نگاه امروز
چهارشنبه 1393/06/05

نظریه های ادبی : منابع ومراجع

منابع ومحل تئوری های ادبی از جمله شعر و داستان در کجا و چگونه بوجود می آید ؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت از خود ادبیات . یا بهتر آن است گفته شود از خود هنر . هنرها در زمان مقبولیت و آفرینش ، دردرون خود ، تئوری نیز خلق می کنند . هنرمند از دیرباز ، نگاهش به جهان وهستی از فلیتر فرم و شکل ، به جهان می اندیشیده و واکنش نشان می داده است . به صراحت می توان بیان کرد که تاریخ هنر، تاریخ نهضت های فکری و جنبش های اندیشمند نیست بلکه جنبش های اشکال گوناگون فرم های هنری است که توسط هنرمندان خلق و چند دهه هنرمندان و صاحبان خرد واندیشه را به خود مشغول تا جنبش فرمی دیگری با بهره گیری از فرم قبلی ، فرم نو دیگری را جایگزین فرم سابق کنند . پس این تئوری ها و تکنیک های فرمی و شگردهای اجرائی تخیل ، اول باید درآفرینش های هنری تجلی و ساخته و سپس به تئوری تبدیل شود . منتقدین ، تئوری های ادبی را صرفا از خود متون ادبی اخذ و سپس به صورت تئوری ، آن را فرموله وارائه می دهند . هیچ تئوری ادبی- هنری ، ابتدا به ساکن و در ذهن و ضمیر کسی و در خلاء تولید و ساخته نمی شود . انسان هنرمند در زمان آفرینش یک اثرهنری، تخیل خود را در فرم و قالب در خور محتوا ، اجراء و عرضه می کند . آن شیوه ی اجراء ونحوه ی ارائه آن تخیل ، توسط منتقدین و کارشناسان آثار هنری ، کشف و نظامند به صورت تئوری های ادبی – هنری در متون تحقیقاتی و کارشناسی با تکیه بر منابع هنری خود امکان ظهور، مناقشه ، بحث ، مباحثه وتبدیل به نظریه ادبی می گردند . تئوری ها درمتون هنری شکل و فرم و دوام و قوام می یابند نه به صورت  انتزاعی ودرذهن و ضمیر منتقد و تئورسین های هنری . مثل های ساده می تواند ما را به مقصد نزدیک تر کند . فرم و ارائه رمان " بوف کور " هدایت ، " آینه های در دار " گلشیری ، " انجیر معابد " احمد محمود ، " خشم وهیاهوی" فاکنر،" سرزمین هرز" الیوت ، " داغ ننگ" ناتانیل هاتورن ، " تریسترم شندی " لارنس استرن ، "قصیده ای برای بلبل " جان کیتس ،"آئورا" ، "پدروپارامو" ...همه نمونه های خوبی هستند  که با فرم منحصر به فرد خود، عرضه شده اند و وظیفه منتقد ، فرموله کردن این فرم ها در نظریه های هنری و ارائه برای هنرمندان جوان ، نه جهت تقلید ، بلکه جهت گشودن افق ها وظرفیت های پایان ناپذیر وتازه ی بشری ، برای رشد وتعالی هنر . تئوری ها و نظریه های هنری الزاما ماخوذ وپشتوانه متون اجرائی داشته اند که منتقدین محترم آن را از کتاب های شاعران و نویسندگان موفق اخذ و به صورت فرمول بندی و نظریه هنری عرضه نموده اند . پس خواندن متون اصلی برای انسان هنرمند و صاحب آفرینش، بالاترین منبع و محل آموزش تئوری های عملی ونظریه های هنری هستند . 

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

جمعه 1393/05/31

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

حجاب راه تویی حافظ ازمیان برخیز

خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود

« هوش » و « پوش » 4

برای من ، اندک اندک روشن می شد که آن حلقه ی گمشده ای که به گمان « م. آذر » آن دوعملکرد همبسته امّا متمایزراهمواره پیوند زده ومی زند ، همان چیزی است که همه آنرا با نام « تعامل » بیرونی موجود زنده با محیط می شناسند ، اکنون می دانستم که اودایماً برآن بوده وهست تا نشان دهد که همه ی انسانها بدون داشتن درک درستی ازاین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی که همواره آن روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه را با این ذهن « آگاه » خودمحوریا ضمیر آگاه پیوند زده ومی زند ، قادربه رها شدن ازدام آن خودمرکزبینی کُهنسال ودیرپای همین ذهن « آگاه » خویش نخواهند بود!...درهمین راستا بود که این ماجرا رابا ذوق وشوق ، اینگونه ادامه می داد:ــ «...منظورمن ازتعامل ، شکل ابتدایی ومنشأ تاریخی همان چیزی است که سرانجام ودرشکل تکامل یافته ی خود درزندگی انسانها با نام « کار » شناخته می شود!...ومن فکر می کُنم که درزندگی روزمرّه ی من، توودیگران، برپایه ی همین تعامل وهمین« کار» است که   فعالیتهای همبسته ومتمایزروانی وذهنی، یعنی عملکردهای همبسته ومتمایزاین روان بی زبان مُشترک وهمگانی ازیکطرف، وذهنهای « آگاه » خودمحوروپراکنده ی ما ازطرف دیگرپیوند می خورند...اینکه گُفته اند که « کارانسان را ساخت » نیزریشه درهمین ماجرا دارد!...برای نزدیک شدن به این موضوع ، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم ، تا ببینیم که عملکرد های آن روان بی زبان مُشترک وهمگانی ، چگونه برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ورنگارنگ محیط پیرامون، با آن ذهنهای « آگاه » خودمحور، پراکنده ومُتفرّق ما پیوند خورده ومی خورند...تا ببینیم که هم من ، هم تووهم دیگران ، با همین ذهنهای « آگاه » خودمحور، چگونه دست به کارمی شویم تاروند طبیعیِ « تنظیم » عملکرد مُشترک وهمگانی روان بی زبان خود ودیگران را درجریان تعامل با محیط پیرامون ، به گونه ای « منطبق » با منافع ، امیال و گرایشهای فردی ، خانودگی ، قومی وملّی خود « تعریف » کرده و« سروسامان » دهیم؟!... اینجا دیگرتخصصّ یا سواد داشته باشیم یا نه ، تغییری دراین مسئله نمی دهد که همه چیزبسته به اینست که همبستگی وتمایزاین« تنظیم » و« تعریف » که برپایه ی تعاملهای دایماً جاری با عوامل محیط پیوند می خورند را چگونه می بینیم!..اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « جا انداختن » همان منافع، امیال وگرایشهای گوناگون فردی، قومی  وگروهی خود ودیگران که آنهارا بگونه ای « پنهانی<  درمیانه ی همین تنظیم وتعریفها بکارمی گیریم آگاه شویم! ، اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « تولید » و « مصرف » آن شیوه ها، ترفندها وتمهیداتی که این« تنظیم » های طبیعیِ مُشترک وهمگانی رادرمیانه ی « تعریف »های گوناگون ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده انسانها « پوشش » میدهند با خبرشویم!..» آنجا که من بیاد دارم، همیشه، یعنی ازهمان کودکی درتب وتاب دست یابی به آن رهیافتی می سوخت که راه رسیدن به حلقه ی « مفقوده » شده ای را نشان دهد که درمیانه ی پیوند زدن همین « تنظیم » و« تعریف » ها، زمینه ی« جا انداختن » تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای« تولید » و«مصرف » شده درتاریخ مناسبات انسانی را فراهم می سازد!..برای دست یابی به چنین رهیافتی بود که هرجا ودرهرزمان به هرگوشه ای اززندگی سرزده وبو می کشید، از« دایره رنگ » گرفته تا ترکیب چاشنیها درآشپزی، ازدیدگاههای مرتبط باعلوم وهنرهای مُختلف گرفته تاحرکات گوناگون ورزشی، ازطرّاحی ونقّاشی گرفته تا قواعد گفتار در« دستورزبان »...ودراین میان، همین « قواعد گفتار» بودند که بیش ازهرچیز دیگری  به روند شکل گیری« تعریف » هایی اشاره داشته ودارند که درزندگی روزمرّه، دست اندرکار شرح وبیان چگونگی « تنظیم » تعامل روان بی زبان با عوامل محیط  شده ومی شوند!...واین همان چیزی بود که به گمان او، راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » و« تعریف »ها ونیزپرده برانداختن ازشیوه های « جا انداختن » امیال وگرایشهای انسانها درمیانه ی همین پیوند زنده ودایماً جاری هموارمی کرد:ـ «....سالهای سال است که همواره بااحساسی گُنگ وپنهان همواره برآن بوده ام که در میانه ی قواعد دستور زبان چیزی « پنهان » است که می تواند راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی آن دو عملکرد همبسته ومتمایزهموارکُند!..، اگرقواعد دستورزبان همان قواعد گُفتار، یعنی همان قواعد « تعریف » های انسانها ازروند « تنظیم » تعامل روان بی زبان آنها با عوامل محیط اند!...اگراین « تعریف » ها درامتدادهمین « تنظیم » است که به این تعامل پیوند خورده وشکل می گیرند!...واگرآنچنان که این قواعد نشان می دهند ، تنها بر پایه ی « فعل » ، یعنی همین تعامل است که « تعریف » ها ، یعنی گُفتارها شکل می گیرند!.. اگرآنچنان که قواعد دستورزبان اشاره می کُنند، درفقدان « فعل » ، ساختمان هیچ جمله ای برپا نمانده وفرومی ریزد!..اگراین« فعل » به  معنی همان عمل وتعامل و« کار» است!..پس تردیدی وجود ندارد که سایرکلمات هفتگانه ای که نمایندگان اشیاء وحالات ما بوده و ساختمان جُمله را شکل می دهند ، همانطوربوسیله ی حلقه ی پیوند زننده ی « فعل » که نماینده ی تعامل و« کار» است ، پیوند خورده ومی خورند که عملکردهای طبیعیِ « روان بی زبان » یا « ضمیرناآگاه » ما نیز بوسیله ی حلقه ی عینی، عملی وزنده ی همین تعامل و« کار» با عملکرد همان ذهن « آگاه »، یا « ضمیرآگاه » پیوند خورده ومی خورند که « جمله » های گفتارمارا با همین کلمات هفتگانه شکل می دهند!...» بارنیزآنچه برای من تازگی داشته وغافلگیرم می کرد ، همین اشاره ی اوبه نقشی بود که « فعل »، درساختمان جُمله داشت!....درهمین راستا بود که به گمان وی، این « فعل » در قواعد دستورزبان ، به این دلیل به عنوان حلقه پیوند زننده ی سایرکلمات هفتگانه ای که  نماینده ی اشیاء وحالات ما هستند رُخ نموده وآشکارشده است که خود نیز نماینده ی همان  تعامل وهمان « کار» ی است که حلقه ی پیوند زننده ی زنده وبیرونی همین اشیاء بیرونی با حالات روان بی زبان ، یا ضمیر ناآگاه ماست!..اکنون، می دانستم که چرادراین باره می گُفت:«...همه ی « تعریف » های شفاهی وکتبی ما انعکاسی است متشکّل ازنشانه های اشیاء مُحیط وحالات گوناگون ما که درهمین تعریفها بوسیله ی « فعل » ی پیوند می خورند که خود این فعل نیز نشانه ی آن تعامل یا کاربیرونی مُشخصّی است که ما را با همین اشیاء مُحیط پیوند می زند!... همه ی ما می دانیم یا می توانیم بدانیم که همانطورکه ازترکیبهای گوناگون عددهای صفرتا نُه ، رقمهای بی شماری تشکیل می شوند که نماینده ی تعدّد اشیاء هستند ، سخنان بی شمار وهمیشگی مانیزازترکیب کلمات هفتگانه ای تشکیل می شوند که نماینده ی اشیا ء وحالات واعمال ماهستند!...این کلمات هفتگانه عبارتند از: اسم – صفت – قید – فعل  ــ ضمیرــ حرف ــ صوت... ودراین میان، ازآنجا که « فعل » نماینده ی تعامل ما با محیط است، بناگُزیر، نقش خودرا همانطوربه عنوان حلقه ی پیوند زننده ی سایرکلمات ، که آنها نیزنماینده ی اشیاء وحالات ماهستند، در« تعریف » های ما ایفا می کند که تعامل طبیعی روان بی زبان، یا ضمیر نااگاه ما با محیط نقش عینی وعملی خود را بعنوان حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » روابط طبیعی خود باعوامل گوناگون مُحیط پیرامون ایفا می کُند!....به عبارت دیگراین کلمات هفتگانه ، بنا به صرورت، همانطورگرد « فعل » فراهم آمده، پیوند خورده وجُمله ی « تعریف » را شکل می دهند، که واکنشها ی طبیعی روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه نیزقبل ازآن وبنا به ضرورتهای زندگی، گرد آن تعامل عینی که این جُمله ی شکل گرفته دراین « تعریف » نماینده ی آنست،  فراهم آمده وپیوند خورده باشند....واینهمه به آن معنا نیز هست که « تعریف » های ما انعکاس سازمان یافته ایست ازروند « تنظیم » تعامل « روان بی زبان » یا « ضمیر نا آگاه » ما با عوامل دایماً مُتغیُرمحیط پیرامون!...ودراین میان روشن است که هم من ، هم تو، وهم دیگران ، درهمینجاست که منافع، امیال وگرایشهای گوناگون خودرادرلابلای « سازمان » دادن همین « تعریف » ها، بگونه ای « پنهان » امّا کاملاً آگاهانه، « جاانداخته » وبکارمی گیریم!..»اکنون ، لبخند به لب ، چشم درچشم من دوخته بود وآرام آرام سرجُنبانده ومیگُفت:دیگران را به خودشان واگُذاریم....چونکه به خودشان مربوط است...من وتو امّا وقت آن رسیده است که نیم نگاهی هم به خودمان داشته باشیم...وببینیم که آن « تنظیم » های طبیعی روابط روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه خود را درجریان تعامل با محیط پیرامون خویش چگونه « تعریف » کرده ومی کُنیم؟!....منافع ، امیال وگرایشهای گوناگون خود را چگونه وبا کدام شیوه ها درلابلای همین « تعریف » ها  « جا انداخته » و « سازمان » داده یا می دهیم؟!.اینجا همان جایی است که حتّی با پا گُذاشتن روی دُم ذهن« آگاه » خودمان نیزمی توانیم به روشنی ببینیم که چگونه به هنگام « واپس » زدن آن جنبه ازکنشهای روان بی زبان که با منافع و گرایشهای موجود وی « مطابقت » ندارند، ازیکطرف سازمُخالف می زند، وازطرف دیگر، ازآنجا که چاره ای جزتسلیم شدن به واقعیتهای زندگی ندارد، ضمن تسلیم شدن، دست بکار« تولید » و« مصرف » همان ترفند وتمهیداتی می شود که دوباره بتواند راه را برای « جا انداختن » همان منافع وگرایشها بازکُند!...گاهی ازخودت پُرسیده ای که به هنگام « واپس » زدن روندها ی « تنظیم » طبیعی تعامل روان بی زبان خودت ودیگران با عوامل گوناگون مُحیط ، چگونه وبا چه شیوه هایی دست بکار« سروسامان » دادن به « تعریف » هایی شده ای که این ماجرا را « پوشش » می دهند؟!...این شیوه ها را خواسته یا ناخواسته، از الگوهای تولید شده ای که قبلاً توسط دیگران بکارگرفته شده اند، برداشت نمی کُنی؟!...برای سروسامان دادن به این « تعریف » چه شیوه ای بکارمی گیری؟!...نوبتی هم که باشدوقت آن رسیده که من هم ازتوبپُرسم که گاهی ازخودت پُرسیده ای که این الگوها واین شیوه های مورد مصرف خودت راازکجا آورده ای؟!..توسط چه کسی وبا چه انگیزه ای تولید شده اند؟!... منظوراین است که آن « تنظیم » های زنده وطبیعی روان بی زبان، یا ضمیرناگاه بی شکل وبی صدای خودت را چگونه، با کدام شیوه « تعریف » کرده وبا دیدگاه فردی خود « پوشش » داده وسروسامان می دهی؟!...وبالاخره اینکه آیا همیشه ازشیوه ها، الگوها  « تعریف » های آماده ودردسترسی که بوسیله ی دیگران تولید شده اند چشم بسته استفاده می کُنی یا اینکه نه، ضمن بررسی واستفاده ازاین تولیدات، خودنیزدست بکارتولید شیوه ها والگوهایی جدید ومنطبق با ویژگیهای فردی خویش می شوی؟!...»نون، با چنین سئوالهایی که پیش رویم می گُذاشت، برای من هم روشن می ساخت که با همین نگاه است که بگُفته ی خودش روی دُم ذهنهای « آگاه » وخودمحورمن، خودش ودیگران پا می گُذاشت..او، همواره باهمین نگاه بود که درمیانه ی رابطه ی « تنظیم » طبیعی فعالیتهای  فعالیتهای روان بی زبان یا ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی انسانها، با « تعریف » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده ی آنها، برچگونگی تولید ومصرف همین تعریفها وبویژه « جا انداختن » منافع وگرایشهای گوناگون فردی وجمعی درلابلای آنها مُتمرکزمی شد!...ومن دراین میان، هرچند که درنگاه اوّل ازرُک گویی واشاره ی صریح اوبه خودمحوری ذهن « آگاه » خودم احساس خوشی نداشتم، بااینهمه امّاازآنجا که اورا می شناختم، می دانستم که خیلی بیراه هم نمی گوید...واو، درراستای تمرکُزبرچگونگی « جا انداختن » همین منافع وگرایشها بود که پارا ازاین هم فرا ترگُذاشته وبرآن بود که:.درمیانه ی روابط « تنظیم » و« تعریف »ها، تنها بوسیله ی « گُفتار» نیست که امکان شکل گیری اینگونه « جا انداختن »ها فراهم است، جنبه ی دیگر این ماجرا نیزآنست که چنین امکانی برای « رفتار» و« کردار» ما نیزوجود دارد واینهمه به آن دلیل است که اعمال سه گانه ی رفتار، کرداروگفتار، درواقع می توانند بعنوان اشکال مُختلف همبسته امّا متمایز پاسُخ به یک مُحرّک بیرونی دریک تعامل مُشترک همکاری کُنند...ومن فکرمی کُنم که تا زمانی که نتوانیم بدانیم که درپُشت هررفتار، کرداریا گُفتار، یعنی پُشت هرلبخند، هراخم، هرسخن کدام انگیزه ی مُثبت یا منفی « پنهان » است، قادربه رها ساختن آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی آن « پوش » های مُتفرّق وپراکنده...یعنی قادربه رهاساختن آن« ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی ذهنهای « آگاه » خودمحورخویش نخواهیم بود...وبه گمان من، به همین دلیل است که « حافظ » بدرستی وقرنها قبل ازتولّد علوم انسانی، نه تنها به ضرورت توجّه وتمرکزبراین « پوش »، بلکه به ضرورت ازمیان برداشتن آن عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینیِ نهفته دراین میان نیزاشاره می کُند:

حجاب راه تویی، حافظ ازمیان برخیز      خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود....»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:49 |

پنجشنبه 1393/05/23

تمدن سوم

در تو شکستم ،

می شکنم ، تو را و مرا

 بی آب و آینه وسرمه .  

باد - بغض گلوی شب گراز

با های های شبانه ی

هق هق اشکی ، که هست و نیست ،

در امتداد پلشتی

که از صبح آغازش

قهقهه سرب مدام است وسنگ دست قتل برادر .

هول جان  و جنون و آز،

  مغاک خاک و حماقت پندار

 در پوچ  گاه

تکرارتوحش تکرار

درهزاره ی تمدن سوم  .

پنهان "م" کنید  مرا و تو را ،

غار "م"  کنید  دوباره ،

دراین شب ضلال

سی سکه ی مسین در آستین پاره !

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:17 |

دوشنبه 1393/05/20

نوشته : ع .ق . منصور

چشم اندازی بر روان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 3                                               

روشن بود که رُکن رصلی دیدگاه«م.آذر» راهمان چیزی تشکیل میداد که « فروید » و  روانکاوی آنرا« او » یا « ضمیرناآگاه » می نامیدند!.با این تفاوت که این ضمیر ناآگاه، به گمان « م. آذر»، با همه ی وسعت، عمق وغنایی که دارد، با کارکردی زنده امّا بی شکل، بی صدا وفاقد زبان، دایما ًدرجریان زندگی جاری است!...وبه همین دلیل وباهمین نگاه مُتفاوت بود که این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان را « روان بی زبان » می نامید....ودرهمین راستا برآن بود که آنچه که همواره، بوسیله ی ذهن « آگاه » خومحوروبرپایه ی امیال وگرایشهای وی، درمیانه ی ارتباط « هوش »، بعنوان کارکرد زنده، بی شکل وبی صدای این روان بی زبان، با « پوش »، بعنوان کارکرد ویژه ی ذهن وزبان انسان سخنگو« جا سازی » شده وبکارگرفته می شود، همین مسئله ی ظاهراً « پیچیده » ودرعین حال ساده ی « پیراستن » ذهن وزبان وی با « وصله » هایی است که بقول « حافظ » با « صد شعبده » جا سازی شده وبکارگرفته می شوند!...او، برهمین اساس وبا همین دیدگاه بود که می گُفت: ــ « ...تاآنجا که به یاددارم ، نگاه من به آنچه که درعلوم انسانی وبویژه درروانکاوی به عنوان ضمیرناآگاه شناخته می شود ، ازهمان کودکی به گونه ای دیگربود!...من همیشه بگونه ای گُنگ ومبهم امّا مستمرومداوم گمان می کردم که دارای دوتا « روان » هستم ، سالها طول کشیده است تا درجریان کشمکشهای زندگی دراین سمت وسو وبا این نگاه قراربگیرم که این دو« روان » همبسته ، اگرچه برپایه ی تعامل زنده ودایماً جاری من با عوامل محیط، همواره پیوند خورده ومی خورند، واین هردو، اگرچه دارای یک ذهن مُشترک اند، با اینهمه امّا با همین ذهن مُشترک است که با دو کارکرد مُتمایز، یکی عمل می کُند ودیگری فکرمی کُند ، ذهن یکی بی زبان وبی شکل وبی صداست ، وذهن آن دیگری حرف میزند ، تصویرمی سازد وتولید فکرمی کُند!...به گمان من، همینجا ودرمیانه ی همین دوعملکرد همبسته امّا متمایزاست که هرچند برپایه ی یک تعامل واحد با عوامل مُحیط، بگونه ای مُشترک پیوند می خورند، با اینهمه امّا با « پیراسته » شدن ذهن وزبان انسانها به همین« وصله »ها، با آن « شعبده » بازیها ست که زمینه ی شکل گیری آن کشمکشها وناسازگاریهای دایماً جاری درمناسبات انسانها باخودشان ودیگران فراهم می آید...»اینکه این کشمکشها وناسازگاریها چگونه شکل گرفته یا می گیرند، همان چیزی بود که بنا به ضرورتهای زندگی، سمت وسوی علاقمندی روزافزون « م. آذر» را به روانشناسی نشان داده ودرهمین راستا بود که باانگیزه ای قوی، درجهت تلاش برای درک ودریافت هرچه بیشترروابط همین دو« روان » با عملکردهای همبسته ومتمایزی که داشتند سوق می داد!... واو، چنانکه خود می گوید همواره برآن بوده وهست که حضور زنده ی همین دوعملکرد  است که دردیدگاه روانشناسان با نامهای « ضمیرناآگاه » و « ضمیرآگاه » رُخ نموده وآشکار شده است!...ودر این میان، به گمان او، آنچه که اهمیت دارد نه نامگُذاری این دو« روان » همبسته ایست که همه ی انسانها دارند، بلکه تلاش درراستای بدست دادن درکی درست از همبستگی وتمایزآنهاست که برپایه ی تعامل با محیط پیرامون،همواره پیوند خورده یا ازهم می گُسلند!...وبازدرهمین راستاست که هم زمینه ی تفکیک وتمایُزروندهای طبیعیِ « تنظیم » کُننده ی فعالیتهای « روان بی زبان » یا ضمیرناآگاه، از« تعریف »هایی فراهم می شود که محصول ذهنهای « آگاه » بوده وهمواره دست اندرکاربدست دادن شرح وبیانی ازهمین تنظیم طبیعی بوده وهستند، وهم دراین تفکیک وتمایز، زمینه ی شناخت آن ترفندها ، تمهیدات ، فریب ونیرنگها واشکال مُبدّلی که درراستای منافع، امیال وگرایشها ی همین ذهن « آگاه »، درلابلای همین « تعریف » ها ی ساخته وپرداخته شده بوسیله ی وی « جا سازی » شده وبکارگرفته می شوند، میسّرمی شود!...» اینکه « تنظیم »های طبیعی روابط وتعاملهای آن « روان بی زبان » با عوامل مُحیط، چگونه با « تعریف » هایی که ذهنهای « آگاه » خودمحورانسانها ازهمین روابط وتعاملها بدست داده ومی دهند، پیوند خورده یا می خورند وبا آن راهبُرد « پنهان » مورد نظر« م. آذر» چه ارتباطی دارند؟!..، همان سؤالی بود که اگرچه همواره با خودداشتم ، زمینه ی طرح آن امّا هیچگاه اینگونه که اکنون فراهم شده، مُهیّا نبود!...واکنون، پاسخ او، حدّاقل برای من جدید و  تکاندهنده بود: ــ «...همه ی انسانها می توانند بدانندکه همه چیزوابسته ی همین « تنظیم » و « تعریف » است....وهمچنین، می توانند بدانند که این تنظیم وتعریفها، همواره وتنها وتنها برپایه ی تعامل زنده ای پیوند خورده ومی خورند که هرکسی، بناگزیربا مُحیط پیرامون خود دارد!...من میخواهم بگویم که همه چیز بسته به نگاهی است که به این تعامل زنده ودایماً جاری، به عنوان پیوند زننده ی همین تنظیم وتعریفها داریم....درست است که دراین زمینه تخصُّص ویا حتّی  سواد کافی ندارم ، با اینهمه امّا این درس را ازدانشگاه زنده ی زندگی آموخته ام که حتّی اگر تخصُّص وسوادکافی هم داشته با شم تغییری دراین مسئله نخواهد داد که مجموعه ی علوم  انسانی وبویژه روانشناسی ، هم از توجّه لازم وکافی به همین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی، بعنوان همان حلقه ی « گُمشده »ای که همین روندهای « تنظیم » و« تعریف » را درآن دوعملکرد همبسته ومتمایز، همواره پیوند زده ومی زند غافل اند!..، وهم ازضرورت تفکیک موُقّت همین « تنظیم » و « تعریف » ها برای درک ودریافت رابطه ی آنها ونیز آنچه که می تواند درمیانه ی این رابطه، درهرتعامل مُشخصی که پیوندشان زده یا می زند « پنهان » شود، بی خبرمانده اند!...» او ، ازکدام حلقه ی گمشده ، ازکدام غفلت حرف می زد؟!..همزمان با مرور این سؤالها درذهنم ودرمیانه ی مکث وسکوتی که پیش آمده بود ، چشم درچشم من دوخته وبدون توجّه به بُهت وحیرانی من ، با ذوق وشوق ادامه می داد: ....همه چیز بسته به نوع نگاهی  است که به این « روان بی زبان » ، یا این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان داریم!...اینکه مانند « فروید » وروانکاوی با « زبانی ویژه » وخودساخته ، بجای این روان بی زبان حرف زده وخودمان نیز« ترجمه اش » کنیم ، تنها خودمان را فریب داده ، وتا زمانی که به این واقعیت دست نیابیم که این ضمیرناآگاه زنده ودایماً جاری ، درروندی طبیعی ، همواره و  بگونه ای مُستقل ازآن ذهن « آگاه » خودمحور، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند ، قربانی این خود فریبی خواهیم بود!...به همین دلیل است که « فروید » وروانکاوی نیزدوباره ، مثل همیشه ی تاریخ ، دردام همان خودمرکزبینی دیرپا وکُهنسال ذهن « آگاه » خود افتاده وقربانی این خود فریبی شده اند!..ومن فکرمی کُنم که تا آن زمان که انسانها نتوانند بدانند که عملکرهای همبسته، امّا متمایزآن « روان بی زبان » مُشترک و همگانی انسانها وهمین ذهنهای« آگاه » خود محور، پراکنده ومُتفرّق آنها برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ودایماً متغیّرمحیط پیوند خورده ومی خورند ، قادر به بازیافت آن رهیافتی که آنهارابه سمت وسوی رها شدن ازدام این خودفریبی ودرنتیجه ازدام آن رنجش دایمی ناشی ازآن « تعارض روانی » تاریخی هدایت کُند نخواهند بود!...»اینکه منظور« م. آذر» ازآن رنجش دایمی چیست؟!.. وآن « تعارض روانی » به چه معنی است؟!.. برای من جای سئوال داشت واوهم دربرابراین سئوال پاسخ خود راداشت:ــ «....به گمان من این تعارض روانی واین رنجش دایمی درآن زمان شکل می گیرد که رابطه ی همین تنطیم وتعریفهای روزمرّه ی خودرا درآن تعامل زنده ومُشخصی که آنهارا دریک رویداد مُشخّص پیوند زده یا می زند، نه آنچنانکه عیناً وواقعاً هست، بلکه بگونه ای ذهنی و« منطبق » با همان منافع، امیال وگرایشها ی فردی، قومی وقبیله ای خویش می بینیم ...این مسئله ی پیچیده ودرعین حال ساده رااگرچه درنگاه اوّل نمی توان دید، با اینهمه امّا هرکسی، با اندکی دقّت، حدّاقل درزندگی روزمرّه ی خود می تواند ازآن احساس رنجش وآن تعارض روانی ، درآنزمان با خبرشود که حتّی نزدیکان وآشنایانش نیزبه هنگام بدست دادن تعریفی مُشخّص، ازیک رویداد مُشخّص، دریک تعامل زنده ی مُشخّص، ماجرارا نه آنچنانکه عیناً هست، بلکه « منطبق با مصلحت » ویا برپایه ی همان امیال وگرایشهای فردی یا اجتماعی یادشده « تعریف » می کُنند...برای روشن ترشدن این ماجرا، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم تا چگونگی شکل گیری این رنجش واین تعارض روانی را که بارها وبارها وبگونه ای رورمرّه پیش چشم ما به نمایش گذاشته ومی گُذارد، ببینیم!...آنروزکه همراه آن پیرمرد ماهیگیربه دریا رفته بودیم راهردوبیاد داریم...هنگام غروب، بعدازاینکه خسته وکوفته ازدریا برگشته وبرای اندکی استراحت به خانه اش رفته وهندوانه می خوردیم، مثل همیشه شاهد جرّوبحث ودعوای اوو همسرش بوده ومی دیدیم که پیرمرد چگونه بهانه گیری گرده وهمسرش را عذاب داده واوراهم به لج ولجبازی وامی داشت...هم من وهم تو،خوب بیادداریم که آنروزدرنوع رفتارپیرمرد باهمسرش، چیزی را شاهد بودیم که همسرش رادچار همین رنجش وهمین تعارض روانی کرده. ...وماکه ازاینگونه رفتارهای وی با خودمان نیزآگاه بودیم می دانستیم که این خانوده سالهاست که دردام این رنجش واین تعارض گرفتاراست ...»« م. آذر» درآنروز، بعدازخروج ازخانه ی پیرمرد می گریست...اوبارها وبارها با پیرمرد صحبت کرده تا ازخطری که به دنبال این شیوه های مُخرّب وویرانگر، زندگی او وخانواده اش را تهدید می کرد آگاهش کُند...ومن می دیدم که پیرمرد مغرورتروخودخواه ترازآن بود که به حرفهای اواهمیتی بدهد...واین ماجرا هنوزهم ادامه دارد...آنروز، برای ما که خسته ی دریا بودیم، هندوانه های خنک خانه ی پیرمرد به همان  همان اندازه چسبید وفراموش شدنی نبود که دعوای اووهمسرش نمی چسبید وفراموش نمی شد...همچنانکه که سرگرم گاززدن به تکّه های هندوانه بودیم ، همسرپیرمرد نیزکارد وسینی ومقداری سبزی پیش روی خود گُذاشته ومشغول پاک کردن سبزیها بود...ناگهان صدای پیرمرد بلندشد:ــ « بی شعور...کی می خواهی بدانی که بالای این برگهای سبزی که دورمی ریزی پول داده ایم؟!...» ما که همراه با پرشهای چشم ودرخودفرورفتن خُردکننده وویرانگرهمسرپیرمرد سکوت کرده بودیم، آرام آرام ازخوردن دست کشیده، به دیوارتکیه داده وبه سقف حانه نگاه می کردیم... اندکی بعد، هندوانه ها را جمع کرده وبه پیرمرد دادیم تا به آشپزخانه ببرد...بعدازهمسرش که به آشپزخانه رفته بود، اونیزرفت وکمی بعد با فلاکس چای وسه استکان برگشته وبا سخن   گفتن ازدریا وصید ماهی برآن بود تا سکوت تلخ پیش آمده درفضای موجود خانه را تغییردهد.. او که ازمُخالفت ما با اینگونه کارهایش که بی سابقه هم نبودند خبرداشت، چشم درچشم ما دوخته ، شانه ها یش رابالا انداخته وبا عصبانیت سرمی جنباند...دراین میان، همسرش نیزدوباره با کارد وسینی واین باربا مقداری کاهوبرگشته ودست اندرکارپاک کردن آنها نیز شده بود...اندکی بعد، بازهم صدای پیرمرد با گردش نگاهش به سمت اوبلند شد: ــ « ...مگرما گاویم که این برگهای زرد وله شده را می خواهی به خوردما ن بدهی...احمق جان...بریزدوراین برگها را...»نگاه « م. آذر»، بانگاه پیرمرد گره خورده وحکایت ازمُخالفت شدید او با اینگونه رفتارهای آزاردهنده ای داشت که همسرش رارنج داده ومتقابلاً اوراهم به لجبازی واداشته و واوضاع را خراب ترمی کرد...پیرمرد نیزضمن اشاره به اینکه ما ازهمه ی قضایایی که این وضع را پیش آورده اطلاعی نداریم، یکی ازاستکانها رابرداشته وازما پُرسید:

ــ «...بنظرشما این چیست؟!...»

