با تکیه براشاره ی « فروید » به این روند، هم ازنادانی و تنگ نظری خودم ودیگران رها میشدم، وهم ازتفاوت نگاهم با نگاه وی به این ماجرا باخبر شده..و درجریا ن همین رهایی اندک ازاین تنگ نظری بود که به لذّت ناشی ازتلاش درراستای همگامی و همراهی با تسهیل روند رشد ذهنی ونه رشد روانی پی برده وبتدریج ضمن دورشدن ازجنگ وکشمکش علیه آن رشد وتغییرهای خودجوش، زمینه را برای انعطاف پذیری بیشتر ذهنیتهای دست وپا گیررسوب کرده وخشک شده ی خویش فراهم می ساختم...به همین دلیل بود که ازهمان ابتدای شکل گیری این دیدگاه جدید، این رشد وتغییررا درقلمروذهن وفعالیت ذهنی ام می دیدم ونه درعرصه ی رشد روانی ام!...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:24 |

سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۸

زبان به مثابه ی هدف

زبان شعر و ادبیات ، زبان تداعی کننده است که گاه ممکن است ارجاع بیرونی و یا دیگرگاه ، ارجاع درونی داشته باشد.  ممکن است که ازکنارهم نشستن دو موضوع ظاهرا بی ربط ، متضاد ، غیرهم سو، امرسومی حادث شود .این مهم شاید حاصل دو جمله یا دوکلمه باشد.درشعروادبیاتِ بیانی و یا گفتاری تمام بارمقصد ،مفهوم ، اندیشه ،عاطفه و موسیقی بردوش کلام و زبان است. درحقیقت اندیشه راهی به بیرون ندارد بلکه راهی به درون دارد . شعر و یا متنی که آفرینش و هستی خود را ، از زبان گرفته و برکلام استواراست ، مهُر و نماد ونشانه یِ تسلط واقتدار گوینده و یا نویسنده را به زبان، با خود دارد.حضور تصویردرشعر، درحقیقت با فاصله گیری اززبان خالص یا پیور و میانجیگری و واسطه ی امرسوم یا دیگری، شکل میگیرد که اگرچه ازاقتدار محض زبان ، کاسته میشود ولی با میانجیگری دو جمله زبانی یادو کلمه متفاوت و گاه متضاد ، امرسومی حاصل و معنای دیگری شکل میگیرد که تصویر و خروج از حوزه ی صرف زبان را سامان میدهد. اما چون متکی برزبان صرف نیست ، برذهن خواننده ، تاثیر بیشتر ودرحافظه ی اومیماند .دراین حالت هیچ کدام بردیگری رجحان ندارد بلکه در حالت اول ، اقتدار و تسلط گوینده را در زبان می رساند و درحالت دوم زبان با خروج از دایره ی زبانیت صرف ، با ایجاد واسطه ای، به اجرای اندیشه می نشیند . لذت خواننده هم ، وابسته به تجربه ی شعری و زبانی او دارد .هرچه خواننده بر زبان تسلط و اتنظار داشته باشد ، سهم او هم ازلذت همان خواهد بود . حالت اول کاری ست سخت اما شدنی و اما حالت دوم به مدد واسطه و یا ذوق جدید ، تصویررا شکل میدهد که درحالت اول ،دیگراین تصویرموجود نیست .هر چه هست زبان است و حذف و فصل و همنشینی فعل به جای فاعل واصل محاوره وتناظر نحوی به جهت بِعُد دادن به معنا واقتدار گوینده و مولف را نشان میدهد .درشعر متکی بر کلام  صرفا زبانی ، در بادی امر، خواننده تصور میکند که شعر ساده برگذار و اجرای آن آسان فرجام یافته وهیچ چیز سختی اتفاق نیفتاده است اما با اندکی تعمق و تحلیل معلوم می شود که نه ، به این سادگی هم نیست و این ظاهر ساده ، فریبنده است . این گونه اشعار حاکی از تسلط قوی ِمولف بر زبان است وکاری خرُد نیست. دایره ی واژگان درشعر متکی به زبان و کلام به گستردگی اشعاری که تصویر و ایهام و پیچیدگی های زبانی دارد ، نیست . درمیان آثار کلاسیک های پارسی ، تفاوت واتکا رودکی و سعدی و خیام به زبان ، با حافظ دراین زمینه بسیار مشهود است . درمیان ، نوپردازان مدرن ومعاصر، تفاوت فروغ و سهراب با شاملو و اخوان نیزعلی رغم نقاط مشترک ولی درآثار دو شاعراول به شدت متکی به تصویر و دوشاعردوم ،متکی به زبان است . ترجمه پذیری فروغ و سهراب آسان تروامکان ارتباط مخاطب با آثاراین دو شاعر، خیلی سریع تربرقرارمیشود تا اشعار متکی به زبان اخوان و شاملو. درترجمه نیزبه علت متکی بودن اشعار شاملو و اخوان به زبان ، خیلی از مفاهیم به علت همین اتکا از دست می رود و مخاطب نیز با آن دیرترارتباط میگیرد .درحالت اول ، اتکا به زبان ، شاعر به اجرا درزبان رسیده نه اجرا با زبان برعکس درحالت دوم شاعر به اجرا با زبان رسیده . اگر موضوع مورد بحث را محدود به این چهارشاعرمعاصر و زبان پیش فرض بگیریم آیا میتوانیم جایگاه این چهار شاعرمعاصررا درمورد صرفا زبان صرف نظرازاستفاده از واژگان نو ومدرن وجدید ، درحوزه کلاسیک ، سعدی و حافظ ، ریشه درکدام نحله ی سنت زبانی دارند را ، مشخص کنیم ؟ آیا فروغ به سعدی نزدیک تر است یا حافظ ؟ شاملو چطور؟ اتکا هر کدام به دیگری تا کجاست ؟ اصلن رد پای زبان سعدی دراین چهار شاعر قابل پیگیری هست  ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:9 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳
داستانی از:سیاوش مهدی زاده

مرد و برف

مثل همیشه دو دل بود ولی این دفعه فرق میکرد ...!دیگر نیازی به فکر کردن نداشت. یاشاید هم دیگر برایش مهم نبود. شاید دنبال دلیل میگشت . منطقی یا غیر منطقی . فقط میخواست معطل کند...!رفت داخل مغازه بدون هیچ سلام و احوال پرسی گذاشتش روی میز.

-چند میخری؟

-این دفعه دیگه نه. باز به یه مشکل خوردی. دیواری کوتاه تر از این پیدا نکردی؟

-این دفعه فرق میکنه!

-هر دفعه همینو میگی!بابا آرش دردت  چیه؟ چرا نمیخوای یه تکونی به خودت بدی چرا نمیخوای...

به حرف های صاحب مغازه که انگار از دوستان قدیمی اش بود یک ذره هم گوش نمیکرد نگاهش را به یک نقطه انداخته بود هر چند ثانیه سرش را به نشانه تایید تکان میداد .

-خب حالا نگفتی چند؟

-بذار بمونه هر موقع پشیمون شدی بیا ورش دار من نمیفروشمش فردا بیا بهت پولشو بدم الان هیچی ندارم !

نگاه سردی به او انداخت و چشمهایش مالید وبی خداحافظی از مغازه بیرون رفت.

"چرا همه به خودشون اجازه میدن منو مسخره کنن مگه شما ها کی هستین اصن شما ادمین به چیتون مینازید هاا یه مشت کثافت عوضی از خود راضی اخه مرتیکه الااااااغ تو چه میفهمی "

هنوز چند متری دور نشده بود مثل دیوانه ها عربده میکشید صدای دادو بیداش توجه همه را جلب کرده بود اصلن به هیچ چیزی اعتنا نمیکرد !

برگشت این دفعه مصمم تر از قبل رفت داخل مغازه. هنوز صاحب مغازه از روی پیشخوان برش نداشته بود. سریع  آن را برداشت و مثل دزد ها از مغازه زد بیرون. انگار نه انگار مال خودش بود ! نمیتوانست از آن دل بکند !

هوا به شدت سرد بود وآسمان هم  به سرخی میزد. انگار آسمان هم  ان شب قرار بود برف ببارد ... پشت خط عابر ایستاده بود . چراغ سبزبود ولی هیچ حرکتی نمیکرد . داشت رفت و امد ماشین ها و ادمها را تماشا میکرد. برای او خیلی چیز ها اهمیتش را از دست داده بود .در آن لحظه نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت بود .حسی میان نفرت و حسرت در وجودش لانه کرده بود که نمیتوانست بروز دهد.

بی توجه به چراغ راهنما که تازه قرمز شده بود از بین ماشین ها  گذشت!حس میکرد از صدای بوق ممتد ماشین ها و اعتراض های راننده ها لذت میبرد  همیشه همین طور بود. عاشق تفاوت... شعارش همیشه همین بود ."متفاوت باش و لذت ببر... "  ولی این بارنا خواسته !هیچ جایی نداشت. حیران و سرگردان بود. از اینجا رانده از آنجا مانده ! حتی از نگهبان ساختمان نیمه کاره سر کوچه نادری که توی شبهای زمستان با هم  اتش روشن میکردند ودورش مینشستند و هی حرف میزدند و حتی گاهی اوقات برایش گیتار هم میزد ! دستش راتوی جیبش کرد تا شاید پولی پیدا کند ولی ته جیبش هیچ چیز نبود تا لااقل  نخ سیگاری بخرد!

 سرفه های خشک امانش را  بریده بود. مال مدت ها پیش بود و بی توجه به دارو و درمان هنوز مهمانش بود .شب از نیمه گذشته بود . کنار تیر چراغ برق توی کوچه بن بستی نشست تا شاید سرفه هایش آرام شود. کوله پشتی پر از کتاب و جعبه گیتارش رو هم گذاشت کنارش روی زمین خیس ! کم کم برف هم شروع به باریدن کرد. پاهایش را جمع کرده بود و سرش را به زانو هایش نزدیک کرده بود تا گرمای تنش پاهایش را گرم کند.نور کم چراغ برق تاریکی کوچه را روشن نمیکرد.دانه های برف رفته رفته روی زمین مینشست وکوچه را یک دست سفید کرده بود. بی پول و بی جا که بود،هیچ کس هم منتظربرگشتن او نبود.برف کفش هایش را خیس کرده بود و سرما از نوک انگشتانش بالا میرفت.گذشته اش را مرور میکرد.نگاهی به دستانش کرد .دستانی که از سرما قرمزوکبود شده بود .دستانی که فکر میکرد،روزی همه به خاطرآن او را تشویق میکنند و برایش دست میزنند.فکر میکرد، روزی ثروتمند میشود .یک روز میتواند تفاوت هایش را با غرور به رخ دیگران بکشد ولی نشد شاید هم  نگذاشتند...

به این فکر میکرد چرا سفر کرد؟ چطورعاشق شد؟ چرا عشقش به جنون تبدیل شد؟چی شد که الان معشوقش ارام وبی صدا روی زمین سرد وخیس در کنارش خوابیده ؟ صدای زیبای عروسش چرا خاموش شد؟

شاید به حرف پدرش گوش میکرد بهتر بود. کار کردن درحجره ای یا بنگاهی خیلی بهتر از  کتاب ودرس و دانشکده موسیقی بود!

برف روی پلک هایش نشسته بود! دیگر همه جا سفید شده بود! بلند شد وبرف را از روی خودش تکاند فقط کوله پشتی اش را برداشت.انگارسنگین تر شده بود در راه به جای پاهایش نگاه میکرد

-« اینا هم  زود آب میشن...!»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:54 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶

تخیل ِهنر- هنر ِتخیل

شرایط ،انگیزه ،محل تولید و آفرینش آثارهنری چیست ؟ این سوال اگر چه ابتدائی وازبدیهیات ادبیات وهنراست اما چون دربرخورد با آثارهنری، انتظارها ، گوناگون ومتفاوت است وگروه های اجتماعی هرکدام چه توسط منتقدین خود و چه با واسطه ی انجمن ها ،احزاب و محافل دانشگاهی و دولت ها ،درآثارهنری دنبال کارکرد اجتماعی آن هستند، محل مناقشه است . چیزی که ، به شدت هنرباید ازآن پرهیزکند . اما بنا براصل برداشت آزاد اندیشه ، هرفرد یا گروهی ازهرمقوله ای ، ازجمله هنر، حق دارد و منکر وجودی هم آن نمی توان شد ، که نظر گاه خاص خود را داشته باشد . ولی در مقابل این برداشت و دریافت ، دیدگاه دیگری هم وجود دارد . برای تعریف نظرگاه های مختلف ، نیازمند تعریف هنر وچیستی آن به صورتی هستیم که همه ی گروه ها و نظرگاه ها درکلیات را پوشش دهد . یک سوال مهم . آیا این امر شدنی ست ؟ آیا یک تعریف کامل و جامع که اجماع همه روی آن باشد ، وجود دارد ؟ شاید . شاید پاسخ آن به این سادگی هم نباشد . اما به نظرمیرسد همه درمورد منبع و تولید و آفرینش هنر، دریک مورد ، کم وبیش اتفاق نظر داشته باشند و آن این است که تمامی هنرها ، درپروسه ی آفرینش خود، از یک اصل پیروی میکند و آن تخیل است که همزاد و همراه قوه ی عقل بشرِ، فعال و تمایز او با دیگرموجودات است . پس میشود پیش فرض گرفت که درمورد تخیل ِهنرمند، کمتر کسی اعتراضی داشته باشد . ناظر به این اصل ، تخیل از چی ناشی میشود ؟ همگان بر این نظر هستند که انسان ، درهر رده ی سنی ، موقعیت اجتماعی ، تحصیلی ، تا انسان ابتدائی ، بی سواد و فاقد شرایط تمدن ، در ذهن خود در صدد باز سازی آنچه که می خواهد و نمی بیند ویا طالب آن است . برای انسان ابتدائی یک وعده غذا ، یک جان پنا گرم تا پیدا کردن زن ، فرزند ،شوهر،دریک حادثه طبیعی ازقبیل زلزله ،طوفان و یا امکانات مادی وعاطفی دیگر تا شکار حیوانات و آموزش آن برای دیگران و یا پناه جوئی به خدایان متعدد با آئین خاص ، باعث خلق آثار هنری می شده است . بعداز ظهورادیان یکتا پرستی هم این مهم برای افراد،گروهها ،قبایل ، تخیل چاره ساز بوده و دارای رسمیت ومنبع الهام وآفرینش و پیدایش بسیاری ازاسطوره ها وآثارهنرگردیده . بشرهمواره درصدد انتقال این تخیل به اشکال و صور گوناگون بوده وهست . نقاشی درون غارها، تنه درختان ، حجاری درکوه ها ، لوح مسین و پوست حیوانات تا فرهنگ شفاهی و نهایتا تولید کاغذ و صعنت چاپ ،راه درازی را ، بشر طی نموده ، تا به ثبت وضبط این تخیل نائل آمد .اما درثبت این تخیل فقط گروه اندکی مبادرت به نقاشی ، حجاری ،نقالی ، نمایش به صورگوناگون جهت انتقال به دیگران شرکت داشته اند. این جماعت راهنرمند نامیدند .همین اندک انسان هم ، باز گروهی اندک تر ، موفق به اقبال عمومی می شدند . کدام هنرمند ، مورد استقبال مردم محل زندگی ، شهر و کشور خود شدند ؟ البته آن گروه که پیگیرتر ، هنرمندانه تر وبا موازین زیبا شناسی و بار عاطفی – انسانی تری به موضوع تخیل خود پرداخته و بهاء داده و از ذهن خلاق تری برخودار بوده اند . هیچ آثار هنری نیست که در طول زمان حیات بشری  ثبت شده باشد و مورد باز بینی ، تحلیل ، کالبد شکافی ،عاطفی وهنری وافع نشده باشد . حتی اگر قرن ها ازآن اثر گذشته و یا از زیرزمین شهر ویران یا سوخته بیرون کشیده وبا مرمت وگاه بازسازی به تحلیل وارزش هنری آن هم پرداخته اند . حمایت ازهنرمندان وفرصت پرداخت کارهنری ابتدا به ساکن ، از طریق متمولین ، صاحبان قدرت ،دربارسلاطین صورت گرفته و آثار شفاهی هم توسط توده ی مردم ، گاه بی نام خالق و گاه با نام او سینه به سینه،حفظ وازفرهنگی به فرهنگ دیگر، از تمدنی به تمدن دیگر کوچ کرده است و نیاز به تکرارنیست . با این مقدمه طولانی ، بازمیگردیم به منزل اول وآن چیستی هنر وکارکرد اجتماعی آن . امروز درهزاره سوم و شروع قرن بیست ویکم میلادی،انسان هنرمند ،با انبوهی از تجربه و دانش هنری ، تمام ظرفیت ها ، منازل هنری و کارکرداجتماعی هنری خود ودیگران در پیش رو دارد و قرار نیست که آزموده را مجددا آزمایش کند . او درتجربه ی قابل ِلمسِ ِخود ودرک دیگرافراد خانواده ی بزرگ هنری – جهانی به این نتیجه رسیده که هنرهیچ هدفی ، جزء درخود ندارد .هنرمند درصدد ایجاد هیچ پیام وحرف گنده ای نیست وجانب هیج اندیشه ی خاصی هم نمیگیرد بلکه با تخیل خود ، واقعیت موجود را تبدیل به فرا واقعیت وانسان سرگشته ی واز خود بیگانه را به تعمق در پیرامون خود و بدون قضاوت و با پرهیزازهرگونه قطعیت با پیشهناد هنری خود، او را دعوت به تکثر اندیشه و پذیرش آن دیگری و طرح پرسشگری ، همراه بالذت و تبدیل تخیل، به اندیشه میکند .هنرمند با خلق جهان غیرموجود ، جهان خود را میسازد و با طرح موضوع ، بدون داوری، با آثاری هنری خود ، ضمن لذت مدام ، راه های گوناگون کاوش در ضمیر شخصیت ها ، موقعیت ها، برزخگاه ها ، تردید ها ، هول وهراس ، اضطراب انسان دارای ِعقل منفعت طلب ، ازخود بیگانه ، جهان سرکوب شده ی ِشخصی ، تعارضها ، حقارتها ،عظمتها ، تعالی روح انسانی ، وروح های دوُزخی ، زیاده خواهی وبهره کشی انسان از انسان را به نمایش و با کارهنرمندانه خود ،همواره منادی و تلنگر به انسان غفلت زده ی قرن ِعقل ابزاری و نیهلیست معاصرمیزند . این اهداف ، همان هدف و رسالتی است که هنرمند با جمع بندی تاریخ هنر به آن رسیده است .هنرهدفی درخود است . بی تائید و یا تکذیب این یا آن . بدون ورود به عرصه ی قضاوت. هرگز نمیگوید که چه خوب است و چه بد . این قسمت سهم  خواننده  است وهنرمند هیچ نقشی وتصمیمی درمورد آن ندارد .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:12 |

جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰

مارش آخر

 

تسمه بر گرُده ی ِخاک ،        می کشد                لیزر فریب .