ــ «...معلوم است...استکان!...»

ناگهان، با عصبانیت استکان را وارونه کرده ، برزمین گُذاشته وگُفت:ــ «...خوب نگاه کُنید، من به این می گویم استکان!.. باباجان چرا نمی توانید بفهمید که استکان، ازنظر من اینگونه است!...»"م . آذر» نیز، بعد ازاندکی مکث وسکوت، درمیان بُهت وحیرانی من، فلاکس چای رابدست پیرمرد داده وضمن اشاره به آن استکان وارونه گُفت:ــ «...اگراستکان این است که تومی گویی، این فلاکس را بگیر وچا ی درآن بریزوبنوش!... مردحسابی خجالت نمی کشی!...توبا این نگاه وارونه ات حتّی چای هم نمی توانی بخوری!...به خودت نگاه کُن، تنها تویی که استکانت واروشده وبرای همین است که مثل همه ی مردم، نه تنهاازاین فلاکس، بلکه ازیک دریا چای هم نمی توانی چیزی بنوشی!..تواصلاً همه چیزت ، مثل همین استکانت وارونه است..» پیرمرد، ازآنروزبه بعد رابطه ی خود را برای همیشه با ما قطع کرده بود واکنون، « م. آذر» ضمن اشاره به اینکه اوهنوزهم « استکانش » وارونه است گفت:ــ «....حالا بهتراست که به خودمان هم نیم نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که مانیزباهمین رفتارهای دوگانه، خود ودیگران رادچارتعارض روانی کرده ایم یا نه؟!...به دنبال همینگونه رفتارها بود که همسر پیرمرد نمی توانست بداند که بالاخره آیا برگهای زرد وپژمرده ی سبزیهارا دوربریزد یانه؟!...آن تعارض روانی محصول همین بلاتکلیفی است واین بلا تکلیفی ویرانگر وخُرد کُننده نه تنها درارتباط با سبزی، نه تنها در ارتباط با آن استکان وارونه، بلکه اساساً درارتباط با همان نگاه وارونه ای شکل می گرفت که درتمامی عرصه های زندگی، درسرتاسرتاریخ زندگی مُشترک آنها جاری بوده وتاآنجا که خبردارم هنوزهم جاری است!...روند شکل گیری اینگونه تعارضهای روانی را« ایوان پاولف »، فیزیولوژیست معروف روس، دریکی ازآزمایشهای خود به روشنی نشان داده است...اودراین آزمایش ضمن نشان دادن یک دایره به سگ، گوشت هم به او می دهد...وآنگاه بانشان دادن یک بیضی، شوکی الکتریکی نیزبه بدنش وارد می کُند... اکنون این سگ شرطی شده دربرابردایره مُنتظرگوشت بوده ودربرابربیضی به انتظار شوک الکتریکی می نشیند. تا اینجا تکلیفش روشن است....بلا تکلیفی امّا هنگامی آغازمیشود که« پاولف » دایره وبیضی راقاطی کرده تا سگ نتواند آنها راازیکدیگرمتمایزکرده و تشخیص دهد...دراین هنگام است که این حیوان دچارتعارض روانی شده، آرام وقرارنداشته وزوزه می کشد!...حالا بیاتا به« تعریف »های مُختلف خودمان نیزکه به هنگام به دست دادن تصویری از« تنظیم » تعاملهایمان باعوامل گوناگون مُحیط، برپایه ی منافع وگرایشهایمان شکل گرفته ومی گیرند نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که خود نیزچگونه با « قاطی » کردن « دایره ها وبیضی ها » برای خود ودیگران، زمینه ی شکل گیری آن بلا تکلیفی، آن رنجش وآن تعارض روانی رافراهم آورده یا می آوریم!...بلاتکلیفی ، رنجش وتعارض روانی همسر پیرمرد نیزازآن جهت بود که نه تنهاهیچگاه نمی توانست بداند که بالاخره آن برگهای زرد وپژمرده را دوربریزد یانه، بلکه این راهم نمی توانست بداند که اساساً « استکان » پیرمرد نیزوارونه است!...»       

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:4 |

دوشنبه 1393/05/13

به پدر گفتم :دریا چرا تلخ می شود ؟

گفت: برای چرایش پاسخی سر راستی ندارم فرزند!

 گفتم : پدر هیچ نام آن ناخدای مقدس را به یاد داری ؟

گفت : تا از دروازه ی شهرش گذر نکنی

و با" شکوه پیرش" دیدار نداشته باشی به آستان نامش نمی رسی !

گفتم : و تو پدر ؟

 سنگین و آرام گفت : امروز، این گونه ام فرزند !

و سر بر بالین گذاشت و تمام کرد !

پدر

با پدر به شهری آمده بودیم که می گقتند زمانی برادرم آنجابوده است . اما پدرعقیده ای ، غیرازاین داشت . برادرم سال ها پیش ، دوران خدمت سربازیش راآنجا گذرانده بود و درماه های آخر، یا به روایتی روزهای آخرخدمت ، ناگهان غیبش می زند وهیچ رد واثری از خودش باقی نمی گذارد . حالا به اصرارمادر برای پیدا کردن او به آن شهرآمدیم . من پسرآخر خانواده هستم . درآن زمان فقط پانزده سال داشتم و وظیفه ی خود میدانستم که درجستجوی و یافتن برادرم ، یاورپدرباشم . البته برادردیگری هم داشتم که درآن زمان هفده ساله بود . به خاطر ناپدید شدن برادر سربازم وبی تفاوتی پدر، به حالت قهرازخانه زد بیرون وازش هیچ خبری نداریم . پدرناچارهوای مرا خیلی داشت و مادرنبزبه شدت دنبال این بود که من زودتر ازدواج کنم. انگار از چیزی می ترسید. دریک صبح سرد پائیزی وارد شهری شدیم که ازدریا فاصله ی زیادی داشت . محصوردرکوه تپه های فراوان ، به شکلی که خانه ها وخیابانها دردامنه ی کوه ها بنا شده بود . از خیابان ها، خیلی راحت می توانستی کوه ها را ببینی . باعبوراولین پیچ ازکوچه ها ، پله های سنگی ، به بالای کوه یا تپه برسی . میگفتند روزگاری طرف توجه باستان شناسان ومسیونرهای خارجی بوده . وجود تعدادی کلیسا ی کوچک وجمع وجورومتروک ، درکوه پایه های گسترده ی شهردلیل برهمین حرف وحدیث است . به علت کوهستانی بودن شهر، سوزسرما درمغزواستخوان می نشست و لرز به تن وبدن میانداخت . پدرمصمم وبی باک و چابک بود وانگار به پیک نیک آمده . درچهره اش غزمی راسخ و تازه بیدار شده ، بی اعتناء به سرما قدم برمیداشت . گوئی بعد ازسالها تازه یادش آمده که برادرم درآن شهرگمشده . درآخرین خیابانی که به سربالائی ختم میشد ، به پادگان وسیعی رسیدیم که دردامنه ی کوه ئی با شیب ملایم اما گسترده ای بنا شده بود . انگارقله ی کله قندی آن را ، سربریده و بعد صاف کرده باشند . سکوت پادگان کمی عجیب بود . ابرهای خاکستری و سیاه ، با مه ای غلیط ، مانند چتری سراسرآسمان کوتاه پادگان را پوشانده بود به حالتی که انگار پادگان درصدفی بیضی شکل وبزرگ با درنیمه باز،خفته است.   روی شاخه های درختان خشک چناراطراف پادگان و جاده ای که به تاسیسات پادگان ختم می شد، تعداد بی شماری کلاغان ساکت ودرخود فرورفته به صورت تک تک ومنظم نشسته بودند.درآن هوای سرد وسربی و سیاه و خاکستری، ازدور، انگارتکه تکه پارچه های سیاهی که از سقف آسمان آویزان باشد. ساختمانهای سنگی متعدد ، شیری رنگ وکدرشده ، با سقف های کوتاه ، شامل آسایشگاه سربازان ،دفترفرمانده  درنیم طبقه فوقانی،اسلحه خانه،سالن نهارخوری،اتاق نگهبانی،سرویس های بهداشتی و چند ساختمان دیگرکه درراهنمای پادگان نوشته نشده بود و دست آخر زمین والیبال ومیدان سان و با سکوی سیمانی و تیرک پرچمی که پرچم آن به علت آفتاب وسرما، رنگ باخته ،دورتیرک پیچیده شده بود . بعد ازهماهنگی وعبورازقراول خانه وگذشتن ازجاده ی منتهی به ساختمان های اصلی به تک ساختمان نگهبانی جلو تاق ضربی پادگان رسیدیم که جوازعبور را ازما گرفتند وساعت زدند . سربازی قد کوتاه وچاق ، پدررا به اتاق فرمانده راهنمائی کرد و با اشاره ی همان سرباز چاق روی نیمک چوبی ای که میان نهارخوری وآسایشگاه بود نشستم به انتظار . مکالمات پدربا فرمانده را نمیدیدم اما از رفت وآمد گروهبان های مختلف وبردن وآوردن دفتر و کاغذ ، میشد حدس زد که دنبال کسی یا چیزی میگردند که از اعضای کادر قدیمی باشد واو را به یاد بیاورد . وقتی که پدرازدفتر فرمانده آمد بیرون ، متذکرشد که فرمانده جدید است وهیچ کدام ازگروهبانان های قدیمی هم او را به خاطر نمی آورند . اما دردفاتر قدیمی پادگان تنها یک حکم ماموریتی جمعی ، از برادرم باقی مانده است که محل ماموریت او با همکارانش را نشان می داد وآن هم ، انتقال چند نفرمتخلف ومعترض به مناطق خفاظت شده ازایلی، به مرکزاستان بود که طبق محاسبه ی پدرشش روزآخرمانده به پایان خدمت برادرم را ، شامل میشد.  البته اوعقیده داشت که افراد بومی شاغل درپادگان احتمالا از چیزیهائی باخبرهستند که از او و فرمانده پنهان میکنند. چیزیکه بسیارعجیب بود،امضاء وتاریخ دریافت کارت پایان خدمت برادرم قبل ازشروع ماموریت وهمزمان با آن حکم بود که فرمانده هم ازآن احساس نارضایتی کرده بود. اینکه برادرم پس از اتمام ماموریت به پادگان برگشته یا همان زمان پیش ازماموریت کارت پایان خدمت دریافت کرده، محل شک و تردیداست اما با قبول این پیش فرض ، پس موردی برای برگشت به پادگان نداشته جزء تحویل وسائلی از قبیل اسلحه ، فانوسقه و کیسه ی خرت و پرتش ، که درآمارپادگان چیزی حاکی از کم وکسری ،آن هم به این مهمی وجود نداشت ودرنهایت ، صحت ترخیص وسلامت او را تائید میکرد . توصیه فرمانده به پدر، فراموش کردن وعدم جستجو برای یافتن برادرسربازم و به صرافت انداختن او، برای پیدا کردن برادرقهرکرده ی،دیگرم بود. چون فرمانده از قول یکی از گروهبانان قدیمی وغیر بومی به پدریاد آوری شده بود این اتفاقات دراین محل،با توجه به وجود ایلات وکوچ مدام ، مرز، افراد یاغی،شرور، ماجراجو وکوهستانی بودن منطقه،طبیعی است. اما بازازقول همان گروهبان قدیمی متذکرشده بود که برادرقهرکرده ام به یاد او، هرسال درپائیز، تاریخ ترخیص او،به پادگان مراجعه ومنتظراومیماند وپس ازپایان زمان اداری پادگان ، آنجاراترک میکند.این مراجعه به آرامی وبی خشونت نیست . با این حساب اگرچهار روزدرآن شهر دوام میآوردیم ،امکان ملاقات ، برادرقهرکرده ام ، بود . با راهنمائی گروهبانی دیگر،آن چهار روز را درخانه ی فردی ازافراد بومی به مبلغی ناچیزی، سپری و روزموعود به سالن ملاقات خانواده ها با سربازان آمدیم به امید آنکه برادر قهرکرده ام را ببینم که متاسفانه آن سال برادرم نیامد تا نزدیکیهای غروب ماندیم وخبری ازاو نشد که نشد. قصد مراجعه به قهوه خانه ای کردیم که این چهار روز را درآن به کسب خبرمی گذارندیم.  ازسالن سوت وکورملاقات آمدیم بیرون ودرسکوت، ازحاشیه ی درختان خشک کنار خیابان به طرف شهر پیاده راه افتادیم . با صدای پائی پدربرگشت عقب ،که با پیرمردی تنومند وخوش سیما پا به پا شدیم .آمد کنارمان ودعوت مان کرد منزلش برای صرف چای که دو ایستگاهی تا پادگان فاصله داشت.همان گروهبان راهنما هم آمد . درمنزلش همه چیزرا به لهجه ای که برای پدرمفهوم بود،تعریف کردند . چیزی که تا آن لحظه ازپدرندیده ونشنیده بودم . تعجبم زمانی بیشترشد که پدر با همان لهجه با خونسردی با آنان سخن گفت. لهجه ایکه بعضی جمله های آن رامیفهمیدم وبعضی را نه. پیر خوش سیما ، ظاهرا درآن زمان سرگروهبان واحد بوده . برادرم را میشناختند. درچهره ی پدردقیق شدم.هیچ چیزی که حاکی ازشگفت زدگی وتعجب دراوباشد ،مشاهده نکردم . به پدر گفتند درحکم ماموریت ،سرگروهبان هم بوده اما به علت گرفتاری خانواده گی وبه دلیل اطمینان به سربازان قدیمی،ازجمله برادرم،احساس نیازنکرده است با آنها برود.هرچند این کارخلاف مقررات بوده . به ما گفتند که او تنها فرد مسلح گروه بوده که قراربوده زندانیان را به مرکز استان برده وتحویل دهند ورسید دریافت کنند . اما دراسناد پادگان چنین رسیدی وجود ندارد . گفتند در روزهای ملاقات خانواده های وابسته به ایل خاطی دربازداشتگاه موقت پادگان ، که دوماهی بوده ، برادرم و سربازدیگری ، که درسرگروهبان  واحد وقت باشد ، عاشق دختران افراد زندانی میشوند ودرمیانه ی راه ، برادرم ، خشاب پرفشنگ را ازجا فشنگی تفنگ خارج و اسلحه خالی را، تحویل همقطارانشان میدهد و با اسیران وپسربرادر سرگروهبان به کوه میزنند . چیزی که محل تردید است ، عدم تائید خبررسیدن یا نرسیدن آنها به ایل است . مسئله ی بعد ، آیا تعقیب و پیگیری ازجانب کسی صورت گرفته یاخیر؟ اینکه کسری فشنگها را چه کسی جبران کرده معلوم نیست. بازاینکه نقشه ی اینکارازقبل طراحی شده بوده ویا افراد دیگری درآن دست داشته اند یا نه ، کسی نمیداند . اخبارآمدن هرساله ی برادرقهرکرده ام هم ، توسط افراد بومی دهان به دهان تا آن سوی کوه ها رفته و ظاهرا درسال گذشته اوهم به آنها پیوسته ویا خودش رفته بازمعلوم نیست . پیدا کردن ایل آن هم ایلی که یک روزاین سوی کوه ، یک روزآنسوی کوه ، درمرز و کوچ ، هم هستند وهم نیستند ، کارساده ای نیست . همه ی اینها برداشت وحدس من بود از سخنانی که میان پدر و آن دو نفر رد وبدل شد . کسی چه میداند شاید یک جورهائی پدربا منطقه وسرگروهبان بازنشسته ، بی قصه ی قبلی نبوده و بوده . بود؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:46 |

جمعه 1393/05/10

 چشم اندازی برروان و روانشناسی

مکُن دراین چمنم سرزنش به خود رویی

چنانکه  پرورشم می دهند  می رویم     « حافظ »

نوشته : ع . ق . منصور

« هوش » و « پوش » 2

پدر« م . آذر»، به دنبال کاروبقول خودش برای « جیلُم »، یعنی دروکردن گندم با دست وداس به تنگستان رفته وبعد از یکی دوروز..باشنیدن خبرتولّد پسرش کارخود رارها کرده وبه بندرآمده بود...دراین هنگام خواب می بیند که صدایی پنهانی به اومی گوید که یکی از همسایگانت قصد داردپسرت رادرخواب خفه کُند ، پس برای جلوگیری ازاین پیش آمد بهتراست گوسفندی قربانی کُنی وبگونه ای که دیگران مُتوجّه نشوند دوتااسم برایش انتخاب کُنی، یکی«اصلی » وپنهان ودیگری« غیراصلی » وآشکار!..واوهم دُزدکی به اداره ی ثبت احوال رفته وشناسنامه ای با  نام « اصلی » گرفته وآنرادرجایی که فقط همسرش ازآن آگاه بود پنهان کرده وبه همسرش نیزسفارش کرده که ازآن گوشت قربانی به یکی ازهمسایه ها که همیشه با اواختلاف داشت ندهد!...وآنگاه ، درپاسخ همسرش که علّت انتخاب دونام را پرسیده گفته بود که من خواب دیده ام که او می خواهد پسرمان را خفه کند!...توهم بهتراست که بدون اینکه کسی بداند بچّه رابانام دیگری بغیرازآنچه که درشناسنامه نوشته صدا کُنی!...واین « م . آذر» همان پسربود که بعدازگُذرسالها، علّت دونام داشتن خودراپُرسیده، پاسخ خودرا گرفته واکنون بیاد می آورد که :« ...آن همسایه نیز، مانند خود پدرم، هم مهربان وزحمت کش بود وهم کمی خشن!..، او که دراکثربعد ازظهرهای تابستان، بعدازریختن آب چاه برسروصورتش زیر سایه ی درخت « گُل ابریشم » جلو درب حیاطش نشسته وبدن خیس وتکیده ی خود را بدست بادمی سپُرد ، بارها وبارها اجازه داده بود ازنخلهای درون خانه اش بالا رفته و« خارک » و « رطب » بچینم!...من درآنروزها نمی دانستم که او « قصد دارد خفه ام کُند»....البته بعد ها فهمیدم که خود اوهم ازاین « قصد » خوداطلاعی نداشته است...یک روزتعدادی ازبچّه ها ی محل، بادردست داشتن تکُه ای ازکش شلوارهای معمولی،ضمن عبورازجلوی خانه ی پیرمرد، با کشیدن کشها ورهاکردن ناگهانی آنها درشکاف سنگهای دیوارروبرو، به شکارمارمولکهای کوچکی که آنها را با نام « کلبوک » می شناختند ، مشغول بودند...این بچّه ها با ذوق وشوق، دُمهای  کنده شده ی « کلبوک » ها را که بعد ازکنده شدن بوسیله ی ضربه های کش ، برزمین افتاده ومانند کرم زنده ای می جنبیدند ، به بازی می گرفتند!...اندکی بعد ،همین شکارچیان را می دیدم که مارمولک بزرگی راگرفته وبا انداختن نخ ماهیگیری به گردنش به شاخه ی درخت آویزان کرده، وخودنیزسنگ بدست صف بسته وضمن اینکه به نوبت نشانه میگرفتند ازمن میخواستند تا باایستادن درصف، تکه سنگی هم بدست بگیرم...همزمان، پیرمرد نیزکه ازخانه بیرون زده بود تا مثل همیشه بدن آبزده ی خودرا بدست باد بسپارد، با  دیدن مارمولک آویزان وزخمی چشم درچشم من دوخته وناگهان بسمت بچُه ها اشاره کرده وفریاد زدچرانشسته ای؟!..مگرکوری؟..!.چرااین بیچاره راازدست این جانورها نجات نمی دهی؟!...ومن، بعدازاندکی مکث وسکوت ازجا بلندشده وآن مارمولک زخمی را که دیگر معلوم نبود زنده بماند، ازدست بچّه ها نجات داده ودرسوراخ دیواردرون حیات پیرمرد جای می دادم...از آنروزبه بعد، چهره ی هرکدام ازبچّه ها، همراه باچهره ی پیرمردوآن درخت « گل ابریشم » سمبُلی بودند ازرنجشی پنهان ومُبهم که هم ازتنبلی وتعلّل خودم دراین ماجرای نجات دادن مارمولک ازدست بچّه ها، وهم ازگُم شدن عواطف آن پیرمرد درلابلای ذهنیتهای پدرم خبر می داد....من هنوزهم، بعد ازگُذر سالها، همین رنجش مُبهم وپنهان را با دیدن آن درخت وچهره های بچّه هایی که اکنون ازدواج کرده وبچّه دار شده اند، همراه با عاطفه ی گُمشده ی پیرمردزحمتکشی که قراربود درخواب « خفه ام » کُند احساس می کُنم، واکنون  به گمانم می دانم که ارتباط سمبُلیک چهره ی بچّه ها وآن درخت « گل ابریشم » با این رنجش پنهان، نه تنها ناشی ازهمان تنبلی وتعلّل فکری من درراستای رها شدن ازآن ذهنیتهایی بوده است که انگیزه ی نجات آن مارمولک ازدست بچّه ها را قبل ازاشاره ی پیرمرد « واپس » زده بودند، بلکه ناشی از« واپس » زدن انگیزه ی جلوگیری ازگُم شدن عاطفه ی وی درلابلای اختلافاتی که با پدرم داشت نیزبوده است!...ودراین میان امّا این راهم می دانم که این « واپس » زدن ها درنگاه من بگونه ای دیگرشکل گرفته ورُخ نموده اند....او، همواره با این نگاه ویژه ی خود، بگونه ای خودبخودی وبنا به ضرورتهای زندگی ، به این نتیجه رسیده بود که اینگونه « واپس » زدنها را درهرنقطه ازشکل کروی ودایره آسا ی زندگی می توان دید، ودرهمین راستا برآن بود که روند طبیعی « واپس زدن » رانه تنها در زندگی انسانها ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی....مثلاً درحرکت شاخ وبرگها ی یک گیاه به سمت نورخورشید ویا حرکت ریشه های همین گیاه درجستجوی آب درعمق زمین که همواره بوسیله ی عوامل طبیعی « واپس » زده می شوند نیزمی توان پی گرفت!...وبازدرهمین راستابرآن بودکه آن « هوش »، یا آن « ضمیرنا آگاه » زنده ی دایماً جاری انسانها نیز، با تلاشها وکوششهای طبیعی پی در پی ومکرّرخود ، درجریان تعامل با عوامل مُحیط پیرامون، همواره ازموانع پیچیده ورنگارنگ « پوش » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای   « آگاه » خود محور، همانطورعبور کرده ویا آنها را دورمی زند که شاخ وبرگ ها وریشه های گیاهان ازموانع پیش روی خود عبورکرده یا آنها را دور می زنند!..: _ «...به گمان من، چنبره های اینگونه « پوش » های تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خود محورنیزمانند دایره هایی هستند که آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده وهمواره جاری را بعنوان کانون خود همیشه دربرگرفته وپوشش می دهند ودرهمین راستاست که هر « واپس » زدنی، درهرعرصه ای اززندگی، بوسیله ی هرذهنیتی، بناگزیردریکی ازنقاط « سیصد وشصت » درجه ی محیط دایره ای همین چنبره ها شکل گرفته وبه همین دلیل روشن است که هر« واپس » زدنی، مربوط به هرکسی، درهرنقطه ای ازاین سیصد وشصت درجه ی دایره ی آن ذهن « آگاه » قرارداشته باشد، درروندی اجتناب ناپذیربه وسیله ی شعاع ویژه ی خویش به همان کانون زنده ودایماً جاری ی زندگی، یعنی همان « هوش » ی وصل شده یا می شود که اگرچه مُشترک وهمگانی بوده امّا بوسیله ی همین ذهن « آگاه » وصد  البتّه برپایه ی منافع و گرایشها ی فردی، قومی یا قبیله ای وی « پوشش » داده می شود!...واین به آن معناست که همه چیز بسته به آنست که رابطه ی هر« واپس » زدنی را که باهرذهنیتی، درهرنقطه ازدایره ی ذهنهای « آگاه » فردی یا جمعی مُتفرّق وپراکنده شکل گرفته باشد ، با آن کانون زنده ی مُشترک وهمگانی چگونه می یابیم..واینکه سرانجام، روند « جا انداختن » آن منافع وگرایشهای فردی، قومی و..رابوسیله ی همین ذهنهای « آگاه » چگونه می یابیم؟!..» بعد ازسالها دوستی وداشتن رابطه ای نزدیک با او، اکنون دیگرمی دانستم که این همان راهبُرد پنهانی بود که درواقع وعملاً، بگونه ای خودبخودی وبدون اینکه قادربه بیان تئوریک آن باشد ، درمناسبات روزمرّه ای که با من ودیگران داشت بکارمی گرفت....این روند بگونه ای ادامه می یافت که پس چند بارتکرار، بتدریج می توانست به درک ودریافت چگونگی ارتباط هرنقطه مشخصّی ازدایره ی « سیصدوشصت » درجه ی چنیره ی آن « پوش » تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خودمحور، متفرق وپراکنده ی خود ودیگران، با « هوش » یا « ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، نزدیک ونزدیکترشود، ودرست درهمین راستا بود که سرانجام، به گمان خود، به ضرورت پی گیری چگونگی شکل گیری اشکال گوناگون ترفندها، تمهیدات وفریب ونیرنگهایی که درجریان مناسبات انسانی ودرپی اشکال گوناگون « واپس » زدنها، « تولید » و« مصرف » شده ومی شوند پی بُرده...ومن می دانستم که درراستای پی گیری همین ضرورت بود که پای خود رانه تنها روی دُم « پوش » های تولید ومصرف شده بوسیله ی ذهن « آگاه » خودش، بلکه خواسته یا ناخواسته روی دُم « پوش » ها ی دیگران وذهنهای « آگاه » آنهانیز می گُذاشت...ودرهمین راستا برآن بودکه :_ «...من هنوزهم ، آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردُم را درکوچه پس کوچه های بندر می بینم که درچنبره ی عنکبوتی همین « واپس » زدنهای رسوب کرده ، امّا پوسیده دست وپا می زند!..اکنون ، بعد ازگُذرسالها ، هرچند که آن محلّه های پراکنده ودور ازهم ، باچفت وبست های مُحکم پیوند خورده اند ، وهرچند که خانه های بهم پیوسته ی مردُم ، آن «عمارتهای انگلیسی » ، همراه با آن « امیرها » وآن « نازوتنعمها که می فرمودند »  را درلابلای خود درهم فشُرده اند ، با اینهمه امّا آن شیوه ها وآن « واپس » زدنها ی بجا مانده ازآنها ، هنوزهم درکوچه پس کوچه های بندرجاری اند!...»براین اساس وبا چنین دیدگاهی برآن بود که تنها آن عمارتها وخانه باغهای بزرگ نیستند که یادآورآثارملموس وقابل رؤیت انگلیسیها درلابلای خانه های بهم پیوسته ی مردم اند ، بلکه همان شیوه ها وهمان« واپس » زدنهای «غیر قابل رؤیت » بجا مانده ازآنها نیز، هنوزهم ، درلابلای همین خانه ها ، دست اندرکاربه بند کشیدن آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردم اند!...واین ماجرا به گمان او، هنگامی تکان دهنده وپیچیده ترمی شود که همین شیوه ها و« واپس » زدنها بگونه ای « پنهان » ودرراستای همان منافع فردی، قومی یا قبیله ای،  بوسیله ی کسانی بکارگرفته می شوند که اگرچه « روشنفکر» اند وبه زعم خودشان درراستای « رها ساختن » آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده ی همگانی ودایماً جاری ، ازهمین « پوش » ها « مبارزه » می کُنند، با اینهمه امّا درپشت نقابی ازادا واطوارهای « انسان دوستانه » دست اندرکارجا انداختن همان منافع وگرایشهای فردی، قومی وقبیله ای خویش با شیوه های همان کسانی اند که مُدّعی مبارزه با آنها هستند:_ «..تاهمین چندی پیش کم نبودند « روشنفکرانی » که بااداواطوارهای « انسان دوستانه » ضمن محکوم ساختن آن « امیر» ها وصاحبان « اصل ونسب » درجریان به بیگاری بُردن مردُم محله های قدیمی و« واپس » زدن ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی آنها، خود نیزبا همان شیوه ها، همان ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی را بارنگ ولعابی جدید وبگونه ای « پنهان»، وصد البته درراستای همان منافع وگرایشهای فردی وقبیله ای خویش « واپس » زده تا همین مردُم را بگونه ای دیگربه بیگاری برند!..» باآشکارشدن ردّ پای همان راهبُرد پنهانی که بگفته ی خودش زندگی اش را تحت الشعاع خود  قرار داده بود، اندک اندک روشن می شد که تلاش دایمی اودرراستای دست یابی به آن رهیافتی متمرکزشده بود که زمینه ی آشکارساختن ماهیت ورابطه ی ذهنیتهایی که به گمان اوهمواره  ودرروندی اجتناب ناپذیربا آن « هوش » زنده ودایماً جاری، مرتبط بوده وآنرا « پوشش » می دهند، فراهم سا زد...زمینه ی اصلی وپایدار این مُهم را دانشگاه وآزمایشگاه خود زندگی،  بنا به ضرورت وبگونه ای زنده وعملی ازهمان کودکی وی فراهم آورده ودرلابلای رویدادهای روزمرّه پیش رویش گُذاشته بود:_ «...با دوچشم خود می دیدم که درمیان رویدادهای روزمرّه ی زندگی ، همواره تعدادی مُشخص یا گروه معیّنی  ازانسانها هستند که دررویدادها یی مُشخّص، با رفتارها ، کردارها وگُفتارها یی مُشخص ایفای نقش می کُنند...ومن، همواره ازخود می پُرسیدم که دراین میان چه کسی است که نخوت وتکبّررا نمی شناسد ، یاحدّاقل احساس نمی کُند؟!.. ..مگرچند صفت منفی ومُخرّب غیرقابل شناخت یا غیرقابل احساس شدن داریم ؟!...چه کسی است که درسکوت ودرخلوت خویش ، دیر یا زود ازفریب ونیرنگ آگاه نمی شود؟!...چه کسی دیریا زود ازبی پایه بودن وساختگی بودن آن ادا واطوارهای نمایشی آگاه نمی شود؟!..وپاسخ خودرا اینگونه می دادم  که همه کس ، همیشه نمی توانند ازحضور ویرانگرومُخرّب این صفات وادا واطوارها ، درپُشت هیاهو وپوششهای پُرطمطراق وپّرزرق وبرق وفریبنده آگاه شوند ، امّا بلافاصله این مسئله نیزآشکارا به چشم می خورد که کم نبوده ونیستند کسانی که اگرچه همین صفات وادا واطوارها را بیشترازآنچه که باید شناخته یا می شناسند ، با اینهمه امّا درراستای حفظ منافعی ازقبیل پول ، مُقام ، قوم و قبیله وغیره....همواره چشم وگوش خود را بسته یا می بندند!...واینجا همانجایی بود که به گمان من قضایایی پنهان می مانند که هرچند درنگاه اوّل دیده نمی شوند ، بااندکی دقّت وپشتکارامّا آشکارشده ونشان می دهند که شناخت ویا عدم شناخت این قضایا یک چیز است، وبستن چشم وگوش و« واپس » زدن آنها برپایه ی منافع وگرایشهای فردی یا قبیله ای چیزی دیگر!...اینجا همانجایی است که نه تنها می توان دانست که مسئله برسر شناخت یا عدم شناخت نبوده ونیست!...بلکه بطورقطع می توان دانست که اوضاع بگونه ای « دیگر» است!....ازاین دیدگاه روشن است که همین چشم وگوش بستنهای کاملاً آگاهانه هستندکه ، طیّ قرنهای متمادی ، باهمان ترفندها وفریب ونیرنگهایی دست بکار« واپس»زدن آن ضمیرناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی شده اند که « فروید » وروانکاوی ، خواسنه یا ناخواسته ، همراه با تحمیل ظُلم وستمی مضاعف بگردن همین ضمیرناآگاه همگانی آویخته اند!.....کدام حُقه بازی ازطرح ونقشه هاوترفندهای خودآگاه نیست؟!...این محصولات ذهنی آگاهانه را چگونه می توان به « ضمیرناآگاه » او نسبت داد؟!...»ا این دیدگاه بود که ماجرای گشت وگُذار« م. آذر»، درعرصه ی علوم انسانی وبویژه روانشنا، عُمق ودامنه ی بیشتری می یافت!...واوبرآن بود که آنچه که بعنوان « واپس » زدن « ضمیر ناآگاه » شناخته شده ومی شود ، یکی ازمُهم ترین ونزدیکترین مسائل  به خود انسان است که همواره ودرطول تاریخ زندگی فردی واجتماعی وی بعنوان مشغله ی عمومی وی رُخ نموده  وآشکارشده است!..ودرهمین راستا، برای اوروشن شده بود که به دنبال دست یابی به چگونگی ماهیت همین « ضمیر ناآگاه » ونقش تعیین کُننده ی آن درزندگی انسانی است که درآستانه ی  قرن بیستم میلادی ، دردونقطه ازجهان، ازیکسو « زیگموند فروید » اُطریشی، وازسوی دیگر« ایوان پاولف» روسی، با دودیدگاه مُتضاد دست بکارشده تا جهان روانشناسی را زیر پروبال خود بگیرند!...اینجا، همان جایی بود که با نگاه ویژه ی خود ، با احساسی گُنگ ومُبهم ، درجستجوی آن حلقه ی« گُمشده ای » براه می افتاد که  گمان میکرد در« جایی » ، درمیانه ودرلابلای کارهای طاقت فرسای این بزرگان بگونه ای « پنهان » و دورازچشم آنها برزمین افتاده!...واکنون با این انگیزه وبا همان راهبُرد پنهان ودُشواری که تمامی زندگی اش رادر چنبره ی خود گرفته بود، بگونه ای خودجوش وبا ذوق وشوق، درحالی دست بکارمی شد که اگرچه می دانست با همان سدّ « واپس » زدنهای روزمرّه ومرسوم ذهنهای « آگاه » خود ودیگرانی که حتّی دیوانه اش می خواندند ، روبروخواهد شد ، با اینهمه امّا ، برآن بود که با پی گیری این ماجرا، نه تنها چیزی را ازدست نخواهد داد، بلکه چه بسا چیزهای بسیاری که به کف خواهد آورد!...اینکه این راه را ، با این « راهبُرد پنهان » ، با این ذوق وشوق چگونه خواهد پیمود حکایتی داشت ویژه ی خود او: 

مُردم دراین فراق ودرآن پرده راه نیست       یا هست وپرده دارنشانم نمیدهد!...حافظ 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 13:56 |

سه شنبه 1393/04/31

منتشر شده در روزنامه آرمان امروز شماره 2523 تاریخ دوشنبه 30/4/93

یاداشتی برکتاب : ابن الوقت نوشته یوسف انصاری: ناشر نشر روزنه سال نشر 92

ابن الوقت ، ابن الوقت نیست!

اگر روایت وافشاگری" شب ممکن" شهسواری را لمپنیزم مدرن وبی ریشه ی اقلیت نوکیسه بدانیم که ازسرسیری دررستوان های بالای شهر، برخلاف قهرمان فیلم "کندو"،آنان را دست میاندازد ودرنهایت با ترکانیدن آینه ی ماشین های مدل بالا ، ملال خود را تسکین میدهد ، اما روایت "ابن الوقت" انصاری حکایت اکثریتی رو به پایین و فرودستی است که قهرولج اش ، نهایت ، کوچ نا بهنگام ، ازتبریز به تهران است . هردومتن ،انگار یک جور نگاه نسل دهه هشتاد- نود است ، به زندگی . نسلی که هیچ چیزی ازمفاهیم درون اجتماع نه ارضاءاش میکند و نه باوردارد . اولی سطحی و پوچی ، دومی به جستجوی هویت( ونه الزاما بی هویت )، بلکه دنبال هویت جدید از، مفاهیم ، تعریفها ، باورهای ازلی ، روابط اجتماعی و باز تعریف ازخودش است . نسلی که تا دیروز یا تماشاچی بوده یا مثل برادرراوی به راه پدر رفته وبا روزی گنجشکی ، ظاهراعاقبت به خیرشده است . راوی دلخورازاین است که به بازی گرفته نمیشود و عکس العمل این به بازی نگرفتن ، انفعالی بی فرجام و انزوا ودوری ازخود و خانواده درمرحله ای اول و درفازدوم ، اطرافیان و آدمهای معمولی است که تنها می تواندمعلول ،علتهای دیگرباشد که راوی پا را فراتر ازاجتماع کوچک احاطه گرش بیرون نمیگذارد. راوی نویسنده است وهنردوست واز طریق کتاب فروشی و ابزارموسیقی گذران زندگی می کند و تا مرز ورشکستگی هم پیش میرود .اما دراین تنگنا، درحقیقت درگیرجزئیات میشود و فقط میداند که نمیخواهد به راه برادرعاقبت به خیرش برود . اما نمیداند که چه میخواهد . این نخواستن تنها کافی نیست بلکه سپید خوانی متن میگوید اگر نمیخواهی پس چه میخواهی ؟ نفی کردن تنها کافی نیست . کناره گیری و گوشه ی دیوار راه رفتن درجهان مدرن معنا ندارد . مگر نه این است که اگر انتخاب نکنی انتخاب می شوی ؟  زیر پوسته ی گریز از واقعیت ها ، حقیقتی نیست . نهایت ، این ازخود گریزی، نیهلیست جدید یا جهان کلبی مسلکی است که با روزمرگی برادر راوی ، تفاوت چندانی ندارد . نویسنده نمیگوید "چه باید کرد " اما می گوید این دروآن درزدن راوی،عدم پذیرش سرنوشت محتوم ، خود گامی به پیش است . امانبود آلترناتیو این بازخورد ورویکرد، خود چیزدیگری است . درحقیقت نویسنده طرح موضوع میکند و جوابش نه خود و نه راوی بلکه ازخواننده طلب می کند . راوی از نسلی است که نه درگیرانقلاب بوده و نه چیزی از جنگ را دیده بلکه از تمامی رویداد های بزرگ اجتماعی ، مثل همه ی هم نسلانش به دور بوده ، واگر چیزی ته ذهنش رسوب کرده فقط خوانده یا شنیده است اما برخلاف"شب ممکن" که روشنفکر اقلیت است راوی انصاری روشفکراکثریت جامعه است . اما ترکش وشرایط سخت معیشتی، باگوشت وپوست خود لمس کرده است اوبرخلاف منتقد وتزدکترا نویس دانشگاهی شهسواری که مدام از همینگوی وگراهام گرین وویل دورانت وانگلیسی با لهجه ی اریژینال صحبت میکند و با تیمسارنشست و برخاست میکند ، درگیر چندین درد است که قطعا درد اقلیت نیست.سرطان سیما وناپدید شدن او ،عقب مانده گی برادرش بابک و مرگ آرام و معصومانه ی او درانباری ، سرقت تنها اندوخته ی پدر ، نا کامی دراداره ی کتاب فروشی ، خشونت و یکدنده گی پدر، اوضاع نا به سامان برادردیگرش آرش ، آیا کافی برای یاس و حرمان جوانی امثال راوی را رقم نمی زند ؟ این در زدن و آن در زدن های او، همه بی نتیجه است . به روستا میرود . اوضاع روستا هم دستکمی از کلان شهری، مثل تهران و تبریز ندارد. وقایعی هم چون تخریب خانه اجاره ایش درتهران ، آتش سوزی اتاق و کتابخانه اش ، فروریختن خانه ای درهنگام گود برداری ساختمانی و مرگ ساکنان آن خانه ، لجاجت پیرزن یک چشم صاحب خانه با پسرانش برسرفروش ویا تخریب ، مسائل ومشکلات همسایه ی یزدی طبقه دوم وتنهائی خانم روبرو، چیزی ازمشکلات جاری خانواده اش درتبریزکم ندارد. اومهاجرت به تهران را نه برای فرار و آسایش خود میخواهد بلکه در بن بست گرفتاراست وجائی میخواهد تا بتواند بنویسد . بازگشت مخفیانه اش به تبریز و اقامت درمسافرخانه های گوناگون ، رونشان ندادن به آشنایان ، بازدید ازاماکنی که با سیما عکس گرفته اند و خانه پدری، که آنجا هم مثل تهران کوبیده اند و با ساکنان جورا جورکه با بد گمانی به او نگاه می کنند، همه نشانه ها واشاره ها ئی ازوابستگی تام و تمام او به قول شاملو"چراغ اش دراین خانه میسوزد" است. او روشنفکری است که ازگفتن تمامی اصول ومعلومات وکد های روشنفکری برای خواننده پرهیزمیکند . انگاراین را قراری باخواننده میداند . اقلیت "شب ممکن" با معلول مشکل دارد درحالی که راوی"ابن الوقت" با علت ها مشکل دارد . ساختار شکنی " شب ممکن" بی دلیل و از سر شکم سیری وبی دردی و ملال است اما دل زده گی راوی" ابن الوقت " ریشه ی تاریخی واکنونی دارد و درگیر" چه باید کرد"هاست تا به کشف تازه ازخود و پیرامون خویش دست یابد و چون نمی یابد ، مدام بی قراراست. آینده را مبهم ونامعلوم می بیند واین بر اضطرابش می افزاید. بی توسل به منابع مطالعاتی وافاضات ادبی و دانسته ومعلوماتی خود  . اما این بی قراری، تبدیل به عصیان کورنمیشود . چون خود را صاحب و مسئول این جهان میداند و برای تخلیه انرژی نمیخواهد چیزی را به هم بزند . به روستا پناه میبرد . آنجا را هم امن و ساده نمی بیند . شبح سقوط اخلاق هم در روستا می بیند هم درکلان شهرها . حیران است واین حیرانی را همه گیرمییابد . اما درصدد برهم زدن چیزی نیست . عاقبت برهم زدن را میداند و آگاه ست که فاجعه ازدیگاه افراطی و ویرانگر چه حاصلی خواهد داشت و دراین راستا درصدد بازسازی خود و بازگشت به حالت تعادل و خرد ورزی است . نهایت نیهلیست او، تبدیل به " شورش به خاطرشورش" از نوع هنریک ایپسن نروژی نمیشود که مربوط به دوران سپری شده است ، بلکه نیهلیست او، ابزاری برای تعقل و مطالعه و تعامل میشود . فرارمیکند اما در بی عملی نیل به ویرانی ندارد . ازمرگ برادرش بابک ، غبیب و سرطان سیما و کوبیدن خانه ی پدری دلخور است اما چیزی را خراب نمیکند.  بیاد بیاوریم عدم توجه او به ارث پدر . ویران نگری او ناشی از ملال برای ملال نیست . ملال اومرگ معصومانه ی بابک وعدم پذیرش راه برادراست . راهی که پدرپیش پای اومیگذارد. پدری که مقصرمرگ خاموش برادرش بابک درزیرزمین خانه میداند اما اعتراض اوبه پدر نیل به تخریب پدرندارد. فقط سکوت میکند. نق نمیزند . ویران نگری اواز جنس آشنا نیست بلکه آشنا زدائی کرده نویسنده.فقط میگریزد.ازچی وازکی؟ .هرچند اعتراض پسربرپدرامری طبیعی است . ازطرفی دیگراین طبیعت باید والزاما ،دربسترعقلانیت ودرپرتوحل تضاد بین سنت ومدرنیته قابل وصول وحل است. اوحالا کسی مثل"آهو" دارد که میشود نشست با دل سیربرایش ایمیل زد وبه توصیه او بعد ازگذشت سالها ازتصادف مرگ بار، پدرو مادرش درجاده ی قم ، به دیداربرادرش آرش رفت تا جبران حسرت وافسوسی باشد ، برغفلت ها  . اما چه دیر؟ مگر راوی نمیگوئید که این داستان هرگز تمام نمی شود . پس: آخرهرچیزی اول آن هم هست و اول هر چیزی آخر آن هم هست .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:47 |

شنبه 1393/04/28

معنا گریزی درشعرو داستان

معنا گریزی به بهانه ی طرد معنای یگانه یا پیام ویژه درشعر و داستان ، تازگی ندارد . از زمان شروع نوعی ادبیات پوچی وهیچی بعد ازجنگ دوم جهانی و رواج فرم گرائی محض ، این نوع از ادبیات وجود داشته اما جریان غالب ومسلط نبوده است . این مهم ، محصول شکست کارکرد اجتماعی ادبیات متعهد و آرمانگرایانه ، با خاصگاه ملی ، بویژه چپ سنتی است . به عبارت دیگراین اندیشه امتداد همان تک قرائتی وقطعیت محض ازمتن وحاصل تفکرصفر و یک است .اینکه معنا گریزی با ضد مفهوم گرائی از یک نسخ هستند جای بحث وبا اندکی زاویه ، محل تردید است اما ظاهرا همه جا به صورت معنای یکسان به کارمیرود. معنا باختگی هم گفته اند . یک سوال اساسی ؛ معنا گریزی از چی ؟ از شعر ؟ داستان ؟ مگر قراراست ما موضوعی تاریخی یا علمی یا تحقیقاتی یا معادلات ریاضی بنویسیم که نیاز به معنا یا نتیجه داشته باشیم ؟ معنا گریزترین متون همانا با معنا ترین متون هستند از چند منظر . متن متن است یا خواننده دارد یا نه . یا به خواننده لذت میدهد یا خیر یا ادبیات اقلیت است یا طیف وسیعی را جلب میکند .ادبیات به صورت عام درسرشت وذات خود،چون ازصافی وچشمه ی تخیل،عاطفه،احساس ،کلمه ،زیبائی و جهانی غیراز جهان موجود ،سیراب میشود ، درمسیروبسترتعالی خویش با مفاهیم واقعی از قبیل طبیعت ، دریا ، آسمان ، کوه ، جنگل و موجودات ، بویژه انسان ، کنش ها ، دریافت ها ، روابط انسان با خود و دیگر موجودات و طبیعت درهم آمیخته و درتاثیروتاثر متقابل است . بازتاب آن ، خواه ناخوا درمفاهیم عاطفی ، احساسی-انسانی و تخیل او اثرمیگذارد ومیل به نوشتن وخواندن این متون ، هم ناشی ازهمین مقولات است . اگرغیرازاین باشد ، انگیزه ولذت خواندن از ادبیات گرفته میشود و دیگررنج ولذت آفرینش آن هم ،کاری عبث خواهد بود، چه رسد به اینکه کسی میل به خواندن و شنیدن داشته باشد . بازتاب واقعی و فراواقعی درمتون ادبی ممکن است ارادی و یا غیر ارادی باشد . به عبارت دیگر یا ناشی از ضمیرخود آگاه است یا ضمیر نا خودآگاه . هر چه این مهم ناشی از طبیعت وذات وسرشت نا خود آگاه ضمیر تغذیه وسیراب شود ، خروجی آن نیزلذت بخش تر خواهد . راز و پویائی شاهکارهای ماتدگاردرهمین تناسب و سرشت نهفته است . هیچ متنی معنا گریز وضد مفهوم گرا وجود ندارد . هر متنی که ادعای معنا گریزی کند ، درحقیقت ، در این معنا گریزی خود افشاگر معنا خویش است .هرشعر وداستانی از گفته ها و ناگفته های متن واقعا موجود ، قابل دریافت و تفسیراست.  چه آن را گفته باشد تا چیزی را پنهان کند یا نگفته باشد تا چیزی را هویدا کند . درهر حالت ، ازسپید خوانی یا تفسیر ویا تاوئل هرمتن " تک صدائی " یا " چند صدائی" جهان غالب متن ، قابل کشف ، رمز گشائی و یا شناخت است .هیچ متنی نیست که با جهان خود ویا جهان موجود و نفی شده ، موضع نداشته باشد . دایره و وسعت این جهان بستگی ، به عناصرسازنده  شعری و یا داستانی ، ازقبیل زبان ، موسیقی، زاویه دید، طرح، لحن ، فرم و تکنیک زیبا شناسی واجرای هم خوان با متن موجود دارد و ازهمه مهم تر وابسته به اقبال خواننده ی فرهیخته یا آرمانی است . خواننده ی آرمانی وفرهیخته با اقلیت خوان ومتخصص اهل فن ، با اندکی تسامح ، دایره ی وسیع تری را دربرمی گیرد . کشف فرم های تازه ، فضا سازی ، تبدیل یک جهان معمولی به جهان فرا واقعی ، قرائت متعدد ، فقدان مدلول، انتقال از این دال به دال دیگر، همه وهمه در پرتو خواننده ی معنا ساز میسراست . دریک متن متکثروچند صدائی ، بدون استبداد مضمون ، سلطه وامریت زبان ، پیوسته از"دال"ی به "دال" دیگر می رود و داوری و قضاوت را از خواننده سلب میشود تا او با حجمی از یافته ها ی نو ، تخریب خود را آغاز و از نو بسازد و باز تخریب کند و دور شود . این پیشروی و عقب نشینی ، مدام تکرار می شود و داوری و قطعیت را به تاخیر می اندازد و در پایان ، خواننده با انبوهی از دانسته های مبهم و سرشار از تضاد ، معشوش ، ناپایدار ، غیر سلسله مراتبی ، نا موثق وغیر قابل اعتماد روبرو و همراه با شوق و لذت با متن کلنجار می رود و درتحلیل نهائی ، مجال اندیشه و سپس درتخیلی بی انتها ، خود معنای متن رامیسازد. یعنی چیزی می سازد که قبلا در متن موجود نبوده است . به زبان دیگر، متن "خواننده محور" متنی ناقص است چون خواننده آرمانی یا فرهیخته ، باید معنای متن را بسازد وآن هم ، درپرتو خواندن ، اندیشیدن ، تخیل جدید ، محقق می گردد.این جاست که تفکیک فرم از محتوا کاری به غایت سخت است . یعنی فرم همان محتوا است و محتوا همان فرم است. به بیان دیگرمحتوا یا مضمون ، پوشش حداکثری یا نقش محوری ندارد. کج فهمی از متن معنا گریزو یا با کمی اغماض ، ضد مفهوم گرا ، وابسته به عدم درک متن فاقد معنای دم دستی ، فربه واستبداد مضمون و به اصطلاح رو است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:10 |

چهارشنبه 1393/04/25

شعری از: حمید رضا گشمردی

برش طولانی

 

قیچی که برداشتی

نقشه ی جهان

 با لشتک زیر سرت شد

زنده زنده بالا می آوری

جدائی سر زمینی

که مردگی را

بر تنه ی  عریان درختی

که توئی

می سوزاند

بر تنه لخت درختی که منم

تف کن

بر سنگ فرش خیابان ها

کارتون خوابند

کارتون ها

تو از سوئی می روی برای ملیله دوزی

که رفتی

مقوا ها طاقت

سوزن مالی با لشتک ها را

باور ندارند .

*کتاب اول : ماهور در هامون

کتاب دوم : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز(به تازگی)

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:16 |

شنبه 1393/04/21

نامه ای از :ع.ق.منصور

سلام دوست خوب ومحترم

به گمانم "هوش" و "پوش" همان ضمیر ناآگاه و ضمیر آگاه ما هستند ... ازهمین دیدگاه برآنم که ما همواره هوش خود را با واژه ها، تصاویر، و خطوط می پوشانیم ... این پوشش تنها با انعطاف پذیری و آگاهانه در امتداد هوش قرار گرفتن است که پویایی و زنده بودن ، خود را باز می یابد ودرغیر این صورت به سدی سنگواره شده  تبدیل میگردد که نه تنها هوش را، به اسارت میگیرد، بلکه خود نیز راکد و بی ثمر می ماند ..."هوش " و "پوش "  یک تا چهار درهمین راستا ...است

نوشته ی : ع . ق . منصور

چشم اندازی بر روان وروانشناسی    

که توآن هوشی و باقی هوش پوش

خویشتن را گُم مکن ،  یاوه مکوش        « مولوی »    

« هوش » و « پوش »  1

آنروز، روبه دریا، روبروی غروب ایستاده بودیم..« م. آذر»، مثل همیشه سرنخ همه ی حرفها را به « روانشناسی » ویژه ی موردنظرخود وصل میکرد...علاقمندی روزافزون اوبه درک ودریافت هرچه بیشترچگونگی رابطه ونحوه ی ترکیب رفتار، کرداروگُفتارانسانها که  به گمان او، عناصرتشکیل دهنده ی همان چیزی هستند که درمجموعه ی علوم انسانی وبویژه درروانشناسی بااصطلاح کُلّی وگُنگ ومُبهم« فعالیت روانی»معرّفی شده ومیشودباعث شده بود تاهمواره سمت وسوی نگاه خودرادرراستای تلاش برای دسترسی به رهیافتی که راه را برای بیرون کشیدن این عناصرسه گانه ی همبسته امّا متمایز، ازدرون بطن آن « فعالیت روانی کُلّی » نشان دهد، قراردهد...ودراین میان، آشنایی وعلاقمندی اوبه ترکیب رنگها درعرصه ی نقاشی نیزسبب شده بود تا ضمن سود بردن ازفضای همین غروب رنگین، سرنخ حرفها را به دُم روانشاسی مورد نظرخود وصل کُند...درهمین راستا بود که ازمن پُرسید:

ــ « چه چیزهایی ، با چه رنگهایی می بینی؟!...»

ــ «غروب ، خورشید ، دریا...با ترکیبی ازرنگها ی آبی تیره ، زرد ، قرمز، بنفش و...

ــ « حالا دقیق ترنگاه کن...نورخورشید ازکانون این غروب ، تا فضای بیرونی نمای رنگین خود به ترتیب ازسفید شروع ودرادامه به ، زرد ، نارنجی ، قرمز ، بنفش ، آبی ختم می شود این ترکیب مُنطّم رنگها که « نمای کُلّی » غروب را تشکیل می دهند ، هرچند که برای اکثر انسانها، درنگاه اوّل دیده نشده ونمی شوند ، با اینهمه امّا همیشه وجود داشته ودارند....ترکیب مُنظّم این رنگها، درواقع، برپایه ی همان چیزی شکل می گیرد که نقاشان ورنگ کاران، آنرابا نام « دایره ی رنگ » می شناسند....حالا نگاه کُن به آن خانواده ای که درکنارساحل نشسته اند...وآن سوترنگاه کُن به دختر وپسرجوانی که مانند ما روبه دریا ایستاده وغروب را نگاه می کُنند...»

ــ « درست است....امّا...چه می خواهی بگویی؟!..»

ــ «...اینجا وهمین الان، هم من، هم تو، هم آن خانواده وهم آن دختر وپسر، هرچند که بارها وبارها ازکنارغروب درهمین ساحل گُذشته ایم ، معمولاً وبطور کُلّی آنرا « رنگین » دیده ولزوماً با آن دایره ی مُنظّم رنگ کاری نداشته وازکنارآن گُذشته ایم ....این به آن معنا نیست  که برای ما امکان تشخیص وتفکیک رنگهای تشکیل دهنده ی « دایره ی رنگ » وجود ندارد...چنین امکانی، نه تنها درارتباط با رنگهای این غروب ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی ، برای هرکسی وجود دارد...همچنان که یک آشپز با سابقه نیزچاشنیهای تشکیل دهنده ی طعم ترکیبی یک غذا را شناخته وتشخیص می دهد...من خطاطی را میشناسم که به هنگام عبور ازخیابانهای بندر، با یک نگاه به تابلوهای سردرمغازه ها، ازروی « گردش وحرکت قلم »به هنگام نوشتن حروف، صاحب خط راشناخته ومثلاً می گُفت این« ی »، یااین« ن » کار« فلانی » است...درعرصه ی موسیقی نیز هستند کسانی که با شنیدن صدای یک ساز نوازنده اش را تشخیص میدهند...»« م. آذر» درآنروز، با آوردن نمونه هایی ازاین دست برآن بود تا به نحوه ی ترکیب و ارتباط آنچه که آنها را « هوش » و « پوش » نامیده وبعنوان عناصراصلی تشکیل دهنده ی همان « فعالیت روانی کُلّی » گُنگ ومبهم میشناخت، اشاره کرده ونشان دهد که امکان تشخیص وتفکیک این دوعنصرهمبسته ومتمایزکه همواره برپایه ی تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند خورده و می خورند نیزمی تواند همانطوروجود داشته باشد که امکان تشخیص وتفکیک رنگهای همبسته ومتمایزی که بهم پیوند خورده وآن « دایره ی رنگ » را تشکیل داده اند:

ــ «...به گمان من، آن دایره ی کُلّی وگُنگ ومبهم فعالیت روانی نیزازترکیب همین دوعنصر همبسته امّا متمایز« هوش » و « پوش » تشکیل شده...ودرهمین راستا، می خواهم بگویم که « فروید » وروانکاوی نیزازدیدگاه خود، درواقع وعملاً با تفکیک آن عناصرتشکیل دهنده ی کُل فعالیت روانی که آنها را با نامهای « او» ، « من » و « من برتر» می شناسند ، اگرچه این عناصر همبسته ومتمایز را به درستی ازبطن آن دایره ی کُلّی فعالیت روانی بیرون کشیده وبه نمایش گُذاشته اند، دراین میان امّا فراموش کرده اند که این « او»، همان « هوش » وهمان « ضمیرنا آگاه » ی است که همواره درروندی طبیعی، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند وبخودی خود بی شکل وبی صدا بوده وفاقد آن زبان واندیشه های مسشخصاً شکل گرفته ایست که بوسیله ی ذهنهای« آگاه » تولید شده واورا« پوشش » داده ومی دهند!..واین به آن معنانیز هست که روندهای طبیعیِ کُنشهای « او» یا « هوش » یا« ضمیرناآگاه »، همواره بگونه ای مُستقل ازهمین ذهن وزبان واندیشه های مُشخصّ انسانهایی که آنهارا « منطبق » با منافع و گرایشهای موقّت خود « پوشش» داده یا می دهند، دایماً درجریان زندگی جاری بوده وهستند!.. وبازازآنجا که این« پوشش » ها محصول همان « من » یا « من برتر» اند، درهمین راستا  بازهم فراموش کرده اند که خود نیزچگونه بوسیله ی« من » یا « من برتر»، یعنی همان ذهن های « آگاه » فردی وجمعی، برای « او» که بخودی خود فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته است، زبانی « ویژه » تراشیده و آنگاه، دوباره  بوسیله ی همین « من » و « من برتر»، همان زبانی را « ترجمه » می کُنند که ساخته وپرداخته ی خودشان است!...ازاین دیدگاه، روشن است که منظورمن از« پوش »، همین پوششی است که این ذهنهای « آگاه » وخود محور، همواره برتن آن « هوش » بی شکل وبی صدا وبی زبان زنده ای که دایماً درجریان زندگی جاری است می پوشانند..این ماجرای پیچیده وتوُدرتوُرابیش ازاین نمی توان بازکرد..»  