در پردِه ی ِسیاه ،               شیون می دمد        بادِ بی ِشکیب .

دندان مار است                 کیبوردِ حادثه ِ           در مشت .

کلیک کن                          ناپلئون !                سمفونی ِسوم  بتهوون .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:42 |

جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۰۳

یاداشتی بررمان" نگهبان" : نوشته پیمان ِاسماعیلی نشرِ زاوش چاپ زمستان 92

نشر در روزنامه فرهنگ وهنر صبا شماره 200 بهمن 93

این گفتار با اندکی تغییر دربیست وهشتمین نشست "نقد چهارشنیه ها " قرائت شد   

تقدیربه مثابه ی تبانی اسطوره و طبیعت و باورهای اقلیمی ومنطقه ای ، بیشتر ناشی ازتوسعه نیافتگی جوامع پیرامونی و پروژه ی نا تمام عصرروشنگری است و متعلق به زمانی است که هنوز سوژه به معنای تام وتمام کلمه، به "هستی" هویتی ِابژه تبدیل نشده است . متن مورد بحث، درچنبره ی تقدیر و جبرایستاده است . هیچ کس از این انجماد و گرما گریزی نیست .هوا یا برفی ویخبندان است یا سوزان و شرجی زده . درغرب گرگِ است و درجنوب کفِتار . صورتها یا ازسرماِ سوخته یا ازآفتاب . رمان با مرگ پدرسیامک آغاز و با نام او پایان می پذیرد .عقیمی سیامک درجریان تصادف ، بیماری صلاح ، طلاق آنسه ، خودکشی سمانه ، اعزام سیامک برای کاردرشرکتی نفتی درجنوب ، باج خواهی عشایراطراف میناب درمسیر لوله های گاز، ملاقات ناخواسته زن شکیب و قتل شکیب بدست سیامک ، آتش زدن کپیرآنها توسط شکیب ، مرگ زن وبچه ی شکیب ، فرارسیامک به غرب کشور ، فرجام نهائی سیامک را رقم میزند .  سیامک قربانی تقدیری میشود که  خود درانتخاب آن هیچ نقشی ندارد . اما روال رمان آن نیست که به سمت سینما برود بلکه معمولا ، این سینما است که به سوی ادبیات میآید ولی دراین جا قضیه برعکس اتفاق میافتد و این حسن کار نیست . نقد متن حاضر کاریست سخت اما شدنی است . قبل ازهرچیز باید دید متن ، از چه زاویه ای قابل بررسی ، تحلیل و نقد است ؟ سوال اساسی این است که ، آیا با"نقد نو" یا کلاسیک و سنتی می توان به سراغ متن رفت ؟ اینکه وجه غالب متن ، رئال و واقع ِگراست شکی نیست اما سویه ی نقد درجهان سوژه و ابژه و تعین ها ی موجود ،اگر هست درچه سمت است ؟ آیا متن مدرن ، معاصرومنعکس کننده ی جهان متکثر است یا درجهان تک" قرائتی" سیرمیکند ؟ شاید دراین مجال تنگ فقط طرح سوال مد نظر باشد و خواننده خود میداند ومتن . اما برای معاصر بودن چه باید کرد ؟ به گمان من برای اجتناب ازنقد کلاسیک وسنتی ، بهترین گذینه برای نقد کتاب"نگهبان"باید سراغ نقد "جامعه شناختی" رفت . نقد جامعه شناسی به ما این امکان را میدهد که با پرهیز از نقدِ سنتی و محتواِ محورومضمون ِگرایانه ،مسائل مبتلا درجنوب و غرب کشور را کالبد شکافی و بدون قضاوت و داوری انطباق متن را با زمان حاضر فقط اعلام کرد . هر چند ایجاد مزاحمت درراه تولید ، اکتشاف ، انتقال ، لوله گذاری نفت ، گاز ومعادن درزمین ها ، مراتع و مسیر زندگی اهلی بومی ، سابقه ی آن به زمان ویلیام دارسی میرسد و درادبیات داستانی ما هم بی سابقه نیست . ازطرفی مسائل غرب کشور از قبیل سرما و"جاش"ها ، پیشمرگه ها ، قاچاق و کولی برها ، پیشه وران این سو و آن سوی مرز ومخفی شدن مثل گم شدن سوزن درانبارغله،  نیز تازگی ندارد .رمان هرچند درسویه ی تاکید نویسنده و راوی ، ظاهرا داستان پدراست ولی مگر نگفته اند به نویسنده نباید اعتماد کرد بلکه باید به متن اعتماد کرد . به گمان من "نگهبان"، رمانی در"ستایش زندگی"ست . زیرا سیامک علی رغم از دست دادن پدر ومادر، عقیمی ، دراین جهان بی تکیه گاهی، می بالد ورشد می کند و به دانشگاه میرود وبا روشنک زندگی میکند و بدون کمک عموی ِسرهنگش ،راهش و کارِش را، خودش انتخاب میکند و زمانی که ناخواسته مرتکب قتل میشود بدون توسل به عمو برای نجات جان خود ازاعدام ، به کوهستانهای پوکه و قندیل متواری ودرمقابل برادران زن شکیبت وطبیعت وگرگها دست به مقاومت میزند . درنقد ، نباید متن را فروکاست . هرچند نیت مولف چیز دیگری باشد . نا گفته نماند رغبت و ضرب آهنگ گاه کند وگاه تند متن ، خواننده را تا به آخر دنبال خود می کشد هر چند ، این مهم با ساخت آشنا اما زمان غیر خطی و عدم سلسله مراتب ِداستانی ، فرجام وتحقق یافته است .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:52 |

سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۳۰

نوشته ی: ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش » 11

بعد ازخروج ما از« خور»، غروب نیز ازراه می رسید واندک اندک رنگدانه های خود را برچهره ی آبی دریا می نشاند...من وپیرمرد ماهیها را شسته وبه چهارقسمت تقسیم کرده وآماده ی رفتن می شدیم...دوستان دیگرما نیزپاهای خسته ی خودراازکفشهای پرشده ازگل ولای بیرون کشیده وروی ماسه ها لم داده بودند...با دیدن اشاره ی « م. آذر» به خورشید در حال غروب، به پیر مرد گفتم که : «...می توانم حدس بزنم که با اینگونه اشاره به خورشید، دست اندرکارنشان دادن ترکیب رنگها در« دایره ی رنگ » غروب شده تا زمینه رابرای گفتگوبا « د. راستی » درباره ی ترکیب فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، بافعالیتهای روانی فاقد زبان وی، وبه عبارتی دیگر زمینه را برای ترکیب فعالیتهای همبسته امّا متمایز هوش وپوش دربطن آنچه که با اصطلاح کلّی « فعالیت روانی » شناخته شده است فراهم سازد...» پیرمرد گفت: «..کدام دایره ی رنگ؟!..» ومن که تازه ازبی اطلاعی اوازآشنایی « م. آذر» با نقاشی وترکیب رنگها با خبرمی شدم بطرف « م. آذر» رفته، تکه چوبی بدستش دادم وگفتم که طرح دایره ی رنگ را روی ماسه ها نشان بده...واوضمن کشیدن دومثلث درهم رفته ی متساوی الساقین، شش رأس بیرونی آنها را مانند شش نقطه ازمحیط دایره ای نشان داده وگفت: «...سه رنگ اصلی اولیّه، یا مادررنگها، یعنی رنگهای آبی، زرد وقرمز، وسه رنگ ثانویه ، یعنی رنگهای سبز، بنفش ونارنجی، این « دایره ی رنگ » را تشکیل می دهند ...همه ی این رنگهای اوّلیه وثانویّه، درشش نقطه ی محیطی وحول کانون همین دایره است که همدیگررا تکمیل می کنند...وآنگاه روبه « د. راستی » کرده وگفت: «..همینطور است که آن « ضمیر ناآگاه »، یعنی آن فعالیتهای روانی فاقد زبان، با آن « ضمیرآگاه »، یعنی آن فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگونیز بعنوان فعالیتهای اوّلیه وثانویّه، حول کانون تعامل، « کار» و« فعل » همدیگررا تکمیل کرده ودایره ی آن « فعالیت روانی » کلّی، پیچیده ومبهم را  همانطورتشکیل می دهند که دودستگاه نشانه ای اولیه وثانویه ی حسی وکلامی کشف شده بوسیله ی « پاولف » تشکیل می دهند..»...به گمان من، هنوززود بود که « د. راستی » بطورکامل ازعمق نگاه « م. آذر» به واژگونی دیدگاه روانکاوی، ونیزچگونگی خلط وتداخل فعالیتهای متمایزامّا همبسته ی ذهنی وروانی، در مجموعه ی دیدگاههای مربوط به علوم انسانی باخبر شود وبه همین دلیل بود که بعد ازگوش سپردن به گفته های « م. آذر»، روبه ما کرده و گفت : «...من فکر می کُنم که اینگونه فعالیتهای ذهنی به روند پیچیده ی خودبازتابی وپدیده شناسی که درفرایند رشد روانی شکل می گیرد مربوط است...به همین دلیل است که روانشناسی ژرف دست اندرکارشناخت چگونگی این فرایند طبیعی ازطریق بکارگیری تصورات وتخیلات فعال، بویژه در رؤیا ها می شود...»..پرشهای چشم ونگاه « م. آذر» که درجسجوی چگونگی تأثیر سخنان « د. راستی » برمن وپیرمرد درگردش بود، خبر از چگونگی تأ ثیرهمین سخنان بر خود وی که با وجود مخالف بودن با آنها ساکت مانده بود نیزمی داد...همزمان با این سکوت بود که پیرمردروبه من گفت: «..درست حدس زده بودی..» وآنگاه خطاب به « د. راستی » ادامه داد:«...کم کم با نگاه « م. آذر» به دایره ی این فعالیت روانی کُلّی آشنا خواهی شد...آفتاب فرونشسته وبهتر است که قبل ازتاریک شدن هوا حرکت کُنیم...» آنروز، بعداز جدا شدن ازپیرمرد ودوستش، ما نیزخسته وکوفته به خانه های خودرفته وچند روزی نگذشته بود که « م. آذر» بدیدارم آمده ومن قبل ازهرچیزدر باره ی سکوت اودرآخرین صحبتهایش با « د. راستی » پرسیدم...اوخود بارها به من گفته بود که ما انسانها، همیشه با سخن گفتن نیست که حرفمان را می زنیم، بلکه گاهی اوقات با سکوتمان نیزچیزی می گوییم که اگر گوش  شنوایی باشد می تواند صدای این سکوت را درعین بی صدایی بشنود...ومن با این پرسش به دنبال بهترشنیدن صدای آن سکوت بودم واوپاسخ داد: «...منهم اگرچه مثل تو، بطورکامل با « د. راستی »، دیدگاهش واینکه چکاره است، آشنا یی ندارم..امّا می خواهم بگویم که دراین میان مُهم نیست که اوچکاره است..آنچه که برای من مهم است چگونگی نگاه اوبه رابطه ی هوش وپوش است...سکوت من نیز به این دلیل بود که درآخرین سخنان اوبازهم درهمان نگاه اوّل به آنچه که اوآنرا« فرایند رشددرروان درمانی » می نامید، بگونه ای تکاندهنده ازتفاوت نگاه خود با نگاه او دررابطه با آن روانشناسی ژرف ویا روان ترکیبی مواجه می شدم..واین پرسش توامّا، به این دلیل برای من لذّت بخش وشادی آوراست که زمینه را برای فراهم ساختن خواسته ای که ازتو وپیرمرد دارم آماده می کُند...فکر می کنم بیاد داشته باشی که « د. راستی » چندی پیش ازفردیت منحصر بفرد واستعدادهای  ما درجهت دست یابی به آگاهی های تازه واینکه بذرهای خلاقیتهای فردی ممکن است زیر فشارتحمیل عقاید دیگران سرکوب وتخریب شوند سخن می گفت..خواسته ی من ازشما اینست که دراجرای برنامه ای که بعد ازاین درجریان گفتگوبا وی بکارخواهم گرفت، شما نیز همکاری کُنید...» ومن، همچنان که پیش ازاین نیزدرارتباط با اینگونه کارهای اورُخ داده بود یکباردیگردچاربُهت وحیرانی شده وازاوپرسیدم: «..چه برنامه ای؟!..» واوگفت: «..بدون  هیچ نگرانی، بی هیچ زحمتی وبا سکوت کامل می توانید براین مسئله تمرکزکنید وبا دوچشم حود ببینید که وی نیزخواسته یا ناخواسته، ضمن خلط وتداخل کارکردهای مربوط به فعالیتهای ذهنی وروانی همبسته امّا متمایزبا یکدیگر، بدون اشاره به لزوم تفکیک وتمیزآنها، چگونه مخاطب خود را درآشفته بازارهمین خلط وتداخل، گیج وخسته ساخته ورها می کند...با این چشم انداز، می توانید ببینید که وی نیزباهمه ی سخنان ارزشمند وآموزنده ای که بیان می کُند، مانند همه ی روانکاوان، برخلاف آنچه که نام واصطلاح روانکاوی افاده وادّعا می کند، هم به جای کاویدن روان، ذهن افراد را می کاود ونه روان آنها را، وهم معلوم نیست که چه زمانی ازعملکرد ذهن وزبان، وچه زمانی ازعملکرد روان سخن می گوید...من تردید ندارم که شما نیزدراین آشفته بازار، ازاین خلط وتداخل رنج برده ومی برید ودرهمین راستا به گمان من، با تمرکزبر همین موضوع است که می توانید ازحضوردائم این خلط وتداخل، نه تنها درلابلای سخنان « د. راستی »، بلکه درمیان مجموعه ی دیدگاههای مرتبط با علوم انسانی وازجمله روانشناسی وروانکاوی آگاه شوید...خواسته ی من ازتواینست که با پیرمرد صحبت کرده وبه اتفاق هم، ضمن تمرکزبراین مسئله، با من نیزهمکاری کُنید..» ...ومن چشم درچشم اودوخته وگفتم: «..اگرانگیزه ی اصلی وهدف توفقط همین باشد که مانیز درسکوت خویش، ضمن تمرکُزبر آنچه که میگویی، حاضروناظرماجراباشیم، قبول است..با پیرمرد صحبت کرده وخبرت می کنم...امّا...همه ی برنامه ات همین است؟!..»...واوگفت: «...عجله نکن، توفعلا" قدم اوّل رابردار..درهمین ابتدا که همه چیزرا نمی توان گفت..بقیه ی ماجرا را خود زندگی پیش روی ما می گذارد...»...درموافقت پیرمرد با این برنامه، اگرچه تردید نداشتم، امّا ماجرا را با اودرمیان گذاشته تا درحالی که می خندید موافقت کرده وبگوید: «...حرفی ندارم، بگذار تا ببینیم چگونه دربرابر« د. راستی » نیزکلّه میکند...امّا قبل ازهر چیز، هم لازم است که چگونگی این ماجرا رااززبان خودش بشنوم، وهم لازم است خودت نیزبه من بگویی که  تو اصلا"می دانی همکاری ما را برای چه می خواهد؟!...»...من که در صداقت « م. آذر»  تردید نداشتم، به پیرمرد گفتم: «...نگران نباش، او فقط ازما می خواهد  تا با تمرکزبرآنچه که به گمان او، بگونه ای آشکاردرلابلای مجموعه ی دیدگاههای علوم انسانی وجود دارد وسخنان « د. راستی » نیزراه را برای دیدن بیش ازپیش آنها هموارمی کند، هم نشانه های واژگونی نگاه روانکاوی به روند « واپس زدن »، وهم نشانه های خلط وتداخل عملکردهای همبسته امّا متمایزذهنی وروانی انسانها را، آنچنان که خود می بیند، ببینیم ودرهمین راستا، خواسته ی اواینست که بدون اطلاع « د. راستی » ازتمرکزما براین قضایا، بگذاریم تا جریان طبیعی نگاه او به آنچه که آنرا « روانشناسی ژرف » یا « روان ترکیبی » می نامد، درسخنان وی، طبق معمول ادامه داشته باشد تا بتوانیم نشانه های واژگونی نگاه روانکاوی وآن خلط وتداخل را بگونه ای آشکارببینیم...او پیش ازاین نیزبارها وبارها به من گفته بود که همواره برنگاه « فروید » وروانکاوی به آنچه که آنرا« فعالیت روانی » و « رشد روانی » مینامند، بگونه ای سوای شیوه های مرسوم تمرکزداشته ومعتقد است که این فعالیت واین رشد، همواره درقلمروذهن وفعالیت ذهنی رُخ داده ومیدهد،نه درقلمروروان وفعالیتهای روانیِ همبسته اما  متمایزازهمین ذهن...واکنون فکرمیکنم که به گمان او، « د. راستی » نیزاین فعالیت واین رشد را همانطوربه « روان » نسبت می دهد که « فروید » و همه ی دست اندرکاران روانکاوی نسبت میدهند..ودرهمین راستا، تمامی جستجوهای اونیز، مانند همه ی هم اندیشان وی، درقلمرو ذهن وفعالیت ذهنی وکلامی انسانها صورت میگیرد، ونه درفعالیت روانی آنها!..واین به آن معنا نیزهست که وی نیزمانند همه ی آنها، درحالی دست اندرکار جستجو درعرصه ی روانشناسی ژرف وروان ترکیبی شده است که درواقع وعملا"، بجای روان انسانها ذهن آنهارامی کاود..وسرانجام اینکه اومیخواهد نشان دهد که « د. راستی » نیزبدنبال خلط وتداخل عملکردهای ذهنی وروانی انسانها، فعالیت ذهنی را بعنوان« فعالیت روانی »، و فرایند رشد درذهن درمانی را بعنوان « فرایند رشد در روان درمانی »، ورشد ذهنی را بعنوان « رشد روانی » می شناسد...من نمی دانم چگونه، امّا فکرمی کنم که می خواهد توجّه بیش ازپیش مارا به این مسئله جلب کند که به گمان اوبدنبال همین عدم تفکیک فعالیتهای همبسته امّا متمایزذهن ازروان است که  زمینه ی شکل گیری این خلط و تداخل واین آشفته بازارفراهم آمده، وبه همین دلیل است که خواستارتمرکزنگاه ما بروجودهمین خلط وتداخل که بگونه ای پیدا وپنهان دردیدگاه « د. راستی » نیزدرروندی اجتناب ناپذیر، خواسته یا ناخواسته رُخ می نماید شده است..»..پیرمرد، پس ازمکث وسکوت طولانی، ناگهان خنده کنان گفت: « ..عجب حکایتی دارداین دوست تو!..دیگر لازم نیست اززبان خودش بشنوم...خبرت می کُنم!..» ...درحدودبیست روزبعد ازاین بود که پیرمرد خبرداد تا دوروز دیگرودرساعتی معین به اتفاق « م. آذر» به خانه اش برویم...ومن دراین فاصله...« م. آذر» را دیده وازاوپرسیده بودم که میخواهی چکارکُنی؟!..با این برنامه ات چه چیزی را میخواهی نشان دهی؟!..واوپاسخ داده بود که: «...فکرمی کنم که سخنان « د. راستی »را درآنروز، روی تپّه ی ماسه ای در«خور» بیادداشته باشی...تا آنجا که بیاددارم، درسکوت خویش، بیش ازهرچیزبراین جملات او متمرکز شده بودم : گسترش آگاهی وآفرینش هویت جدید، بیداری فکری، تشخیص استعداد های منحصربفرد دررشد وبلوغ، تغییر میان دید گاههای ما درگذشته وحال، پرورش خلاقیتها وفردیت خویش، استعدادهای ما برای دستیابی به آگاهی تازه،تعصّب درمورد دیدگاهها،تحمیل عقایدبرافراد درمانده...آنروز، ودرمیانه ی این سکوت  فکرمی کردم که همه ی آنچه که بااین جملات یادشده بیان شده اند اگرچه در قلمروذهن وفعالیت ذهنی است که رُخ داده ورشد وتکامل می یابند، « د. راستی » امّا مانند همه ی روانکاوان ازاین فعالیتهای ذهنی ورشد ذهنی بنام « فعالیت روانی » و« رشد روانی » یاد میکُند...واین همان چیزی بود که تا مُدتها بعد ازآن، ضمن تحمیل سکوتی سنگین به من، این چشم اندازرا پیش رویم می گشود که این ماجرا بعد ازاین نیزدرسخنان وی، خواسته یا نا خواسته ودرروندی اجتناب ناپذیرتکرارمی شود ومن می توانم آنرا به شما نشان دهم..»...ومن باخود می اندیشیدم که کاش پیرمرد نیز اینجا بود واین حرفها را می شنید...در این میان، آنچه که برای من تکاندهنده وجالب می نمود این بود که « م. آذر» می گفت :«..این موضوع را نه تنها درارتباط با دید گاه « د. راستی »، بلکه درارتباط با مجموعه ی دید گاههای مربوط به علوم انسانی نیزمی توان بکارگرفت تا ازچگونگی حضورهمیشگی این خلط وتداخل دربازار آشفته ی زندگی که بدلیل عدم تفکیک عملکردهای ذهنی ازعملکردهای روانی همبسته باآنها شکل گرفته ورُخ می نماید، بیش ازپیش آگاه شد..»..به گمان من، این موضوع درست بود که تمامی جملاتی که « م. آذر»، برآنها متمرکزشده وبگفته ی خودش مانند قطعات تکمیل کننده ی« پازل » خویش، ازمیان سخنان « د. راستی » برچیده بود، همگی به قضایایی مربوط بودند که درقلمرو ذهن وفعالیت ذهنی رُخ می دهند..به همین دلیل بود که با اندکی تردید با خود می اندیشیدم که شاید « م. آذر»، برخلاف « د. راستی »، بدرستی ازرشد این فعالیتها نیزبعنوان رشد ذهنی یاد میکند ونه « رشد روانی »...اکنون می دانستم که چرا« م.آذر» دائما"وبطورمکرّربرضرورت تفکیک وتمیزعملکردهای همبسته ی ذهنی وروانی ازیکدیگروبیرون کشیدن آنها ازبطن آن « فعالیت روانی » کُلّی، پیچیده ومُبهم تأکید دارد!...روشن بود که این ضرورت، به گمان او ، برای جلوگیری ازشکل گرفتن آن خلط و تداخل درآن آشفته بازار، موضوعی است اساسی وتعیین کُننده...وخواسته اوازمن وپیرمرد برای تمرکزبرچگونگی نگاه « د. راستی » به این عملکردها نیزدرهمین راستا قراردارد...