...اکنون، « م. آذر» برای نخستین بار، دربرابراین سؤال من که معنی اینکه این « او»، این « هوش » یا این « ضمیرناآگاه »، فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته ومُشخّص است چیست؟!.. واینکه بالاخره ذهن و زبان دارد یانه؟!..، سکوت کرده وبه افق می نگریست!..ومن که جاری شدن قطره های اشک راازگوشه یچشمانش دیده بودم، پُرسیدم که پاسخم رابا گریهمیدهی؟!...واوروبه دریا می گریست!...درآن غروب، رنگدانه های زندگی دست به دست هم داده وبرگُستره ی امواج نرم وسُربی دریا میرقصیدند، ودرمیانه ی رقص رنگها، جوانه های کوچک نور، گاه به گاه ، اینجا وآنجا ، درجنبش آرام موجهای کوچک جرقّه زده وناگاه ناپدید می شدند...واو که اندک اندک آرام شده بود، ناگهان لباسها را کنده و درحالی که دستها را درهوا می چرخاند، درمیانه ی رقص رنگها ، پا به پای همان موجهای  کوچک، همراه با آهنگ « دمّام » ی که درخیال به دوش گرفته بود می زد ومی رقصید و می خواند وبه دریا می زد:

ــ «...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلُم بگدُم...توتوتوت تو...توتوتوت تو...چش چش چش چش...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلم بگدُم ....بُم بگدُم، بُم بگدُم...» ومن درمیان خنده می پُرسیدم که جواب مرانمی دهی؟!..واوپاسُخ می داد:

ــ «...چرا...دارم همین کاررامی کُنم...جوابت همین است که می بینی!..نگاه کُن به حرکات دستها، لبها ورقص پاها ونفسها که دست بکار شده اند تا با صدای « دمّام وسنج وبوق »،همان چیزی را ابرازکُنند که زبان، دربیشتروقتها ازبیانش عاجزاست...می خواهی بیشتر بدانی؟!...لُخت شو...« دمّام »ی به دوش بگیر وبیا!..»...من هم لباسها را کنده ودل به دریا زدم ...اشکهایش رااگرچه آب دریا برده بود، چشمهایش امّا هنوزهم، درهوایی که دیگرروبه  تاریکی می رفت، درمیانه ی رنگ و رقص وآهنگ « سنج ودمّام » می گریستند...پس ازاندکی سکوت به حرف آمد: ــ « ....جوابت همین است!...مردُم بندر، همواره وسالهای سال است که پاسُخ سؤال تورابا بوق وسنج ودمّامهای خودداده اند...آنها، آن « هوش » وآن « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای مُشترک وهمگانی خود را درآهنگ شروه های « فایز» همانطور ابراز می کُنند که دربیرون کشیدن صدا ازهمین سنج ودمامها...این شروه خوانی ها واین دمام زدنها ، همانطور دردریای گُسترده وعمیق این « هوش » مُشترک وهمگانی آنها شناورند ونفس می کشند که ماهیها دراین دریای طبیعی وبیکران شناورند ونفس می کشند!..»آفتاب کاملاًغروب کرده وهوا تاریک شده بود....من روی ماسه ها درازکشیده وغافل ازآنکه « م. آذر» نیزبه من خیره شده بود به غروبی که دیگررنگی نداشت خیره بودم ...واو، بعد ازاندکی مکث وسکوت دوباره به حرف می آمد: ــ « ....برای بازیابی آن ذهن وزبان بی شکل وبی صدا ی زنده وهمواره جاری، هیچ راهی بجزکندن لباس ذهنیتهای موجود ولُخت وعریان ساختن آن « هوش» یا آن«ضمیر  ناآگاه »، وآنگاه زدن به دریای زندگی نداری!...تنها وتنها با کندن همین ذهنیتهایی که همواره آنهارا بعنوان پوششی » برای همین«هوش » بکارمی گیری، می توانی پاسُخت را نه از من، بلکه  مُستقیماًازخودزندگی بگیری!...به گمان من، تنها دراین صورت است که می توانی ازچگونگی آن « هوش » بی شکل وبی زبان وبی صدا ی گُسترده وعمیق خود با خبرشده وبا دوچشم خود ببینی که آن« پوشش» های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » که دراشکال گوناگون زبانها واندیشه های مُشخٌص شکل گرفته اند، چگونه مانند ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی، دردریای وسیع وعمیق همین « هوش » شناوروزنده اند!...وبازبا دوچشم خودببینی که این  « پوشش » های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » نیز، بدون داشتن ارتباطی زنده وپایداربا دریای وسیع وعمیق همین « هوش »، همانطورمی میرند ومی پوسند که ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی درفقدان دریا می میرند ومی پوسند!...»آنروزرا، باآن غروب سُربی ورنگین، باآن رقص ورنگ وآهنگ « سنج ودمّام »، همراه بااشک وگریستنهای « م. آذر»، هرگزازیاد نبُرده ونمی برم!..اشاره های مُکرّراوبه بی شکلی، بی صدایی وبی زبانی « هوش » یا « ضمیرنااگاه » واینکه انسانها چگونه آنرابا ذهنیتهای خود می پوشانند، برای من جدید و تکاندهنده بود...اکنون می دانستم که چراهمیشه برآن بود تا نشان دهد که می توان به نقش تعیین کُننده ی اشکال گوناگون ذهنیتهایی پی بُرد که با پوشش دادن وشکل دادن به همین بی شکلی وبی صدایی « ضمیرناآگاه » مُشترک و همگانی، هم می توانند با کنارگُذاشتن ومحوآن عنصردیرپا وکهنسال خود محوری ، زمینه ی دست یابی به راه رشد وشکوفایی خویش رادرامتداد همین هوش یا همین ضمیرناآگاه زنده وهمواره جاری ی فراهم سازند، وهم می توانند همین هوش یا ضمیرناآگاه خود ودیگران را درچنبره ی همان « واپس » زدنهای خودمحورانه وویرانگربه دام انداخته، تا هم درزندگی فردی وهم در زندگی اجتماعی ، زمینه ی فراهم آوردن همان رنجش دایمی وهمان تعارض روانی کُهنسال وتاریخی رامُهیّا کُنند که همواره، دانسته یا ندانسته، هم بخود وهم بدیگران تحمیل می کُنند!...واو، درهمین راستا مُعتقد شده بود که :ــ «...به گمان من، « هوش »، « ضمیرناآگاه »، و« او»، نامهای مختلف یک واقعیت اند...واین واقعیت همان فعالیت روانی طبیعی فاقد زبان مُشترک وهمگانی همبسته با فعالیتهای ذهنی وزبانیِ مُتفرّق وپراکنده ی انسانهاست که همواره درجریان تعامل دایماً جاری با عوامل گوناگون ومتغیّرمحیط پیرامون شکل گرفته ومی گیرند!...ودراین میان ، اینکه « من » ، یا « من برتر» انسانها، با همه ی اشکال رنگارنگ ومُختلف اندیشه ها و زبانها ی ویژه ی خود ، ازاین « هوش »، یا « او »، یا « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای زنده ی مُشترک وهمگانی بعنوان پایه واساس تکوین وشکل گیری خویش غافل است یک چیز است، واینکه همین « من» یا « من برتر»، بازهم با همان شیوه های قدیمی، برای این « هوش » زنده ی دایماً جاری بی شکل وبی صدا وفاقد زبان، زبانی « ویژه » وخود ساخته تراشیده وآنرا « پوشش » می دهد، چیزی دیگر!..به همین دلیل است که به گمان من، همه چیزبسته به نوع نگاهی است که به این « هوش » و « پوش » ورابطه ی همبسته ومتمایزآنها داریم...واینکه  پیوندخوردن آنها بوسیله ی حلقه ی پیوندزننده ی آن تعامل زنده ی مُشخصّی که با محیط پیرامونشان دارند را چگونه می بینیم!...»درچنین اوضاعی، باگره خوردن نگاهمان به یکدیگر، « م. آذر» میدانست که من دراین میان به همان چیزی می اندیشم که پیش ازاین بعنوان « روان بی زبان » می شناخت واکنون بعنوان « هوش » یا « ضمیرناآگاه » نیزازآن یاد می کُند...به همین دلیل بود که ادامه داد: ــ « دراین باره بارها وبارها سخن گفته ایم وتو خوب می دانی که من همیشه این «هوش »، یا این« ضمیرناآگاه » رابه عنوان « روان بی زبان »، وآن « پوش » را بعنوان محصولی از« فعالیت ذهنی ویژه ی انسان » می شناسم...وبرهمین اساس است که فکرمی کُنم که تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای تولید ومصرف شده درسرتاسرتاریخ مناسبات انسانی، برپایه ی منافع وگرایشهای گوناگون انسانها ، درمیانه ی همین فعالیت ذهنی ویژه، همانطورمی توانند با رنگ ولعاب ویژه ی خود « جاسازی » شده وبکارگرفته شوند که انگیزه های مثبت و سازنده ی همین انسانها نیزبا اندکی زحمت، دقّت، گُذشت وفداکاری می توانند « جا سازی » شده وبکارگرفته شوند!...» اکنون می دانستم که چرا « م. آذر» بارها وبارها، ازاین « هوش » بی شکل وبی زبان با نام « روان بی زبان زنده ی مُشترک وهمگانی انسانها » وبه عنوان رکن اصلی دیدگاه خود سخن می گُفت:ــ « برپایه ی تعامل طبیعی همین روان بی زبان مُشترک وهمگانی با عوامل محیط است که همه ی انسانها می توانند بدانند که بگفته ی « مولانا » جانها وضمیرهای آنان به هم نزدیک بوده وبرهمین پایه است که ازاندیشه های یکدیگرنیز می توانند باخبر شوند!...با اینهمه امّا تا زمانی که ازدرک ودریافت چگونگی روابط همبسته ومتمایز« هوش » و « پوش » خود که همواره برپایه ی همین تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند می خورند عاجزاند، وتا زمانی که به جایگاه واقعی « پوش » درامتداد « هوش» دست نیابند، وسرانجام تا زمانی که ازدام آشفته بازارخلط وتداخل کارکردهای همبسته امّا متمایزهمین هوش وپوش رها نشوند، راه بجایی نبرده ونمی برند!...»ومن، چشم درچشم اودوختهوپسازسکوتیطولانیپُرسیدمکه این رهاییراچگونه برایخودت ودیگران مُیسّرمبینی؟!...وپاسخ اوچنین بود:ــ «...این رهایی، هم برای من، هم برای تو، هم برای دیگران، هنگامی امکان پذیراست که به رهیافت اُمید بخش بیرون کشیدن روند های زنده ودایماً جاری آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازاسارت این« پوش » های مُتفرّق وپراکنده ی خویش دست یابیم....تا بدانیم که بی دلیل نیست که « حافظ » گُفته است:

حیف است بلبلی چومن اکنون دراین قفس        با این لسان عذب که خاموش چوسوسنم...»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

سه شنبه 1393/04/17

بو

داستانی که می خواهم برایتان روایت کنم ، موضوع خیلی پیچیده ای ندارد . قصه از آن جا شروع شد که مدیرمجتمع هشت واحدی ما ، متوجه شد که درشوفاژخانه ، گربه ای احتمالا وضع حمل خواهد کرد. این مهم را با واحد شش، که واحد ما باشد درمیان گذاشت و روزانه دو وعده غذای پرو پیمان به گربه ی حامله میداد . به شکلی که اورا صاحب آب وگل میکرد. این غذای شاهانه که مدیرسالخورده ی ساختمان ومالک واحد شماره یک ،ازسفره ی خود وخانم مهربانش به گربه ی عزیزنازی عطاء میکرد ، درحقیقت ارزش بسیار بالائی برخوردار بود به صورتی شاید بچه ها و بزرگترها خواب آن راهم نمی دیدند . کمترکسی از این راز بزرگ با خبربود . روزموعود که فرا رسید بر خلاف انتظارمدیر سالخورده ، گربه ی ملوس ساختمان ما ، فقط صاحب دو بچه گربه ی ظریف شد ، که یکی نربود و دیگری ماده . دیگرپنهان کردن این اتفاق میمون ، امری محال بود . بچه ها ازسهمیه ی شیر پاکتی خود، با هماهنگی مدیرساختمان ، سیبیل گربه ی مادر و بچه ها را به شدت چرب می کردند . اما با تمام علاقه و محبت ها ، این مهمانان ساختمان شماره 47 ، یک عیب بزرگ داشتند وآن هم سر و صدا ی مادر و بچه گربه ها بود . مادرکه برای تهیه غذای اضافی و گاها باب میل و گاهی هم برای به خلوت رفتن با گربه های نر به جبران دوران حاملگی به ددری می رفت ، بچه گربه های ملوس ونازپروده ساختمان شماره 47 ، به شدت بی تابی میکردند . گربه ی مادر گاهی بچه گربه ی ماده را هم با خودش به هوا خوری و تهیه غذای نوبرانه ، مثل ماهی ، به کوچه و خیابان می برد . اما بچه گربه ی نر، درهمان شوفاز خانه میماند و مدام بی تابی مادرش را داشت . وابستگی گربه ی نر به مادرش ، آنقدرشدت داشت که هنگام ترک آنها ، تا بازگشت او ، یک ریز میومیو و ناله میکرد به قسمی که دل هر شنونده ای را کباب می کرد . تا روزی واحد شماره پنچ بی اطلاع دیگر واحد ها ، با تجربه ی و مهارت خاصی که داشت ، گربه ی مادر، را درکیسه ی پلاستیک شکار و دو کیلومتردور از ساختمان ، حوالی اتوبان بزرگراهی ،رها میکند .  گربه ی مادراحتمالا و لابد ، با تمام هوش و تلاش و حس بویائی قوی ، نتوانسته به محل اقامت و تولد بچه گربه ها ، بازگردد . اما بچه گربه ها روزها در شوفازخانه ، به انتظار بازگشت مادرشان ناله میکنند . ازهمه مهم تر، بچه گربه ی نر است که به عادت بوی مادر به هیچ قیمت حاضر به ترک شوفاژخانه نیست و با ناله های کشدار و زخمی ، خواب را ازچشمان ساکنان حرام میکند . اما گربه ی ماده اکثر روزها ازشوفاژخانه خارج و روی دیوارنورگیرحیاط خلوت ساختمان شماره 47 ، مشرف برواحد یک مدیر سالخورده ، نشسته و به ناله های برادرش پاسخ میدهد . خواهر کوچولوی گربه ی نر، برای تهیه غذای خود ، به کوچه های اطراف و خانه های حوالی تنها قصابی – مرغی محله سرمیزند و دوباره میاید و روی دیوار نورگیر حیاط خلوت واحد یک ، به ناله های بی وقفه ی و شبانه روزی برادرش جواب میدهد . مدیر سالخورده ی ساختمان 47 ، هنوز، ازسهم  روزانه خود و خانمش ، درکنار پارکینگ منتهی به شوفاژخانه برای بچه گربه ی نرغذا می گذارد . بچه گربه ی نرعلیرغم  ناله و فعان ، گاهی درغیاب مدیر ساختمان ، سری به غذاها می زند و دوباره در شوفاژخانه ، مسقط الراس خود پناه برده و ناله را ازسرمیگیرد . شدت ناله ها ، مخصوصا درشب ،آنقدر زیاد هست که تمام ساکنین هشت واحد و ساختمان های اطراف را مستاصل ومتاثرمیکند . تمام تلاش واحد شماره 5 ، که متبحردرگرفتن گربه با کیسه نایلکس است ، برای دست گیری و بیرون کشیدن بچه گربه ی نر، بی فایده هست  که هست . عقلای هفت واحد چاره را در تعویض بوی ساکن در شوفازخانه کردند وعقیده داشتن تا بوی مادر بچه گربه ی نر درشوفاژخانه هست ، خروج او ازشوفاژخانه محال است . اما مدیر سالخورده ی ساختمان به شدت با این امرمخالف می ورزد و عقیده دارد که زدن پیف پاف و امشی ویا درشرایط بهتر اودوکلن ، لذت بوی مادر را از بچه گربه ی نرگرفته و این تجاوزبه حقوق بچه گربه ی نرمحسوب میشود. ما ساکنان ساختمان شماره 47 هرروزشاهدغذای شاهانه بچه گربه ی نرو ناله شبانه ی اودرفراق مادرش هستیم به قسمی که این ناله ها مخصوصا درشب ، یک لحظه قطع نمیشود . مدیرسالخورده ساختمان درجلسه ماهیانه ساختمان با زرنگی تمام ، و رای شش واحد ، اجازه ی تعویض بوی شوفاژخانه را ازهمه گرفته به حالتی که ساکنان ساختمان شماره 47 ودیگر ساختمان های اطراف گروگان گربه ی نر و بوی مانده درشوفاژخانه هستند .   

گزارش یک خبر بعد ازتحریر: امروزاین خبر به سرعت درساختمان 47 پیچید . درهای آپارتمان ها ، مرتب باز و بسته میشد . آخرسر، معلوم شد که واحد شماره پنج ، که متخصص درگرفتن گربه با نایلکس است ، بدون هماهنگی با مدیرسالخورده ی ساختمان و رای اکثریت ، در کمین های شبانه ، با ترفندی غذائی ، دو بچه گربه ی مهمان را با نایلکس گرفته و پیش ازسپیده ، برده حوالی اتوبان بزرگ ، همان جائی که مادرشان را گذاشته بود ، رها کرده است. چیزی که مدیر سالخورده ی ساختمان آن را باورندارد و به شدت آن را تکذیب می کند واظهار می دارد که واحد شماره پنج توان گیر انداختن بچه گربه ها را ندارد . اوکماکان برای دو بچه گربه ی بی مادر غذا می گذارد و اعتقاد دارد که آنها از آن غذاهای اواستفاده می کنند وگاهی هم واحد های شماره ی چهار و دو را شاهد می گیرد و می گوید آنها با مادرشان هم درپارکینگ وشوفاژخانه دیدار میکنند . اماانگار، با همه ی تردیدها و تکذیب ها ، درگوشهای آشنا، هرشب ازدهلیز پارکینگ منتهی به شوفاژخانه ، درسکوت شبانه ، طنین صدای ناله ی بچه گربه ی نر می پیچد توی نورگیروازآنجا به حیاط خلوت و از پنجره ی اتاق خواب های مشرف بر حیاط خلوت می نشیند در لاله های گوش و خواب آرام اهالی ساختمان شماره ی 47  را آشفته می کند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:51 |

چهارشنبه 1393/04/11

نوشته : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل » 4

هرکه نا مُخت ازگُذشت روزگار

 نیز ناموزد  زهیچ  آموزگار          « رودکی »

به گمان او ...درست است که دستاوردهای گوناگون وفوق العاده ارزشمند علمی ، بویژه در عرصه ی علوم طبیعی ازمحصولات ذهن « آگاه » انسان اند ، بااینهمه امّا ، همین ذهن آگاه درهمین عرصه نیز، پس ازقرنها خودمحوری و« واپس» زدن آن شیوه های تحقیق علمی ، تنها درآنزمان درمسیررشدوشکوفایی قرارگرفته که ازنقش مُخرب وویرانگرخودمحوری خویش در جریان همین « واپس » زدنها آگاه شد ه وبه ضرورت درک درست جایگاه واقعی خود ، در امتداد زندگی خود دست یافته بود!..عدم درس گرفتن این ذهن « آگاه » ازاین ماجراعلّت اصلی شکل گیری همان غفلتی است که علوم انسانی راازدرک ودریافت ضرورت حتمی رها ساختن خویش ازچنیره ی همان خودمحوری غافل ساخته وازدست یابی به واقعیت زنده ودایماً جاری آنچه که « ضمیرناآگاه » شناخته شده ومی شود محروم ساخته است: _ «  درست است که ذهن آگاه انسانها ، عوامل طبیعی وبیرونی را با شیوه های علمی بررسی کرده ونتیجه هم گرفته ، با اینهمه امّا ، اینکه همه ی ماجرا نیست!...روند تاریخی دستیابی به همین نتایج نیزآشکارا نشان داده است که همین ذهن « آگاه » ، بعد ازاینکه این شیوه های علمی را طیّ قرنها ی متمادی « واپس » زده بود ، سرانجام درروندی اجتناب ناپذیرتن به تسلیم داده تا ضرورت حتمی بازیابی جایگاه واقعی خودرادرامتدادزندگی ودرجریان تعامل با عوامل بیرونی وطبیعی بازیابد!..واین به آن معناست که این ذهن « آگاه » محدود ونسبی ، درعرصه ی علوم انسانی نیز، تنها درآن زمان درراستای دستیابی به  واقعیت آنچه که آنرا « ضمیرناآگاه » می نامد قرار خواهد گرفت که  ازهمین تجربه ی تاریخی علوم طبیعی درس گرفته وبا مستقرساختن خود درآنجایی که باید قرارگیرد ، یعنی با قرارگرفتن درامتداد همان رندگی زنده وجاودانه ای که همواره آنرا « واپس زده » است ، به درک ودریافت چگونگی تعامل با عوامل « درونی » زندگی خویش نیزبا این نگاه نزدیک شود که آن زندگی زنده ودایماً جاری « درونی » را نه تنها نمی تواند ونباید درامتداد آن ذهن خودمحوری که دایماً آنرا « واپس » می زند قراردهد ، بلکه برعکس  ، بتواند همین ذهن خودمحوررا درامتداد آن زندگی ببیند وسرجای خود بنشاند!...»براین اساس وبااین دیدگاه ، برآن بود که روند اجتناب نا پذیر« واپس زدن » های آن زندگی دایماً جاری بوسیله ی همین ذهن « آگاه » خودمحوراست که دردیدگاه اکثریّت سنگین بزرگان شعرو ادب وعرفان ، هریک بگونه ای ، رُخ نموده وآشکارشده است :_ « ...همین ذهن « آگاه » خودمحورنیست  که به دلیل سد کردن راه زندگی و « واپس »  زدن های دایم آن ضمیرناآگاه زنده ،آماج اشاره های مکرّربزرگی چون« پروین اعتصامی » قرارگرفته ودردیدگاه وی با عناوینی چون « پرده ی تن » ، « نفس تبه کار» ، « دُزد » ، « دیو» ، « خار» ، « شورستان » و ...رُخ نموده وآشکارشده است؟!..این اشاره ها را به وفور، حتّی با نگاهی گُذرا هم می توان دردیوان « پروین » دید:

 پرده ی تن رُخ جان پنهان کرد                            کاش این پرده به رُخسارنداشت

کارمده نفس تبه کاررا                                     درصف گُل جا مده این خاررا

 کجا با دُزد بیرونی دراُفتیم                                  چودُزد خانه را بالا نشاندیم

فسون دیورا ازدل نهُفتیم                                     برای گُرگ ،  آهوپروراندیم

 زبس مدهوش افتادی تودرویرانه ی گیتی      بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

 آینه ی تُست دل تابناک                                           بسترازاین آینه زنگاررا

دُزد براین خانه ازآنروگُذشت                                        تا بشناسد درودیواررا

 هزاران دانه افشاندیم ویک گُل زان میان نشکُفت

                                                      به شورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

این همان ذهن « آگاه » نیست که می توانست ومی تواند ، ضمن درس گرفتن ازروند شکوفایی خویش بدنبال رهایی ازآن خودمرکزبینی کهنسال که علوم طبیعی راطیّ قرنها ی متمادی به دام انداخته بود ، درعلوم انسانی نیزخودرا ازدام همین خودمحوری رها کُند ، تا ازیکطرف آن « ضمیرناآگاه » زنده ودایماً جاری درجریان زندگی را بعنوان موضوعی مستقل ازذهن پیش روی خود ببیند ، وازطرف دیگرسمت وسوی راهیابی به جایگاه واقعی خود درامتداد زند گی رابازیابد؟!...»او، این ماجرا را به این دلیل وبه دنبال یافتن پاسُخی برای این سؤال پی می گرفت که چرا وچگونه است که این ذهن « آگاه » درعلوم انسانی وبویژه درروانشناسی ، درارتباط با آنچه که « ضمیر ناآگاه » نام دارد ، هنوزهم به جایگاه واقعی خویش درامتداد زندگی دست نیافته وازایفای نقش سازنده ی خود درروند « واپس » زدن عاجزمانده ، وبازهم با همان « واپس زدن »های خودمحورانه چشم وگوش خودرا برهمین ضمیرزنده ی مُشترک ، همگانی ویکسان دایماً جاری درجریان زندگی بسته ، تا ضمن تداوم بخشیدن به روند افتراق وپراکنگی زندگی فردی وجمعی انسانها ، رنجشی مُداوم وتاریخی را به همین زندگی تحمیل کند؟!..: _ «...هرکسی با مروری کوتاه وحتّی سطحی برسالهای زندگی خویش می تواند آن تلاشهای صادقانه ی کسانی را که درکودکی ونوجوانی ، درجریان شکل دادن به گروه بچّه های همبازی ، ویا تیمهای کوچک وفصلی فوتبال مُحلّه ، دست اندرکاربهم نزدیک ساختن انسانها می شدند به یاد آورده ، ونشانه های آن انگیزه ی گُنگ ، پنهان وپایداری را که به دنبال تسکین آن رنج مُبهمِ نا شی ازپراگندگی وافتراقِ جاری درکوچه پس کوچه ها شکل می گرفت ، درلابلای همین تلاشهای کوچک وخودجوش بازیابد!..» درجریان عبورازهمین سالها ، با چنین احساس مُبهم وپنهانی بود که او، می توانست روند  « واپس زدن » آن ضمیرناآگاه مُشترک ، همگانی ویکسان را بوسیله ی ذهن های « آگاه » آلوده به نخوت وتکبّر، بنا به ضرورت ( بدون اینکه بداند واپس زدن نام دارد ) وبشیوه ی خود ، دردانشگاه بی در وپیکروبی مدرک ، امّا آموزنده ی همین زندگی بیاموزد!...دراین رهگُذرودرراستای تلاش برای همین آموختن بود که همراه با تحمّل سکوتی سنگین که برجان دردمندش چیره شده بود  ضمن جستجودرعرصه ی علوم انسانی ، با دیدگاه « فروید » وروانکاوی که به گُمانش واژگونه وپا درهوا مینمود روبرو شده بود:_ « درآن سالها ، نه تنها روستا ها ، بلکه مُحلّه های قدیمی بندر، مانند امیرنشینهای عرب روزگارخودرا بگونه ای پراکنده وجدا ازهم میگُذراندند!....وقتی که این مُحلّه ها نیزدارای « امیر» ی بودند با خانه ای بزرگ بعنوان « پایتخت » مُحلّه ، با پوشیدن لباس وکُلاه انگلیسی ، با داشتن اتومبیل ، راننده ، کُلفت ونوکر!...، وقتی که همین « امیر» ها ، نه تنها با لباس وکُلاه ، بلکه با شیوه های زندگی به سبک انگلیسی همه ی اموررا بنا به خواست ومیل خود درکوچه پس کوچه های بندر« حلّ و فصل » می کردند!..وقتی که مرزبندیهای « غیرقابل رؤیت » ناشی ازهمین شیوه ها ، مُحله های پراکنده رابیش ازپیش ازیکدیگرجدا ساخته وافراد هرمُحلّه برای مُحلّه های دیگرتا آنجا « غریبه » قلمداد می شدند که کاربه دعوا وکتک کاری نیزکشیده می شد!...وقتی که با دوچشم خود دیده بودم که جوانان دومُحلّه ، یکروزقبل از مُسابقه ی فوتبال ، چوب وچُماق را بگونه ای دورازچشم دیگران ، درکناره های زمین بازی خاک می کردند!...وقتی که صاحبان « اصل ونسب » ، مردُم مُحلّه ها را گاه وبیگاه به بیگاری می بُردند!.... من ، هرچند بصورت مُبهم وخود بخودی ، امّا به هرحال از« واپس زدن » های آن ضمیر زنده ی مُشترک وهمگانی مردُم همین مُحلّه ها که با همین سبک و شیوه ی انگلیسی وبوسیله ی ذهن های « آگاه » وخودمحورهمین« امیر»ها و وصاحبان       « اصل ونسب » ، به این دلیل آگاه می شدم که همواره درکوچه پس کوچه های زندگی جاری بودند!...درجریان آشنایی با اینگونه « واپس زدن » ها ، وقتی که سالها قبل ازآشنایی با دیدگاه مکتب روانکاوی ، همین ذهنهای  « آگاه » را می دیدم که  با سرسختی سنگواره شده ی خود ، همانطور برابر چشمه های زنده ودایماً جاری ضمیرهای مُشترک خود ومردُم ایستاده اند که آن« سنگ » دربرابرآن « چشمه ی » جدا شده ازکوهسارایستاده بود!...وقتی که بارها وبارها درهمین کوچه پس کوچه ها دیده بودم که این چشمه های زنده نیزازاین سرسختی سنگواره شده ، همانطوربه نرمی می خوا ستند که« کرم کرده راهی ده ای نیکبخت » ، که آن « چشمه » از« سنگ » خواسته بود!...وقتی که همین چشمه های زنده ، همراه با فریادهای « دورای پسر» ازآن سرسختی رسوب کرده درکوچه ها « سیلی » می خوردند!...چگونه می توانستم به دیدگاه « فروید » و روانکاوی اعتماد کُنم که نه تنها ازتلاش طبیعی این چشمه های دایماً جاری زندگی ، بعنوان تلاش « ضمیر ناآگاه » درراستای « نفوذ » به « قلمرو» سنگ یاد می کردند ، بلکه تمامی ترفندها ، تمهیدات وفریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته ی همان ذهنهای « آگاه » وسنگواره شده را بنفع آنها ، به حساب همین « ضمیرناآگاه » زنده ودایماً جاری می گُذاشتند!...»  او، اگرچه می دانست که نبوغ وپشتکار« فروید » درراستای پرده برداشتن ازهمین ترفندها ، تمهیدات وفریب ونیرنگها یی که درسرتاسرتاریخ زندگی فردی واجتماعی انسانها همواره تولید ومصرف شده ومی شوند ، ( صرف نظرازاینکه به حساب کدامیک ازضمیرهای آگاه وناگاه بُگذارد ) غیرقابل انکار است ، با اینهمه امّا ، به گمان خود ، به واژگونی دیدگاه وی به این دلیل معتقد شده بود که با دوچشم خود روند « واپس زدن » را ازهمان کودکی نه درکتابها ، بلکه درکوچه پس کوچه های زندگی والبتّه بگونه ای دیگردیده وبرپایه ی همین اعتقاد ، بارها وبارها درتنهایی خود اندیشیده بود که :_ « درچنین اوضاعی ، درجریان عبور ازهمین سالهای زندگی نبود که آهنگ غم انگیزو مُشترکِ آن ضمیرهای نا آگاه زنده ، همگانی و« واپس » خورده ی مردُم را درپوشش آهنگ « شروه » های « فایز» و« مفتون » می شنید؟!...ازمیان هزاران ضمیرنااگاه زنده ی دایماً جاری و« واپس » خورده ی همین مردُم نبود که « شیرمحمّد تنگسیر» و« عبدوی  جط » ازدرون کارهای بزرگانی چون « صادق چوبک » و« منوچهرآتشی » سربلند می کردند؟!...» با این دیدگاه ، بازهم هنرمند را می دید که دریک فاصله ی زمانی نه چندان کوتاه ، بعدازتولّد روانکاوی دست بکارشده تا با نگاه تیز بین خود پرده ازترفندها وفریب ونیرنگها ی همان ذهنهای « آگاه » سرسخت و سنگواره شده ای بردارد که ضمیرناآگاه همواره زنده ی مردُم را به بند کشیده و« واپس » زده بودند!..به عبارت دیگر، بازهم هنرمند را می دید که  با خلاقیت خود ، خواسته یا ناخواسته ، برخلاف « فروید » ، ماهیت واقعی کشمکشها دایماً جاری ضمیرناخودآگاه زنده ی مردُم را درهیئت « شیرمحمد » و« عبدو» ، با همان ضمیر« آگاه » سرسخت وسنگواره شده ای به تصویرکشید ه است که آنها را به بندکشیده« واپس » زده است!...ودرهمینجا به گمان او، وجه مُشترک آن ضمیرناآگاه زنده وهمگانی هنرمند ومردُم نیزآشکارمی شود: -«...برپایه ی همین وجه مُشترک است که هنرمند می تواند ماهیت اینگونه « واپس » زدنها رابا آنچنان اشاره ای بنمایاند که احساسهاس مُبهم دیگرانی را که مُتوجّه این جنبه ی مُشترک وهمگانی زندگی خود وسایر مردُم نیستند ، روشن تراز پیش برانگیزد!..ودرهمین راستاست که این موضوع مُهم نیزآشکارخواهد شد که قبل ازهر چیزودرابتدا ، این ضمیرناآگاه زنده ودردمند خود هنرمند است که طیّ سالهای زندگی وی آنچنان آماج « واپس » زدنهای همین ذهنهای « آگاه » بوده است که سرانجام وی را به واکنش واداشته تا دیگرانی راکه مُلتفت ماجرا نیستند با اینگونه اشاره های خود مُلتفت کُند!...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:23 |

جمعه 1393/04/06

گلچین داستان کوتاه معاصر( به انتخاب حسن اصغری)

این گفتار بمناسبت تجلیل از نویسنده معاصر حسن اصغری که به همت نقد چهارشنبه درکتاب سرای چیستا دراستان البرزبرگذارگردید، قرائت شد.