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 11:29 |

چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۴

هگل وتفکرانتقادی

بازگشت به آراء و نظریات فلسفی هگل به منظور بررسی و تعمق بیشتر، اگر چه ضرورت و اولویت اول نیست ، ولی درهرحال لازم است .اما، بازگشت به اندیشه های فلسفی هگل ، به دلیل شکست اندیشه های اجتماعی - طبقاتی و نه الزاما فلسفی مارکس ، همانقدر واپسگرایانه است که اندیشه ی"ذات گرائی" ارسطو . آنانی که در حوزه ی فلسفه دستی برآتش دارند ، نقد های مارکس برآرای فلسفی هگل را هنوز دارای اعتبار علمی میدانند . شاید بخشی از نگاه در حوزه های دیالکتیک اولیه ی هگلی که مارکس نیزنسبت به بررسی آن تاکید داشت ، باید حفظ شود وبخشی دیگراز قبیل تفکیک سوژه وابژه ،دیالتیک کل وجزء قابل تجدید نظر است . اما پذیرش همگی اندیشه های فلسفی هگل درخیلی حوزه ها قابل نقد و به نظرمیرسد فراترازمارکس باید به نقد آن نشست . پذیرش صد درصدی اندیشه های هگل ، چه جوان وچه پیر، که امکان سوء استفاده از آن شده و گاه می شود ، نیز نباید نادیده گرفت . اندیشه های فلسفی هگل مثل خیلی از فلاسفه ی متقدم و متاخر قابل نقد ، ورد یا قبول دانست .اما اگر دوستان مطرح کننده ی هگل ،مراد از طرح دوباره ی او به منظور بازیهای زبانی به شیوه ی ویتگنشتاینی برای ایجاد امر شگفت زده گی خواننده است ، خوب سخن دیگری است اما اگر مراد اشاعه دوباره او به منظور طرح ایده های زیر بنائی آدورنو و ژیژک درمورد اولویت آبژه برسوژه وپیوند تاریخ با حقیقت باشد، خوب ؛ سخن دیگری است . اما سخن این است تا کی می خواهیم با ترجمه و بیان ایده ها و نقل مکان از این فیلسوف به آن فیلسوف راه را بر تولید اندیشه ی خودی ببندیم ؟ یک روز هوکهایمر ،والتر بنجامین روزدیگر آدورنو یا ژیژک یا مارکوزه و یاهایدگر.چراهمه منتقدین عصر روشنگری؟ اینان خود محصول عصرروشنگری و فضای دمکراتیک آن هستند . آیا بعد از گذشت هفتاد سال ازطرحهای اصحاب فرانکفرت ، این اندیشه تعییر نکرده است ؟ اعتبارعلمی وعمل کرد عملی آن درجوامع مبدا به کجا کشیده شده است ؟ آیا ایده های ارتجاعی هگل مثلا در مورد اخلاق بورژوازی ،اشراف ومالکیت ، نژاد ژرمن ، سلطنت ، دوآلیسم ، رای زنان ... قابل دفاع است ؟ واژگونه نشان دادن ابژه ومفاهیم و دیالتیک منفی آدورنو همان اندیشه های ضد سیستم نیچه مگر نیست ؟ مگر نگفته اند اندیشه های ژیژک " تا وقتی آرای لاکان و هگل را شرح می دهد قابل تحمل است " وبعد از آن چی ؟ آیا منظور از "سیاه ترین کتاب بورواژی" دیالکتیک آدورنو نیست ؟ تسلیم در مقابل ترجمه درحقیقت اگر نگوئیم به نوعی عقل منفعل را تداعی میکند ، پس چیست ؟ تشتت و تضارب آراء آن چنان وسیع وگسترده هست که اگر بخواهیم آنان را ترجمه و منتشرکنیم فقط تا دهه ی هفتاد میلادی قادر خواهیم بود ترجمه کنیم . حال آن که آن ایده ها آمده و ازدرجه ی اعتبار ساقط شده اند و ما هنوز مصرف کننده ی آن هستیم ! دراین بازار آشفته که تضارب اندیشه مدام در حال طرد و مناقشه است ، ما هر روز به سمتی می چرخیم که هیچ پیوند انضمامی با آن فضا نداریم . ما نیاز به تمرین تفکرانتقادی مستقل داریم بی آنکه به آرای دیگران بی اعتناء وبی نیاز باشیم . مدرنیته درغرب مرتب ومدام از طریق تفکر انتقادی خود را باز سازی میکند . ما باید این را بفهمیم . تفکر کنشگر و مفهوم ساز نباید از بیان اندیشه های خود هراس داشته باشد که ممکن هست درجه ی خطای آن زیاد باشد . درشرایط فقدان مولفه های آکادمیک فلسفی ، تکیه ی صرف بر ترجمه و مفهوم یابی با محوریت ترجمه در حقیقت تسلیم در برابر اندیشه و تفکردیگران است . این یعنی سلب عقل فعال ، که در حقیقت همان عقل منفعل است . به زبان دیگر،اتکاء به ترجمه ،همان تعطیل عقل قدما ، که خود منتقد آن هستیم ، اگر نیست ، پس چیست ؟ آنهم برای آسیا که قرنها تعطیل عقل امری غیر قابل تشکیک بوده است. متفکر شخصی است که با اشراف واحاطه برمسائل کلی بشری و جامعه ای که درآن زیست می کند ، ایده پرداز و مفهوم سازی کند . ممکن است این مفهوم سازی ضعیف ،غیرعلمی و یا نزدیک به حقیقت نباشد . خوب ، چه اتفاقی میافتد ؟ متفکر دیگری آن آرا را کامل ترمیکند . اما متفکر درسویه ی تفکر خود به پیرامون خود اندیشیده و آرای خود درمیدان آزمایش مطرح نموده است . زیرا اوست که میداند، پاسخ نیازهای فلسفی پیرامون او چیست . پروژه سازی ادامه تفکر انتقادی است.اگر فلسفه درزبان بوجود می آید که سخن درستی است ، جایگاه اهل فلسفه در نقد ادبیات وهنردرکجاست ؟ آیا نقد شعر وادبیات داستانی یکی از ابزار تفکر انتقادی نیست؟  این را باید دیگر آموخته باشیم که باید با مطالعه ، ترجمه و بررسی کلیه متون فلسفی ، با پشتوانه فلاسفه ی ارسطوئی خودی،خودمان وارد حوزه تفکر انتقادی شویم .البته نه از نوع "بازگشت به خویشتن" و یا آنگونه که دکترنصر مثلا پیشنهاد میدهد بلکه فراترازآن ، باید شانه به شانه ی مدرنیته ی موجود جهانی با حفظ فاصله ،مدام از طریق تفکر انتقادی خود را بازسازی کنیم تا از شتاب مدرنیته ی جهانی عقب نمانیم و هم با آگاهی از ضعف مدرنیته غرب وازعقل ابزاری آنان مصون بمانیم وهم سنت پویا که مدرنیته به قصد ونیت تخریب ، با آن درتضاد است ، حفظ شود .  پذیرش مدرنیته و انتطباق با آن ، درعین تفاوت ها ودرهم آمیختگی ها ، درمفهوم سازی به روز شویم ودراین راه از" خطا " نهراسم . هرچند گفته باشند : " تفکر دروازه ی جهنم است " .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:55 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۸

متن ِآرمانی – خوانندهِ آرمانی

ویران سازی متن ، به منظور ایجاد عدم تعادل ، جهت نیل به تعادل ، با استفاده از شگردهای فرمی و تعلیق، بازیهای زبانی نحوشکن، حذف فعل وهمنشینی وجانشینی فعل به جای فاعل ، به نیت بعُد وعمق بخشیدن به متن،میان نویسنده وخواننده ، به عنوان یک قرار، به واسطه ی راوی با زاویه دید مختلف وعبورازصافی ذهن وزبان صورت میگیرد . فهم خواننده ی متعارف ، با ذهن معتاد به زمان خطی وسلسله مراتب پیوسته ، فِرم وزاویه دید محدود به دانای کل ، توسط راوی، درآفرینش "جهان داستان" به صورت کلاسیک وطبیعی اگر اجرا و فرجام متن را رقم زند ، باور پذیری آن برای اوآسان تراست تا متون پیچیده با شگرد های فرمی وسخت خوان وراویان متعدد .متون مدرن و پسا مدرن ، فرامتن ، سورآلیستی ، جهان غیرواقعی ، اما بازیافته وبازتاب گرفته از جهان واقعی ،اگرخوب اجرا وساختمند باشد، خواننده ی با منطق علت ومعلولی را،همسوبا خود میکند . همسوئی خواننده با متن یا همذات پنداری با آن ، ازمهم ترین اتفاق و حادثه درداستان و رمان ، موفق است . البته این مهم به منظورکوتاه آمدن با ذهن های متعارف وعادت پذیر نیست . خواننده ی آرمانی ، فرهیخته ، متعارف ازمتن انتظاری بیش از دانش واندوخته های خود دارد هرچند انتظار لذت ازمتن تقاضای زیادی نیست وجز فلسفه ی وجودی آن است . ترس ازعدم درک خواننده ، حاصلی غیراز نویسنده ی محافظه کاررا دربرندارد . باید به ذهن وهوش خواننده اعتماد کرد . زیرا درمتن مدرن وپسا مدرن ، خواننده بخشی ازمتن است . قراراست معنای متن با مشارکت اودرک ودریافت شود . اما هرکس به اندازه ی فهم ، درک وازهمه مهمتر ، تجربه ی "هستی شناختی" او درمواجهه با متن ، که ویژه ی خود اوست ، از متن بهره مند میشود.آغاز وفرجام متن ، تجلی آن درزبان روی میدهد .مگرزبان بازتاب دقیق ساختار جهان نیست ؟  پس این جهان و جهان منحصر به فرد خواننده ومتن را،اگرجهان دارای معنائی باشد ، میسازد ! واگرزبان عبارت باشد از تمامی تجربه ی تاریخی یک ملت ، که پیش فرض ما این گونه است ، زبان شعر و داستان ، گذشته از تمامی ابعاد ، ظرفیتها ، تجربه ی تاریخی و سنت ادبی آن ، زبانی  است ، غیرمعیار، نحوگریز، خلاق ، جسور، اوانگارد و بازیگوشانه ، گاه شاد وگاه نا شاد وتلخ ، نزدیک به زبان غیرمکتوب،محاوره گونه،خودمختار وبا گویشهای اقلیمی سایر مناطق واقوام محلی ، درچارچوب مقیاس ملی وسرشاراز ایهام واستعاره ومجاز و ضرب والمثل های تاریخی و اسطوره های ملی و قومی ودینی . بیگانه سازی ازجهان موصوف وسوق آن به جهان فرا واقعی و جهان موجود (واقعی) ضمن کثرت گرائی ِدیگر پذیر، باید در فرجام خود به ایجاد تعادل و عدم قطعیت منجرشود . بیگانه سازی متن با دنیای موجود ، به منظور یادآوری جهانی غیرازجهان موجود ، پذیرش تکثر،عمق بخشیدن به متن ، درنگ وتاخیر درساخت ودریافت معنا ، تا ضدمفهوم گرائی، آشنائی زدائی، اغتشاش درفرم وکولاژ گونگی متن ، راوی غیر قابل اعتماد ، به منظورعدم قطعیت به شرط فراهم کردن فضای مناسب و کشش لازمه ، لذت مضاعف و تحمل ملال جهان واقعا موجود را آسان ترخواهد کرد. این مهم دستآورد کمی برای ادبیات وهنر نیست . نباید فراموش کرد که متن همواره باید دنیای واقعی را مخاطب قراردهد تا خواننده ی متعارف , فرهیخته ، آرمانی از این ویران سازی تخیلی وغیر واقعی معاصر، ازعدم تعادل ، بسوی تعادل متکثر ، دگر پذیری ، رسمیت بخشی به تفاوت ها ، تکثر اندیشه و زبان و تعامل وتفاهم ملل ، اقوام ،ادیان و جهان عاری از تبعیض ، نژادپرستی و خود محوری سوق داده شود.  متن واپسگرا ، تفرقه افکن وضد وحدت ،اما تهی ازمفاهیم والا وغیرمتعالی ، درهر فرم وشگرد عالی و زیباشناسی مطلق که باشد ، با گذشت زمان ، داوری خواننده ونقد علمی ، خود را نشان خواهد داد وهرگزبه آثاربرتر وکلاسیک نخواهد پیوست .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:3 |

شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۳

نقدهنر– هنرنقد

نقد،درروندِ بررسی و تحلیل متن ، اهدافی را مد نظر دارد که پیش فرض های اولیه منتقد است . اما درمواجهه با متن ، گاه متن درحد انتظار این پیش فرض ها نیست و یا متن با پیشنهادات جدید ، فراتراز انتظارمنتقد است . درحالت اول ، تکلیف منتقد مشخص وفقدان المان های حداقلی ، از قیبل معاصربودن ، مدرنیته ، مختصات عصر روشنگری، عدم ساخت آشنا ، چند صدائی، زبان پویا وضرب آهنگ مناسب ولذت خواننده ، کمترین فضا ومجال را برای نقد فراهم می آورد . درحالت دوم ، اگر متن فراتر از حداقل های موجود است ، یعنی متن ، نه تنها تمامی اتتظارات منتقد با هوش را پاسخ می دهد بلکه دارای شاخصه های جدید ،عدم قطعیت ، نو، متکثر، درخشش زیباشناسی بکر، پیشنهاد زبان و فرمی تازه و احتمال ماندگاری آن اگرزیاد باشد ، تکلیف و وظیفه منتقد چند برابر میشود و نباید از کنار چنین متنی به سادگی گذشت . بارها شنیده شده که کتابی پس از نشر درمحاق سکوت سپری کرده و بعد ها کس یا کسانی به صورت اتفاقی آن را کشف و مجداُ به سطح نقد وبررسی فرا خوانده شده اند . در چنین حالتی ،افسوس منتقد ِجدی را بر می انگیزد . نقد چالش برانگیز و پویا در فضای جریان ساز شکل میگیرد . منتقد جریان ساز در بررسی و تحلیل متن ، فراتر از نویسنده حرکت می کند و اگردر نقد خود ، هدف ، طرح و ایده ی فرمی نداشته باشد ، نه تنها حق مطلب را اداء نکرده بلکه موجب ملال و خستگی و بی توجهی خواننده را دامن می زند . گفته اند که نقد موفق ، هم باید ساختاری نو ، زبانی روان وهم فرمی مناسب با متن را دارا بوده ، تا بتواند همسنگ متن به اثر هنری تبدیل شود . نقدهای عالی و جریان ساز وراهگشا، دارای ابعاد زیبا شناسی هنری هستند . یک منتقد پویا و باهوش و مسلط به فنون نقد و دانش ادبی – تاریخی وزیبا شناسی ، هرگز نباید خود را تکرار کند . یعنی برای هر متنی ، باید متنی جدید بیآفرنید که مشابه نقد های دیگراو نباشد . باید از کلیشه بپرهیزد تا هم خواننده با دست پر به استقبال متن برود وهم ابعاد ناشناخته و ضمیر ناآگاه متن را " نبود یابی" و به خواننده ی فرهیخته ، به عنوان یک احتمال پیشنهاد بدهد . نمیشود برای هرمتنی ،نسخه ای از پیش تعین شده ای تجویزکرد . یک سوال جدی . آیا نقد کاریست هنری ؟ یا صرفا خلاصه میشود در یک سری انتقادات و معیارهای بی چون وچرا که منتقد مجاز وگریز از آن نیست ؟ آیا منتقد مجاز است که درمتن تخیل کند ؟ به دیگر سخن آیا منتقد می تواندغیرازارجاع به متن ، سپید خوانی ، ورود به حوزه ی استعاره و ... برهستی وسعت متن بیفزاید ؟  پاسخ به این پرسش کاری سخت اما ممکن است . برای پاسخ به این ممکن فقط می توان گفت تعداد محدودی ،کمتراز انگشتان یکدست،توانسته اندازاین آزمون با کمترین خطا سربلند باشند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:50 |

دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۸

ماهِ جان

ماهِ جان ،میان درگاهی"کرگی"، ایستاده بود و صحرا رامی دید که زیرآوارآفتاب تند تیرماه له له میزد . سمفونی ِباد،در"پیشِ نخلها و تک توکی ، درختان ِگزمیدمید و برگها را به کرنشی سخت وخانهِ خراب  وامیداشت.صحرا ،درچشم انداز تازه اش ، ماهِ جان را دل آشوب میکرد.میان پرچین"کرگی" بازگشت وکودکان خفته را برپلاس همیشگیشان ،سخت حقیروقابل ترحم دید . پرندوش که مردِغریبه به "کرگی" اوپا گذاشت ، وسوسه درزیرجلدش پسخوکرد ودوشب بود که رهایش نمیکرد. پیشترها ، زمانی که مردش راهی شیخ نشین های خلیج فارس ، نشده بود ، کمتر مردی اجازه ی اقامت در" کرگیش"می یافت.اما ازآن تاریخ ، سالها می گذشت . تنگی معیشت ، مهمان دارش کرده بود . بدون آنکه به مردی روی خوش نشان دهد . ولی از چندی پیش که یکی ازاهالی آبادی، دست از پا درازتر، ازسفرغربت بازگشته وزندگی تازه ی مردش با دختری اهل مسقط ، با او درمیان گذاشت ، دیگر دست ودلش به چبزی نمی رفت وحسادت دردل وجانش چنگ میزد . صحرا برایش ، شوره زاری بیش نبود که حاصلی جزء نخلهای سوخته نداشت . آن روز که مردِ ماهِ جان ، به بهانه ی تنگ دستی ، او را ترک گفته بود ،اوبا زندگی با همه ی بیش وکم ساخته و به انتظار بازگشت موفق شویش ، از هیچ ، تلاشی ، فروگذار نکرده بود . سال اول ، بدون کمک مردش ، حتی یک شاهی ، زندگی را راه برده تا آن وقت که اندکی پول و سوغات ، از غربت می رسید ، اندوخته می کرد تا زحمت مردش به هدر نرفته باشد . اما رفته رفته همان اندک ونا مرتب نیز ناگه قطع شد . کنایه ها و نیشها ، با زهر خندی تلخ و ناباور ، پذیرا بود و گاه نشنیده می گرفت وبه روی خودش نمی آورد تا روزی خبر موثقش را اقوامی بد چشم وبد نظر ، میان آبادی پخش ودل دردمنداورا،پریشتر وناخوش احوال ترکرد. بدگمانی ماه  جان ،بیشترازمادرِمردش بود که هیزم این آتش وجدائی را پر مایه ترمیکرد . ماه جان ، از روز عروسیشان بد دلی این پیرگیس سفید را آزموده بود و با همه نارضایتی او، تن به این وصلت نا خجسته داده وبا مرد ناپخته اش،در"کرگی"تازه اش، زندگی پر مشقتی را آغاز کرده بود . اما با نیروی مافوق توش وتوانش ، درآبادی ، چند ده نخل وجیلمُ وبزوصیفی جات ، زیر گرمای توانفرسای صحرا ، ایستادگی ها کرده و کنایه های پیر زن ودیگران به هیچ گرفته بود . ماه جان سعی می کرد تا با نرم خوئی ،گستها را با نیروی غریزه و محبت پیوند بزند و تا روزگار ، در گردش طبیعی خود ، براو مسلط نگردد و کودکان را به سامان برساند و دل مادر شویش نیز رفته رفته نرم شود . ماهِ جان مردش را میدید که اورا میخواست وبه خاطر او ، دست از تنها دخت مالدارخالویش کشیده و او، درآبادانی زمین و نخل های تازه نهال ، به سالی نشسته است . اواین مهربانیها را دیده واجر می گذاشت . اما مگرمی گذاشت آن پیر گیس سفید ؟ این آفتاب لب بام که آبی ازگلوی او به راحتی پایین رود . شکم اول مردش را اندکی سرد و سرسنگین کرد . شکم دوم ، میان مردش را با مادر پیرش ، که بخاطر این وصلت گسسته شده بود ، یکسره پیوند داد . بد خلقی اش رنگی تازه گرفت . شبها ، به هزار بهانه ، در"کرگی" مادرش به صبح می رساند . درآبادنی نخلها سستی به خرج می داد . دست و دلش به کارنبود و میل سفرغربت داشت و بهانه می گرفت و با ناامیدی ، باروری نخلها را منکر بود . با این حال ، ماه جان برمهربانیش می افزود و به حکم غریزه ، نازش را می خرید و دل نا مهربانش را نرم میکرد . شکم سوم یکسره مرد رادیوانه کرد.رخت خواب ماه جان هنوز پهن بود که مردش ، راه غربت درآن سوی آب را،درپیش گرفت و دنیائی از کینه و بی رحمی میان ماه جان و مادرمردش گذاشت . هرچند مادرمردش کودکان را دزدانه می بوسید اما هرگز در"کرگی" ماه جان حضور یافت و ازحال و احوال او، هرگز نپرسید . شاید هم آتش بد گمانی پسرش را هم نهانی تحریک میکرد تا مردش بازگردد . ماه جان آنگاه بی طاق شد که ، خبر تشکیل زندگی تازه ی مردش ، به همه ی آبادی رسید واوآخرین کسی بود که از این جریان با اطلاع شد . ماه جان کمتر در آبادی ظاهرمی شد . دست ودلش دیگر به کار نمی رفت وبا خلق تنگ ، نامهربانی با کودکان آغاز کرد . چه آنان حاصل نیک بختی او نبودند . اما او این را می دانست که آنان پاره ی تن خود او هستند و از شیره ی جانش مایه گرفته اند اما به حکم غریزه ورسم صحرا ، آنان مایه ی شور بختی اوهستند . گاهی که مغلوب خشم خویش  میشد و آنان را به باد کتک می گرفت ، خود نیز، پس ازآن میگریست . آنها او را می دیدند که عاجزتر وبی پناه تر ازآنان است . اما میان گریه و کتک ، دستی مهربان داشت . چه او می دانست که آنان بی گناهند و ارمغان روزگارند و حاصل برکت اند. هرچند در صحرا تک افتاده اند اما در باروری نخل وآب وآبادی کم از دیگران نیستند . ده سالی پر می شد ماه جان شوی را ندیده وکودکان ، لذت دیدار پدررا نچشیده بودند . حال که خبر شوم تا آبادی هم رسیده بود ، به رسم صحرا می توانست در حضور عاقد آبادی ، تقاضای جدائی کند . این وسوسه وقتی قوت گرفت که دلالی از شهر آمده ، که خرمای سر درختی را پیش خرید کند ، چندی در"کرگین" او ،مهمان بود و دنبال جاپائی ، درآبادی میگشت . دلال شهری جسته و گریخته ، از دیگران حال وروزگار او را شنیده ، واو را مناسب احوال خویش یافت . ماه جان هرچند این مدت تکیده و چند تارمو، سپید کرده بود ، اما روی هم رفته تا میان سالی فاصله ای دورداشت . چه به وقت عروسی پانزده سال تمام نداشت وتازه داشت می شکفت که شویش راهی غربت شد ونا به هنگام داشت می پلاسید . قد بلند و سیمای روشنش هنوز اگر دستی به خود می کشید برازنده ی، هرمردی سر به راه ، بود . در این مدت تنهائی و انزوا ، قیافه ی جدی و خشونت ظاهریش ، که چهره ی مهربانش را می پوشاند ، با اندکی اخم می رفت که سیمای همیشگیش را تکمیل کند . ماه جان مردش را می خواست و تنها به اوفکر می کرد وهرچند مهمان دارچند دلال شهری بود که در فصل خرماو رطب به آبادی او می آمدند و سهم او در فروش خرما اندک بود واو مجبور بود تا کمبود را با پذیرش مهمان جبران کند، گودرمیان آنان نسبت به او نظری هم بود اوهم می دانست اما به این نیازتا این مجال ، بی اعتناء بود تا لحظه ای که، عهد شکنی مردش، آفتاب پنگ خرما شد . اینک ، وسوسه  رهایش نمی کرد . احساس بیزاری و آزادی وشرم . دوشب بی خوابی از پایش انداخته بود . کودکان به حکم غریزه اظطراب و پریشانی را درچهره ی او دیده بودند . اوکمتر درنگاه آنان می نشست . انگاراحساس گناه می کرد و همین احساس مانع ازآن می شد که به چشمان معصوم آنان نگاه کند . این پرهیزدرتمام روز ادامه داشت . پچ پچه ای ولو اندک ، میان آبادی به این پرهیز دامن می زد . هرچند پچ پچ هایی هم پیشتر شنیده و حس کرده بود اما ، امیدی که ازبازگشت مردش می رفت ، اینک ویران شده و تمام رویا ها و امید های بازگشت ، که روزی قوت دل و جانش بود ، همه یکسره ، برباد رفته و کمترین شانسی برای بازگشت وجود نداشت . ماه جان ، تمام فلاکت و رنج و تنهایی و زخم زبان ها به جان می خرید اگر اندک امیدی وجود داشت . داشت ؟ نه . نه نداشت . او مرد می خواست . گناه بود ؟ شاید بیش از کودکان . دراین گرما و وزوز مگس ها ، دغدغه ی کودکان یک دم رهایش نمی کرد . باردیگرمیان درگاهی "کرگی" نشست و زانوی چپش را در بغل گرفت و چشم به صحرای سوزان و باد خشکی که از جانب شمال می آمد دوخت که صحرا را جارو می زد و خاک را تا دهانه ی " کرگی" لوله می کرد . پسین ، عاقد در حضور چهار ریش سفید محل ، شهادت می دادند که بیشتر از ده سالی است که شوی او بازنگشته و معیشت اورا تامین نمی کند و صیغه ی طلاق غیابی جاری میشد  واو آزاد می گشت ، تا با هرکسی که دلش می خواهد عروسی کند . او این ها می فهمید و ندیده می دانست که چه خواهد شد . همانطور که نشسته بود ، آینه ی کهنه و قدیمی میان خرت و پرت های سبد حصیری بیرون کشید و نگاهی به چهره ی رنگ پریده خود کرد، شتابزده ، آینه را سرند توی سبد ونگاهی به کودکان خفته انداخت . بعد نگاهش به بقچه ی لباسی افتاد که مرد شهری به رسم برای او آورده بود . سعی کرد که چهره ی مرد دلال شهری با شویش به خاطر آورد . از پرندوش که آن بقچه را مرد شهری، آورده بود از نگاه کردن ، به آن پرهیزمیکرد .نگاه ماه جان میان کودکان خفته و بقچه ی خلعتی در نوسان بود و بر اظطراب درونیش می افزود . زانوی چپ را رها کرد تا زانوی راست را در بغل بگیرد و همچنان چشم به صحرا دوخت و هم همه اطرافیان را بخاطرآورد و ندیده می دانست که تنها او نیست که این بار را باید به منزل ببرد ، بلکه کودکان نیزآسوده نخواهند ماند و همسالان آنها ، از زبان بزرگان خنجرریز و درشت در قلب آنان فروخواهند کرد وطاقت آنها طاق خواهد شد . اما حال و روزش را میدید که روز به روز بدتر میشود و همین یک لقمه نان هم قادر نخواهد بود درسفره ی آنان بگذارد و ازهمه مهمتر حس انتقام و حسادت زنانه بود که یک دم رهایش نمی کرد . مگر نگفته اند که بالاترازسیاهی رنگ دیگری نیست ،اگرامروزبد است ،بدترکه نخواهد شد ؟خواهد شد ؟ دستکم بالاسری خواهد داشت که سربربالینش بگذارد واز رنج مهمان داری وارسی نخل ها نجات خواهد یافت .مگر زندگی چه فرصت دیگری به او خواهد داد تا دو باره هم نفسی داشته باشد ؟ زندگی را یک بار به آدمی میدهند اگرقرار باشد که یکی ویران و فدا شود ، چرا تنها او باشد ؟ گیرم نتواند این جا زندگی کند ، جا که قحط نیست . هست ؟ می تواند به شوی تازه اش بگوید که حاضر است که هر جای دیگری غیراز اینجا ، حتی شهر . اشکال دارد؟. قرار نیست که آدمی یکجا زندگی کند . همه جا خاک دارد . ندارد ؟ مگرخاک نیست که آدمی را می پذیرد وآخر و عاقبت آدمی بازگشت به خاک است ، پس همه جا می توان خانه وکاشانه را،علم کرد . سر باشه کلاه فراوانه ، گیرم کمی گشاد یا تنگ . آدمی، پیری و کوری دارد . جوانی مثل پنگِ خارکّ است ،اول کال است بعد خُمالِ ورُطب وسپس خرما . میان خرما وگندیدگی فاصله ای کوتاهست . آن وقت میان خاک وصحرائی ِو غذای چارپایان . تمام روز درهمین اندیشه بود. هرچه از حرارت آفتاب کاسته می شد ، براظطراب ودلهره اش افزوده می گردید . انگارگرمی هوا وهرم آفتاب به تن او فرورفته وخیال بیرون رفتن هم نداشت .افزون برآن این غرق نفس گیرکه شره میکرد ، ازصورت و گردن تا نک انگشتان ِپایش را خیس کرده بود بوی تند آن آزرش می داد اگر می توانست آبی به خود بریزد تا این بوی مرد آزار را، ازخود دورکند ، شاید کاری کرده بود . مگر خیال خام می گذاشت مجالی داشته باشد ؟ سر درد نیز افزون برآن ، از صبح شفق ، پیشانی و چشمهایش را آزارمی داد . از صبح از سرا بیرون نرفته بود . غذای کودکان را که داد، یکسره میان،  پرچین سرا و"کرگی" چاه بی ِآب، کنارلانه ی مرغان، بی هوا میگشت وبا خود واگویه داشت . واگویه ای یک سویه، بی پاسخ و تنها . تنها میان خیل بخیلان وبیکارگان آبادی، که کاری جزغیبت دیگران ، نداشتند . ازهمه مهم تر تنهائی بود وبی تکیه گاهی، اگر چه سال ها به آن عادت داشت ، اما امروز چیزدیگری است . تنهائی خطر کردن و کاشانه عوض کردن ، دل شیر می خواهد ، آن هم برای زنی که از همه جا و همه کس رانده و پشت وپناهی ندارد واگر هست بی منظور نیست . آه اگر مادر بود ؟ ... شاید ، قوت دلی بود آن مادر؟ پدر را که هرگز ندیده بود و تنها مونس و غمخوارش نیز، به مرض سل ، چندی پس ازعروسی از دست داد و بی کس ماند . اما ، آن زمان، به جایش ، مردش که بود و جای خالی او را پر می کرد . نکرد؟ ... اما او هم دیری نپائید که هوائی غربت شد و تنهایش گذاشت . به قول مادرش :" خرسیاه ، خوره سیاه ، بادنجون بارش هم سیاه" . لابد،بخت ماه جان هم ، سیاه میشود مادرمن... تک هواشکسته شده بود . کودکان هنوز خفته بودند . میان سرا و پرچین "کرگی" ول می گشت وگاه از دیگ مسین کاسه ای آب پر میکرد و اندکی می آشامید و اندکی به چهره می پاشید وبی هوا، به بیرون  سرک میکشید . ازدورمیان خاک وباد صحرا ،سایه هائی گنگ ناپیدا را،میدید که دیاری میآمد ونمیآمد.  هول بردلش نشست . با چشم تیز بینش ، میان باد وخاک ، سایه هایی را دید که آنسوی نخلستان ، گوشه وکنارمی لولند و شاید نظارگرپرچین سرای او بودند . وسوسه درونش چنگ می زد و یک باره گویی قالب تهی کرده باشد ، آشوب ، به جان ودلش نشست . شقیقه هایش تیرکشید . زانوانش سست شد و یکباره روی خاک ولو شد ...دلال شهری با عاقد وهمراهان دیگر قابل وتشخیص بود. ماه جان بسوی بقچه کشیده شد تا آن را بردارد و به سینه مرد دلال شهری و همراهان بزند . بزند؟ کودکان خوابآلود و ساکت بیدار شده بودند و گویی ، منتظر پایان این جدال هراس آلود بودند . ماه جان ، سست وبی اراده به آنان نگریست با ناامیدی بقچه را به زمین گذاشت . ناگهان بردلش گذشت که،اگر مادرمردش ، تقاضای آنان کند، چه خواهد شد ؟ این تنها نقطه ی، بالاتر از سیاهی نیست ؟ اگر نیست ، پس چیست ؟ نه . نه . به همینش راضی هستم . راضی ؟ اینها خرج دارند . ندارند ؟ بقچه را برداشت.  برگشت و پلاس و رخت لباس کودکان را از نظرگذراند . دلال شهری با همراهان ، چند ده متری تا  پرچین ِسرایِ او فاصله نداشتند . باید تصمیمش را میگرفت . باید . باید ... باز با چشم هایش ، به عقب نگریست . انگار دنبال اتکائی می گشت . دستی قوی ومحکم ؟ شاید . حتی اگر کودکی باشد که روزی دور، بوی عرق تن مرد بدهد . حتی تنه ی درخت نخل خشکی باشد؟ نه ! حمایتی ؟ شاید . شاید سری به علامت نفِی یا تائید .   

"کرگی ": خانه روستائی که از چوب وبرگ درخت خرما ساخته می شود و کنار جالیز و نخلستان است  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:57 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۴

نوشته ی: ع. ق. منصور

چشم اندازی بر روان وروانشناسی

« هوش » و « پوش » 10

دوهفته ای گذشته بود که پیرمرد، یکروزبعدازظهرخبرداد که فردا صبح زود، همزمان با جزروعقب نشینی آب دریا، همراه با یکی ازدوستانش به « خورشکسته » رفته وآنجا، روی تپه ی ماسه ای، منتظرمن و« م.آذر» خواهد بود...منهم« خیط » وقلابها راهمراه با لوازم مورد نیازآماده کرده، به « م.آذر» خبرداده وصبح فردا هنگامی به « خور» رسیدیم که جزر کامل شده وآب دریا ازروی زمینها وپشته های اطراف حوضچه ها عقب کشیده بود...بعداز یک پیاده روی نسبتا"طولانی درمیان گل ولای وبرکه های آب، اندک اندک دورنمای « کپر» با دونفری که دراطرافش، روی تپه آمد وشد می کردند پیدا میشد...« م. آذر» پرسید همراه پیرمرد چه کسی است؟!...پاسخ من درابتدا سکوت بود واودوباره پرسید ومن گفتم نمی دانم... هرکه هست ازدوستان اوست...اندکی بیشترازیکماه ازنوروزگذشته وهوای نه چندان گرم بهاری، در گذرروزها، آرام آرام آماده می شد تا جای خود را به گرمای تابستان بسپارد...دریا آرام بود ویکدست آبی...درآن هوای صبحگاهی، نسیمی خنک وفرحبخش، بدنبال عبوراز زمینهای خیس ونمناک،همراه با نیزه های رنگینی ازنورآفتاب تازه برآمده ازشرق برچهره ی  ما می نشست...پیش پای ما انبوه خرچنگهایی که خاکها رابا بازوهای سفت وسختشان جابجا می کردند، درکارآمد وشد بودند...« م.آذر» گفت:«...ازکارطاقت فرساوهمه روزه ی این خرچنگها خبرداری؟!...با این خاکبرداریها خانه ای می سازند برای همین چندساعتی که دریا عقب نشسته، این خانه ها با شروع مدّدریادوباره زیرآب رفته وبا کوچکترین تکانه های امواج دوباره پرازگل ولای میشوند...ودرجزربعدی دوباره خاکبرداری وخانه ای برای چند ساعت دیگر...واین کاردرهر شبانه روز، با دوجزر ودومد تکرارمی شود...تا این خرچنگها نیزبا این خاکبرداریهای مکرّر، همان کاروتلاشی را به نمایش بگذارند که درکتاب فارسی دوران دبستان درارتباط با مورچه ای می خواندیم که ازکار وتلاش درجهت حمل دانه ای دست برنمی داشت که هی می بُرد وهی می افتاد ودوباره...»..من که درسکوت براه خود ادامه می دادم، به اینکه انگیزه ی اودراشاره به خاکبرداری خرچنگها چه بود کاری نداشته و همه چیز را برای زمانی می گذاشتم که روی تپه ی ماسه ای وزیر سایه ی « کپر» با پیرمرد ودوستش نشسته باشیم...همراه با بالا آمدن آفتاب، چهره ی صبحگاهی « خور» نیزاندک اندک رنگ باخته تا درآن روزبهاری، گرم شدن تدریجی هوا را به ماهیگیرانی که اطراف حوضچه ها پراکنده بودند یادآوری کند...با نزدیک شدن به « کپر» بوی دود ناشی ازسوختن تخته پاره هایی که پیرمرد آتش زده بود، بوی ماهیهای کباب شده ای را به یاد میآورد که مدّتها پیش ازاین درهمینجا ودرکنارآتش خورده بودیم...بعد ازسلام واحوالپرسی با پیرمرد ودوستش، « م. آذر» گفت: « امروز خبری ازماهی کباب شده نیست؟!..» وپبرمرد پاسخ داد:«..فعلا" صبحانه داریم با چای تازه دم!..کمی حوصله کن ماهی هم پیدا ش می شه..» ...روی ماسه ها، درپناه سایه ی بیرونی« کپر » نشستیم. صدای زمزمه های مبهم ماهیگیرانی که درجای جای«خور» ودرفاصله ای نه چندان دورپراکنده بودند بگوش می رسید...دوست پیرمرد پرسید: «..به  هنگام مدّ دریا، وقتی که آب کاملا"بالا آمد ه وزمینهای بینابینی حوضچه ها راپرمی کند راه را گم نمی کنیم؟!..» واوجواب داد: «..من هم مثل بیشترکسانی که به اینجا می آیند، هم با جریان جزرومد، وهم با تخته سنگهاوچوبهای کاشته شده ای که ماهیگیران آنهارابعنوان نشانه های راه می شناسند آشنایی دارم...عدم آشنایی با حرکت جزر ومد واین نشانه ها، بخصوص در زمانی که کشش آب تند باشد خطرناک است...بدنبال همین عدم آشنایی است که کشش تند آب درهمین حوضچه ها کسانی را با خودبرده است...گاهی وقتها بی دقتی خودما هم فاجعه می آفریند...بیاد دارم که همین چندی پیش، توربه گونه ای به دست وپای ماهیگیری پیچیده بود که تعادل اورا برهم زده وبدنبال عدم امکان استفاده ازدست وپای گیرافتاده اش درتور، آب اورا برده وغرق شده بود...»..همزمان با این سخنان، نگاه پیرمرد نیزبه نگاه « م. آذر» گره  خورده ودرادامه گفت: «..همینطوراست که ما نیزبا گرفتارشدن درتور« من ذهنی »، قادربه حفظ تعادل خویش نبوده ودریای زندگی نیزمارا خواهد برد..» ..من که درانتظارواکنش « م. آذر» ودوست پیرمرد نشسته بودم ، برخلاف انتظارم با سکوت آنها مواجه شده وبه همین دلیل بودکه فرصت پیش آمده را ازدست نداده وازپیرمرد پرسیدم که دوستت ازماجرای گفتگوهای بی سرانجام ما درارتباط با این من ذهنی وماهی درونی خبر خبردارد؟!...واوپاسخ داد: «..باید بگویم که با دوستم « د. راستی»  سالهاست که آشناهستم وبدون اینکه بخواهم ازاوتعریف کنم، خیلی ساده وراحت بشما می گویم که فکرمی کنم که باتجربه ای وسیع وبااطلاعات کاملی که بسیاربیشترازمن دارد، به اندازه ی کافی می تواند به آنچه که می خواهید بپرسید پاسخ دهد...از تجربه ودانش اواستفاده کنید... ضمنا" فراموش نکنید که تا زمانی که آب به اندازه کافی بالا نیامده ، می توانید هرچه که می خواهید گفتگو کنید...وقت تورانداختن که شد دوست من « سیلک » به دوش بامن است وشماهم بروید پی کار خودتان و« خیط » وقلابتان را بیاندازید..»..ازآنجا که پیرمرد پاسخم رانداد، نگاهی به « م.آذر» کرده وآنگاه ازخود « د. راستی » پرسیدم که ازماجرای این« من ذهنی » ویا آنچه که ما آنرا« ماهی درونی » می نامیم چیزی شنیده ای؟!...واو خیلی آرام و شمرده گفت: «..بیخبرنیستم..وبه همین جهت باید بگویم که من یا شما یا هرکس دیگری، به مفاهیمی مانند همین من ذهنی یا ماهی درونی یا هرگونه مفهوم آفرینی دیگرکه راه را برای گسترش وتوسعه ی شناخت وآگاهی ما ن ازهویت اصیل خویش هموارکند، نیازداریم...وفکر می کنم که بدنبال همین نیاز است که شما هم مثل من ودیگران دست اندرکارزیروروکردن این مفاهیم هستید .. اینطورنیست؟!.»..پاسخ اورا« م. آذر» قبل ازمن آماده داشت: «...دقیقا"همینطوراست..با اینهمه امّا به گمان من، آنچه که دراین میان مبهم است چگونگی شکل گیری همین چیزی است که شما آنرابعنوان مفهوم آفرینی می شناسید..این مفهوم آفرینی، بخودی خود تلاش ارزشمندی است درجهت فهم آنچه که برما می گُذرد...ودرراستای گُذرازکوچه ی همین مفهوم آفرینی است که آن « من ذهنی » خودما یا دیگران، تورخودرا به دور « ماهی درونی» مان بافته و  اورا به دام می اندازد...وبازدرراستای گُذرازهمین کوچه است که همه ی ما، همواره به دنبال آن بوده وهستیم که چگونه می توان به روند تکوین، شکل گیری وتکامل این« من ذهنی » ونقش وکارکردآن که همواره درلابلای جریان اجتناب ناپذیرهمین مفهوم آفرینی جاخوش کرده ومی کند دست یافت ؟!..» هم من وهم پیرمرد می دانستیم که « د. راستی » دراولین کشمکش خود با« م. آذر» ودر همین نگاه اول، ازعمق انگیزه ای که درپشت این سئوال وی نهفته است با خبرنخواهد شد..با اینهمه امّا پاسخ او، هم برای ما وهم برای « م. آذر» جالب وراهگشا بود: «...عرض کردم  که در راستای گسترش وتوسعه ی شناخت وآگاهی مان از هویت اصیل خویش است که همواره دست به مفهوم آفرینی زده ومی زنیم..واین یک جنبه ی  ماجراست، جنبه ی دیگراین ماجرا اینست که همه ی ما، همواره با پاشیدن رنگ ولعابی از گرایشها ومنافع فردی، خانوادگی، قومی، طبقاتی وملّی خود برروند گسترش وتوسعه ی همین شناخت وآگاهی ومفهوم آفرینی خویش، تفاوتها واختلافات دیدگاههای گوناگون خودرا آشکارمی سازیم...درهمین جاست که زمینه ی پیدایی رابطه ی« پنهان » وتنگاتنگ شناخت وآگاهی مان باهمان چیزی فراهم می آید که آنرا بعنوان « آرمان » می شناسیم...فکرمی کنم  که نقش وکارکرد آنچه که شما آنرا بعنوان « من ذهنی » می شناسید وهمواره با مفهوم آفرینیها وشناختهایی که ازآن« ماهی درونی » دارید همراه وهمگام بوده، شباهت زیادی به نقش و کارکرد این « آرمان » دارد  که همواره بامفهوم آفرینیها وشناختهای ما ازهویت اصیل انسانی مان همراه وهمگام بوده است..» ..رضایت « م. آذر» ازاین پاسخ، درچهره ی آرام گرفته ی اواگرچه آشکاربود،  نگاه او به من وپیرمرد امّا ازچیزدیگری خبرمی داد...پس ازاندکی مکث وسکوت، بازهم رو به « د. راستی » کرده وگفت: «..همه ی آنچه  که گفتید برای من آموزنده ومفیدند، به گمان من امّا، اینکه « آرمان » و « من ذهنی » درجریان شناخت هویت اصیل ماومفهوم آفرینی های مربوط  به همین هویت اصیل یا همان « ماهی درونی » ما ن چه نقش وچه کارکردی دارند یک چیزاست،...و اینکه چگونه می توان به درک ودریافت این مسئله نزدیک شد که روند تکوین، شکل گیری وتکامل این آرمان واین من ذهنی که ازدرون ودرامتداد هویت اصیل، یا همین « ماهی درونی » سربلند کرده یا می کند، چیزی دیگر!...من می خواهم بگویم که این هویت اصیل، یا این ماهی درونی مانند ریشه وتنه ی درخت زندگی اند که با شاخ وبرگهای شناخت، ومفهوم آفرینی های ما همراه با آرمانها ومن ذهنی مان درحالی پوشش داده می شوند که این پوششها، گاهی سبز وبهاری وپُرپُشتند، وزمانی زرد وپاییزی اند وریزش میکنند، وبازدوباره دربهاری دیگر، از درون ودرامتداد همان ریشه وتنه سربلند کرده تا درپاییزی دیگرریزش کنند...»...دراین میان، پیرمرد که ضمن گوش سپردن به حرفهای ما درانتظاربالا آمدن آب نیزنشسته بود ناگهان روبه « م. آذر» خیزبرداشته وگفت : «...ازچگونگی نگاه تو به رابطه ی « هوش » و« پوش » که روند تکوین وشکل گیری وتکامل « پوش » را نیزمانند برگهای همین درخت زندگی از درون ودرامتداد ریشه وتنه اش، یعنی ازدرون ودرامتداد « هوش » دیده ومی بیند، با دوستم « د. راستی » سخن گفته ام...»...ومن دراین میان، هم نگاه پرسشگر« م. آذر» را که به پیرمرد چشم دوخته بود می دیدم، وهم پیرمرد که معنی این نگاه را دانسته وپیش ازآنکه اوچیزی بگوید پاسخش رااینگونه آماده کرده بود : «...نه تنها درارتباط با هوش وپوش بلکه ازاشاره ی توبه واژگونی نگاه « فروید» وروانکاوی درجریان واپس زدن نیزبا اوسخن  گفته ام...حالا توفرض کن که اویک روانکاواست...حرفت رابزن..»...ومن، ازاینکه پیرمرد « م. آذر» رادربرابرکار انجام شده قرارداد ه بود به این دلیل خرسند می شدم که اکنون می دانستم که « د. راستی» نیزبا مفاهیم آنچه که « م. آذر» وپیرمرد با عناوین « هوش » و« پوش » یا « من ذهنی » و «ماهی درونی » پیش رویش می گذاشتند بیگانه نیست...اکنون، جریان مدّ آب شتاب گرفته وزمینهای اطراف حوضچه ها رالایه ی نازکی ازآب پوشانده وبا پیشروی خود اندک اندک حلقه ی محاصره را برتپه ی ماسه ای تنگ وتنگ ترمی کرد واین به آن معنا بود که پیرمرد بزودی توردستی اش را برداشته و« د. راستی » را « سیلک » بدوش با خود خواهد برد. ...ومن برآن بودم که درفرصت باقیمانده ازپاسخ اوبه این سئوال که موضوع واژگونی نگاه « فروید » وروانکاوی را چگونه ارزیابی می کند، درحضور« م.آذر» مطلع شوم..واو پاسخ داد: «...من هنوزازچگونگی نگاه دوستمان به واژگونه بودن نگاه « فروید » اطلاع کافی ندارم وبدرستی نمی دانم که چگونه وازکجا به این نتیجه رسیده...من درقلمروروانکاوی، درراستای علاقمندی زیادی که به روانشناسی ژرف که بزودی بعنوان روان ترکیبی شناخته می شود مطالعه می کُنم...ازاین دیدگاه، وبرهمین اساس است که همواره بدنبال درک هرچه بیشتر چگونگی گسترش آگاهی وآفرینش هویت جدید ونیز چگونگی بیداری طبیعی فکری وتشخیص فزاینده ی استعدادهای منحصربفرد دررشد وبلوغ روانی گام برداشته وخیال می کُنم  که همه اینها را می توان با تمرکز برپیگیری چگونگی فرایند رشد درروان درمانی، وچگونگی رشد شخصیت بازیافت...ازاین دیدگاه، به گمانم که رشد روانی ما، اگرچه به ندرت وبه کندی پیش می رود، لیکن ما بیشتراز رویارویی با چیزهای جدید به وحشت می افتیم وبه علت اینکه خودرا با الگوهای گسترده ی آگاهی مان که خود بخود رشد می کنند سازگارنمی کنیم، وبا آگاهی به اینکه امروزدیگرشخص دیروزی نیستیم، دچارآشفتگی وپریشانی می شویم...این تغییر میان دیدگاههای ما درگذشته و حال سبب فقدان امنیت وتعادل درما می شود وبجای اینکه به دنبال فرصتهای جدیدی که برای رشد پیش رویمان قرارگرفته برویم، گرایش به نادیده گرفتن آنها درما پا می گیرد...بطوریکه ازآنها به عنوان هوسهای زود گُذروغیر طبیعی ونهایتا"ناسالم یاد میکنیم...بنابراین غالبا"رشد روانی رابه عنوان یک مسئله ی شخصی یا بیماری روانی سوء تعبیرمی کنیم...وقتیکه چنین برچسبی به خود یا دیگران می زنیم درواقع فرایند همین رشد روانی را متوقف کرده ایم. درچنین وضعی، بجای پرورش خلاقیتها وفردیت خویش، بناچار خود را با زندگی سنتی ومتعارف وفق می دهیم...در اینجاست که بدل به یک الگوی کلیشه ای وقالبی می شویم، بطوریکه دقیقا"می توان پیش بینی کرد که به چه چیزهایی اهمیت می دهیم وچه رفتارهایی ازما سرخواهد زد...دراین مرحله، فردیت ما که منحصربفرد خودما ست ازدست رفته واستعدادهای ما برای دستیابی به آگاهی های تازه ورشدخلاقه بکلّی ازبین می روند...ازسویی دیگر، کسی که این دگرگونیهای رشد روانی دراوصورت میگیرد، بیشتر متّکی به خانواده، دوستان ومؤسسات آموزشی است که غالبا"همین ها خود مانع رشد فردیت وآگاهی او می شوند....بیشترمردم وآموزشگاهها قویّا" تعصبات خاصّی درمورد دیدگاههای خود دارندوغالبا"عقاید خودرا برافراد درمانده ومستأصل جامعه تحمیل می کُنند... بذرهای فردیت که دروجود ما پراکنده اند، با مشکلات وموانع رشد ونشو ونمای قابل توجّهی روبرو می شوند...بنابراین تازه ها، در الگوهایی که بسختی قابل تشخیص اند سرکوب و تخریب می شوند...»*...پیرمرد، ضمن اشاره به مدّ آب که به اندازه ی کافی بالا آمده بود  توردستی خودرا برداشته و« د. راستی » را نیز« سیلک » به دوش بدنبال خود کشید..دراین میان « م. آذر» پرسید:..« امروزهم کباب ماهی میخوریم؟!..» وپیرمرد پاسخ داد: «..قبل ازکامل شدن مدّ دریا باید برگردیم، فرصت کباب کردن نداریم...سهم خودت را برداروبه خانه ببر...» بارفتن آنها به دریا، منهم « خیط » وقلابها را برداشته، همراه با « م. آذر» به لبه ی حوضچه رفته ودرحالی برای ماهیگیری روی ماسه ها می نشستیم که او با سکوتی سنگین دراندیشه ی بازیابی قطعات تکمیل کننده ی « پازل » خود ازدرون سخنان « د. راستی » بود...ومن که این سکوت را می شناختم، می دانستم که بدون تردید دست بکارشده است تا با این جستجو، به آنچه که گمان می کرد درمیان این سخنان آموزنده وجود دارد امّا ناگفته وپنهان مانده ، دست یابد...

*ازاین صفحه به بعد، سخنان « د. راستی » برداشتی است آزاد ازکتاب « رؤیا ورشد شخصیت » نوشته ی دکترلارنس راسی. ترجمه ی دکترفرنودی مهر و پروانه میلانی. شرکت نشر ویس

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:2 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۷

اشتراک

بر مدار توقف همهِ چیز وقت

 وهم چراغی ِ مهِ  و دست ،

ازقطاری جا ماندیم ،

که نیامدهِ به ایستگاه ، رفت .

ما ماندیم زیرسقفی که نیست ،

اما برشانه هایش

 گروهی به تماشا ایستادند .

درزمان که مرده بود  

حوصله ی کسی  به خاطر نداشت ،

که هم هجی کند گره ی کور را

وهم بازی  کند کلاف سردرگم

 حرفی ناپیدا را .