دوستان ، بیشتردرمورد داستان ها و رمان های ایشان صحبت کردند ، من می خواهم در مورد  نگاه ایشان به مقوله ی داستان کوتاه ، گفتاری مختصر داشته باشم . در مورد داستان کوتاه ، کتاب ها و مجموعه های زیادی نشر و پخش شده است که همه در جای خود ارزشمند و قابل اعتنا . اما سه کتاب به نظر من ازهمه شاخص ترومهم تر است . از این منظرکه بیان کننده ی دیدگاه ، سه گروه از اهالی فرهنگ به داستان کوتاه است . اولین کتاب " دیداربا اهل قلم " زنده یاد دکتر غلامحسین یوسفی است . دومین کتاب " بازآفرینی واقعیت " شاعر و متنقد و مترجم محترم محمد علی سپانلواست . وسومین کتاب " کالبد شکافی " داستان کوتاه دوست ارجمند جناب حسن اصغری است . اولی به این دلیل مهم است که معمولا اساتید دانشگاهی وهمدوره های استاد یوسفی کمتر به ادبیات داستانی معاصر بذل توجه می نمودند واین از نمونه های نادری است که درجای خود قابل تشکر و تقدیر دارد . کتاب دوم باز آفرینی واقعیت ، کاری است ارزشمند ازسپانلو . درحقیقت ، آن زمان شعر ( دهه 40 تا50) به عنوان عنصر مسلط بود و سپانلو با درک درست و انتخاب شایسته ای ، جامعه ی هنری ومحصلان و دانشجویان  را متوجه ظرفیت داستان کوتاه به عنوان ژانری برجسته ومفید ، هدایت کرد که در زمان خود واقعه ای مهم بود آن هم از طرف یک شاعر . واما کتاب " کالبد شکافی"، انتخاب یک متخصص داستان است و قطعا عرق ریزی روح، دراین انتخاب اولا نقش داشته ثانیا پیداست که انتخابی ازسرحوصله و درد یک داستان نویس است با تمام جوانب  فنی از قبیل فرم ، زبان ، زاویه دید ، جهان داستان و شیدائی خاص خود را دارد . نقد ها و تفسیرها ، بر هر کدام از داستان ها ، موجز، بی اضافه و انگار که همه داستان ها در جان اصغری نشسته و روزها و ماه ها و بلکه سال ها با او بوده و زندگی کرده اند . دوستان اهل فن میدانند که داستانی ترین کار کوتاه دکتر ساعدی همین داستان " چتر " است . یا  مقایسه کنید ، انتخاب " کراوات قرمز" در کتاب " باز آفرینی واقعیت " و انتخاب " عروسک چینی" در" کالبد شکافی" . با اینکه هردو مضمون اجتماعی دارند اما تکنیک داستانی " عروسک چینی " کجا و" کراوات قرمز " کجا . درصورتی هردو متعلق به نویسنده ی بزرگی مثل گلشیری است . باید نویسنده بود تا تفاوت این دو را تشخیص داد و این نگاه اصغری نویسنده است به دو کار یک نویسنده حرفه ای مثل گلشیری. یا انتخاب " ماهی وجفتش " از ابراهیم گلستان و یا بهترین کار آل احمد "بچه مردم".  یا انتخاب "یک شب بی خوابی " چوبک . یا "درد فراموش شدن ،درد جاودانه" احمدمحمود. انتخاب " افشین وبودلف " بیهقی اوج انتخاب است . قرن ها پیش بیهقی ، تکنیکی در کاری تاریخی – داستانی ریخته که قرن ها بعد در قاره دیگر درکتاب " پدرو پارامو " عرضه میشود . کوتاه سخن ، از این منظر این سه کتاب امروز جزء کتابهای بالینی دانشجویان و اساتید ادبیات داستانی وداستان نویسان جوان است . مخصوصا نگاه عمیق و تخصصی و تحلیلی جناب اصغری که به شدت آموزنده و راه گشا است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:56 |

دوشنبه 1393/04/02

نوشته :*محمود بدیه

یاداشتی برکتاب رازهای سانتی متری نوشته :مردعلی مرادی: ناشر روزنه سال 93


نشر: درروزنامه نصیرشماره 604

مجموعه داستان رازهاي سانتي متري نوشته ي مردعلي مرادي توسط انتشارات روزنه منتشر شده است.بعضي وقت ها يك يا دو داستان مي تواند آنقدر شاخص باشد و از ديگر مجموعه داستان متمايز و تاثير گذار شوند كه اصلن پشيمان نمي شوي كه بگوئي وقتتم را هدر داده ام.داستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده و شناژبندي با زن شانسي از اين نمونه داستان هاست. نمي خواهم بگويم داستان هاي ديگر هيچ. يا كه در  اين مجموعه نمي گنجد و راه جائي نمي برد، خير.داستان رازهاي سانتي متري همگي از يك زيست و با روحي واحد  و در يك فضاي مخصوص به خود، نفس ميكشند وبا يك لحن .حتا ازدايره واژگاني و زبان ورزي مشابهي بهره مي گيرند. بيشترداستان ها رئال هستند.به خصوص داستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده، داستاني سر راست و روايت محوري است.در داستان هاي واقع گرا، حقيقت مانندي، شاه كليد داستان است. نويسنده در اين داستان تلاش كرده مواد و مصالح لازم را طوري استفاده كند كه داستانش در منظر خوانندگان از حقيقت مانندي لازم برخودار باشد.راوي يا خياطي صداقت درحين سفارش تهيه لباس ازيكي ازمشتريهايش به نام خانم يگانه ، عاشق اوميشود كه اهل يكي از كشورهاي آسيا ميانه است.راوي چهارهزاروپانصد تكه پيراهن از او سفارش ميگيرد كه قرارشان مطابق الگوئي است كه بايد بدوزد. ولي بعد از دوخت، متوجه اشتباه خود مي شود كه لباس ها چند سانتي متر كوچك تر است. اما به جاي آنكه راستش را با خانم يگانه درميان بگذارد اشتباهي ديگر مرتكب مي شود.راوي فلاش بك مي زند به زندگي  پر از اشتباه گذشته اش، به زنش سهيلا كه راست دلش بهش گفته و در آخر به  راوي خيانت كرده ، از طرف ديگر به رازهائي كه  با هر كسي در زندگيش درميان گذاشته چوبش خورده است. اما راوي، در عين حال له له مي زند و حتا عقده اش مي گيرد رازش را با خانم يگانه كه همان ابراز عشق است درميان بگذارد، گره افكني در داستان شكل مي گيرد ولي در گره گشائي داستان، ترديدهائي در ذهن خواننده شكل مي گيرد وسوال برانگيز مي شود. چون موضوعات ديگري هم هستند كه اتفاقن محور اصلي و سلسله جنبان اين داستان است و به موازات هم در داستان پيش مي روند. ناديده گرفتن و نپرداختن به آن ، خالي از اشكال نيست.بطور مثال همانطور كه خانم يگانه كلمه (صداقت) مي گويد. ( چون در داستان كوتاه كلمات خيلي مهم اند) آيا راوي غير از ابراز عشق ،همه چيز، از جمله بريدن لباس الگو،تاكيدم اين است كه همه ي اشتباهاتي كه البته يك بار در زندگي تجربه اش كرده  را مي خواهد با او صادقانه درميان بگذارد. يا از عواقب ابراز آن مي ترسد؟اگر چنين هست راوي مي بايست به آن پرداخت مي كرد و زمينه پذيرش آنرا در متن  آماده مي ساخت. اما  داستان فقط تنها باز آفريني واقعيت ها نيست. خلاقيت و تخيل نويسنده هم  است كه همراه اين باز نمائي، مضاميني نو بوجود مي آورد و ايمازهاي هنري بشكل واقعيت جديدي شكل مي گيرند.اما در داستان شناژبندي، داستان كمي از نظر فرم ،پيچيده و زير جلدي  است. بحران روابط با كنش شخصيت زن و مرد به درون متن راه پيدا مي كند و حقيقت نمائي داستان آشكار مي شود..اگر درداستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده راويت غريزي است و گره گشائي در داستان  قدري متن را آشفته كرده است و پيرنگ و حقيقت نمائي داستاني را خدشه دار كرده است اما در اين داستان بقول كارور آنقدر تراش خورده و هدفمند شده است كه با وجود ابهام درسلسله حوداث و توالي داستاني كه البته يكي از شگردهاي مولف به جهت زيبائي هنريست اما پيرنگ داستاني نقش پررنگ و بساماني در پيش نماياني داستان داشته است وهمين ميتواند رابطه علت ومعلولي داستان راآشكارکند                            
درمجموع ما با نويسنده جدي و توانمندي روبرو هستيم كه در كل كار قابل قبولي را ارائه داده است و چنانچه
نشان داده مي تواند قدم هاي بلندي در عرصه داستان نويسي بردارد.

*محمود بدیه: نویسنده و منتقد 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:14 |

سه شنبه 1393/03/27

جهان فرمی وعنصرقصه

در"جهان داستان" فرم و شیوه ی روایت ، نظارت و چگونگی دریافت متن به خواننده ، شرط لازم است ، اما کافی نیست . اگرفرم ،جهان بینی ونگاه نویسنده به جهان وهستی بدانیم که ظاهرا سخن درستی است ، ما درفرم به کشف تازه ای از خود و جهان نائل میشویم .ازطرف دیگر، اینجا این فرم ، صنعت محسوب نمیشود . بلکه فرم ، نگاه افشاگرمولف ، به مقوله ی هستی شناسی ودیدگاه منحصر به فرد او، به اشیاء و پدیده های اجتماعی و محیط زیست وآفرینش جهانی که افق گذشته ، حال و آینده ی او را شکل ، قوام و دوام میدهد ، است . آیا او با جهان درتعارض یا تفاهم است؟ جهان را ساده می بیند یا پیچیده ؟ نا امید است یا خوشبین ؟ دارای وجه غالب "یاس فلسفی" است یا نیهلیسم ؟ پنجره او روبه آفتاب است یا با فرمش جهان پوچی را تجربه می کند ؟ کدام یک ؟ اما درهرحال ، داستان باید ، داستان باشد نه چیز دیگری . ما قرار است که داستان یا رمان بخوانیم . یعنی این فرم باید قصه داشته باشد . نمی خواهیم فرم بخوانیم . درداستان ، حداقل باید صدای داستان به گوش ما برسد . صدای داستان چیست ؟ غیرازقصه است ؟ اگراین تعریف ،":هر متنی که بیان کننده تعییر وضعیت حالتی معتادل به غیرمتعادل و بازگشت به حالت متعادل و یا برعکس باشد ، داستان نامیده میشود" را قبول داشته باشیم ، بحث کفایت می کند . همین حالت تولید صدا می کند وقتی که کنشی داستانی درجزر و مد متن اتقاق می افتد . همین کنش ، همین کشش ، تعادل وعدم تعادل ما را به سوی تعریف کلاسیک داستان هدایت می کند . تعریفی که هرگزکهنه هم نمیشود . چون پشت این تعریف ، جهانی بی نهایت متنوع ، متکثرو کشف فرمی تازه نهفته است ، می تواند به صور گوناگون آن را عرضه کرد ، تا داستان هم بماند . اما خروج از این تعریف می تواند باشد ، آن هم وجود هم دارد ولی نام دیگری دارد . درهیج یک ازآثار موفق رئالیسم، سورئالیسم ، مدرن ، پست مدرن ... عنصر قصه غایب واسقاط نشده است ."مرگ نویسنده" ومولف، به مفهوم تائید فقدان او نیست . اما حضور مولف ممکن است به حداقل رسیده باشد. همین طور، دریک متن داستانی ممکن است حجم قصه و روایت فربه نباشد اما نبود آن ، نام آن متن ، الزاما چیزدیگری است! درفرمالیست ترین متن یا " شورش بر علیه متن " هم کم یا زیاد ، صدای داستانی و حضور قصه حس می شود . فرم بدون قصه شکلی غیر طبیعی وعرضه ناقص جهان است. فرمالیست افراطی خواننده را پس میزند . کم بود عنصر تخیل ، اراده ی معطوف به فرم را افزایش می دهد . متن بدون قصه ، درحقیقت ، نیل به صنعت دارد که به شدت از طرف نیما ، معماربزرگ تحول انقلابی درشعر و ادبیات مورد خطاب وعتاب بود. چون فرم در پرتو قصه حقیقت داستانی خود را بازمی یابد . نقد نیما بر داستان " داش اکل " هدایت خواندنی است . آنجا که تناسب و توازن ، فرم و محتوا به شکل طبیعی و حقیقی خود می رساند ، دیگر فرم  ، وسیله ای برای بیان محتوا نیست بلکه ، الزاما خودمحتوا است . تفکیک ، این دوکاری ست به غایت سخت . فرم همان محتوا است و محتوا همان فرم است . متن بدون فرم ، شلخته ، سطحی ونیل به عوام زدگی وابتذال دارد . همان طورکه ، متن صرفا فرمی ، گرایش به صنعت و مهندسی دارد که در نهایت کار یک تکنسین را تداعی می کند و قطعا فاقد عنصرتخیل ، لذت و کشش و جوهرهنری است .     

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:44 |

چهارشنبه 1393/03/21

نوشته : ع . ق . منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل » 3

تشنگانت به لب ای چشمه ی حیوان مُردند

چند چون ماهیِ بر خُشک توانند طپید        سعدی

اینک ، امواج دریای زندگی ، درروندی اجتناب ناپذیر، اورا چون تخته پاره ای با خود بُرده تا بعد ازاین ، بناچار، گزینه ای پیش رونداشته باشد بجُزدست وپا زدن وتلاش برای رسیدن ساحل !...درهمین راستا بود که اندک اندک می توانست روند تدریجی وکُند سربلند کردنِ جوانه ی همان راهبُرد پنهان که درباغ خُشک زندگی اش پا می گرفت را احساس کُند!...با ذوق وشوق به دنبال چنین احساس پُر نشاطی که گاه به گاه درظُلمت سیاه زندگی اش جرقّه زده وبازناپدید می شد ، می شتافت!...ودراین شتافتن ، ازهمان آغاز می دید که این جوانه ی نوپا ، هربار که پا می گرفت ، زیربارسرکوفت ، تهدید وتخریب ناشی ازنخوت وتکبّر لِه میشد!...درچنین اوضاعی بود که به یاد می آورد سالها پیش ازاین ، هنگامیکه با دوربین کوچک وساده ی دوستش درکنارباغچه ی خانگی وکوچک مادرش عکس می گرفتند ، چند گوجه ی تُرش وتازه چیده وپا به فرارگُذاشتند...مادرنیزبه دنبال آنها دویده وگوجه ی گندیده ای بطرفشان پرتاب کرده که ضمن برخورد با چهارچوب تخته ای ونیمه پوسیده ی درب حیاط متلاشی شده ...ومدّتی بعد ازاین ، درحاشیه ی فاضلابی که راه خود را اززیر چهارچوب به بیرون بازکرده بود ، جوانه ای ازدانه های همین گوجه فرنگی سبز شده که اگرچه در پناه ارتفاع کم همین چهارچوب جاخوش کرده ، بزودی امّا با رشد ونموّ بیشتر، زیرفشارضربه های ناشی ازعبور ومرورچرخهای گاری ، دوچرخه ، موتورسیکلت وپاهای اهالی خانه دایماً زخمی وگل آلود می شد!...آنها درآنروزها ، براینکه این جوانه تا کی به  ادامه ی زندگی درچنین اوضاعی قادرخواهد بود متمرکز شده وهرروز با دوربین کوچک خود ازاین ماجرا عکس می گرفتند!...آخرین عکس را هنگامی گرفتند که کارجوانه ، به گمان آنها تمام شده وبه همین دلیل ازریشه کنده و به دورش انداخته بودند!...دراین میان امّا ، مادر که ماجرا را ازابتدا دنبال کرده بود ، گیاه دوراندخته شده را برداشته وصدایشان کرد :_ « بیایید!..خوب نگاه کنید ، هنوزهم نوک تیز یکی دوجوانه ، درمیان شاخ وبرگهای لِه شده وزخمی پیداست ...این گیاه هنوزهم زنده است!..شُما مثلاً بفکر نجاتش بوده اید؟!..من این گیاه را دوباره درحاشیه ی باغچه می کارم تا بزودی ببینید که تنها نه با عکس گرفتن ، بلکه با کاشتن درآنجایی که باید کاشت ، می توان زندگی اش را نجات داد!..»بعد ازگُذشت سالها ، خاطره ی این جوانه واین کارمادر، با پاگرفتن  جوانه ی آن راهبُرد پنهانی که زندگی اش را درچنبره ی خود گرفته بود گره خورده ودرحالی زنده شده بود که نشانه های زنده ماندن این جوانه نیز همانطوردرلابلای شاخ وبرگهای زخم خورده ولگدمال شده ( درزیرضربات خُرد کُننده وویرانگرنخوت وتکبّرجاری درکوچه پس کوچه های زندگی ) آشکارمی شدند که  نشانه های زندگی آن جوانه ی گوجه فرنگی درمیان شاخ وبرگهای زخمی وژولیده اش آشکارشده بودند!..: _ « ...زندگی آن جوانه را مادرم نجات داد...این یکی را چه کسی نجات خواهد داد؟!..ازاین یکی حتّی « عکس » هم نمی گیرند!... به اندازه ی کافی به دیگرانی که گمان می کردم نجاتش می دهند پناه بُرده ام!...جُز تخریب وسرکوفت ، ودربهترین حالت سکوت ، حاصلی نداشته : بقول شاعر« به دشت پُر ملال بیکسی پرنده پرنمی زند »...گاه اینجا وآنجا ، مُستقیم وغیرمُستقیم لُطف کرده وبا نگاه عاقل اندرسفیه اشاره هایی داشته اند که....بُگذریم!..» درچنین اوضاعی ، آنگاه که حتّی دیوانه اش می خواندند ، نخستین قدمها را برداشته واینک می دانست که دیگر دست بکار شده وراه برگشتی نیست!...یادداشتهای پراکنده ای که اینجا وآنجا نوشته ونگهداشته بود جمع آوری شدند...آن راهبُرد پنهان ، اندک اندک زنده تراز پیش سربلند کرده وسمت وسوی رهیافتی که هسته ی درونی ومُشترک این یادداشتها را برای پیوند خوردن بهم نشان می داد ، آشکارمی ساخت...شاخه های باریک اندیشه های جان گرفته درلابلای همین یادداشتها ، مانند باریکه های روان آب در راستای پیوند خوردن به یکدیگروتبدیل شدن به جویباری بزرگترشتاب می گرفتند!...»درپرتو چشم اندازی که همزمان با شتاب گیری این روند شکل می گرفت ، اندک اندک آشکار می شد که این ماجرا عمیق تروگسترده ترازآنست که درنگاه اول دیده شده یا می شود ، اکنون می دانست که با گام نهادن دراین مسیر، با این دیدگاه ودرعین بی بضاعتی ، بدون تردید ، اونیزمانند آن « چشمه » ی جدا شده ازکوهسار، درسروده ی زیبا وآموزنده ی « محمد تقی بهار» ، درمواجهه با « گرانسنگ تیره دل سخت سر» ، همراه با فریادهای « دورای پسر» ، همانطور« سیلی » خواهد خورد که چشمه خورده بود!..

گرانسنگ تیره دل سخت سر                               زدش سیلی وگفت دورای پسر

نجنبیدم ازسیل زورآزمای                                 که ای تو که پیش تو جُنبم زجای

با اینهمه امّا ، مدّتها بود که آموخته بود که چگونه می تواند ازهرگوشه ی زندگی ، وازجمله ازاشاره ی این شاعربزرگ ( که بازهم ریشه درزندگی داشت ) به کندو کاو، ابرام وپافشاری چشمه ، درسهای زندگی را بیاموزد:

نشد چشمه ازپاسخ سنگ سرد                   به کندن دراستاد وابرام کرد

بسی کند وکاوید وکوشش نمود               کزان سنگ خارا رهی برگشود

بروکارگرباش وامیدوار                          که ازیأس جزمرگ ناید ببار

درهمین راستا برآن بود که درسهای مربوط به « واپس زدن » را نه تنها درعرصه ی روانکاوی ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی ، وازجمله در« واپس » زدن همین « چشمه » بوسیله ی « سنگ » نیزمی توان آموخت...وبا دوچشم خود می دید که ماجرای « واپس » زدن حکایتی دارد به درازای تاریخ!...با این تفاوت که این ماجرا ی تاریخی ، درپرتو نگاه  واژگونه ی روانکاوی ، همانطورپا درهوا ومعلّق منعکس می شود که عدسی دوربین های عکاسی تصاویر اشیاء را منعکس می کُنند!...که دراینصورت تصاویراشیاء عینی رااگرچه می توان برگرداند وروی دوپای خود قرارداد ، امکان برگرداندن تصاویر« اشیاء » غیر قابل رؤیت روانکاوی امّا وجود ندارد: _ « مثلاً ، دراین ماجرای « واپس » زدن چشمه بوسیله ی سنگ ، درحالی که چشمه ی جدا شده ازکوهساربه نرمی ازسنگ می خواهد که « کرم کرده راهی ده ای نیکبخت » ، سنگ تیره دل فقط ایستاده ، سیلی می زند وفریاد دورای پسر سرمی دهد!...دراینجا ، برخلاف نگاه واژگونه ی روانکاوی نمی توان پذیرفت که این چشمه با « فریب ونیرنگ » دست اندرکار « نفوذ » به « قلمرو» ی است که معلوم نیست به چه دلیل دردفتر اسناد روانکاوی بنام سنگ ثبت شده!...وتازه دراین میان با این ظلمی که به چشمه رفته است چه باید کرد، وتکلیف فریادها وسیلی زدنهای سنگ چه می شود؟!...من ازحضوراین « سنگ » ، حدّ اقل درزندگی خودم آگاه بوده وبا دوچشم خود دیده ام که چگونه راه را بر« چشمه » ی پاک جانها می بندد!...»

واین جانهای پاک ، به گمان او، همان « ضمیرهای ناآگاه » همگانی ، مُشترک ویکسان انسانها هستند که اگرچه سراسرعالم رافراگرفته اند ، با اینهمه امّا همین انسانها ، بفرموده ی عارف وحکیم بزرگی چون « عطّارنیشابوری » ازحضور زنده ی آنها غافل اند:

عالم پُراست ازتو، من غایبم زغفلت            توحاضری ولیکن ، من آن نظرندارم

این گفته های « عطار» ، قرنها قبل ازتولّد روانکاوی واساساً مجموعه ی علوم انسانی به کدام غفلت اشاره می کنند؟!...چگونه چیزی را نشانه گرفته اند؟!...عالم ازچه کسی پُراست؟!....خود « عطار » درپی کدام غفلت غایب است؟!...چگونه فاقد « آن نظر» است؟!..کدام نظر؟!..آیا این اشاره ی « عطار » ، بعد ازگُذشت قرنها ، هنوزهم همان غفلت عمومی را درعلوم انسانی نشانه نگرفته است؟!...:_« مگرهمین عالم ، همواره ازجانهای مُشترک وهمگانی انسانها پُرنبوده ونیست؟!....مگر همین انسانها ، هنوزهم درپی آن غفلت تاریخی « غایب » نبوده وفاقد « آن نظر» نیستند؟!... مگرهنوزهم ، مانند آن سنگ سخت سردربرابرجانهای پاک خود ودیگران نمی ایستند ، سیلی نمی زنند؟!...مگرفراموش نکرده اند که ذهنهای « آگاه » محدود ونسبی آنها می توانند راه خودرا درامتداد همان  جانهای مُشترک وهمگانی بازیابند؟!..»او، با این دیدگاه برآن بود که ذهن « آگاه » ، با این محدودیت ونسبی بودن خود ، هیچ     چاره ای ندارد جُزاینکه بپذیرد که تنها وتنها درامتدادتعامل با همان زندگی زنده ای شکل گرفته ومی گیرد که درروانشناسی با نام « ضمیر ناآگاه » یا « کودک درون » معروف است!...وبازدرهمین راستا بپذیرد که به دنبال « واپس » زدن همین ضمیر نااگاه خود ودیگران ، این خود وی است که با همین آگاهی موجود درپشت خودمحوریهای خویش « پنهان » شده وبا انواع ترفندها واشکال خودساخته همواره دست بکارشده ومی شود تا با پوشاندن لباسهای مبدّل به تن روندهای زنده وغیر قابل انکار زندگی ، آنهارا بگونه ای« منطبق » با منافع وگرایشهای خود به « قلمرو» خود وارد کُند!...:_ « من هنوزهم بعد ازسالها زندگی ، گویی با دوچشم خود می بینم که آن « کودک درون » وآن « ضمیر ناآگاه » ، بگونه ای زنده تر، وسیع تروغنی ترازذهن کوچک و ناقصم ، همچنان درجریان زندگی جاری است!...با اینهمه امّا ، بازهم همین ذهن کوچک را می بینم که همچنان برپاشنه ی خود محوری می چرخد!... او هنوزهم نمی تواند به جایگاه واقعی خود درامتداد زندگی دست یابد!...واین ماجرا ی تمام نشدنی ادامه دارد!...» براین اساس ، روشن است که ذهنهای گوناگون ورنگارنگ انسانها با همه ی تضادها واختلافاتی که دارند ، همواره دست اندرکارپوشش دادن به همین « ضمیر نااگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی خویش ، بگونه ای « منطبق » با منا فع وگرایشهای فردی ، قومی ، ملّی و...بوده وهستند!...و درهمین رهگُذراست که هرچند وبا هرشیوه ای که این ضمیر ناآگاه زنده را برپایه ی همین منافع وگرایشها « واپس » می زنند ، سراخرامّا ، ضمن تسلیم به همین واقعیت ، بازهم تا آخرین لحظه برآنند تا با جان سختی ، همین واقعیت زنده را نیز تاانجا که می توانند با لباسی « منا سب » و « منطبق » با همان منافع وگرایشها بپوشانند!..:_ « هم « مولانا » وهم « حافظ » با حضورذهن ونبوغ خود وبا طرح سؤال « کیست این پنهان مرا درجان وتن » وگفتن « دراندرون من خسته دل ندانم کیست » ، درواقع به همان جریان مُشترک وهمگانی دایماًجاری وزنده ای اشاره می کنند که اگرچه در« جان وتن » ویا در« اندرون » همه ی این انسانها نیز مانند خود آنها پنهان است ، امّا همین انسانها ازاین وجه مُشترک وهمگانی خویش بگونه ای غافل اند که آنرا هم درخود وهم دردیگران ، همواره « واپس » زده یا می زنند!...ازاین دیدگاه وبرهمین اساس است که می توان وباید پُرسید که آیا این همان پایه ی مُشترک وهمگانی انسانها نیست که اینگونه درنگاه « مولانا » به زندگی شکل گرفته است؟!...:

چه نزدیک است جان توبجانم                  که هرچیزی که اندیشی بدانم

ضمیر همدگردانند یاران                              نباشم یارصادق گرندانم

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:9 |

چهارشنبه 1393/03/14

برای محمد علی جعفری و اکبرمشکین

انگارهمین حالا بود ، دیروز

انگار ، قراربراین بود که هرشب بروی وبنشینی روی سکوی فروریخته ی سیمانی آمفی تئاترفضای بازپارک وهی خیال بافی کنی ونمایشنامه هائی را که قبلا دیده بودی ودر یادت مانده مرورکنی ."حادثه در ویشی" ،"دشمن مردم"کی وکجا ؟ محسن یلفانی ، رحمانی نژاد، سعید ومحمود ؟ "آدم آدم است" ، دایره ی گچی قفقاز" ،" دیکته وزاویه "،"آی با کلا ه آی بی کلاه" والی ؟  ساعدی ...تا "آسید کاظم " ،"آنجا که ماهیها سنگ می شوند" که این یکی راخودت بازی داشتی وشد آن که نمی بایست میشد . کمی دورتربرویم ، اردوی رامسرونمایشنامه ی"سگی درخرمن جا"با بازی درخشان خانمی که همه جا دنبالش بودی که بدانی آیا ادامه داده یا خیر؟ چراراه دور برویم سالن آمفی تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران ، زمان امتحان ورودی که درحضور بیضائی وپری صابری  و دکترممنون...قسمت هائی ازدستفروش آرتورمیلررا تمرین واجراء کرده بودی .کجا رفت آنهمه شوروشیدائی ها وخاکستری که امروز، هنوز درجانت لانه کرده وگاهی درانباری متروک یا اتاقی دنگال ویا پنچ دری قدیمی خانه ای ویا همین حالا، همین سکوی گرد شبه تئاتر رومیان پارک ، که تو را هر شب می کشاند پارک ، به شوق وهوس میافتادی که مثل بعضی دانشجویان سال اول بازیگری ، توی فضای بازتئاترپارک دانشجو ، کنارسالن گرد تئاتروآبنمای میان دولچک چمن ، حس لازم را بگیری وشروع کنی به بازی ، بی توجه به اینکه جماعت درون پارک درموردت چی فکرمیکنند. چند سال گذشت ؟ خیلی ؟ یا هیچ ؟ انگارهمین حالا بود ، دیروز...سیگارم تمام شده . نه، نصفه سیگاری دارم . کجا گذاشتم این کبریت لعنتی . کوله پشتی ام کجاست ؟ میگردم . دست آخرپایین سکو بین سن وردیف سیمانی تماشگران آن را می یابم . همه جای کوله پشتی را میگردم . نبود . ناچارهمه خرت وپرت را ورارونه می کنم ، لای حوله ام بود . امروز سه روزه که خانه نرفته ام انسی دیگرعادت کرده. هرازچندی میرود ، قفل سازسرخیابان را می آورد تا ناچارشوم پشت دربمانم والتماس اش کنم که دررا بازکند . با حکم دادگاه حقوق بازنشستگی ام رامصاره کرده .انسی زن محبوب شب گردی های تئاترت بود وقتی از شهرستان آوردیش تا همسر و یاورت باشد که نشد . یعنی خسته شد . خانه خرج دارد . مرد می خواهد . اگر پای بچه ای ولو ناقص ولو منگل هم درمیان بود شاید آن تنهائی را تحمل می کرد . بازیگری تئاتر، که دخل و خرج نداشت آن سالها. مگرحالا دارد؟ دستکم سینمائی ویا سریال های سی چهل قسمتی که هست . دستهایم می لرزد . کبریت نم دارد . عاقبت ، سیگار نصفه را روشن میکنم . پکی محکم به سیگار می زنم انگار، دودش تا نوک انگشتان پاهام رفت پایین . بی حس شدم . پک دوم بردم دوباره به گذشته . درمورد ، بازی روی سن ، دودیدگاه بود . یکی میگفتند بازیگرعروسک دست کارگردان است و باید هرچی که کارگردان گفت همان را بازی کند . نه کم نه زیاد . کار ، باید مهر ونشان واجرای کارگردان پاش باشد. این نظرخیلی خاطر خواه داشت . اما تئاترجدید میگفت ، بازیگرآدم است .ازجنس گوشت وپوست و خون است . حس وحال درک دارد . اختیارش به خودش است . بازی و نقش را برایش تفهیم کن و بازی را بگذار به عهدی خودش . نقش را برایش تحلیل وبعد متن را بخواند ودرونی کند وبعد ترالباقی را به خود او واگذار، مگر، نقش را نفهمیده باشد...انسی حالا روی تخت دراز کشیده و غلت میزند و به ساعت اتاق خواب نگاه میکند . گربه ی یک چشم پایین تخت چرت می زند و با هرغلت انسی ، با دو دست لبه تخت را میگیرد و با شرمندگی او را نگاه می کند و بعد که بی اعتنائی انسی را می بیند آرام می سرد پایین روی تکه فرش خودش و دوباره چرت می زند. کلاغ ، یک چشم گربه ی انسی را توی بهار خواب کنده بود . گربه ی ملوس انسی شرمنده توی در گاهی نمی آمد . چهارروز خودش را گم و گور کرده بود . دست آخر شرمنده می آمد ونمی آمد و با دست چشم خانه ی خالی اش را می پوشاند. انسی اعتقاد داشت ، یا ، دارد ، که ، اگر مرد زندگی بودی با تفنگ بادی"دیانا" دخل همه ی کلاغ هائی که میآیند روی هره ی بهار خواب می نشینند را درمیآوردی. اما من عقیده ندارم .چون بازی کلاغ و گربه مثل یک نمایشنامه است .آنها نقش خودشان را بازی میکنند. نیازی به دخالت دیگران نیست . قرن هاست این بازی جز طبیعت حیات و جاودانگی خلقت است. دخالت ما چیزی را عوض نمی کند بلکه اوضاع را وخیم ترمیکند . گیرم من با تفنگ بادی انتقام گربه ی انسی را گرفتم . دو تراس آن ورتر چه کسی از گربه ها مواظبت می کند . مگرمیشود تا ابد نشست و از گربه ها دفاع کرد . ازموشها چه کسی مراقبت میکند؟ لابد گربه ها؟ من ازاین گربه ی انسی خیری ندیدم جز جاسوسی . اما راضی به کندن چشم گربه ی انسی هم نبودم . چون یک جورهائی جای بچه ئی نداشته اش را پرمیکرد . اینکه مال خیلی سال پیش است . مال همان زمانی که انسی را به عشق تئاتر وزندگی ، کشاندی تهران و شب ها تا دیر وقت گرسنه و تنها منتظر تو بود وتو با یک ساندویچ خشک وخالی ، شرح دیدارت با این کارگردان و آن نویسنده وفلان بازیگررا برایش تعریف کنی وبگوئی قول این تئاتر و آن نمایشنامه برای آینده وعده گرفته ای ودست آخر، راست و دروغ سرهم کنی تا انسی خواب آلود ، بعد ازخوردن همان ساندویچ کالباس خشک ، مسواک نزده سرش روی متکا بگذارد و خواب خانه پدریش دریزد و مادرمطلقه اش درکرمانشاه را ببیند وتوتنها با آخرین سیگار باقی مانده ازظهر ، توی بهارخواب ، دودش را حلقه حلقه بفرستی به هوا وبه شغل آینده ات دربایگانی اداره ی دخانیات فکرکنی که یکی ازهمان بازیگران فعال درتئاتر ، رئیس یکی ازشعب آن بود و مثل همه ی اهل تئاتر  ، بازیگری شغل دومش بود و او این لقمه را برایت گرفت. وازهمه مهم تراجاره ی بالاخانه ی مشرف برخیابان سابقا اداره ی تئاتر بود ، که دو سه ماهی عقب افتاده بود و پیرمرد هیز زن مرده ،گه گاه موی دماغ انسی شود. تازه هزینه ی آموزشگاه تئاترآزاد "آناهیتا" هم دو سه ماهی بود که نپرداخته بودی.  بلند شو . اینها که مال سال ها پیش است . انسی دیگرنیست . رفت . او تو را ترک گفته . مثل مادرش که از دست پدرش به خانه ی پدریش درکرمانشاه پناه برد ، ازدست تو عاصی شد . شاید هم در یزد و کرمانشاه خودش را گم و گورکرده باشد . رفتی اما نیافتی . چرا زود برگشتی . مرخصی نداشتی ؟ نه به فکر نقش ده دقیقه ات درکارگاه نمایش بودی که مبادا کسی جایت بگذارند . یا نه ، به گروهی فکرمی کردی که وعده ی بازی در نمایشی که قرار بود، در جشن هنرشیراز اجراء شود ، به صورت نیم بند و مشروط بهت داده بودند. کدام؟ خسته شدی . بلند شو. بلند شو. از فرصت استفاده کن . بروروی سن ،امشب هم مثل هرشب ، دراین شب زیبا بازی خودت را انجام بده تا نگهبانان پارک درخوابند . حیف است این سن وسکو خالی ازبازیگر و تماشاگر بماند.این سن وتئاتر بد جوری احساس غربت می کند . انگارمرکبی که به انتظارسوارش ، سم بر زمین میزند ، سخت بی تاب است . پاشو برو روی سن آمفی تئاتر"کلیزه" و شوروشر دیگری بپاکن . پاشو برو روی سن . توطعه ی گربه های لعنتی ، که پشت شمشاد ها سرک می کشند را ، خنثی کن . با آن چشمهای عجیب و غریبشان ، سیگنال می فرستند برای گربه ی ملعون انسی . همه شون جاسوس اند . تو این خلوتی و تاریکی شب ، مثل اشباح ، هم هستند و هم نیستند. من حضورشان را حس می کنم . بروید جهنم . من بازی خودم را می کنم . به شما هم ربطی ندارد . کدام نقش راانتخاب کنم ؟ "یاگو" یا "بازرس"یا نه ،"کلادیوس"یا بهتراست درنقش"ژیل" درنمایشنامه"خرده جنایتهای زناشوهری" را بازی کنم .هرچند نفهمیدی  ، هیچ وقت هم نخواهی فهمید تواین بازی ، عروسک دست کارگردان بودی یا بازی را با حس و حال و اختیار خودت بازی کردی؟ دکترکه بی نظر ، هردو را در"آناهیتا" تدریس میکرد و بعد هم از لای نرده ها بلعزی بیرون تا قبل ازسپیده به خانه بروی واگر انسی دراین چند روز غیب تو قفل دررا عوض نکرده باشد ، آهسته و بی صدا کلید را درشکاف قفل فروکنی و با کمترین تقه در را بازکنی و بی صدا روی پنچه ی پا به خزی زیر پتوی توی هال و مواظب باشی که گربه ی یک چشم انسی ، با دم اش انسی را از آمدن تو با خبر نکند.    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:4 |

جمعه 1393/03/09

نوشته : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل  » 2 

سعدیا اینهمه فریاد توبی دردی نیست

آتشی هست که دود ازسرآن می آید

اینک تکانه های زنده ، امّا پنهان آن راهبُرد دشواری که حضورزنده ودایماً جاری خود را اندک اندک وبگونه ای روزافزون به ذهن کوچک او تحمیل می کرد زندگی اش را تحت الشعاع خود قرارداده وبا شتاب گرفتن این روند ، ذهنیتهای بی پایه اش ، همچون زنگارهایی پوسیده ، با ضربه های چکش واقعیتها پریده وبرزمین می ریختند!...روشن است که اینگونه قضایا ، درحوضه ی علوم انسانی قرارداشته واوکه با نگاهی مُتفاوت برچگونگی ماهیت وکارکرد ضمیر ناآگاه وکودک درون متمرکزشده بود ، با این ماجرا روبرومی شد که:«خیلی عجیب است!..حدّاقل درزندگی فردی خودم ، بعد ازاینهمه سال ، این به اصطلاح کودک درون ، هنوزهم روزبروزبزرگتر، زنده تر، وسیع تروغنی ترازذهن کوچک من ، درحالی درجریان زندگی جاری است که خود بدست خویش با برداشتهای گُنگ وناقص همین ذهن کوچک همواره سدّ راهش بوده ام!...این ماجرا را چگونه می توان اشاره کرد ونشان داد که برخلاف آنچه که درهمین علوم انسانی وبویژه روانشناسی اشاره شده ومی شود ، این ذهن ناقص من است که دربرابروسعت ، عمق وغنای زندگی به کودکان می ماند؟!...این واژگونی را چگونه باید نشان داد؟!...چه کسی نمی داند یا نمی تواند بداند که همین زند گی دایماً جاری است که ازکودکی تا پیری ، همواره دست ذهن را چون شاگردی گرفته وپا به پا راه می برد؟!..این شاگرد گریزپای زندگی ، چگونه استاد خود را « کودک درون » خطاب می کُند؟!..»  با این شکاف عمیقی که درمیان همین نگاه وی به زندگی ازیکطرف ، وشیوه ی نگاههای مرسوم وروزمرّه ازطرف دیگرپدید آمده بود ، نشانه های دُشواری روزافزون راهی که درپیش داشت اندک اندک آشکار شده وپیش رویش قرار می گرفتند!...واین ماجرا هنگامی عمیق ترمی شد که گُستره ی این دُشواری نه تنها به عرصه ی روانشناسی ، بلکه ازآنجا که با این چشم اندازبرچگونگی رابطه ی ذهن وروان متمرکز می شد ، درروندی اجتناب ناپذیر، به تمامی محصولات ذهنی انسانها درتمامی عرصه های علمی وهنری مربوط می شد !.. درهمین راستا بود که درابتدا وبناگزیر، نگاه خود را برچگونگی رابطه ی همین ذهن کوچک خویش با نزدیکترین نمونه ی زنده ای که ازآن زندگی وسیع ودایماً جاری دردسترس داشت ، یعنی زندگی جاری فرد خودش متمرکزمی ساخت : «...برای من این مسئله روشن شده بود که علوم مختلف طبیعی وانسانی ، به صراحت نشان داده اند که همواره وتنها درآنزمان به درک ودریافت واقعیتهای زندگی نزدیک شده اند که آنها رامُستقل ازذهن مورد ارزیابی قرارداده اند ، واین به آن معنا بود که این روان ، یا کودک درون ، یا ضمیر ناآگاه خودم را نیز می بایستی بعنوان موضوعی مُستقل ازذهن ، پیش روی خود قراردهم!...ازآنجاکه امّا ، این روان یا کودک درونم ، ازهمان آغازتولُد ودرروندی اجتناب نا پذیر، خواسته یا ناخواسته ، درلابلای ساخته های خودمحورانه ی همین ذهن کوچکم به دام افتاده وبناگُزیربوسیله ی همین ذهن ( وصد البتّه منطبق با منافع ، امیال وگرایشهای روزمرّه اش ) به تصویرکشیده شده ومی شود ، ضرورت تفکیک وتمایزآن روان زنده ازاین ذهن حسابگروکاسبکاربه این دلیل رُخ نموده وآشکار می شد که این ذهن « آگاه » ، همواره همه چیز را بنفع خود ، امّا به حساب همین روان یا کودک درونم گُذاشته ومی گُذارد که تمامی واقعیتهای زندگی را همواره قبل از آلوده شدن به این گرایشها وامیال ذهنی ، در روندی طبیعی منعکس ساخته ومی سازد!...این روند پیچیده رابا این ذهن حسابگر وکاسبکار، چگونه می توان آشکارساخت؟!...انگار که که انسانی پاک ، صادق وبزرگ امّا فاقد زبان در درون من زندگی می کُند!..وآنگاه که بناگُزیر، برای ابراز وبیان خود درقالب کلمات وتصاویربه همین ذهن وزبان کوچک وناقصم تکیه می کنُد چاره ای جزمبتلا شدن به رنج دایمی آلوده شدن به حسابگریها وکاسبکاریهای وی نداشته وندارد!..اینجا همانجایی است که می توان دانست که این « دُزد » زندگی چگونه می تواند همه چیزرا هم بنفع خود وهم به حساب زندگی به نمایش بُگذارد!...اینجا همانجایی است که همان حُقه بازیها وفریب ونیرنگهای کاملاً آگاهانه ای تولید ومصرف می شوند که روانکاوی با نگاهی واژگونه به حساب ضمیرناآگاه گذاشته ، تا خواسته یا نا خواسته ، با تحمیل ظُلم وستمی تازیخی ومُضاعف به همین ضمیرناآگاه ، بازهم مانند همیشه ی تاریخ به تداوم آن کمک کرده باشد!...اینجا همان جایی است که گمان می کنم آن روان یا آن کودک درون با پا گُذاشتن روی دُم ذهنهای خود محور( ذهن خودم باشد یا دیگران ) به اتهام « نق زدن عین جیر جیرک » یا « صدادادن عین طبل توخالی » طرد وسرکوب می شود!..» درهمین راستا بود که نگاه « فروید » وروانکاوی به آنچه که آنرا « ضمیر ناآگاه » می نامید ، به گمان او ، بشکلی واژگونه وپا درهوا رُخ نموده وبه همین دلیل است که تمامی ترفندها وحسابگریهای ذهن « آگاه » خودمحور، به گردن ضمیرناآگاه آویخته می شود!...با این چشم اندازبرآن بود که « فروید » با همه ی نبوغ وصداقت غیر قابل انکارخود ، هرچند که ازضمیرناآگاه به درستی به عنوان « واقعیت حقیقی روان » یاد می کُند ، با اینهمه امّا ، فراموش کرده است که این واقعیت زنده ی همواره جاری نیز، مانند همه ی واقعیتهای دیگرزندگی ، پدیده ایست مُستقل ازذهن : _ « ...من نمی دانستم کُجا ، امّا می دانستم که خود زندگی ، بنا به ضرورت ، بمن آموخته بود که فعالیتهای ذهن ، هم درامتداد فعالیتها ی روان ناآگاه شکل می گیرند ، وهم با فعالیتهای همین روان ناآگاه بگونه ای همبسته اند که می توانند گُسسته ومتمایزنیز با شند!...به همین دلیل همواره برآن بودم که بدون قراردادن ذهن درامتداد زندگی ، وبدون توجه وتمرکز لازم برهمبستگی وتمایزذهن وزندگی حتّی اگرکسی مانند « فروید » تا اعماق تاریخ هم فرورود ، بازهم با دست پُربالا نخواهد آمد!.. همچنانکه  « فروید » نیز با همه ی تلاش صادقانه وسنگینی که داشت با دست پُربالا نیامد!...به دنبال همین خالی بودن دست روانکاوی بود که مدّتها بعد ازتولّد این مکتب ، بازهم هنرمند ( ه. ا. سایه ) ، مثل همیشه ی تاریخ ، دست بکارمی شود تا ضمن نشان دادن واقعیت حضورزنده ی ضمیر ناآگاه ، درجریان « کندن    کوه » و نمودن « رُخ لیلی » ، خودستایی « فرهاد » وخام اندیشی « مجنون » را نیزاشاره کُند :

 من همان عشقم که در فرهاد بود                اونمی دانست وخود را می ستود

من همی کندم نه تیشه کوه را                         عشق شیرین می کُند اندوه را

دررُخ لیلی نمودم خویش را                            سوختم مجنون خام اندیش را

می گرستم دردلش با درد دوست                  اوگمان میگرد اشک چشم اوست 

 با تمرکزوتأ کید پی در پی ومکرّرهنرمند برهمین خام اندیشی وخودمرکزبینی دیرپای تاریخی وکُهنسال ذهن است که این ذهن خام خودمحور، درروندی اجتناب ناپذیر، اندک اندک ، و سرانجام هما نطور با پای خود درمسیررهایی ازدام این خودمحوری قرارمی گیرد که  « سعدی » نشان داده است :

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت        که هرکه را توبگیری زخویشتن برهانی

توپرده پیش گرفتی وزاشتیاق جمالت             زپرده ها بدرافتاد رازهای نهانی

برآتش تونشستیم و دود شوق برآمد            توساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

اکنون ، دُشواری راه را به این دلیل گسترده ترازپیش می دید که نه تنها سنگینی نگاه  واژگونه ی روانکاوی ، بلکه سنگینی نگاه عارفانه ی « مولانا » را درحالی بالای سرخود می دید که به گمان او، اینگونه نیست ( چنانکه درسروده ی معروف وی آمده است ) که « آنکه » درجان وتن « مولانا » پنهان است ، بجای وی سخن گفته باشد ،  بلکه درواقع این حضور ذهن ونبوغ خود « مولانا » ست که فارغ ازآن حسابگریها وکاسبکاریهای ذهنهای معمولی ، ضمن محوکامل خود محوری ، درامتداد وعیناً بجای آن زندگی دایماً جاری درونی وی ، یعنی « آنکه » با سؤال « کیست این پنهان مرا درجان وتن » مشخّص شده است ، سُخن می گوید وبه همین دلیل برآن بود که :_  « ...ازاین دیدگاه ، به گمانم ، « مولانا » می توانست درمصرع دوم این بیت به جای : « کززبان من همی گوید سخن » ، بگوید که : « من بجای اوهمی گویم سخن » ....که دراینصورت ، این بیت اینگونه شکل می گرفت :

 کیست این پنهان مرا درجان وتن                 من بجا ی او همی گویم سخن

درچنین اوضاعی ، بدنبال عدم دسترسی به شرح وبیانی شفّاف وروشن ازاین مُدّعا ، همراه با ایمانی که به آن راهبُرد « پنهان » امّا پایدار شکل گرفته درزندگی اش داشت ، سکوتی سنگین به او تحمیل شده بود تا جان دردمندش را درچنبره ی خُرد کننده ی خود بفشارد!..: _ « سنگینی این ماجرا هنگامی دوچندان می شد که « آنکه» درجان وتن « مولانا » پنهان بود، دردیدگاه « حافظ » نیز رُخ نموده  واینگونه آشکار می شد که : « دراندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم واو درفغان ودرغوغا » ...وبازدراینجا نیزاوضاع را اینگونه می دیدم که « آنکه » دراندرون « حافظ » خسته دل نشسته خاموش است ، نه خودوی !...به عبارت دیگر، این خود « حافظ » است که با نبوغ وحضور ذهن خود درفغان ودرغوغاست ، نه « که اوخموش است ومن درفغان ودرغوغا » که دراینصورت این بیت نیز اینگونه شکل  می گرفت :

دراندرون من خسته دل ندانم کیست        که اوخموش است ومن درفغان ودرغوغا

اکنون ، دراین قلمرو ناشناخته ، غریب ودُشوار، هرچند که با تردید ودلهُره گام برمی داشت ، برای برگشت امّا دیرشده وچاره ای جُزسپُردن خویش به دریای زندگی نداشت !... آیا تمامی محصولات ذهنی انسانها بویژه درعرصه ی علوم انسانی ، درچنبره ی غفلتی عمومی گرفتارند؟!..: « ...با دوچشم خود دیده ام که غفلتی بزرگ وتاریخی درلابلای مجموعه ی علوم انسانی رُخ نموده وآشکارشده است ، به این موضوع ایمان دارم!...برای نشان دادن چنین غفلتی امّا ، داشتن ایمان اگرچه لازم ، امّا کافی نبوده ونیست!..دراین ماجرای پیچیده وتُودرتُو ، داشتن ایمان یک چیز است ، استناد وتکیه بر شواهد علمی مُحقّق چیزی دیگر!...دراین مسیردُشوار، بدون داشتن تخصّص ، یا حتّی دیدن دوره ای ، باداشتن سواد ومعلوماتی کم وزبانی کُند وناقص ، چگونه می توان راه سپُرد؟!...با اینهمه امّا ، بفرموده ی « سعدی » :

براه بادیه رفتن به ازنشستن باطل            که گرمراد نیابم ، بقدروُسع بکوشم...»

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:57 |

پنجشنبه 1393/03/01

لکنت:یاداشتی کوتاه بررمان لکنت نوشته امیر حسین یزدان بد . نشرافق سال 92

من گم شده ام دایان !

این رمان درحقیقت اعاده ی حیثیت از ضد قهرمان وقایع سی تیر1331 شمسی است . یعنی شکستن باورهای ثابت تاریخی از شخصی که کشتی بان را سیاست دگرآمد پدید . احمد قوام نخست وزیر وقت درسال 1324 با ترفندی کاملاماهرانه ارتش سرخ راراضی به تخلیه آذربایجان وجنبش فدرال آذربایجان را با قتل سران فرقه دمکرات ومردم ، به خاموشی کشاند . دست یابی نویسنده به نوشته ای ازمرکز اسناد کتابخانه ملی وانتشارآن تحت عنوان "جنوار"، پای ناشناسی به زندگی نویسنده بازمیشود که باعث ترس و وحشت از طرفی ، کنجکاوی و تجسس از طرف دیگر میگردد . "جنوار" در حقیقت یاداشت های دکتر آیدین عنایت فرزند خانزاده ای بنام عنایت اله السلطنه است برای همسرش دایان در لندن . رمان ما را با سه نسل ازخان بزرگ آذربایجان درگیرمیکند . این مهم توسط چهار یاداشت خصوصی و یک صورت جلسه ی استنطاق نظمیه ازنوکرعنایت السلطنه تشکیل میشود .یاداشت اول مربوط به دکترآیدین برای همسرش دایان درانگلستان ، نامه دوم دکترمهرداد پسر آیدین برای پسرش مانی مقیم امریکا و نامه ویاداشت های سوم مانی، خطاب به مادرش مهشید درامریکا، که درافعانستان توی گوشی موبایلش ثبت شده ، توسط نویسنده و دکتر بشیر استاد سابق دانشگاه کابل علی رغم خطرات ارتشیان امریکائی از کابل خارج و به ایران منتقل میشود . یاداشت چهارم گفتگوی نویسنده است با دکتر بشیر. باز خوانی "متن" ها و یاداشت ها گاه توسط نویسنده کشف ورمز گشائی ویا به واسطه برادر ناتنی دکترآیدین با نام مستعار" آرون "به نویسنده داده می شود . برادر ناتنی آیدین به نوعی رقیب نویسنده و به نوعی دیگر، راوی پنهان ، یا راوی دوم رمان لکنت را تشکیل می دهد . این چهار سند به اضافه صورت جلسه بازجوئی حسن قلی نوکرخانواده، سرنوشت چهارنسل ازخاندان عنایت السطنه دروقایع آذربایجان تا انقلاب ایران وهجوم ارتش امریکا به افعانستان و مرگ دکترآیدین ، دکتر مهرداد ومانی راسامان می دهد که هر یک قربانی شرایط داخلی و روابط بین المللی و سیاست های دول پیروز جنگ جهانی دوم وجنگ واشغال افعانستان میشوند . چیزی که بازمیگردد به باورپذیری این رمان ، چگونگی ، دریافت ، کشف رمز وهدایت نویسنده برای دست یابی به این اسناد وپیوند اسناد به"جنوار"، یعنی یاداشت های دکترآیدین به دایان درلندن ،دکترمهرداد به مانی ومانی به مادرش مهشید ناصری درامریکااست . چون بنا و ساختار رمان بر اساس منطق واقع گرائی و رابطه ی علت ومعلولی گذارده شده است ، انتظار نیز آن است که کشف اسناد ، یاداشت ها نیز ، سیرمنطقی و عقلانی خود نیز طی و باورپذیری سلسله حوادث تا آخر حفظ شود . به نظر می رسد که این مهم اتفاق نیفتاده است . نکته دیگر، علی رغم تاکید نویسنده که" آرون" خود می خواسته رمان را بنویسد ، چرا کپی" جنوار" را به مرکز اسناد کتابخانه ی ملی سپرده است ؟ سوال دیگر ، اگریاداشت های دکترآیدین وصورت جلسه بازجوئی حسین قلی به عنوان ضمیمه در آخر کتاب نمی آمد بلکه در لا به لای رمان گنجانده می شد که بعضی هم گفته شده، چه اتقاقی می افتاد؟ آیا باز نیاز بود که در آخر کتاب اضافه شود یا خیر؟ با این کاردر حقیقت اشتیاق خواندن از رمان گرفته نشده است ؟ رمان عملا از صفحه ی صد ودوازده یعنی قبل ازضمایم پایان یافته و گفتنی ها گفته شده است ودیگرتکرارآن نه تنها کمکی به دریافت خواننده نمیکند بلکه به اطناب دامن میزند که درتعارض است با گذیده گوئی و راوی ضد فربه . این کار به ضرب آهنگ وکشش رمان صدمه زده و تب وتاب خواندن را ازخواننده سلب کرده است . اگر مقصود نویسنده همین باشد وتعمدی درکاربوده ، که به مقصود خود رسیده ولی اگر مقصود نویسنده این نبوده ، پس گرفتن ضرب آهنگ رمان قابل توجیه نیست ، همچنین قرائت های رسمی و تکراری درنامه ی مهرداد نیزخالی ازاشکال نیست . از طرفی دیگر به نظرمیرسد متن مذاکره ی نویسنده با دکتربشیراستاد سابق دانشگاه کابل نیز اضافه است .امااشراف تاریخی نویسنده ازصد سال اخیرایران و تلاش او دراجتناب ازساخت آشنا وپرهیزازراه رفته ازطرفی ، انتخاب جسورانه ی مضمون بکرلکنت تاریخی ملت ایران، ازطرف دیگر، قابل احترام وکوشش ایشان را برای آینده ، دو چندان خواهد کرد . ایدون باد .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:38 |

دوشنبه 1393/02/29

شعرهای بهاری

تلخ

این کهنه جهان پرواس

بازیچه ی کدام دست فتنه زا است

که از بادش آتش و از

خاکش شیون می روید ؟

        ***

بازتاب

ای آب های از سر گذشته ی مدام

انعکاس جهانی

در قطره های شماست .

    ***

سایه ها

سایه های گمشده

 ازبرف وآفتاب    

در رشته های بی تاب ابدیت

 محومی شوند...

 ***

غروب...

درآستانه ی شبی گنگ و مبهوت

ایستاده غروب

اندیشناک و پر غرور بود خورشید .