و باز 

درهم ِچِراغی وقت ،

ما ماندیم

 مسافران خسته ی پائیز  

دربازخواست روزانه ی وقت

  که حذف شدیم از تماشا  

همانطورکه password  رایانه مان  

وشماره رمز عابر بانک مان

با تاریخ انقضایش را .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:34 |

جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۲۱

آه منتشر  

 

ایستاده غروب خونین

درجلگه ی شرم ،

تاریکی برافکند چگونه

بر این سیاهی در پیش ؟

سایه سایه

ظلمت است

نیمروز تباهی

تسمه بر گرده ی روز .

پوک است زمین

وپوچ است زمان

به هیئت شرم

از رعشه ی دست و همت جهل .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 17:16 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۳

یاداشتی برکتاب" تاریکِ ماه" نوشته : منصورعلیمرادی: نشر روزنه

این گغتاردر بیست وهفتمین نشست ازسلسله جلسات نقد چهارشنبه قرائت شد.

"خون برادر را از برادرمی گیرند .مرسوم منطقه است ". دختر به جای خون بست . میراثی شوم ، از باستان درد، درکوه و بیابان وصحرا . رسم منطقه و قبیله و طایفه وجهان عرفی ایلات است . داستان بلند " تاریک ماه "علیمرادی این گونه آغازمیشود . راوی دردامِ تارعنکبوت ِ تنیده ی، نقلی خویش  است. میرجان،حالا شیفته ی روایت است. او برخلاف "شهرزاد" که روایت می کند تا مرگ را به تاخیر بیندازد ، میرجان به پیشواز مرگ می رود بی آنکه بخواهد . آیا علیمرادی آشنازدائی کرده ؟ شاید . آیا راوی فربه و شیرین زبان، بازی مرگ - روایت – مرگ را، آگاهانه انتخاب می کند ؟ جای تردید است. متن درسه سطح با ضمیر یکسان روایت میشود . واگویه با خود ،با گراناز و هانی غایب وخورشید میزبان و حاضر . خواننده با پردازش شنیداری این سه سطح ، پی به هویت میرجان وایل و تبار او می برد . درحقیقت با این سه سطح میرجان ساخته میشود . میرجان،در این سه واگویه نیل به زندگی ، شیدائی و عشق دارد . عشقی در چهار سلسله .آهو، گراناز، هانی و زندگی . اولی توسط مار جوانمرگ میشود . گراناز دررسم منطقه – خون بست- به تاراج می رود . هانی صاحب داردو زندگی نیز با شتاب بسوی فنا و نابودی کشیده میشود . برای اولین بار راوی توسط مخاطب و نجات دهنده اش به قتل می رسد . میرجان برای خواننده ی متن صادق است اما برای خورشید شنونده گاهی ناموثق است. این دوگانگی از نکته های ظریف و درخشان متن است . راوی خود شیفته است وجذبه وجادوی کلام، گاهی نهان خانه ی دل را می گشاید و همین نقطه ضعف ، پاشنه ی آشیل اوست. راویِ فربه، مجذوب نقل خویش است . جزء به جزء، لحظه به لحظه ، نفس گیر و بی محابا می گوید و خواننده و خورشید ، مفتون کلام اوست .درحقیقت، راوی در تله ی مخاطب با نا آگاهی دو سویه گرفتار میشود . صحرا و بیابان رسم ورسوم خود را دارد. قوانین عرفی و سنتی ، سینه به سینه ، نسل اندر نسل منتقل و گاه راهگشاه ست و گاه خشن وبیرحم وبی منطق . پناه جوئی درحمایت سردار ، رئیس خانواده ، مرسوم منطقه و بزرگ زادگی و محتشمی است . این برادر وجه الضمان آن برادر است . بی جرم وجنایت . مثل ارثیه است .اما حقیقت دارد . هست وجاری وساری ست .ضمانت اجرائی آن ؟ لوله ی تفنگ و گردن گذاری شرافت صحرا و بیابان . چیزی ، اندکی بالاتر ازقانون طبیعت و کویروغریزه . اما میرجان این رسم را بر نمی تاید . تاوانش ؟ مطرود میشود . حتی از جانب ایل و تبار خود . تا حدی که برادر کوچکترش قربانی عصیان میرجان مطرود میشود ." شهرزاد " با روایت ، مرگ را به تاخیر و سپس رام میکند . اما میرجان با شتاب بی وقفه و با کلام شیرین به سوی مرگ خیز بر میدارد بی آنکه بخواهد . تلخ ترآنکه قاتل اش ، مخاطب مهربان و نجات دهنده ی اوست . آیا خورشید می داند که میرجان ِراویِ وزخمی ، قاتل برادش هست ؟ متن این را نمی گوید . اما ذهن خورشید ، جدا ازمتن کارخودش را میکند . مهر برادری بر حق مهمان نوازی ، غلبه می کند و او با پرتاب هیزم و جادوی تریاک ، آتش کلام او را به اوج می رساند تا میرجان اعتماد کند و تقدیر در روایت میرجان ، هلاکت او را به جلومی اندازد . میرجان درانتخاب شوم وتقدیر، ناگزیر، تن به شلیک میدهد و با قتل برادر خورشید و بازی روزگار ، به خانه ی خورشید می رسد .درحقیقت بازی مرگ – روایت – مرگ را سامان می دهد . خانه ی خورشید هم ایستگاه اول است هم آخر . انگار خورشید هم در فصل نهم به بعد ، درایستگاه آخر، درقلمروتردید و یقین ، میان مهمان نوازی و خون برادر ، راه حل ، خونخواهی را انتخاب میکند. اوهم میان رسم مهمان نوازی وحرمت دیرین و قاتل برادرش ، ناگزیر- تقدیر- انتقام را برمیگزیند . مرگ آهو توسط افعی ، خون بهای یاراحمد ، گراناز نازنین وجسور است . میرجان هرکجا که می رود ، حادثه درکمین اوست. تا جان بی قراراوجگرسوز زهرهلاهل شود . این جان بی قرار ، راوی دردِ باستان درد است . میرجانِِ آواره که دلش برای گرگ ، همتای باستان درد ، بدنام بیابان و صحرا ، میسوزد ومدام میگوید :" ما هردو آواره ی بیابانیم " . هرکجا که می رود شرو حادثه در انتظار اوست و اگر به "میار "می رود ،  رئیس رحمت ، دنبال اوست . به آهو دل می بندد ، مارنابکار نفله اش میکند . به گراناز زیبا و دلیر،دل می بازد ، اما درخون بستی نا خواسته به رسم منطقه وسنت بلوچ، به تاراج ویغما میرود تا روح سرگردان میرجانِ ازهمه جا مطرود ، زهر هلاهل میزبان تن زخمی وجگراو شود .آیا با وجود سنت ورسم منطقه و اسب واستر وشتر و تریاک وصحرا و بیابان وگله وسیاه چادر ... متن معاصر و مدرن است ؟ آری متن معاصر و مدرن است . اگر در صحرا و بیابان و کوه وکتل ، شتر و گرگ و خوف ، همزاد آدمی است ، اما ماشین تویوتای دو کابین و دوربین آلمانی ، کلاشینکف ، موتورآب لیستر، تیرباردوشیکا... مظاهر تمدن هم هست اما نه به دلیل اول و نه به دلیل دوم متن معاصر و مدرن است بلکه روایت از روال سلسله مراتب خطی تخطی و عدول کرده . راوی گاه موثق و گاه ناموثق است .آنجا که برای خواننده روایت می کند صادق است اما زمانی که برای خورشید روایت می کند همه ی حقیقت را نمی گوید .ازطرف دیگرمتن به سمت خیر وشری گام نمی زند و تمایلی به قهرمان وضد قهرمان ندارد .متن نیل به قطعیت و ورود به عرصه ی قضاوت را ندارد . میرجان هم گریه میکند وهم میترسد . اومرگ را تقدیس نمیکند بلکه ازمرگ فرارمیکند.وقتی قطاروتفنگ دارد محکم تیر می اندازد و وقتی بی سلاح است از حادثه می گریزد. اما او تحقیر را بر نمی تابد . به اندک سواد و دانش و خط و قلم خود می بالد . محل زیر خاکی را از خورشد پنهان می کند یا روایت عشق گراناز را نمی گوید تا درمقابل تقاضای احتمالی هانی،بد چشم جلوه نکند. متن، طرح موضوع میکند و با روایت خود ، چالش ها ، تضاد ها ، سنت های پوسیده و واپسگرا و غریبه با عصر روشنگری را ، فرا دید خواننده می آورد وانسان معاصر رادر موقعیت این سنت هاقرار می دهد و تصمیم گیری ، درتضاد میان سنت و مدرنیته را به عهده خواننده وا می گذارد .از همه مهم تر، ذات متن ، جوهره ی متن ، آشنازدائی متن ، نوع زبان و شیوه ی روایت ، افق ونگاه راوی و تکیه اش به درس و زندگی وعشق، آن چنان ترو تازه و زنده است که انگار روایت همین حالا اتفاق افتاده است ، بغل گوش ما ، در کرمان ، جیرفت ، رودبار، بلوچستان ما ، ایران ما . غیر از این است نازنین میرجانِ ِمغموم . میرجانِ آواره ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 15:2 |

شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۸

نوشته :ع .ق . منصور                 

چشم اندازی بر روان وروانشناسی                                                                

« هوش » و « پوش » 9                                                                          

تا آنجاکه می دانستم وظیفه وکارمشخص انسانها درقلمروعلوم انسانی وبویژه روانشناسی و روانکاوی، تلاش درراستای بدست دادن شناختی هرچه بیشترازخود انسان وآنچه که بعنوان « فعالیت روانی » وی شناخته می شود، یعنی تلاش درجهت گسترش وتوسعه ی شناخت ازچگونگی عملکرد همین فعالیت بوده است....واین همان چیزی بود که دردیدگاه « م. آذر» نیزاگرچه با شور وشوق وعلافمندی روزافزون وی، امّا بدون داشتن هرگونه تخصصی والبته بگونه ای سوای شیوه های مرسوم دنبال می شد...اوکه به گمان خودعملکردهای همبسته ودر عین حال متمایز« هوش » و « پوش » راازدرون آنچه که با اصطلاح کلّی، پیچیده ومبهم   « فعالیت روانی » معروف شده بودبیرون کشیده و« هوش » را محصول « ضمیر ناآگاه »  یا « نخسنین دستگاه نشانه ای »، یا آنچه که آنرا« فعالیتهای روان بی زبان » می نامید دانسته ، واز« پوش » نیزبعنوان محصول « ضمیرآگاه »، یا « دومین دستگاه نشانه ای »، یا « فعالیتهای ذهنی وکلامی » انسان سخنگوواندیشه ورزیا د می کرد، « کار» و« فعل » انسانهارا هم بعنوان حلقه ی زنده ی پیوند زننده ی همین دوفعالیت دراشکال سه گانه ی پاسخ  به محرکهای محیط، یعنی رفتار، کرداروگفتارآنها می شناخت..برهمین اساس، درلابلای دستاوردهای موجود علوم انسانی، همواره بدنبال قطعات تکمیل کننده ی همان« پاز ل » ی می گشت که به گمان او، با کامل شدنش تصویرشفاف وروشن تری ازاین عملکردهای همبسته ی دوگانه  بدست  می داد...اینکه این قطعات تکمیل کننده، چگونه وبا چه شیوه ای بازیافت شده و« پازل » مورد اشاره ی اورا چگونه با چفت وبست شدن درکنارهم تکمیل می کنند؟!، مسئله ای بودکه آنروز، بعد ازجداشدن ازپیرمردازاوپرسیدم..واوپاسخ داد: «...ناشناخته بودن وپنهان ماندن قضایای گوناگون زندگی، هرگزبمعنای فقدان آنها نبوده ونیست..همه ی آنچه که دانشمندان وپژوهشگران کشف کرده ومی کنند، اگرچه قبلا"ناشناخته بوده، یا نادیده گرفته شده اند،همواره امّا وجود داشته اند...هم من، هم تووهم دیگران، هم قبل وهم بعد از « فروید »، آنچه را که اوبا نام « واپس زدن » کشف کرده است، همواره بگونه ای زنده وعملی حس کرده ودرروندی پنهان، ناشناخته وناگفته همراه خود داشته وداریم...« فروید »، دراین میان وبنا به ضرورتهای زندگی، درپی کاروتلاشی طاقت فرسا دست بکار می شود تا همین روند پنهان وناشناخته را درقالب فعالیت ذهنی وکلامی خود، تحت عنوان « واپس زدن » دربیان آورده وتعریف کُند...ودرهمین راستاست که روندهای پنهان وناشناخته ی انعکاسهای مشروط حسی وکلامی نیزکه طیّ قرنهای متمادی درزندگی روزمرّه ی مجموعه ی موجودات زنده وازجمله انسانها، دراشکال گوناگون جاری بوده اند، سرانجام درآستانه ی قرن بیستم وبه دنبال تحقیقات طولانی « ایوان پاولف »، بوسیله ی فعالیتهای ذهنی وکلامی وی کشف وشناخته شده ودربیان آمده اند...واین به آن معنا نیز هست که میلیونها انسان، طیّ قرنهای متمادی، درحالی با بی اعتنایی ازکنارهمین روندهای پنهان، ناشناخته وناگفته گُذشته اند که همواره آنها را بگونه ای زنده وعملی حس کرده وبا خود داشته اند...منهم بعنوان یکی ازهمین میلیونها انسان، تنها درآنزمان که بنابه ضرورتهای زندگی پی گیررنجها وگرفتاریهای ذهنی خود بودم، درحالی با نگاه « فروید » به ماجرای « واپس زدن » آشنا می شدم که روند زنده وعملی این ماجرا را اگرچه درطیّ سالها با خود داشتم ، با اینهمه امّا قادر به بیان آن درقالب کلمات نبودم...شاید این ماجرای تاریخی را که با همین قضایا بی ارتباط هم نیست شنیده باشی که نزدیک به دوهزارو پانصد سال پیش ازآنکه « ایوان پاولف » به کشف « انعکاس مشروط » دست یابد، میرآخور « داریوش » شاه ایران، درحالی ازکاربرد همین  انعکاس سودبرده واورابه پادشاهی رسانده که هیچگونه اطلاعی ازکارکرد قشرخاکستری مغز، یعنی همین « انعکاس مشروط » نداشته است...درآنزمان، بدنبال مرگ « کمبوجیه » شاه ایران، تصمیم گرفته می شود که روزبعد ازمرگ وی ، سرداران  بزرگ ایران سواراسب شوند تا کسی که اسبش شیهه ی اول را کشید به عنوان پادشاه وجانشین او انتخاب شود..میرآخور« داریوش » زرنگی کرده وازقبل وپنهان ازدیگران، اسب اورابه محل تعیین شده برده ودرآنجا مادیانی به اونشان داده واسب نیزشیهه کشیده بود..صبح روزبعد اسب « داریوش » بادیدن آن محل، به دنبال مادیان دیروزی وپیش ازهراسب دیگری شیهه کشیده واوپادشاه میشود...این ماجرا اگرچه بیشتربه داستان وافسانه شباهت دارد،واقعیت نهفته ی بکارگیری خودبخودی آنچه که « پاولف » آنرا باعنوان « انعکاس مشروط » کشف کرده را نیزبا خود دارد...من می خواهم بگویم که همه ی آن احساسهای زنده وعملی وپنهان ما دائما"وبگونه ای نا مکشوف، درجریان مستمرّزندگی وبربستر تعامل با عوامل محیط، یعنی درجریان« کار» دررفتاروکردارما، ودر جریان بکارگیری « فعل » درگفتارما همواره جاری بوده اند...آن «  ضمیرناآگاه »، آن «هوش »، آن « نخستین دستگاه نشانه ای » وآن « روان بی زبان »، همه وهمه، نامهای گوناگون یک واقعیت اند که برپایه ی همین روندهای پنهان، ناشناخته وناگفته شکل گرفته ومی گیرد..واین به آن معنا نیزهست که اطلاع داشتن یا عدم اطلاع ما ازاین روندها ی « پنهان » ونامکشوف، تغییری دراین مسئله نمی دهد که آنها در هرحال بگونه ای زنده وعملی ودرروندی اجتناب ناپذیردرجریان زندگی جاری بوده وتکرارها ی پی درپیِ حضورزنده ی خودرا به ذهنهای محدود، خودمحوروبی اعتنای ما، یعنی« ضمیر آگاه » ما تحمیل کرده تا این ذهن خودمحوروبی اعتنا، سرانجام ودرروندی اجتناب ناپذیر، ضمن تسلیم دربرابرواقعیت همین حضورزنده دست بکارشود تا بازهم با « زرنگی »، همه چیزرااگرچه بحساب وی، امّا بنفع خود سروسامان دهد...ودرست درهمین جاست که سروکله ی همان چیزی پیدا می شود که  دردید گاه پیرمرد ومفسرآن برنامه ی تلویزیونی به عنوان « من ذهنی » شناخته شده است...»...روشن بود که « م. آذر»، با این نگاه ویژه چگونه ضمن جستجو درلابلای دستاوردهای موجود علوم انسانی وبویژه روانشناسی، از کشف روند « واپس زدن » بوسیله ی« فروید » و کشف « انعکاسهای مشروط حسی وکلامی » بوسیله ی « پاولف »، بعنوان قطعات تکمیل کننده ی « پازل » مورد نظرخود سود برده واکنون نیزضمن اشاره به اصطلاح جدید « من ذهنی » برآن بود تا نشان دهد که زمینه ی آشکارساختن بیش ازپیش نقش ویرانگرو تباه کننده ی آن عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینی را می توان وباید با شناخت هرچه بیشتر همین من ذهنی که همواره بگونه ای « پنهان » درمیانه ی روند واپس زدن ودرمیانه ی انعکاسهای مشروط حسی وکلامی جاخوش کرده است، فراهم ساخت...خوداو درباره ی اینکه این چشم اندازچگونه درزندگی وی شکل گرفته است گفته بود : «... نگاه من به این ماجرا، همواره و بگونه ای مستمر، براین موضوع متمرکز شده بود که  مجموعه ی علوم انسانی وبخصوص روانشناسی وروانکاوی به چه دلیل ازضرورت تلاش درراستای شکافتن بطن آنچه که با عنوان کلّی، گنگ ومبهم « فعالیت روانی » شناخته میشودغافل مانده ودرهمین راستا ازضرورت بیرون کشیدن فعالیتهای دوگانه ی همبسته امّا متمایز« هوش » و« پوش » یا « ضمیر نا آگاه » و « ضمیر آگاه » ازدرون این بطن نیزغافل مانده اند...به گمان من، تا زمانی که این فعالیتهای دوگانه که همواره بربسترتعامل یا« کار» یا « فعل»،درتمامی اشکال سه گانه ی  رفتار، کرداروگفتارما پیوند خورده ومی خورند، ازدرون بطن همین اصطلاح کلّی، مبهم وپیچیده « فعالیت روانی » بیرون کشیده نشوند...تا زمانی که عملکردهای همبسته امّا متمایزآنها با گسست وپیوندهای دائما"متغیّرو اجتناب ناپذیری که درجریان همین تعامل یا « کار» یا « فعل » دارند، درچنبره ی بسته ی همین « فعالیت روانی » کلّی ومبهم، بگونه ای مُشخص ومتمایزازهم دیده نشوند... ازروند خلط وتداخل این کارکردهای همبسته  که درنهایت زمینه ی خلط وتداخل کارکردهای « هوش » و« پوش » را فراهم می آورند رها نخواهیم شد...به گمان من، درآشفته بازارهمین خلط وتداخل است که زمینه ی کاسبکاری آن « من ذهنی » نیزفراهم می شود تا ازاین آب گل آلود براحتی ماهی بگیرد...» ...روشن بود که منهم اگرچه مثل همه ی انسانها ازرنج دائمی ناشی ازاین خلط وتداخل ، این کاسبکاری ، این آشفته بازارو این آب گل آلود بیخبرنبودم،دراین میان امّا ازاین اشاره ی تکاندهنده ی « م . آذر» به غفلت علوم انسانی وضرورت شکافتن بطن آنچه که آنرا « فعالیت روانی کلّی وگنگ ومبهم » می نامید نیزدچار بُهت وحیرانی شده وچاره ای جز پرسیدن این سؤال ازاو نداشتم که به شکافتن چه چیزی، به کدام خلط وتداخل وکدام آشفته بازاراشاره میکند؟!..واونیزپس ازمکث وسکوتی طولانی وبانگاهی پرسشگرپاسخ داد که:«...درقلمروعلوم انسانی وازجمله روانشناسی وروانکاوی نشریات گوناگون وبیشماری با دیدگاهها واندیشه های مختلف چاپ ومنتشرشده وهنوزهم میشوند...در این دیدگاهها، در لابلای مطالب گوناگونی که دربیان آمده اند بروشنی می توانی ببینی که هرکس، باهرعقیده ومسلکی وبا هرسلیقه ای که سخن گفته یا می گوید، تکلیف خودرا با این موضوع روشن نکرده است که چه زمانی از« هوش » وچه زمانی از« پوش » سخن می گوید؟!...چه زمانی از« ضمیرنا آگاه » وچه زمانی از« ضمیرآگاه » می گوید؟!..چه زمانی ازفعالیت روانی فاقد زبان وچه زمانی ازفعالیت ذهنی وکلامی انسان سخنگومی گوید؟!.. ومن فکر می کنم که درنهایت به این مسئله نیزخواهی رسید که مخاطب آنها نمی تواند بداند که علم روانشناسی که قراراست « روان » را بشناسد، چه زمانی از« روان »، وچه زمانی از« ذهن » ی که دست اندرکارشناخت همین روان است سخن می گوید...ودرست درهمینجاست که این مخاطب، دراین خلط وتداخل عملکردهای دوگانه و همبسته ی ذهن وروان، مانند قایقی طوفانزده کژمی شود ومژمی شود...به خودت نگاه کُن!..تو می توانی بگویی که دراین آشفته بازاروبا این خلط وتداخل چه می کُنی؟!..من که هیچگاه نتوانسته ام وهنوزهم نمی توانم بدانم که ازاین ماجرا چگونه می توان سردرآورد؟!....ودر راستای رهایی ازهمین وضع آشفته است که دست اندرکاربازیابی قطعات تکمیل کننده ی همان « پازل » ی هستم که به گمانم می تواند تصویرروشنتری ازاین ماجرا ی مبهم وغبارآلود بدست دهد...» براین اساس پیدا بود که نگاه « م. آذر »، علاوه برآنچه که بعنوان واژگونی نگاه « فروید » وروانکاوی می شناخت، برآنچه که بعنوان روندخلط وتداخل وبازارآشفته ی ذهن وروان می شناخت نیزمتمرکزشده واین دوموضوع، همراه با شیوه ی گفتگوی او با پیرمرد درارتباط با « من ذهنی » توجه مرا جلب کرده تا اندک اندک ازبی اعتنایی خاموش خودم به این نگاه ویژه ی اوبه اینگونه قضایا باخبرشده ودرجستجوی پاسخی برای این سئوال اوباشم که پرسیده بود: به خودت نگاه کن وبه من بگوکه باآشفته بازاراین خلط وتداخل چه می کنی؟!..ودرهمین راستا بود که منهم اگرچه نگاه خود رابرای نخستین بارو بگونه ای جدّی برآشفته بازاری که برزندگی ام سایه انداخته بود متمرکزمی ساختم، این مسئله را نیزپیش روی خود داشتم که « م. آذر»، نگاه خودرا بدون داشتن تخصص وبا چشم اندازی سوای شیوهای مرسوم که بگفته ی خودش ازدرون دانشگاه بی در وپیکرزندگی وبگونه ای خود جوش سربلند کرده است، چگونه برآنچه که روابط « هوش » و « پوش » می نامد تابانده؟!...من که اطلاع درستی ازاین ماجرا ندارم...واین همان چیزی بود که وادارم میکرد تا درفرصتی مناسب وبدون اطلاع اوبه خانه ی پیرمرد که تا اندازه ای با این اوضاع آشنا شده بود رفته و نظراورا دراین باره، بیش ازپیش جویا شوم..پیرمرد، مثل همیشه گرم وصمیمی بود..پرسید:« پس کو؟!..«م.آذر» کُجاست؟!..» ومن تاراورا که درکنارش بود بدستش داده وگفتم: « بزن!..»..واودوباره پرسید: « چرااورابا خودت نیاورده ای؟!...»..جواب دادم: « بزن تاروبزن تارکه آن « سبیتی » کلّه کرده...» واوبا لبخندی آرام می خواند ومی نواخت: «..هزارجهد بکردم که سرعشق بپوشم/ نبود برسرآتش میسرم که نجوشم...» همزمان با درآغوش کشیدن تارش چشم درچشم من دوخته وگفت: «..اونمی تواند که نجوشد...بگذارتا بجوشد!..» ومن دراین میان، ضمن اشاره به تمرکز نگاه « م. آذر» بر واژگونی نگاه روانکاوی درماجرای « واپس زدن »، ونیزآشفته بازاری که به گمان او بدنبال خلط وتداخل کارکردهای دوگانه وهمبسته ی ذهنی وروانی شکل گرفته یا می گیرد، گفتم که اومدّتهاست که می جوشد، کاش ازطریق دوستان وآشنایان شما زمینه ی ارتباطی صمیمی با کسی که درعرصه ی روانشناسی یا روانکاوی تخصص داشته  یا حدّاقل به اندازه ی کافی با اینگونه قضایا آشنایی داشته باشد، فراهم آورده واز« م. آذر» نیزبخواهیم تا درحضوروی به شرح وبیان قضایای یاد شده بپردازد...پیرمرد ضمن موافقت با خواسته ی من گفت که بهتر است خود « م. آذر» راهم درجریان گذاشته ومنتظرباشی تا خبرت کنم...کاش اوهم اینجا  بود...چرابا تونیامد؟!...منهم مانند تواگرچه درصداقت اوتردید ندارم، با این نگاه  غریب ، وبا اشاره های او به ماجرای واپس زدن وبرعکس بودن نگاه روانکاوی وچگونگی روابط هوش وپوش امّا آشنا نسیتم ...عجب حکایتی دارد این ماهی « سبیتی »، نمی دانم چرا خسته نشده وسُست وبی رمق روی آب نمی آید؟!..ومن، بعد ازخداحافظی ازپیرمرد، درحالی به انتظارخبردادن اومی نشستم که با خود می اندیشیدم که « م.آذر»، اگرچه چنین می نماید که به قلاب او گیر افتاده، پیرمرد امّا غافل ازآنست که این بار، شاید این قلاب اوباشد که گیراین ماهی افتاده، واین « سبیتی »، حالا حالاها قرارنیست که سُست وبی رمق شده وروی آب بیاید... 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:26 |

شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۱

نقد اخلاقی – اخلاق نقد

وظیفه منتقد،تشخیص هارمونی لحن ، زبان ، تکنیک ، زاویه دید ، درونمایه ، طرح واستحکام وظهور رابطه ی جزء درکل و کل در جزء وانسجام بین تمام اجزاء متن و جزرومد متنی ، درکنش های داستانی وسرجمع باورپذیری وجفت وبست پیش فرض های نویسنده با مخاطب از همان کلمه ی اول و شروع و ورود به متن است . فقدان قضاوت ،عدم ورود به مسائل ایجابی ، سلبی ، امریت وحضورمستمرمدرنیت واندیشه های عصرروشنگری درلابه لای متن ازمختصات یک متن معاصر وآوانگارد است . بارهاگفته شده است که نقد رادیکال وافراطی تبدیل به ایده ئولوژی میشود اما این بدان معنا نیست که ترس ازبی انصافی به سمت بده بستان های معمول و محافظه کاری، نهایت،شیادی کاسب کارانه برویم . یک منتقد بی انصاف،ضررش ازنقد کاسب کارانه کمتراست . منتقد با درک وفهم بالای خود ، از متنی که نویسنده اش مدام از این دال به دال دیگری می رود و داوری را ازخواننده میگیرد و با تاخیرازدریافت متن ، خواننده را گاه دور و گاه نزدیک میکند را، نباید با نقد مالوف ، سنتی و تمایلات چپ کلاسیک ، بررسی کند.درمتن مدرن وپست مدرن ، مرزها مدام درحال برهم خوردن است واگرمنتقدی ، حدود مرزها را تشخیص ندهد وبا ایجاد محدودیت برای خود ونقد خود ، خط کشی کند ، چون با این پیش فرض ها به استقبال متن میرود ، قطعن ، داوری او ازمتد علمی ونقد حرفه ای وساختمند ، دور و درنتیجه ، نقد هم پا ، با متن پیش نخواهد رفت . منتقد با هوش وتیزبین به متنی که نویسنده و یا شاعر به تخیل خواننده فرصت می دهد که به دلالت های متن فکر کند و خود معنای متن را بسازد ، باید قطعن احترام بگذارد . خیلی وقت ها ، بطور طبیعی ساخت و اجرای تخیل درمتن ازکنترل نویسنده خارج میشود ، این زمان است که منتقد درجستجوی آن چیزی است که متن ازدست نویسنده خارج و یا متن نمیگوید یا نمیتواند هم بگوید. نقد پایه های اخلاقی دارد.تعارفات و مماشات با متن همان طورناپسند است که ندیدن برجستگی های آن . بدون توجه به این مهم ، کار نقد از شالوده خراب است . وظیفه منتقد تعین تکلیف برای خواننده و نویسنده نیست . وقتی متنی برای خواننده تعین تکلیف نمیکند، منتقد چگونه به خود اجازه میدهد که برای خواننده بگوید که چه خوب است وچه بد . بلکه با برجسته سازی ، به رخ کشیدن جهان پنهان متن ، زبان ، زیبا شناسی وسپید خوانی متن را ، بدون رفتن به سمت قطعیت ، رونمائی کند تا افق های بسته وپنهان مانده ی احتمالی از دید خواننده ، بازگشائی و او را ، دردریافت حرفه ای خود سهیم گرداند . فروکاستن وتقلیل متن، پایه ها وبنیاد اخلاقی منتقد را درهم می ریزد. منتقد باید با تاویل بر وسعت وهستی متن بیفزاید . مماشات ومحافظه کاری با متن نیز، ازآفت های دیگرنقد است که اعتماد خواننده را ازمنتقد سلب خواهد کرد . برای همین هم هست که ، کارنقد ، کاری ست به غایت سخت وبنیاد اخلاقی آن از نوشتن هم مشکل تراست . قطعیت ، خیر وشری ، تک قرائتی ، امریت ، واپسگرائی ، ققدان غرورانسانی وروشنگری، فقدان زیبائی وزبان پویا وتکنیک مناسب ، محل بی گذشت منتقد است . نقد ، دیدن جریان رود خروشان وگاه آرام متن است که با خود هم ، گل ولای وشاخ وبرگ دارد هم آب زلال و هم آبزیان نقره ای وهم ...

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:18 |

یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۵

تقدیر" یا "پیش بینی" دو بیت شعر!

اندر احوالات شاه شهید و اتابک اعظم

دراخبارعهد ناصری آمده است که قبله ی عالم ودربار قاجار وامیراتابک ، وزیراعظم ، سخت در تدارک پنجاهمین سال سلطنت قبله عالم بودند که درآن سال روان ، مقرر بود انجام شود .درآستانه ی این ایام خجسته،سلطان راهوس شکارآهووکبک ازقصرصاحبقرانیه به شکارگاه عشرت آباد کشاند وبعد ازمبلغی شکارچاق وپروپیمان وصرف نهار ازکباب بریان آن شکار،میل سلطان صاحبقران ، به قلیان افتاد . بعد ازکیفوری چند از پک قلیان چاق ،با تنباکوی اصل محمود احمدی تنگستان،ازتوابع ولایت ابوشهرخلیج فارس، میل فرمودند که امیراعظم را امرخواهیم فرمودیم که فردا آدینه روز، نهاردر" باغ طوطی" خواهیم بود و حضرت عبدالعظیم هم زیا رت خواهیم فرمود وشب هم درتیارت و اپرات بدون ملیجک وعده داریم . بروید ایشان را درتدارک کار، آگاه کنید . فراشان وعمله جات خلوت به نیابت حاجب دوله ی امین الحضور ،مامور پیام به امیراتابک شدند . امیراتابک که سخت در تدارک جشن بزرگ ورایزنی با سفرا وصاحب منصبان دول اجنبی و دولت فخیمه انگلیس بود شفاها عرض نمودند به قبله ی عالم عرض نمائید که چاکران خانه زاد ، دل مشغول جشن بزرگیم و نهار فردا در"باغ طوطی" وزیارت "عبدالعظیم" را به مصلحت نمیدانیم هرچند بساط تیارت و سینما توگراف بی اشکال است.خاصه که چاکران خفیه نویس وماموران فدوی تامینات وپیش قراولان گاردحفاظت جبه خانه،به امردیگری اشتغال دارند ودرصلاح مالک ودولت قائد اعظم نیست که دوکاررا باهم انجام شود ونقصان هرکدام رخنه ،دردولت وشوکت قبله ی عالم وکوتاهی ازنوکری چاکران دولت آفتاب مآب،مایه ی شرمندگی ما، نوکران خانه زاد است . ناصرالدین شاه که بعد ازقلیان درآستانه ی چرتکی بعد از کیفوری آن بودند با تبسمی ملیح حاجب دوله را فرمودند که اتابک اعظم را ازاراده ی ما خبرکنید که آنچه ما فرمودیم حرف همان است که فرمودیم . بعد قبله عالم ، روکرد به حاج امین والضرب واین بیت شعررا خواند :

نیش خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست   

 آفتی بود آن شکارافکن کزاین صحراگذشت  

                                                                                                                                               : پیک حامل دستور وقتی به محل امیر اتابک رسید ، او درحال بازی بلیارد بود که تازه از بلاد فرنگ به تفریحات چاکران ، نوکران خاصه وخلوت ونجبای درباری وصاحب منصبان دولت ابد المدت راه بازکرده بود . امیراتابک فرمان راشنید و درحالی که با چوب بلیارد گوی را میزد این شعررا با صدای بلند با خودش زمزمه کرد :

دشمن  طاوس آمد پّر او  / ای بسا شه را که کُشته فر او

دو بیت شعری که هر دو با ضمیر ناخودآگاه ، از حادثه ی روز آدینه، درحضرت عبدالعظم خبر می داد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:9 |

پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۲

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش »  8

تمرکزاصلی ومحوری مفسربرنامه های تلویزیونی ضبط شده درتمامی سی دی هایی که پیرمرد به ما داده بود برپدیده ای که آنرا بعنوان « من ذهنی » می شناخت استواربود واین موضوع بشدّت توجه « م. آذر» را جلب کرده ودرهمین راستا بود که برای درک ودریافت چگونگی شکل گیری آنچه که ازدیدگاه این مفسر، زیر پوشش همین اصطلاح « من ذهنی » بکارگرفته میشد بارها وبارها به سی دی ها نگاه کرده...وازمن خواسته بود تا قبل ازدیدارآینده با پیرمرد، همدیگررا ببینیم...ومن که اکنون به دیدن اوآمده ام ذوق وشوق غیرقابل وصف اورا درراستای بدست آوردن شناختی هرچه بیشترازآنچه که دراین سی دی ها با نام « من ذهنی » بکارگرفته می شد دیده وهنگامی که علت این ذوق وشوق را جویا شدم پاسخ داد: -«...ماهیت کارکرد این « من ذهنی » تعریف شده دردیدگاه مفسر این برنامه ها نشانه ای برجسته وکاملا"آشکارازحضورهمان عنصردیرپا وکهنسال خود محوری درفعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگوکه با عملکردی همبسته امّا متمایزازفعالیتهای روانی وطبیعی فاقد زبان وی درجریان تعامل با عوامل محیط بکارگرفته می شوند، بدست می دهد...اکنون می دانم که  چرا پیرمرد بدون بکار گیری آن ادا واطوارهای روشنفکرنمایانه وآن « واپس زدن » های بی پایه ، براحتی به سخنانم گوش داده وچرا این سی دی ها راداده است...به همین دلیل است که ازتو می خواهم که دردیداری که با اوخواهیم داشت هردوباهم ازاو بخواهیم تا با بدست دادن شرح وبیانی کامل ازچگونگی شکل گیری وکارکرد همین « من ذهنی » تصویرروشن تری پیش چشم ما بگذارد..»دیگرتردیدی نبود که این « ماهی » گیر افتاده به قلاب پیرمرد قصد کله کردن هم دارد...پس ازاندکی مکث وسکوت، اگرچه به آنچه که خواسته بود رضایت داده امّآ حق داشتم که از انگیزه ی اوبرای این کارنیزپرسیده وبا خبرشوم...پاسخ اوچنین بود:-«...برای اولین بار است که با این اصطلاح « من ذهنی » که به گمانم اصطلاح جدیدی است آشنا شده ام...این اصطلاح ترکیبی است ازکلمه ی « من » که ضمیر اول شخص است وحرف « ی » که به کلمه ی « ذهن » که کارکرد مغزاست نسبت داده میشود...واین به آن معناست که این ضمیراول شخص، همان « من » ی است که خیال می کنیم آن هستیم ودر ذهن خود، از خود ساخته ایم...این مفسربارها وبارها وبدرستی تأ کید دارد که این « من » ساختگی اگرچه پوچ و میان تهی وناپایداراست، با اینهمه امّا آنچنان  تصویری ازخود بنمایش می گُذارد که گویی مرکزجهان بوده واین جهان باهمه ی وسعت وبزرگی اش گرداوشکل گرفته...ومن برآنم که این « من ذهنی »،همواره درمیانه ی همان« ضمیرآگاه »مورداشاره ی روانشناسی که بعنوان محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، وبعنوان پوششی برای فعالیتهای روانی فاقد زبان وی رُخ نموده وآشکارشده است جاخوش کرده ومی کند... این « من ذهنی »، محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی همان موجود زنده ایست که بعنوان « حیوان سیاسی » نیزشناخته شده...این « من ذهنیِ » بافته شده باهزاران تار وپود ذهنی آلوده به فریب ونیرنگ، پوشاننده ی دائما"فعال همان فعالیتهای روانی فاقد زبان، یعنی پوشاننده ی همان « ضمیرناآگاه » زنده ی دائما"جاری وپاک ومعصومی است که دردیدگاه واژگونه ی « فروید » وروانکاوی  به « اتهام » بکارگیری همین فریب ونیرنگها « محکوم » شده... اینهمه را به این دلیل گفته وبازهم خواهم گفت که ازانگیزه ی من برای شناخت چگونگی نگاه پیرمرد به این « من ذهنی » پرسیدی...تا آنجا که می دانم ودرلابلای گفتگوهایم با او نیزمتوجه شده ام، اوهم با دستاوردهای روانشناسی وروانکاوی بیگانه نیست...قصدوانگیزه ی من اینست  که می خواهم بدانم که نگاه او به « من ذهنی » واینکه چه رابطه ای با دیدگاههای موجود روانشناسی وروانکاوی دارد، چگونه است، همین!..به گمان من این « من ذهنی » تاریخچه ای دارد که با ظهورانسان سخنگو واندیشه ورز، یعنی همان موجود زنده ای که به « حیوان سیاسی » نیزمعروف است، برپایه ی فعالیتهای ذهنی وکلامی، که خود درامتداد وازدرون فعالیتهای روانی فاقد زبان وی سربلند کرده است، شکل گرفته ومی گیرد...واین تاریخچه نیزهمان چیزی است که فکرمی کنم نه تنها پیرمرد ومفسربرنامه های تلویزیونی یاد شده اشاره ای به آن نکرده ونمی کنند، بلکه دردیدگاههای موجود روانشناسی وروانکاوی نیزخبری ازاین اشاره نیست...هرچند که اشاره ی « پاولف » به « انعکاس مشروط کلامی » به عنوان دومین دستگاه نشانه ای که درامتداد وازدرون نخستین دستگاه نشانه ای، یعنی « ا نعکاس مشروط حسی » سربلند می کند، راه را برای این اشاره بازکرده ومی کند..»-«...ازکجا میدانی که چنین اشاره ای درتمامی این عرصه هایی که می گویی نشده؟!...»

-«...من ندیده ام...اگرسراغ داری نشانم بده...شاید پیرمرد سراغ داشته باشد...خواهیم دید..»

اکنون می دانستم که « م.آذر» ازخط ونشانی که پیرمرد برایش کشیده نه تنها آگاه است، بلکه ازآن استقبال هم می کند...واین درحالی بود که پیر مرد، به گمان من نمی دانست که « م.آذر» ، هرچند که به قلابش گیر افتاده اما اونیزخط ونشانی ویژه وسوای شیوه های مرسوم دارد...ومن، اگرچه مدت زیادی است که ازمطالعات پیرمرد درعرصه ی روانشناسی و روانکاوی آگاهم ، امّا هرگزبیاد ندارم که ازواژگونی دید گاه « فروید » وروانکاوی، ویا ازآنچه که درروانشناسی با نام « ضمیرآگاه » شناخته می شود بعنوان فعالیت ذهنی وکلامی انسان سخنگو، سخنی گفته باشد...واین همان نشانه ای بود که بی خبری پیرمرد ازآنجایی که « م. آذر» مانند آن « ماهی سبیتی » کله خواهد کرد را آشکارمی ساخت...ومن درچنین اوضاعی، به دنبال اینکه اونیزبه استقبال این شیوه ی « م. آذر» خواهد رفت یانه، چشم به دیدارآینده ای دوخته بودم که پیش روبود...واین دیداربزودی، وبازهم درخانه ی پیرمرد فراهم آمده واو، برخلاف انتظارما وازهمان ابتدا بدون اینکه اشاره ای به سی دی ها وچگونگی توجه یا عدم توجه ما به آنهاداشته با شد تارخود را برداشته ومی نواخت ومی خواند:بمیرید، بمیرید، دراین عشق بمیرید..دراین عشق چومردید همه روح پذیرید..بمیرید، بمیرید.. همچنان که می خواند، با آن چشمان عسلی روشن، چشم درچشم مادوخته...وناگهان، همراه با سکوت خود تاررا بزمین گذاشته، روبه « م. آذر» کرده وگُفت:-«...آنروزدر« خورشکسته »، ضمن اشاره به فلسهای رنگین آن ماهی کوچکی که درلابلای چشمه های توردستی گیرافتاده ودست وپا می زد، نشانم دادی که « هوش » زنده و دائما"جاری ما نیزمانندهمین ماهی کوچک درلابلای چشمه های « پوش » گیر افتاده وبدست فراموشی سپرده شده...امُا نگفتی که این هوش زنده را چگونه باید ازدام آن پوش رها ساخت...نگفتی که این دام خیالی تاچه اندازه پوسیده وبی پایه است...نگفتی که آن ازیادرفته ی فراموش شده را چگونه بیاد آوریم؟!...»«م . آذر» اندکی جا بجا شد...امّا قبل ازاینکه لب بگشاید پیرمرد گُفت:-«...صبرکن...صبرکن...مردن دراین عشق، به معنی آن مرگی نیست که بمیری وترادرخاک دفن کُنند...منظورآنست که این « من ذهنی » اگربمیرد پذیرای عشق خواهی شد...درواقع تا ریشه ی همین « من ذهنی » را نخشکانی بویی ازعشق نخواهی برد...تنها وتنها باخشکاندن اوست که با تولدی دوباره به زندگی واقعی دست خواهی یافت...این « من ذهنی » همان پوش وهمان دام پوسیده ایست که آن هوش زنده را درپی غفلت ما به اسارت می گیرد...»من، همانطور که میدانستم دراشاره ی پیرمرد به آنچه که آنرا « من ذهنی » می نامد نشانه های زیادی ازهمان خودمرکز بینی کهنسال و رسوب کرده درآن فعالیت ذهنی که « م . آذر» آنرا به عنوان « پوش » می شناسد وجود دارد، تردید ی هم نداشتم که « م . آذر» نیز مانند من، هرچند که بارها وبارها این شعربمیرید بمیرید راهم بصورت مکتوب دیده وهم بصورت آوازشنیده، هرگزامّا برداشتی که ازاین عبارت داشته، اینگونه نبوده که پیرمرد معنا می کند...واکنون، درچنین اوضاعی که هردوی آنها کارخودشان را دنبال می کردند، سمت وسوی نگاه من امّا براین موضوع متمرکزشده بود که آنچه که کسانی مثل من و« م . آذر» رااز دستیابی به درک درستی ازپیام ومعنای دیدگاهها ومضامین عرفانی محروم ساخته، سربسته ، رازآلود وسمبلیک بودن آنهاست یا کوتاهی وعدم تلاش خودمان دراین راستا؟!...آیا عدم تلاش مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی وروانکاوی درراستای تفکیک کارکردهای همبسته امّا متمایز آنچه که « م . آذر» آنهارا « هوش » و« پوش » می نامد، ونیزعدم تلاش آنها درجهت نشان دادن جایگاه واقعی پوش که درامتداد وازدرون هوش سربلندکرده ومی کند زمینه ی خلط وتداخل کارکردهای آنها ودرنتیجه سردر گُمی وگیجی مخاطبان خود را فراهم نیاورده اند؟!...پاسخ این سئوالها، به گمان من، درلابلای گفتگوهای « م.آذر» وپبرمرد که معلوم نبود تاکجا ادامه خواهدیافت، پنهان بود...اکنون، سکوت وتمرکز من براین قضایا توجه آنها را جلب کرده ودرهمین راستا بود که « م.آذر» گفت:                                         

-«...ماجرای این من ذهنی که به گمان من مانند شیطان درلابلای فعالیتهای ذهنی انسان سخنگو، یعنی درلابلای همان « ضمیرآگاه » وی جاخوش کرده، دریچه ای جدید پیش روی ما می گشاید...شیطنت ها وحُقه بازیهای همین من ذهنی نیست که بدست « فروید » و  روانکاوی به گردن « ضمیر ناآگاه » آویخته شده ومی شود؟!...شیطان که سرخ وسبزنیست...این خود شیطان است»                         

   اینکه پیرمرد دریچه ای جدید پیش روی اوگشوده بود واقعیت داشت واین سخنان او ربطی به انگیزه ی قبلی اش درجهت شناخت نگاه پیرمرد به « من ذهنی » نداشت...منهم می دانستم که هرچند ازنگاه خود پیگیرتاریخچه ی شکل گیری این من ذهنی است وهرچند می داند که پیرمرد اساسا"کاری به این تاریخچه نداشته وندارد وتنها به دنبال آشکارساختن ماهیت خودخواهانه وویرانگرآن است، بازهم با ذوق وشوقی بیش ازپیش، درانتظارشرح وبیانی کامل ترازهمین من ذهنی نشسته...واکنون وقت آن بود که بقولی که به او داده بودم عمل کرده ومنهم ازپیرمرد بخواهم تا یکباردیگربا شرح وبیانی کامل، با زبانی ساده وروان، تصویرروشنی ازچگونگی « من ذهنی » بدست دهد...واوهم باروی گشاده پذیرفت:

-«...این من ذهنی را قبل ازاینکه خود برای خود بسازیم برای ما ساخته اند...ازاین ساده تر نمی توان گفت که همه ی ما انسانها، ازنخستین روزهای تشکیل جنین ،در روندی طبیعی و اختناب ناپذیر، بعد ازنه ماه رشد تکامل درجنین مادر متولد شده وپا به این جهان هستی می گذاریم....ماجرای شکل گیری این من ذهنی هم ازنخستین روزهای پاگذاشتن دراین دنیا آغاز شده تا بازهم دردرون رحمی ذهنی، مصنوعی وبی پایه، درحالی به زندگی خود ادامه دهیم که هم می توانیم با پی بردن به ذهنی بودن، موقتی بودن ، مصنوعی، بی پایه وحتی پوسیده بودن این رحم، مانند پروانه ای که ازدرون پیله بیرون می زند، دوباره متولد شده وبه زندگی واقعی دست یابیم...وهم می توانیم بدون توجه وتلاش درراستای شناخت این پیله، عمرخودرا دراین قفس تنگ تلف کنیم...این قفس را قبل ازاینکه خود برای خود بسازیم، ازهمان نخستین روزتولد، اینگونه برای ما می سازند که یادمان می دهند که نام تو اینست، لباست رااینگونه بپوش، اینگونه حرف بزن، اینگونه راه برو، اینگونه غذا بخور، اینگونه بخواب، این خانواده، این محله، این مدرسه، این شهرشتان، این استان، این کشور،این جهان توست...علاوه براینها، این آداب ورسوم قومی، قبیله ای تو....وخلاصه باهمه ی این مصالح مجسمه ای می سازند ذهنی وبدستت می دهند ومی گویند این تویی وتوهم این « خودت » را که همان من ذهنی باشد درروندی اجتناب ناپذیر پذیرفته وروزوشب درپی حفظ وحراست ازاودست وپا می زنی و...ماجراآغازمی شود...»« م. آذر»، ساکت وآرام به پیرمرد خیره بود...برق نگاه پیرمرد تاعمق جانش نفوذ کرده تا اورا سخت به تکاپو انداخته وبیش ازپیش به پیگیری ماجرا یی وادارد که به گفته ی اوبا شکل گیری « من ذهنی » آغازمی شود...اینکه بگفته ی پیرمرد بعد ازبدنیا آمدنش دردرون رحمی  ذهنی ومصنوعی وهمچون قفسی تنگ زندگی میکرده را برای اولین باربود که می شنید... ناگهان روبه پیرمرد کرده وگفت:-«...کدام ماجرا؟!...چه ماجرایی آغازمی شود؟!..

وپیرمرد پاسخ داد:-«...ماجرای همان هوش زنده ای که همانطوردرچنبره ی پوش دست وپا می زند که آن ماهی کوچک درلابلای چشمه های توردستی دست وپا می زد...»  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:52 |

دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۲

یاداشتی برای: اندوه مونالیزا: نوشته شاهرخ گیوا: نشرزاوش سال 92

منتشرشده در: ماهنامه : دنیای قلم مهر 93

اگربه متن از زاویه واقع گرائی و رئال نگاه کنیم که به گمانم این گونه است . اولین سوال که به ذهن خواننده می آید این است که آیا متن مدرن و معاصر است ؟ آیا متن در زمینه ی زبان و تکنیک وفرم و جهان داستان ، پیشنهاد تازه ای دارد ؟ سوال بعدی آن است که موتیف اصلی چیست ؟ اگر موتیف اصلی تئاتر باشد که پیش فرض اول ما چنین است . باید گفت همگان آگاهند که تئاتر از شهریور بیست تا زمان کودتای بیست وهشت مرداد ، پیش رفت چشم گیری داشته و بعد از یک وقفه ی کوتاه مجددا دردهه چهل وتا مقطع پنجاه وهفت با افتتاح سالنهای زیاد وحضورگروهها جدید واز بقایای هنرمندان ودانشجویان و شاگردان نوشین(سبک استانسیلاوسکی)،مصطفی اسکوئی ( آناهیتا) ، جعفروالی ،محمد علی جعفری، اکبرمشکین،سمندریان،یلفانی ،جوانمرد،...ودرام نویسانی ازقبیل رادی،ساعدی،نعلبندیان،بیضائی ،آربی آوانسیان،بیژن مفید،محمداستاد محمد،خسروحکیم رابط ...ومتون نمایشی درزمینه ترجمه واجرابه اوج شکوفائی خود رسید . پس اجرای سنتی وغیبت زن و فقدان متن پویا ، درمقابل تئاترمدرن وحضور زنان بازیگر، متون عالی ایرانی که گاه با متن مدرن خارجی هم برابری میکرد تا ترجمه های ازچخوف ، برشت ، بکت ، یونسکو ، هنریک ایپسن نروژی نمی تواند حسرتی را برانگیزد . میماند سوال بعد . آیا متن ، داستان " عشق سالهای سبز " است ؟ که حضور این عشق طبعا باید بین بهرام و پریسای جوان مرگ شده باشد ، چرا کم به آن پرداخت شده است ؟ دررمانی حدود دویست صفحه جزء چند اشاره ی، گذرا و کوتاه ، آن هم دوران کودکی و ازاین اتاق به آن اتاق و دست بالا فالوده خوری دوران معصومیت کودکی که روایت عشق نشد . سوال دیگرآیا دغدغه متن داستان "عشق به سینما"ست ؟ آنجا که بهرام - راوی هرازچند گاه درمورد دائی منوچهروکاردرسینما واسم بعضی فیلم ها ، تحصیلات نیمه تمام به "عشق به سینما" ، دوربین ضبط شده توسط یک واحد نظامی ، عکاسی یک هفته ای درجبهه ، رایش های بجا مانده ازعمارت وانتقال آن به مغازه اش می گوئید ، بازکافی واقناء کننده برای" عشق به سینما " نیست . اگرهدف "هویت بخشی " به تهران ولایه های زیرین اجتماع است که اندکی قابل تعمق ودرنگ است. چرا ؟ که درگذرازسینمای حاتمی ، سریال های دهه ده وبیست وسی ،داستان های تقی مدرسی ، پارسی پور،علوی ، آل احمد وشعله ورودیگران دراین زمینه کارهای خوبی ارائه نموده اند . اما متن درعین نابوده گی مطالب بالا، میتواند همه ی آنها باشد به اضافه ی اینکه به گمان من  برداشت آخر،"هویت بخشی" به "طهران" درست ترو با متن هم خوانی دارد . این نثرزیبا و خلاق وگاه شاعرانه با پاراگراف های زنانه ی طولانی و نگاه به جهان بینی بهرام ، درتضاد است و پیداست که زبان فربه ی نویسنده ، نه راوی، پشت آن است . اما درساختن محله ی میرعماد وطبقه ی فرودست ، حواشی آن ، تلاشی وپراکنگی اجباری آنان ، پس از تخلیه وتخریب عمارت ، آواره گی و فروپاشی آنان درسطح کلان شهری مثل تهران و لحظه های حضوردرزمان تخریب، موفق وزیبا است. شرحی ریزباف ،گاه شعرگونه ومنیاتوری، استفاده ازظرفیت آرمانی زبان پارسی ، با حوصله ، فربه و با تمام جزئیات ، ثانیه به ثانیه از نگاه راوی یا بهرام ، درعین بی حوصله گی ظاهری بهرام ، با ساخت آشنا ، روایت می شود . چرابهرام این قدرخنثی وازپیش باخته وبی تحرک وناامید است؟ آیا این نا امیدی ذاتی است یا معلول شرایط پس از جنگ دوم جهانی وسرخورده گی توده ی مردم ازتسلیم ارتش وقحطی وبیماری واشغال کشوراست ؟رمان، روایت استعدادهای تباه شده است وتضاد میان وسنت و مدرنیته اگر نیست،پس چیست ؟چرا، سقف آسمان این قدرکوتاه وگرفته وتاریک و بی باروبراست ؟ آیا جهان بهرام عمارت است یا عمارت جهان بهرام است ؟ بهرام درمیان خرابه های عمارت ، تکه تکه ی نرده های اسلیمی ،آجرهای نظامی ،قرنیزهای ترک برداشته ی دور حوض ، شیشه های رنگی سرستونها ، اتاق گشواره ، حوض هنوز دارای ماهیهای قرمز و کارگرانی که اورا"صاحب" صدا میزنند،دنبال چیست ؟ بازیگری که نتوانسته ازتئاتر روحوضی به تئاتر لاله زار و یا دیگرمراکزمتولی تئاترراه پیدا کنند ،  دانشجوی سرخورده ی سینما که علی رغم استعداد ورویای خود وهمسرش ، به سینما ، عکاسی و نوشتن ، با پسرش به مغازه داری پناه می برد ، عشق های نافرجام ،آرمان های تباه شده وناکامی های فردی و ازهمه مهم تراز خود بیگانگی محتومی که نتیجه ی مدرنیته و پیامد آن اگر نیست پس چیست ؟ عمارتی که جهانی را دردل خود دارد به یک طرفه العین با طرح شهرداری ونصب پلی یا اتوبانی با بی رحمی تمام توسط لودرو بیل مکانیکی و کلنک برادران افغانی به تلی ازخاک و خاکروبه ونخاله تبدیل میشود . غافل ازآنکه با خود چه دل و جان وجهانی هم نابود می کنند، تا مانده گان در زوال خاطرات درشهر بیقواره ی بی مهر،منتشر و تنها به دیداری درآپارتمان های قوطی کبریتی ،عیادتی دربیمارستانی احتمالا ، مشایعت جنازه ای وکفن ودفن آن و مجلس ترحیمی شاید دل خوش کنند .  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 17:53 |