***

  شنگول

شادمانه خوی

چون شاخه ی ترد

در نسیم صبح .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:51 |

پنجشنبه 1393/02/25

 "دهل"     1   مباحثی در روان و روانشناسی از: ع . ق . منصور

  خردمندان نصیحت می کُنندم                که سعدی چون دُهُل بیهوده مخروش            

ولیکن تا به چوگان می زنندش               دُهُل هرگز نخواهند  ماند  خاموش            

با مقاومتی نرم ، دیرپا وپرحوصله ، تن به  خواسته هایشان نمی داد...جنگی پنهان ونابرابر، درروندی اجتناب ناپذیر، همواره جاری بود!..واودراین جنگِ ناخواسته ، حتّی درآن زمان که بشدّت تنهایش می گذاشتند ، نه ازسرستیز، بلکه درامتداد زندگی وندای قلبی اش تن به تسلیم  نمی داد!...، آنها نیزول کُن ماجرا نبودند:       

- « لج بازویکدنده ، تا می توانی شاخهایش را بکش !...عین بُزدوپایش رابرزمین زده ودایماً سرمی پیچد!...توآخرچه داری برای گفتن؟!..با این یکدندگی تنها میمانی!..کسی باتونخواهد بود!...» واوپاسُخ خود را داشت:   < چه کسی تنها نیست؟!...کجای کارید؟!...خودتان نیزباهمه ی باهم بودنِ حسابگرانه وکاسبکارانه تان ، تک به تک ، درغُربت تنهایی تان دست وپا می زنید!...هی به من نگویید که با خودم مشکل دارم!...خودم می دانم...من وشما که سهل است ، اساساً این نوع بشراست که با خودش مشکل دارد!...شما با خودتان مشکل ندارید؟!...شاید نه بشر، بلکه فرشته اید!...با اینهمه نباید تنهاتان گُذاشت!..بهتراست به دوپای خودتان نیزکه مُحکمترازدوپای بُزبرزمین میخ شده اند ، نیم نگاهی داشته باشید!...آیا دوشاختان رابایدگرفت وکشید؟!.. نه !..هرگز نمی توان ونباید     این راهبُرد دُشوارونا پُخته ، همواره بعنوان جنبه ای پنهان وسربسته ازشخصیّتش ، درلابلای مناسبات روزمرّه با کسانی که به گمان او برخلاف ادّعایشان دُم خروسِ شیوه ها وترفندهای خودمحورانه وسلطه جویانه شان ، ازپشت ادا واطوارهای انسان نمایانه بیرون زده بود ، به عمد بکارگرفته می شد تا با همه ی مشکلات ودردسرهایی که ایجاد میکرد ، زمینه ی روشن شدن چگونگی ماهیت آنچه که روانشناسان وروانکاوان آنرا« کودک درون » انسانها ، یا « ضمیرناآگاه » آنها می نامیدند فراهم سازد!..درهمین راستا ، انگیزه ی اصلی و مُحرک دایمی او تلاش در راستای آشکارساختن  ظُلم وستمی تاریخی ، مُضاعف وپنهان بود که به گمان او ، بویژه بوسیله ی روانکاوی ، به آن جنبه ی زنده ، اساسی وتعیین کننده ی زند گی انسانی که با نام  « ضمیرنااگاه » شناخته می شد ، تحمیل شده بود!...علاقمندی روزافزون او به درک ودریافت چگونگی رابطه ی ذهن ومحصولات ذهنی انسان با فعالیت روانی اش ، مسیرآینده ی زندگیش را با سوق دادن اوبه سمت وسوی جست وجودرعلوم انسانی وبویژه روانشناسی جهت داده بود...واوبا پای نهادن درقلمرو روانکاوی درهمان نخستین گام ، ودرهمان نگاه اوّل با مسئله ای روبرمیشد که با دید گاه ساده ومُبتدی اوهمخوانی نداشت!...آنگونه که اودرمسیرگُذرازکوچه پس کوچه ها ی زندگی آموخته بود ، تمام حُقّه بازهای عالم ، لا اقل خودشان ازچگونگی وشدّت وضعف همه ی ترفندها وفریب ونیرنگهایی که بکار می گیرند آگاهند!...واین درحالی بود که روانکاوی ، نه تنها اشاره ای به این ترفندها وفریب ونیرنگهای ضمیر آگاه نداشته وندارد ، بلکه انگشت اتهام را مستقیماً وتنها وتنها ، درحالی بسوی ضمیرناآگاه نشانه گرفته است که درروندی طبیعی تنهاعمل می کُند ودرتمایُزبا ضمیرآگاه یا خودآگاهی، اساساً وبخودی خود فاقد آن ذهن وزبانِ ویژه ی این خودآگاه است                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    - « تردید دردرستی نگاه روانکاوی به ماهیت رابطه ی  ضمایرآگاه و ناآگاه درروند ی که آنرا « واپس زدن » می نامید ، دروجودم رخنه کرده واندک اندک ، درحالی به امکان واژگونی دیدگاه این مکتب می اندیشیدم که زمینه ی طرح آن با دیگرانی که با نگاه عاقل اندرسفیه ، چشمهایشان را گرد کرده و اساساً به اینگونه حرفهای « مُفت » گوش نمی سپُردند وجود نداشت!...»     همین راستا بود که روند « واپس زدن » ، بعنوان سنگ بنای روانکاوی ، پیش روی او قرارمی گرفت واوبرآن بود که نشانه های این واژگونی را تنها می توان با درک درست تروبیشتری ازهمین « واپس زدن » آشکارساختن   « بدون درک درست مسئله نمی توانستم کوچکترین نشانه ای از واژگونی این دید گاه به دست آورم!...باید این « واپس زدن » را بارها وبارها مطالعه کُنم!...اکنون ، بگونه ای  پنهانی حس می کُنم که بالاخره سرنخی پیدا خواهد شد!..باید دست بکارشد!...شاید بتوانم  مطالعه ی این « واپس زدن » را نه تنها درمتون روانکاوی ، بلکه درهمین زندگی روزمرُه ای که دوستان وآشنایان دایماً لُطف کرده وهمواره خودم را بگونه ای زنده وعملی « واپس » می زنند ، دنبال کُنم  .  پیگیریدایم ومکرراین روند درآزمایشگاه زندگی اندک اندک سرنخ آن احساس پنهان آشکارمیشد!...، « زیگموند فروید» گفته بود که هنگامیکه انگیزه های ناآگاه به علّت روبروشدن با موانعی مانند شرم وحیا ، ترس ازقانون ، عرف ، آداب ورسوم وغیره...واپس زده می  شوند ، مبارزه و کشمکشی کم وبیش طولانی میان خودآگاهی وهمین انگیزه ی ناآگاه شکل گرفته واین انگیزه ، اگرچه بوسیله ی خودآگاهی رانده می شود امّا ازمیان نمی رود وبا حفظ نیروی اولیه اش ، همچنان درگوشه ای ازذهن باقی می ماند وهمواره درصدد ورود دوباره به خودآگاهی است ، دراین میان خودآگاهی امّا ، با مراقبتهای دایم خود سدّ راه او میشود ودرهمینجاست که به گمان « فروید » آن انگیزه ی رانده شده ی ناآگاه ، به این دلیل که نمی تواند بطور مستقیم  وارد خودآگاهی شود ، تلاش می کند با اشکالی مبدّل وبا فریب ونیرنگ به قلمروخودآگاهی « نفوذ » کند!...و درست درهمینجا بود که به گمان او، واژگونی دیدگاه « فروید » ، رُخ نموده وآشکارمی شداینجا همانجایی است که « فروید » باهمه ی تلاش طاقت فرسا وصادقانه اش ، همان ظُلم وستم مضاعف وتاریخی را بیش ازپیش ، خواسته یا ناخواسته ، به واقعیت فعالیت روانیِ طبیعی انسان ، یعنی همان چیزی که آنرا « ضمیرناآگاه » می نامد ، به این دلیل تحمیل می کُند که ضمیرناآگاه ، با کارکرد زنده ودایماً جاری خود ، درتمایُزبا خودآگاهی ، همواره  وبخودی خود فاقد تفکّربوده ودرروندی طبیعی ، تنها عمل می کُند!..وهمین کارکرد طبیعی ، آنجا که با تقابُل یا سدّی ازتفکّر، یعنی محصولات ذهنیِ فردی یا اجتماعی انسانهاروبرو می شود ، طبیعی است که طرد ورانده شود یا نشود ، ازبین نمی رود!..ودرست به همین دلیل است که حضورزنده ودایم خود را با تکرارهای اجتناب ناپذیرو مجدّد به همان محصولات ذهنی تا آنجا تحمیل می کُند که همین محصولات ذهنی ضمن تسلیم دربرابراین واقعیت زنده ، به دلیل ترس ازتغییردرسازمانبندی موجود خود،دست بکارمیشوند تاحضوراجتناب ناپذیروتحمیل شده ی این واقعیت « جدید » را ضمن پوشاندن آن با لباسی منطبق با منافع وگرایشهای خویش، به قلمروخود بپذیرند!...وبه گمان من واژگونی دیدگاه روانکاوی درهمینجا وبه این دلیل رُخ نموده وآشکارمی شود که نه تنها تمامی اینگونه فریبکاریها وترفندهای آگاهانه ونهفته دراین محصولات ذهنی فردی وجمعی انسانها را به گردن  ضمیرناآگاه آویزان کرده ، بلکه همین ضمیرناآگاه را به تلاش درجهت « نفوذ » به قلمرو « خودآگاهی » نیزمُتهم ساخته است!...چه ظُلم وستمی بالاترازاین؟!..  می دید که روند « واپس زدن » ، هم درآنجا که بگفته ی وی به لُطف دوستان وآشنایان در زندگی خودش شکل گرفته ، وهم درآنجا که « فروید » نشان داده ، تاآنجا طبیعی است که جریان زنده وطبیعیِ آنچه که « ضمیرناآگاه » نام دارد،هم بوسیله ی« خودآگاهی » فروید ، وهم بوسیله ی « خودآگاهی » دوستان وآشنایانش واپس زده وطرد شده است!.بقیه ی این ماجرا امّا ، به گمان او، درهردواتّفاق ، بگونه ای غیرطبیعی وواژگونه تعرف شده و درهمین راستا بود که وجه مُشترک وخویشی نزدیک ماجرای « واپس » زدن اوبوسیله ی دوستان وآشنایانش با روند « واپس زدن » دردید گاه « فروید » وروانکاوی رُخ نموده واینگونه آشکارمی شد که دراین « واپس » زدنها ، تمامی ترفندها وتمهیداتی که محصول تولیدات ذهنی وآگاهانه ی « فروید » ودوستان وآشنایان وی اند ، هم بنفع همین ذهنهای « آگاه » ، وهم به حساب همان جریان طبیعی وزنده ی زندگی گذاشته شده که با نام « ضمیر ناآگاه »  ، تنها عمل می کُند واساساً بخودی خود فاقد تفکروذهن وزبانی است که آن ذهنهای « آگاه » دارند!...با تمرکُزاوبراین خویشی ووجه مُشترک ، آن احساس آشنا ی خفته وقدیمی  نیزبیدارمی شد تا وجه مُشترک این « واپس » زدنها را با آن « واپس » زدنهای تاریخیِ انسانها بوسیله ی صاحبان زوروزرکه درجوامع مختلف بشری تولید ومصرف شده ومی شوند را نیزدرپرتونگاه وی قراردهد!..درهمین راستا بود که اشکال گوناگون این « واپس » زدن وازجمله آن نوعِ  ویژه و« مُدرنی » که درپُشت ادا واطوارهای انسان نمایانه ی برخی ازهمین دوستان وآشنایان « پنهان » مانده بود نیزدرپرتوهمین نگاه قرارمی گرفت!.. -.راهی نبود!..چگونه می توانستم که ترفندها وفریب ونیرنگها ی کاملاً آگاهانه آنها را به ویژه درآنجاکه  به صراحت  اعلام  میکردند  که همه چیزرابه  توتحمیل  خواهیم کرد ، به حساب ضمیرناآگاه آنها بُگذارم!...چهره ی واقعی آنها هنگامی آشکارترمی شد که با کمال بی شرمی انگُشت بزیرچشمم گرفته ومی گفتند کسی نمی تواند بداند وتوهم هرگزنخواهی توانست که این ماجرا را به دیگران نشان داده  واثبات کُند.ا همان جایی بود که شباهت ، خویشاوندی ووجه مشترک اینگونه  « واپس » زدن ، با آن « واپس » زدنهای « پنهان » تولید ومصرف شده بوسیله ی همان صاحبان زوروزرکه این دوستان وآشنایان اومُدعی « مُبارزه » با آنها بودند رُخ نموده وآشکارمی شد!..واین ماجرا ، کارکرد واقعیِ ذهن « آگاه » را درروند « واپس زدن » ، هنگامی آشکارمی ساخت  که  او پا روی دُمشان گذاشته وجویای دلیل وتوضیح آنها دراین باره شده تا پاسُخ « قاطعشان » بشنود:                                                                                                 

زندگی بی رحم است!...همانقدرکه پول می دهی آش می خوری!..»                       

واو، اکنون بادوچشم خود می دید:                                                                          

-« ....دراین واپس زدن ، بروشنی پیدا بود که ذهن « آگاه » چگونه بی رحمیهای خودرا ،  بنفع خود ، به حساب زندگی میگذارد!...چه تصویرعینی وملموسی ازاین آشکارترکه ذهن « آگاه » درروزروشن همه چیزرا « پنهانی » ، بنفع خود وبه حساب دیگران بکارمی گیرد!  

...اکنون ، این خود زندگی بود که چهره ی واقعی « واپس زدن » را بگونه ای کاملاً آشکار نشان می داد!..واو برآن بود که چه باک!....با چنین کسانی حتّی به شیوه ی « لُقمان » هم میتوان درسهای زندگی را فراگرفت...درچنین اوضاعی ، آنچه که کاملاً تأ سّف بارودرعین حال خنده دارمی نمود آن بود که ازیکطرف فریب خورد ه های این ماجرا ، ندانسته چشم وگوش خود را بسته بودند!..، وازطرف دیگر کسانی بودند که اگرچه همه چیزرا دانسته امّا  آنها نیزآگاهانه چشم وگوش خود را بسته وماجرارا مسکوت می گُذاشتند!...واینهمه به آن معنا نیزبود که ماجرای کشمکشهای آنجنبه ی زنده ومستقل ازذهنِ زندگی ، با آگاهی انسانها ، همانقدر عمیق ، گسترده وتاریخی است ، که اشکال گوناگون ماجراهای دیو وپری درافسانه ها!... او، درآن روزها برآن بود که هرانسان تازه متولُد شده ، درهرحال ، درروندی اجتناب ناپذیر، ازهمان آغازمانند هسته یا کانون زندگی ، درمحیط دایره ای قرارمی گیرد که محصول  فرهنگ مادّی و معنوی خانواده وجامعه ای مشخٌص است ، واین کانون زنده ، که همواره در محیط همین پوسته به زندگی خود ادامه می دهد، به گمان او  همان چیزی است که روانشناسان آنرا« ضمیر نا آگاه » و یا « کودک درونِ » می نامند!...واوخوب می دانست که نگاه او به چگونگی ماهیت همین ضمیر وکودک ، متفاوت ازدیگران وبگونه ای سوای شیوه های مرسوم شکل گرفته ورُخ نموده است واین نگاه ، هرچند که برای خودش  روشن وشفّاف می نمود ، دیگران آنرا برنتابیده وگوش به حرفهای اوکه مُفت وبیهوده می نمودند ، نمی سپُردند...:    

- « گوش مُفت که نداریم!...بروپی کارت!....»

واو، درپس این سکوت تحمیل شده با خودمی اندیشید        « با آن گوشهای« قیمتی » به کدام حرفهای«قیمتی» ،وچگونه گوش میدهد  )                                                                                                                               « مارگوت بیگل » شاعره ی آلمانی گفته بود : « دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند. ...ورؤیاهایش را آسمان پُرستاره نادیده میگیرد!..سکوت سرشارازسُخنان ناگفته است...ازحرکات ناکرده...اعتراف به عشقهای نهان وشگفتیهای برزبان نیامده..دراین سکوت حقیقت ما نهُفته است ، حقیقت من وتو..برای تووخویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها ونشانه ها را درظلماتمان ببیند. گوشی که صداها وشناسه ها را دربیهوشی مان بشنود...برای تووخویش روحی که اینهمه را درخود بپذیرد وزبانی که درصداقت خود مارا ازخاموشی خویش بیرون کشد وبُگذارد ازآن چیزها که دربندمان کشیده است سُخن بگوییم>  

واوازخود می پُرسید:

« مارگوت بیگل » با این گُفته ها ازکدام خاموشی ، کدا م بیهوشی ، کدام بند می گوید؟!..وچه وجه مشترکی بین او، من ، و همه ی کسانی که بعنوان مخاطب وی ( حتیّ با همین گوشهای قیمتی ) این دلتنگیها را می شناسند ، وبا این آرزوها آشنایند وجود دارد؟!...برپایه ی همین وجه مشترک نیست که وی نیزمانند هرهنرمند دیگری ، سخنانی میگوید برخاسته ازاحساسی مشترک که همه ی مخاطبان وی نیزدارند؟!...برپایه ی همین حس مشترک نیست که هرکسی میتواند درلابلای سُخنان وی ازهرآنچه که می توانسته ازخود بگوید امّا نگفته یا نتوانسته است بگوید باخبرشده وآنگاه با خوداندیشیده وآرام سربجنباند که این همان دلتنگیها وهمان آرزوهای من نیزبوده وهستند؟!..این وجه مشترک ،هرچه که هست ، همان چیزی نیست که با همان ضمیر نااگاه وهمان کودک درونِ مشترک وهمگانیِ انسانها وازجمله « مارگوت بیگل » و  همه ی مخاطبان وی ارتباط مستقیم دارد »                                                     

وبازباخود می اندیشید که : « صادق هدایت » نیزگفته است  « درزندگی زخمهایی وجوددارند که مثل خوره روح انسان رامی خورند.» چنین زخمهایی را همه احساس کرده ومی شناسند ، امّا همه کس مثل « هدایت » به اینگونه احساسها کارندارند ، هرچند که ازاین احساسها باخبرند!..درواقع ، گراین احساس مشترک نبود ، دیگران چگونه می توانستند بدانند که «هدایت » چه گفته است ؟!...،وبرهمین اساس ، سخنان خود را برپایه ی کدام حس مشترک  بنا کرده ودربیان آورده؟!.»                                                                                          

اصراروپافشاری اودراین راستا ، بویژه آنجا که این دیدگاه را درمناسبات روزمرُه ودر محیطهای مختلف ، بگونه ای عملی بکارمی گرفت ، سبب می شد تا درروندی اجتناب ناپذیر، خواسته یا ناخواسته پا روی دُم همان کسانی بُگذارد که گوش « مُفت » نداشته وبه گمان او همین احساسات مشترک دیگران را با شیوه ها وترفندهای گوناگون نادیده گرفته ، قربانی منافع فردی ویا باندبازیهای گوناگون خود می ساختند!.. درهمینجا بود که آن دُم خروس را که ازپشت اراده ی بظاهر سفت وسخت امّا پوسیده وبی پایه شان بیرون می زد ، دیده واشاره میکرد!..درعوض ، آنها نیز  بیکار ننشسته وازشیوه ها وابزارهای سنّتی پیشینیان همجنس وهم اندیش خوداستفاده کرده ، مثل آب خوردن ازخود رانده و طردش می کردند تا زیرفشار چنین اوضاعی ،هم تنهایش بُگذارند وهم با انگشت اشاره نشانش دهند تا همه ببینند که اوچگونه خود را« مُنزوی » ساخته است!..واونیزکه ازکودکی  با اینگونه ابزارها وشیوه ها ی مرسوم وروزمرّه ی ازمابهتران آشنا بود برآن بود که:                                                          

- « با این شیوه های پوسیده ونخ نما شده ، بازهم دُم خروستان پیداست!...مانند همه ی همجنسانتان درطول تاریخ ، نه گوش « مُفت » ، بلکه اصلاً گوش ندارید!... صداهارا هرچند که بخوبی می شنوید ، با اینهمه امّامانند ناشنوایان عمل میکنید!...چشمهایتان نیزنگاه که میکنند ،گویی نمی             بینند!...ماندهمه ی کورو کرهای تاریخ ، نه گوش دارید نه چشم.                               .                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        وآنها دوباره بی پاسخ نبودند :                                                                        

- « عین جیرجیرک نق می زنی!...به طبل توخالی می مانی...پوچ ومیان تُهی!....»        

واوهمواره برآن بود تا توجّه آنهارا نه تنها به آنچه که نق زدن یا طبل توخالی می نامیدند ، بلکه به این موضوع نیزجلب کُند که...آخرهمین طبل توخالی هم که بخودی خود صدا نمی دهد ، صدایی اگردارد ، مثبت یا منفی ، زشت یا زیبا ، هرچه که هست بدنبال ضربه هایی بلند می شود که برپیکرش می کوبند!...روشن است که هیچ طبلی بدون این ضربه ها صدا نداده ونمی دهد.....واین همان چیزی بود که اگرچه آنهارا موقّتاً به مکث وسکوت وامی داشت ، امّا بلافاصله واکنش نشان داده وبازهم حاضر به ورود به عرصه ی مشخصّی که صدای همین  طبل توخالی دُم خروسشان را آشکارساخته وپیش چشم دیگران می گذاشت ، نمی شدند!....واو بخوبی می دانست که هم سکوت وهم عدم ورودشان به این عرصه ، آگاهانه وازروی عمد است!. 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:18 |

جمعه 1393/02/19
.

دلیل های بی ستون- ستون های بی دلیل

باهم دست می دهیم        به هم می پیوندیم          اکنون ، همیشه  و حالا

ازهم می گسلیم و می بریم وجدا می شویم             فردا، دیروز و امروز

می سازیم چهل "ستون"    ویران می کنیم بی"ستون"    اکنون ، همیشه و حالا

می بریم و شخم می زنیم ومی کاریم        عشق ها و نفرت ها و تنهائی مان را

"شب را و روز را ... هنوز را " * 

*ازشاملو              

     ***  ****                         ***** ***            

تیتر

آرزو به دل مانده    سرعت جنون آسا     ساخت و ساز درمحدوده ی بی نهایت ...

سری هم ، به این جاده ها بزنید              جاده ها را سربزنید !

 هوا،  به مرز ، مرز رسیده                 خط  درد ، به دردِ سردرد  رسیده!

مردم را مطلع کنید     اطلاع را اعتیاد کنید           اعتماد را افتتاح کنید !

نترس ،            خواب دیدی ، پسرم !

انتهای این راه ،       مفهوم مفهوم            را به تاخیر نمی اندازد ،

بلکه به دو راهی اعتماد و تردید           ختم غائله می بخشد .

صبور باش و جدی ومحتاط ، که :          شب خواب است و خواب شب !

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:38 |

جمعه 1393/02/12

نوبی

مرد عینکی ازپنجره ی بالکنی روبه دریا ، خیابان ساحلی را زیرنظرداشت وگاه با تلفن همراه با کسی انگارصحبت میکرد ودست تکان میداد. پیش تراو رادیده بودم. زمان کودکی که گاهی با پدرودیگر افراد خانواده به دیدارش می رفتیم . اما بعد از ناپدید شدن پدردرسفر بی بازگشت ، دیگر او را ندیدم . یعنی موردی برای دیدارنبود ومادرهم که راه و چاهی نمی شناخت .  مادرهنوزچشم به راه پدراست .  نامش درخاطرم نمانده . آن زمان دوربینی دو چشمی درگردن داشت که حالادیگر نبود و یا اگر بود لابد روی میزکارش میگذاشت . شنیده بودیم ،عمو را سرقضیه ، گم وگوری پدر، به دردسرانداخته بود ، دروقتش . حالا ، عموهم نیست ، نبود . از آن زمان خیلی سال گذشته ، شاید کسی آنها را به خاطر نداشته باشد. مرد عینکی ،آن روزها ، لباس یک دست سپید با کلاهی مخصوص به سرمی گذاشت که حالا دیگربه کلی تعییرکرده .  لبه ی سد سیمانی دریا ، ایستاده بودم واو را نگاه میکردم . به دیدار پدرآمده بودم . تک وتوکی از بچه ها توی دریا ،آبکش گذاشته بودند ، به شکار ماهی ، سر وصدا آنها ازسد سیمانی ساحل شنیده می شد اما خودشان را نمی دیدم . کسی آمد ودست روی شانه ام گذاشت . خیال کردم پدراست . برگشتم . مرد سیاه پوستی بود با سرودندانهای یک دست سفید و لبخندی مهربان . با اشاره به بالکن چوبی ومردعینکی ، که جاده ی ساحلی را می پائید گفت :" آقا می خواهد تورا ببیند" . راه افتادیم بی حرف .اوازجلو ومن ازپشت سرش ،رفتیم به درخانه ای که برپیشانی آن ، با کاشیکاری نوشته بودند :" تجارتخانه آریوز وپسران"، کنارطاقی دراز و بلند، که دوخانه ی ساحلی را به هم وصل میکرد،جماعتی زن ومردوکودک،بادبزن حصیری به دست ،زیرسایه طاق توی هم ول میخوردند.ازدالان تاریک ونمور، تو رفتیم . توی دالان دو راه پله بود رو به طبقات بالا ، ازهرطرف ، با دوآینه ی قدیمی قدی و کدر، که راه پله ها را چهارتا نشان میداد . ازپله های سمت چپ رفتیم بالا وازمیان اتاق های گل و گشاد با طاق های ضربی و پنجره های هلالی و شیشه های رنگی گذشتیم تا به طبقه ای رسیدیم که ، به اتاق بالکن چوبی راه داشت . اتاق پنجدری یک دست شیری بود.  مردعینکی با گوشی اش ازتوی بالکن ، خیابان ساحلی را دید میزد . ازسه پنجره ی بازبالکن چوبی ، دریای یک دست آبی پیدا بود . مرد عینکی حالا آمده بود توی اتاق پنجدری مشرف به دریا و خیابان ساحلی ، روی صندلی هلال مانندش نشسته بود وتاب میخورد.  مرد سیاه پوست آهسته گفت :"سلام کن" . گفتم :"سلام". بدون جواب گفت :"دیروز پدرت تورا به من سپرد تا توی دست وبال ما باشی". هیچ حرفی نزدم . رو کرد به مرد سیاه پوست و گفت:" ببرش لباس مخصوص بپوشه وآداب خدمت یادش بده ". آهسته روبه مرد سیاه پوست مهربان گفتم :"پدرمن ! دیروز؟". مردسیاه پوست درحالی دستم را میگرفت اشاره کرد که ساکت باشم . ازپنجدری که بیرون آمدیم به راهروی رسیدیم که به پنجدری دیگری ختم می شد . گریه ام گرفته بود و به زورخودم را نگاه داشتم که اشکم سرازیر نشود . لباس مخصوص پوشیدم و با سینی شربت بیدمشک به اتاق پنجدری که مردعینکی روی صندلی اش تاب میخورد برگشتم وسینی شربت را روی میزکنارش گذاشتم . بوی پدر را حس کردم و بعد خودش را وعمورا ،که از راه رسیدند وهرکدام بسته ای سنگین بردوش ، کف اتاق پنجدری ،روبروی مردعینکی، گذاشتند. مردی با لباس خیس و بلند با موهای ژولیده آمد تو . آب ازسر وصورت ولباس بلندش روی کف پنجدری می چکید ونفس نفس می زد و با التماس چیزهائی می گفت که از آن سردر نمی آوردم . گفت و گفت و پریشان گفت تا افتاد روی کف پنجدری خیس آب .ازدهانش کف وآب ،باچیزهای دیگر بیرون ریخت. مردعینکی رو برگرداند. پدروعمو نبودند .مرد سیاه پوست رفت طرف مرد خیس و به من اشاره کرد که کمکش کنم . مرد عینکی با عصبانیت دستهایش را درهوا تکان میداد و با کلمات نا مفهوم نا رضایتی خود را به مرد خیس نشان می داد . تعدادی مرد و زن و بچه آمدند تو ، اما مادرم نبود . پنجدری شلوغ شد . پدر و عموهم بودند میانشان . کسانی آمدند و مرد خیس و زن وبچه ها را بردند بیرون . پدر وعمو به من نگاه نمیکردند . رفتم جلوعمو وپدر، تا نگاهم کنند . صورت سیاهشان برق میزد ولی انگار به مهمانی آمده باشند خیلی آرام ایستاده بودند . رفتم توی راهرو، میان زن وبچه ها ، زن همسایه مان را دیدم که آرام به سر وسینه میزند .توی درگاهی پدر وعموهی تومیرفتند وهی برمیگشتند توی پنجدری.  مردعینکی با دوربین توی گردن ، رفت توی بالکنی و دوربین را به چشم هایش گذاشت و آن دورها را نگاه میکرد.عمو و پدربا صورت محو و تاسیده زیرصدای لق لق پنکه ی سقفی بگومگومیکردند . مرد سیاه پوست آنها راساکت کرد . بیرون ازپنجدری ، حالا ، مرد خیس ، سیگار به لب سعی میکرد با کبریت خیس سیگارش راروشن کند . مرد سیاه پوست به کمکش آمد . آهسته رفتم توی بالکنی، ازپشت مردعینکی خیابان ساحلی رادیدم که مادرم تک وتنهاکنار دیوارسیمانی ساحل ایستاده با لباس یک دست سیاه . عمو، پدر را تنها گذاشت و از پنجدری رفت بیرون . عمو که رفت بیرون ، پدرهم نبود . از توی بالکنی عمو را توی خیابان ساحلی دیدم اما مادرنبود . زنها و بچه ها توی خیابان ساحلی جمع نشسته بودند وکسی میانشان چای ونان قندی تقسیم می کرد . خواستم من هم بروم پایین که مرد سیاه پوست هلم داد طرف آبدارخانه ای که بین دو پنجدری قرار داشت. تکه ای نانی قندی تپاند توی سینه ام و با مهربانی گفت : "بخورشام آبگوشت داریم ". ازپنجره ی آبدارخانه ، بگومگوی پدر وعمو را میدیدم اما صدایشان را نه که از پله های سیمانی بین دو پنجدری میرفتند پایین. برگشتم توی راهرو، درحالی که نان قندی را می بلعیدم ، رفتم دنبال عمو وپدرکه توی تاریکی دالان ، موهای سفیدشان ، مثل دو گلوله پنبه ی سپید درهوامیرفت .ازنوراندک راه پله های مقابل آینه ها گذشتند ،تا درتاریکی دالان گم شدند.   توی تاریکی غلیظ دالان و روشنائی بین دو پله، دو کلون بالا و پایین دررا دیدم که قفلی قدیمی هردو را به هم وصل میکند . برگشتم بین دو پله ، درهردوآینه موهای سپید سروصورت سیاه و تاسیده ام را دیدم . دوکلون در ، بی قفل ، باز بودند . ازتوی آینه دیدم. برگشتم . دستهای مرد سیاه پوست مهربان ، توی دستهای کوچکم ، به طرف پله های سیمانی سمت چپ دالان رفتیم بالا .        

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 17:3 |

یکشنبه 1393/02/07

معنای شعر

همانگونه که ما زمان شنیدن موسیقی ، ازهر نوع اش دنبال معنا به مفهوم کلامی آن نیستیم ، بلکه هارمونی آکوردها ، توالی ملودیها، زخمه ها ، فرازوفرود نت ها ،مکث ها وسکون ها ،اوج ها...برجان وتارپود هستی مان مینشیند و احساسی غیرقابل تعریف ، متفاوت وخاص و گوناگون از آن میکنیم ودردرونمان رازها ی خفته و خاموش، بیدارمیشود و این مهم رابطه مستقیم از دریافت ما از آن قطعه یا ملودی دارد ، درشعرهم نباید دنبال معنا به صورت متعارف ، معمول وکلاسیک آن باشیم. شعر با نثر فرق دارد . نثربرای رفتن و حرکت است از فعلی به فعل دیگر، انجام و گزارش کاری ویا  واقعه ای ، حادثه ای ویا تقاضانی ویا اطلاع رسانی عمومی از چیزی ، موضوعی ، درحالی که شعر ، هیچ کدام از این ها نیست ، بلکه واژه ها در حال گردش اند ، رقص اند ، قطع و وصل اند شاید به دور خود یا دیگری بی مقصد معین و تعریف نشده و انتظار بارمعنائی به صورت متعارف و کلاسیک ازآن انتظاری بیهوده ای است. اما درپایان قرائت و یا شنیدن از"همنشینی" و"جانشینی"واژگان،شگرد های زبانی ، زیبائی فرمی ، ترکیب ها ، استعاره و مجاز ، صورخیال ، موسیقی زبان ، حالت های گوناگون به ذهن وخیال انسان می نشیند که حاصل جمع آن لذتی است که قابل بیان و تعریف نیست و تجربه ای است منحصر به فرد که خود خواننده یا شنونده به فردیت آن را به دست آورده وبا آن زندگی میکند . ازآنجا که ساختارنحوی زبان در شعر رعایت نمی شود وهرآنچه از درون میآید بر زبان جاری می شود ، عنصر مزاحم وقواعد دستوری مانع از بیان نمی گردد . در نتیجه کلامی است بی واسطه ، ناگهانی ، برق آسا ، چون صاعقه و"جن زده" ، "شهودی" و"هیجان درجان " که گفته اند شعر:"انتظارچیزی است که انتظارآن نمی رود ". پس بی هوده هم نیست که می گویند شعر:" اتفاقی است که در زبان حادث می شود". این عدم رعایت ساختار نحوی زبان ، خود نکته مهم و فرصت مناسبی است برای قرائت گوناکون وچند صدائی و یا بی معنائی ویا هزارمعنائی وپولی فونی ...است . این وجه از شعرما را میرساند به این دیدگاه که گفته اند :" شعر وموسیقی شانه به شانه ی هم پیش میروند " . شعریک فعل وانفعال صرفا ذهنی است . معنا و مدلول شعر درچیدمان کلمات ، واژگان و ترکیب ها قابل کشف است وهمراه با تاویل آن وتجربه شعری خواننده با شعرمورد نظر . شعر، معنای مستقیم ، رک ،فاش مثل نثرندارد. شعرراستین با نظم وداستان منظوم تفاوت اساسی دارد . معنای شعرازهزارتوی ذهن و زبان و اندیشه میگذرد وممکن است که با چند بارخوانندن به اشارتی ، کنایتی ، گوشه ای دلالت کند که سرجمع باید خوانند و فهمید ولذت برد به مرور. زبان میتواند بیان احساس وعاطفه باشد وهم میتواند نقطه تعالی صرف باشد. به بیان دیگر، زبان هم ابزار است هم هدف . هدف درمقصود ، محقق میشود . قرارداد ها و افاعیل عروضی واوزان کهن و سنتی دست وپا گیراست و تخیل و اندیشه امروز را به عقب میراند و برتخیل ناب قید می زند و مجال جولان را به شاعر نمیدهد . هرچه چیدمان واژگان زیباتر ،عاطفی تر، ناخودآگاهترو هنرمندانه تر ناگهانی و بدوی...تاثیروتاویل آن ماندگارترو جاودانه ترخواهد بود .  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:29 |

جمعه 1393/01/29
   زن شرقی

درآب های جاری دریا

می نگرم

ملال چشمانم

همایش چشمان " مالا"ست ،

همسرسابق شبه قاره ایم

اهل مدرس یا دهکده ای درحوالی حیدرآباد دکن

شبه قاره ی قبل از

جدائی لاهور اقبال ،

وقبل تراز "شکتی " و"دورگا" و "سرسوتی"

وقبل تر وقبل تراز"کالی" و"پاورتی" و"ساتی" !

با موجی دیگر

از جان سنگ دوشیده ی این شرق ،

رها می شوم

و درشرقی دیگر،

 میان شلال ماه شکسته ی جاری

غوطه می خورم .

 دررنگ چشمان

"مالا" ، همسر سابق شرقی ام ،

مکث می کنم

به چشمان کهربائی اش

می اندیشم  و شرم زنانه اش ،

او ازعشق "پرکاش " هندو

هم کلاس سابق اش ،

به خاطر زبان پارسی من گذشت ،

آخراو دانشجوی تاریخ بود و حافظ وکاتب اشعارپارسی گویان دربار دهلی !           

مادر" تنگسیرم " ،

 هم ازعشق پسرعمویش ،

به خاطر خون بهای عمو زادگانم گذشت ،

قبل از جنگ" تنگ اهرم" با مستر"چیک"جنرال  بالیوزانگلیسی

وقبل ترازجنگ"جتل"وقبل ترازمحاصره ی" کاخ بردک سیاه"درحوالی"گوردختر"!

با "مالا" ی شبه قاره

در رنگ عاطفه ی چشمان مادرم

اضطراب نام " غزان" و"نادر"  و" ژنرال استاکر" و"کلنل تاپ" را می شنوم  !

بوی تنباکوی"محموداحمدی"و"تمردخترنشان"اصل کلکته با ادویه"هفت قلم"پیشاور

 دربازارهای بندر"گناوه"

در بسته های شیک

رهگذران را به تماشای چشمان "مالا "

فرا می خواند !

بوشهرفروردین 93

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:1 |

شنبه 1393/01/23

نقش زبان و راوی : در"جهان داستان"

راوی ، داستانی را برای خواننده ، نقل ، شرح ، روایت و یا انشاء می کند . این روایت ، می تواند در زمانهای گوناگون و با ضمیرها و زاویه دید های مختلف و متعدد ، بیان و نوشته شود . این راوی ، هدایت متن و چگونگی انتقال متن را به خواننده بازبین وسامان می دهد . درحقیقت راوی نقش واسطه راایفاء می نماید .از یک طرف موظف به انتقال متن وتحمیل تکنیک بر"جهان متن" برای عبورخواننده ازمتن داستان و رسانیدن او به روح اثراست وازطرف دیگر، مهارت درحفظ خواننده وچگونگی دریافت متن وپیروی ازنویسنده است. زبان عامل اصلی خلق ، تولید و بی واسطه ی جهان متن است. این زبان کارکردی چند منظوره دارد . زبان از یک طرف خالق هستی متن است و از طرف دیگر افشاء کننده متن نیزهست . بازدرعین حال آنکه ، جهان متن را می سازد ، نویسنده و راوی نیز توسط زبان نوشته می شود. درحقیقت زبان هم خالق است و هم مخلوق وهم ویران کننده متن است برای خواننده ، تا در پرتو افشاء متن ، سپید خوانی متن را درک واندیشه وتحصیل کند . زبان ضمن ساختن نویسنده و راوی ، نویسنده را حذف وخود پس ازمحو راوی ، جانشین راوی هم میشود . دیگر این زبان است که حاکم بی چون وچرای هستی جان وجهان متن است . راوی می تواند شرح وبسط روایت را به صورتی بنویسد که انگارهمین حالا درحال اتفاق است و یا می تواند در گذشته ی دور و نزدیک ویا فردا و یاآینده ی دور، بنویسد . ویا درقالب نامه با شخص خاصی و یا از طریق واگویه(منولوگ) ویا گفتگوی چند نفره (دیالوگ)، فضا سازی کند . مخاطب هم می تواند عام باشد یا شخص خاص و یا اشیاء (عروسک چینی ) ویا هرجانداردیگر . راوی گاهی فربه است . یعنی از زاویه دانای کل حضوری پررنگ دارد .این حضور وابسته به متن است . هرمتنی ، روایت ، زاویه دید وزبان خاص خود را می طلبد که در صورت تاکید بر نوعی خاص وتئوری محوری، متن از حالت طبیعی خارج واراده ی معطوف به مهندسی در ساخت آن دخالت دارد وتصنعی می شود . متن مانند تهیه غذا است . کلیه مواد و مصالح ساخت از قبیل لحن ، فرم وتکنیک ، زبان ، راوی ...درحالت تعادل  وبه اندازه ومتناسب ، قادراست رضایت خواننده حرفه ای، فرهیخته ، فهم متعارف وعمومی را جلب کند . اضافه بودن مواد در تهیه غذا ، درزمان صرف آن ، خود را نشان می دهد ومصرف کننده یا آن را پس می زند و یا زبان به شکایت می گشاید . هم مضمون قوی درفقدان تکنیک وفرم ، نادرست است ومتن را نجات نمیدهد وهم مضمون درزندان فرمالیست افراطی وبازی زبانی طولانی ، خسته کننده است و مخاطب را زده می کند . راوی گاهی می تواند نویسنده باشد و بعضی وقتها هم ، بین نویسنده و راوی فرق است . راوی زمانی تا حذف خویش پیش می رود و درمواقعی خود و نویسنده به تعمد درمتن ظاهرمیشوند وجمله ای می گویند دوباره ناپدید می شوند .  به صورت طبیعی زمان گفتگوی شخصیت ها ، نقش راوی درپیش برد داستان تقریبا به صفرمی رسد . این مهم ، به مهارت راوی و نویسنده بستگی دارد . قاعده ی خاصی ، از پیش نوشته ای ، برای اینگونه کار وجود ندارد وتمام تئوریها، درصورت جا افتادگی این مهم و قبول خواننده و باورپذیری آن ، رنگ می بازد . گاهی،متن الزاما راوی فربه میخواهد ، قربانی کردن این راوی، به صرف عدم انطباق با تئوری "مرگ نویسنده" ، هیچ چیزی ازارزش متن ، کاسته نخواهد شد . به شرطی این مهم باور پذیر باشد.  تمام اشکال ، تئوری ها و ظرفیت های فرمی جدید ، می تواند کاربرد خاص خود را داشته باشند . هیچ منعی وگزیده ای درنوشتن متروک نبوده و نیست و بستگی به متن ، راوی ونویسنده دارد تا دریافت متن را چگونه به فرجام برساند به شرط آنکه ، آن متن ، دریافت کننده را اغناء و راضی نگهدارد . راوی کم گوهمان قدر بد است که راوی پرگو . روایت اگر به اطناب ودرازگوئی منتهی شود به شعور خواننده توهین تلقی شده و از طرفی گم گوئی هم به جهت سخت خوان کردن متن و امساک از دادن اطلاعات به افراط ، به پیچیده گی منتهی خواهد شد .این گفته ی معروف یادمان باشد که وظیفه ادبیات "روشن کردن تاریکی هاست نه تاریک کردن روشنائی ها " و یا " ساده کردن پیچیده هاست نه پیچیده ترکردن ساده ها " . راوی میتواند صادق باشد ،میتواندهم نباشد . راوی ناموثق وغیرقابل اعتماد به منظوربعد دادن به متن وایجاد اندیشه و پایان باز، ازدستآورد متن مدرن و پست مدرن است. گاهی اطلاعات متناقض ، متضاد وگول زنده است . بدین صورت ، راوی ازاین دال ، به دال دیگرمی رود واظهار نظرو تصمیم گیری را ازخواننده سلب میکند . تا خواننده به قطعیت میرسد ، قطعیت جدیدی قطعیت اول را ابطال می کند . این تخریب و ویران سازی مدام ، پیوسته درحال شکل گیری و انهدام است وآن چنان ، مستمرو جاری ست ، به صورتی که حق تصمیم گیری و داوری را از خواننده سلب میکند، تا خواننده با انبوهی از یافته ها و داده های متضاد ، متناقض وسردرگم ، گاه نا موثق ، آشنا و با لذت به سوی تفکر و اندیشه هدایت شود . متن متکثر تا حذف راوی پیش می رود . دیگر این زبان ومتن است که خود به خود، بی اراده ی راوی ونویسنده ، گسترش و به وحدت و یگانگی زبان – زبان دمکراسی ، دست پیدا می کند واین کمال مطلوب ادبیات معاصر جهان است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:35 |

شنبه 1393/01/16

نقد پویا - نقد ایستا 

نقد ، یعنی تعهد و وفاداری به متن و کشف ،شبکه دلالت های معنائی ونه تعهد به نویسنده وصاحب اثرونیت او. وظیفه ی مولف پس ازنشرتمام شده ومتن دیگردورازدسترس اوست. نقد باید برمتن مسلط باشد و نه لنگان لنگان از پس متن حرکت کند بلکه باید بر زوایای پنهان و آشکار متن بیفزاید . نقد راستین ، باید نا خود آگاه متن را، کشف کند نه خود آگاه متن را، که خواننده خود آن را ، میداند . درنقد رهائی بخش خواننده را به داشته ها و دریافت خود شک میکند و تکان میدهد و بین نقد و یافته های متن به تعارض میرسد . این تعارض ، حاصل یافته های خواننده ازمتن ، نقد خواننده محور، اندیشه های حاصل از پوسته ی فرمی و شگرد های راوی ودال های داعم درحال تغییر، درلایه های پیدا وپنهان متن است . نقدی ماندگار است که هم سنگ متن به خواننده لذت بدهد .نقد نو، پایه واساس خود را برتجمع نقد متن محورو یا نقدخواننده محورمیگذارد.  دانش عمومی واطلاعات تاریخی وعلمی – هنری منتقد ، دستکم نباید از نویسنده درسطح پایین تری باشد . نقد بدون پشتوانه ، یعنی نقد موزائیکی ، که برمبنای فرمول ها و تئوری های جمع آوری شده ازمنابع مختلف نقد شود . دانش وتئوری های ادبی شرط لازم برای منتقد هست اما کافی نیست . اینکه مدام از دریدا ، فوکو،چارلز موریس،راجرفالر، ف . بیتسن ،رولان بارت ،کریس ویدن،جیمس، جاناتان کالر...نقل قول بیاوریم که هرکدام دیگری را نقض میکنند که نقد نامیده نمیشود. مکتب منتقدان ژنو، منتقدان اصل وحدت ، منتقدان واکنش خواننده ، نظریه تلقی گرا ، نظریه جرج لوکاچ ، نظریه باختین درباره کارناوال،تاریخگرایان جدید ،نظریه نشانه شناسی، مکتب شیکاگو، نظریه ویکتورشکلوفسکی وآشکارسازی صناعت... خیلی ازاین تئوریها ونظریه های ادبی ،وقتی به ایران میرسند و ترجمه میشوند ضمن ازدست دادن مقداری مفاهیم ومعادل های نادرست، بعضا دربستراصلی خود ،غرب ، نقد ، بررسی وردشده اند. یادمان باشد که تئوری ها برای بازکردن وگشودن متن است و صدا های نشنیده ، نه نشنیدن صدا های واقعا موجود متن . جزمیت های تئوری نباید مانع خلاقیت منتقد شود . تئوری ها را باید خواند و بردانش خود افزود ، اندوخته و پشتوانه ی نقد قرارداد، امامرعوب آن نبایدشد . ملاک نقد چیزی دیگراست .همانطورکه نوشتن نیزدیگری است. نقد نویسی اگرمهم تروسخت تراز نوشتن شعروداستان نباشد کمترنیست . متنقد صاحب جنم واستقلال رای، نه عضوانجمن دوست یابی فیس بوکی است ونه سفارش پذیر ناشر، منتقد پویا ، جریان سازاست. عنوان ودانش دانشگاهی ،خوب ولازم است و ازآن مهمتر، دانستن حداقل یک زبان دیگرغیراز زبان مادری اگرچه آذری ویا کردی خودمان ویا عربی . ولی نقد در بسترو شم ادبی وآگاهی زبانی و تاریخی وزیبا شناسی معاصر ایرانی – جهانی وکهن الگوهای پارسی وسنت ادبی قابل ارتقاء به متن هنری میشود . نقد یعنی خلق هستی نو که بر وسعت وهستی متن موجود چیزی بیفزاید نه آن را کاهش و یا تخفیف بدهد . آیا متنقد مجازاست ازعنصرتخیل خود درنقد لحاظ کند ؟ سوال ساده ای است اما پاسخ آن ظاهرا مشکل ودشوار است ومحل مناقشه . گروهی این مقوله را رد میکنند و دسته ای حتی پا را فراتر گذارده و آن را شرط لازم می دانند . سه بخش ساختاری- روانی لکان شامل " ناخود آگاه / ما قبل خود آگاه / خود آگاه " با سه ساخت انسانی "سمبولیک یا نمادین /خیالی یا نارسیتی / رئال یا واقع گرا "این فرصت را به منتقد میدهد تا از تخیل و تاویل حداکثر استفاده را بکند. اما گروه دوم منتقد را تا حدی صاحب اختیارمیدانند که از متن واقعا موجود خارج نشود .این قید دست منتقد را میبندد .خوب ،مثلا با آثارجیمزجویس که مدام ارجاعات بیرونی و حتی زبانی دارد چکار باید کرد ویا خورخه لوئیس بورخس ویا جوزف کنراد ویا " داغ ننگ" ناتانیل هائورن و یا آثار ویلیام گلدینگ ، آثار بکت و اوژن یونسکو ؟ چرا راه دوربرویم،"بوف کور" هدایت یا "ملکوت" بهرام صادقی"، "خانه روشنان"،"فتح نامه مغان"،"شرحی برقصیده جمیله" گلشیری با روایت ضمیر"ما"که درادبیات جهان بی سابقه است . نقد کاریست به غایت سخت،متعهدانه ،شوروشیدائی ودرک متن وهوش خاص خود رامیخواهد .نقد قراراست ازمتن فراتررود وهیچ نکته ای ازقلم جا نماند وبه مثابه ی عریان سازی متن است. یک منتقد با هوش ، درعین حال آنکه همه چیز را نمیگوید - میگوید،مگربه ایجاز، خواننده را به سوی آماده خوری وتنبلی سوق نمیدهد ،که همیشه منتظرنظرگاه اوباشد ، بلکه بسوی چالش با متن هدایت ، تا خوانده با متن احساس همدلی ومشارکت کند . منتقد جریان سازوصاحب اندیشه وجسور وباورمند به هدفش ونه معامله گرو پیشه ور ، باخواننده اعتماد سازی میکند . این اعتماد در زمان حاضرکه امکانات تصویری همه جا را تسخیر کرده ، مضاعف میشود . نقد درحقیقت تبارشناسی متن است وطرح سوال وپرسش مدام و کشف قرائت گوناگون وجان وجهان متن . نقد گاه ممکن است بسوی نقد رادیکال گرایش پیدا کند وگاه ممکن است هم به آن سمت نیازنباشد . این متن است که تعیین میکند سمت وسوی نقد چگونه باشد. این مهم اگر چه دارای وجه پارادوکسی است اما حقیقت دارد و سختی آن هم ازهمین چند وجهی بودن وتناقض های آن ، ناشی میشود .نقد رادیکال ، بهتر است ، ازمماشات با متن، به خاطر رنجش احتمالی نویسنده که ممکن است نقد رابرنتابد. اشتباه درقضاوت ونقد اجتناب ناپذیراست . تصحیح اشتباه وبیان آن چیزی ازارزش منتقد کاسته نمیشود . منتقد اهل مماشات یا سفارش بگیراین یا آن دوست یا عوامل نشر ، بهترآن است که دراین مقوله ورود نکنند که از چشم خواننده واهل هنرپنهان نمی ماند . درحققیت به همان اعتماد ذکرشده لطمه میزند وبا اخلاق حرفه ای نیزدرتضاد است وقطعا جزء کارنامه ی منفی او، ازنظرخوانندگان ،منظورخواهد شد . هنرهدفی درخود است و این تعهد اگردرنقد وداوری کتاب به خاطر این یا آن هزینه شود اولین کسی که لطمه می خورد صاحب هزینه است . چون به قول شاملو : داوری شرطش انصاف است و حیاتش زمان .

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:5 |

یکشنبه 1393/01/10

تیشه ها و ریشه ها

قضاوت وانصاف دو روی یک سکه اند . دوستان اهل قلم وهنرمی دانند که ورود به حوزه ی نقد و قضاوت ، آنهم قضاوت ادبی و تحقیق ، کاری ست به غایت سخت واگر متکی به اسناد و شواهد ومدارک مستدل ومنطقی وآمار علمی نباشد ، قطعا محقق را، به ، بی راهه خواهد برد و در نتیجه این تحقیق ، حتی اگر با جنجال سازی و تبلیغات وسیع و شاید رسمی هم صورت گرفته باشد ، در گذر زمان رنگ باخته و به عنوان مرجع معتبر و قابل استناد ، مطرح نخواهد شد . قضاوت ، بدون اراده ی معطوف به کشف حقیقت ، از درجه ی اعتبارساقط و به متنی با اعتبارعلمی واکادمیک درمیان اهل تحقیق ، معروف ومشهور، یادآوری نمیشود . ممکن است متنی ، کتابی ، دوره ای در تحقیقات ادبی در منابع شرق شناسان ویا محققان خودی برای چند دهه به غلط فاقد زیبائی هنری اعلام  و درمنابع داخلی و یا خارجی مدام تکرار ونقل شود ، اما برای همیشه خیر . دیر یا زود فرد یا گروهی متوجه این کوتاهی ویا کم لطفی خواهند شد و براین بی توجه ای خط بطلان خواهند کشید . با این مقدمه ی کوتاه به اصل موضوع می پردازم . درگفتار ، مصاحبه ها ومقالات دوستان جوان اهل قلم وهنر فعال در حوزه های گوناگون هنری،از جمله شعر و ادبیات داستانی ، بارها به نقد کمی وکیفی آثار قبل از انقلاب پرداخته واین گونه آثار منتشره را ، فاقد ارزش هنری وادبی دانسته وگفته اند که این اثر یا آن اثر اعتبار شعری و داستانی ندارد و ماندگار نیز نخواهد بود و همه آنها بار ایده ئولوژیک و رئالیسم دارند و به سفارش احزاب و گروه های سیاسی نوشته شده اند . آیا این همه ی حقیقت است ؟ یک سوال بزرگ ؟ کدام گروه سیاسی ؟ آیا غیرازدوره ی دوازده ساله ی بعد از شهریور بیست تا کودتای مرداد سال سی ودو، گروهی ویا حزبی امکان حضور فعال درعرصه اجتماعی داشته است تا سفارش کار به نویسندگان و شاعران بدهند ؟ اگر این اثر یا آن اثر رنگ وبوی اجتماعی داشته واین گروه یا حزب ، با این آثار احساس نزدیکی میکرده گناه شاعر و یا نویسنده چیست ؟ به زبان دیگر این گروه یا آن گروه ، خودشان شاعر و نویسنده ی حزبی کم نداشته اند . به بیان دیگرمگر نقد نو نمی گوید به نویسنده اعتماد نکن بلکه به متن توجه واعتماد کن ؟ درتمام دنیا هنرمندان ممکن است چهار روزی ویا حتی تا آخرعمرتعلق خاطری به این گروه یا آن گروه داشته باشند ، این موضوع چه ربطی به آثار هنری آنها دارد . آیا متن ارزش هنری دارد یا ندارد ؟ اگردارد که متن دینامیک ماندگاراست واگرنیست ، هیاهو چرا ؟ ما چه می دانیم حافظ ، فردوسی ، هومر ، هوراس ، شکسپیر، خیام ، باخ ، بیهقی ، هوگو ، بودلر، مولانا ، گوته ، بالزاک ، عطار ، ولتر ، پل الوار، سعدی ... عضو کدام گروه یا دسته ای بوده اند ؟ آنچه که مهم است متن موجود و میراث هنری آنان است که به ما لذت ، تفکر و اندیشه می دهد . از شهریور بیست تا انقلاب پنجاه و هفت ، سی و هفت سال گذشت . همین مدت نیز از بهمن پنجاه هفت تا کنون میگذرد . چند شاعره هم تراز ، پروین اعتصامی ، فروغ ، سیمین بهبهانی ، پروین دولت آبادی ، طاهره صفار زاده ... داشته ایم ؟ چند شاعرمثل شاهرودی ، اخوان ، نیستانی ، شاملو ، نادرپور ، مشیری ، رویائی ، آتشی ، بیژن جلالی ،ابتهاج، هوشنگ ایرانی ... چند مترجم حرفه ای همانند کریم کشاورز ، محمد قاضی ، به آذین ، یونسی ، دریا بندری ، رضا سید حسینی ... چند نویسنده مثل گلستان ، چوبک ، احمد محمود، علی محمد افغان،آل احمد ...  چند نقاش مثل محصص ، ایران درودی ، آیدین آغداشلو، سهراب ... چند کارگردان و نمایش نامه نویس همانند والی ، دکتر ساعدی ...  با آمارحرف بزنیم . نفی دیگران کاری به غایت ساده و کم هزینه و سطحی است . همین چند شاعر و نویسنده ی خوب ، متوسط رو به بالا ، میان سال ، جوان  وآینده دارامروز، مگر حاصل کلاس ها ، کارگاه ها وحمایت های جمال میر صادقی ، گلشیری ، براهنی ، بابا چاهی ، سپانلو، دریا بندری ...  نیستند ؟ هیچ شاعر و نویسنده ای بدون تاثیر و تاثر از ما قبل خود به وجود نمی آید . تمام نگاه های نوبه شعر و ادبیات داستانی هم خودشان آغاز کردند . حرفها وسخنرانی های ابراهیم گلستان دردانشگاه شیراز در دهه پنجاه ، امروز تحت تئوری ها و درسنامه های ادبیات داستانی ترجمه می شود . بین گذشته وآینده پلی بنام امروز است . باید از این پل عبور کرد . بی شک . اما یک پایه ی پل در گذشته است و پایه دیگرش در فردا . این پل پیوسته بخشی از ریشه اش این سوی پل است و بخش دیگر آن سوی پل . بدون گذشته ، آینده ای وجود ندارد . بدون این پل وعبور ازآن ، آینده هم نا روشن و مبهم است و معلق میان زمین و آسمان . فهم این مطلب ، کلیدی است که با نگاه امروز هم گذشته را ببینیم و هم فردا را . گلشیری ها ، احمد محمودها ، چوبک ها ، شاملوها ، هوشنگ ایرانی ها  ... از این "ریشه ها" نوشتند و گفتند . خیلی ها برنمی تابیدند و انگار با " ریشه ها" مشکل داشتند و هنوز هم دارند . همین .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:47 |

سه شنبه 1392/12/27

ناتمامی یک پروژه

دراخبار "چپ" های ارتدکس فرانسه آمده که قبل از شکست انقلاب 1905 روسیه ، همه مارکسیت بودند حتی لیبرال ها .اما بعد ازشکست انقلاب 1905 روسیه همه ضد مارکسیت شدند حتی مارکسیتها ! دراین خبرحقیقتی نهفته است و آن این است که معمولا در شکست های آرمانی، اجتماعی ، حزبی و گروهی، انسان ، ناخودآگاه ، علل وعوامل زیادی را به خاطرمی آورد تا در توجیه شکست خود دخیل بداند . شاید مهم ترین و دم دستی ترین آنها ، تئوری های خود نوشته ی قبل از شکست و یا انتخاب شده ای باشد که برمبنای آن روند و عکس العمل مردم ، اقبال و یا عدم اقبال مردم در جذب برنامه ها و اندیشه های این گروه یا گروه آن موثر تشخیص داده شده است . یکی دیگرازعکس العمل های انفعالی ، افراطی واحساسی ، که می تواند مهم ترین آن می باشد ، شک درعقل و انفصال عقلانیت درتفکرانتقادی است . همین خود ، دلیل دیگری از سرخورده گی ازآرمان های به فرجام نرسیده ی اوست که تا سرحد ویرانی آن باورها ، پیش می رود . یا سرود یاس می سراید و یا برای انکارعقل دنبال دلیل می گردد. ضد مفهوم گرائی در شعر و ادبیات یکی ازهمین پیامد های عدم رضایت انسان هنرمند از خروجی ها و داشته های خویش است . هرچند ضد مفهوم گراترین متون ، همانا با مفهوم ترین متن ها هستند ! آری نباید به داشته ها قانع شد بلکه انکار و انفصال معنا هم ناشی از"یاس فلسفی " مورد اشاره بالاست  . تعطیل عقل و تفکر ، به بهانه ی عقل ابزاری و"عقل منفعت طلب" ، نه تنها برای انسان معاصر ، آموزه ای درست و کارآمد نیست بلکه ، ستیز با خرد ، درحقیقت کمک به جزمیت اندیشه های کهنه و ثابت و تقدیرگرائی محض است . تفکر اگر چه برای صاحب نظر ، همواره ، رنج آور وتا حدودی تبعات حاشیه ای دارد ، اما برای اجتماع نه تنها مفید و ضرورت دارد بلکه مثل هوا برای ریه است که بدون آن جامعه بسوی آنارشیست وفروپاشی همه جانبه و تمام عیار ،اقتصادی ، فرهنگی واخلاقی ، محکوم خواهد شد و اخلاق و تمام زیر مجموعه ی آن رو به سوی ویرانی و تخریب پیش خواهد رفت . وظیفه هنر آموزش اخلاق ، سیاست و جامعه ی مدنی وحقوق شهروندی نیست اما با دستآوردهای جامعه مدنی ،از جمله بخشی از آن که زیر مجموعه اخلاق مدرن معاصراست هم سر ستیز ندارد . تفکر انتقادی تا آن جا پیش می رود که نقد نقد نیز توصیه می شود مخصوصا در جوامعی که روشنگری هنوز یک " پروژه ی نا تمام " است .هنر در تمام عرصه ها و سطوح ، انسان معاصر را دعوت به ضیافت تفکر انتقادی ، رعایت حقوق فردی ،قانون مداری ، شرایط پیچیده ی انسان معاصر برای تامین معیشت وبهبود اوضاع اقتصادی ، تنگنا ها، پلشتی ها ، حقارت ها ، عظمت های انسانی، عشق های نافرجام ، نا بسامانی ها و ویرانگری روح های دوزخی ،" خرده جنایت "های روزانه درون روابط اجتماعی ، زیادی طلبی های فردی و گروهی سوق میدهد و در یک کلام ، آینه گردان درون وبرون آدمیان معاصر است . بدون تصمیم گیری و یا محکوم کردن این یا آن ، فقط می گوید شما این هستید و حالا خود دانید . صاحب اختیار هستید ." اینکه گوئی این کنم یا آن کنم / خود دلیل اختیاراست ای صنم ".

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:30 |

شنبه 1392/12/24

انجام

معلوم نمی کند             دفعتاً، چه می شود که -- 

  از قرارمعلوم       

حواس اش از حوصله اش      پیشی گرفته است .

معلوم نمی شود

بیابان سردرغارفروبرده      و بوته ی خار            باد را جا به جا می کند که –

آتش درباد            خمیازه کشان                          گریبانش را رها نمی کند .

معلوم نمی کند      معامله ای سر بگیرد ،              کسی چه می داند که –

از قرار معلوم        چه چیزی از چه چیزی               پیشی گرفته است .

 مشخص هم نمی شود       حالا حالا                       دفعتاٌ

قراربرکدام مدار             معلوم نمی کند .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:26 |

پروفایل
نگاه امروز وبلاگی است در رابطه با نقد شعر و داستان ومبانی تئوری ادبیات.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :