X
تبلیغات
نگاه امروز
نگاه امروز
جمعه 1393/01/29
   زن شرقی

درآب های جاری دریا

می نگرم

ملال چشمانم

همایش چشمان " مالا"ست ،

همسرسابق شبه قاره ایم

اهل مدرس یا دهکده ای درحوالی حیدرآباد دکن

شبه قاره ی قبل از

جدائی لاهور اقبال ،

وقبل تراز "شکتی " و"دورگا" و "سرسوتی"

وقبل تر وقبل تراز"کالی" و"پاورتی" و"ساتی" !

با موجی دیگر

از جان سنگ دوشیده ی این شرق ،

رها می شوم

و درشرقی دیگر،

 میان شلال ماه شکسته ی جاری

غوطه می خورم .

 دررنگ چشمان

"مالا" ، همسر سابق شرقی ام ،

مکث می کنم

به چشمان کهربائی اش

می اندیشم  و شرم زنانه اش ،

او ازعشق "پرکاش " هندو

هم کلاس سابق اش ،

به خاطر زبان پارسی من گذشت ،

آخراو دانشجوی تاریخ بود و حافظ وکاتب اشعارپارسی گویان دربار دهلی !           

مادر" تنگسیرم " ،

 هم ازعشق پسرعمویش ،

به خاطر خون بهای عمو زادگانم گذشت ،

قبل از جنگ" تنگ اهرم" با مستر"چیک"جنرال  بالیوزانگلیسی

وقبل ترازجنگ"جتل"وقبل ترازمحاصره ی" کاخ بردک سیاه"درحوالی"گوردختر"!

با "مالا" ی شبه قاره

در رنگ عاطفه ی چشمان مادرم

اضطراب نام " غزان" و"نادر"  و" ژنرال استاکر" و"کلنل تاپ" را می شنوم  !

بوی تنباکوی"محموداحمدی"و"تمردخترنشان"اصل کلکته با ادویه"هفت قلم"پیشاور

 دربازارهای بندر"گناوه"

در بسته های شیک

رهگذران را به تماشای چشمان "مالا "

فرا می خواند !

بوشهرفروردین 93

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:1 |

شنبه 1393/01/23

نقش زبان و راوی : در"جهان داستان"

راوی ، داستانی را برای خواننده ، نقل ، شرح ، روایت و یا انشاء می کند . این روایت ، می تواند در زمانهای گوناگون و با ضمیرها و زاویه دید های مختلف و متعدد ، بیان و نوشته شود . این راوی ، هدایت متن و چگونگی انتقال متن را به خواننده بازبین وسامان می دهد . درحقیقت راوی نقش واسطه راایفاء می نماید .از یک طرف موظف به انتقال متن وتحمیل تکنیک بر"جهان متن" برای عبورخواننده ازمتن داستان و رسانیدن او به روح اثراست وازطرف دیگر، مهارت درحفظ خواننده وچگونگی دریافت متن وپیروی ازنویسنده است. زبان عامل اصلی خلق ، تولید و بی واسطه ی جهان متن است. این زبان کارکردی چند منظوره دارد . زبان از یک طرف خالق هستی متن است و از طرف دیگر افشاء کننده متن نیزهست . بازدرعین حال آنکه ، جهان متن را می سازد ، نویسنده و راوی نیز توسط زبان نوشته می شود. درحقیقت زبان هم خالق است و هم مخلوق وهم ویران کننده متن است برای خواننده ، تا در پرتو افشاء متن ، سپید خوانی متن را درک واندیشه وتحصیل کند . زبان ضمن ساختن نویسنده و راوی ، نویسنده را حذف وخود پس ازمحو راوی ، جانشین راوی هم میشود . دیگر این زبان است که حاکم بی چون وچرای هستی جان وجهان متن است . راوی می تواند شرح وبسط روایت را به صورتی بنویسد که انگارهمین حالا درحال اتفاق است و یا می تواند در گذشته ی دور و نزدیک ویا فردا و یاآینده ی دور، بنویسد . ویا درقالب نامه با شخص خاصی و یا از طریق واگویه(منولوگ) ویا گفتگوی چند نفره (دیالوگ)، فضا سازی کند . مخاطب هم می تواند عام باشد یا شخص خاص و یا اشیاء (عروسک چینی ) ویا هرجانداردیگر . راوی گاهی فربه است . یعنی از زاویه دانای کل حضوری پررنگ دارد .این حضور وابسته به متن است . هرمتنی ، روایت ، زاویه دید وزبان خاص خود را می طلبد که در صورت تاکید بر نوعی خاص وتئوری محوری، متن از حالت طبیعی خارج واراده ی معطوف به مهندسی در ساخت آن دخالت دارد وتصنعی می شود . متن مانند تهیه غذا است . کلیه مواد و مصالح ساخت از قبیل لحن ، فرم وتکنیک ، زبان ، راوی ...درحالت تعادل  وبه اندازه ومتناسب ، قادراست رضایت خواننده حرفه ای، فرهیخته ، فهم متعارف وعمومی را جلب کند . اضافه بودن مواد در تهیه غذا ، درزمان صرف آن ، خود را نشان می دهد ومصرف کننده یا آن را پس می زند و یا زبان به شکایت می گشاید . هم مضمون قوی درفقدان تکنیک وفرم ، نادرست است ومتن را نجات نمیدهد وهم مضمون درزندان فرمالیست افراطی وبازی زبانی طولانی ، خسته کننده است و مخاطب را زده می کند . راوی گاهی می تواند نویسنده باشد و بعضی وقتها هم ، بین نویسنده و راوی فرق است . راوی زمانی تا حذف خویش پیش می رود و درمواقعی خود و نویسنده به تعمد درمتن ظاهرمیشوند وجمله ای می گویند دوباره ناپدید می شوند .  به صورت طبیعی زمان گفتگوی شخصیت ها ، نقش راوی درپیش برد داستان تقریبا به صفرمی رسد . این مهم ، به مهارت راوی و نویسنده بستگی دارد . قاعده ی خاصی ، از پیش نوشته ای ، برای اینگونه کار وجود ندارد وتمام تئوریها، درصورت جا افتادگی این مهم و قبول خواننده و باورپذیری آن ، رنگ می بازد . گاهی،متن الزاما راوی فربه میخواهد ، قربانی کردن این راوی، به صرف عدم انطباق با تئوری "مرگ نویسنده" ، هیچ چیزی ازارزش متن ، کاسته نخواهد شد . به شرطی این مهم باور پذیر باشد.  تمام اشکال ، تئوری ها و ظرفیت های فرمی جدید ، می تواند کاربرد خاص خود را داشته باشند . هیچ منعی وگزیده ای درنوشتن متروک نبوده و نیست و بستگی به متن ، راوی ونویسنده دارد تا دریافت متن را چگونه به فرجام برساند به شرط آنکه ، آن متن ، دریافت کننده را اغناء و راضی نگهدارد . راوی کم گوهمان قدر بد است که راوی پرگو . روایت اگر به اطناب ودرازگوئی منتهی شود به شعور خواننده توهین تلقی شده و از طرفی گم گوئی هم به جهت سخت خوان کردن متن و امساک از دادن اطلاعات به افراط ، به پیچیده گی منتهی خواهد شد .این گفته ی معروف یادمان باشد که وظیفه ادبیات "روشن کردن تاریکی هاست نه تاریک کردن روشنائی ها " و یا " ساده کردن پیچیده هاست نه پیچیده ترکردن ساده ها " . راوی میتواند صادق باشد ،میتواندهم نباشد . راوی ناموثق وغیرقابل اعتماد به منظوربعد دادن به متن وایجاد اندیشه و پایان باز، ازدستآورد متن مدرن و پست مدرن است. گاهی اطلاعات متناقض ، متضاد وگول زنده است . بدین صورت ، راوی ازاین دال ، به دال دیگرمی رود واظهار نظرو تصمیم گیری را ازخواننده سلب میکند . تا خواننده به قطعیت میرسد ، قطعیت جدیدی قطعیت اول را ابطال می کند . این تخریب و ویران سازی مدام ، پیوسته درحال شکل گیری و انهدام است وآن چنان ، مستمرو جاری ست ، به صورتی که حق تصمیم گیری و داوری را از خواننده سلب میکند، تا خواننده با انبوهی از یافته ها و داده های متضاد ، متناقض وسردرگم ، گاه نا موثق ، آشنا و با لذت به سوی تفکر و اندیشه هدایت شود . متن متکثر تا حذف راوی پیش می رود . دیگر این زبان ومتن است که خود به خود، بی اراده ی راوی ونویسنده ، گسترش و به وحدت و یگانگی زبان – زبان دمکراسی ، دست پیدا می کند واین کمال مطلوب ادبیات معاصر جهان است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:35 |

شنبه 1393/01/16

نقد پویا - نقد ایستا 

نقد ، یعنی تعهد و وفاداری به متن و کشف ،شبکه دلالت های معنائی ونه تعهد به نویسنده وصاحب اثرونیت او. وظیفه ی مولف پس ازنشرتمام شده ومتن دیگردورازدسترس اوست. نقد باید برمتن مسلط باشد و نه لنگان لنگان از پس متن حرکت کند بلکه باید بر زوایای پنهان و آشکار متن بیفزاید . نقد راستین ، باید نا خود آگاه متن را، کشف کند نه خود آگاه متن را، که خواننده خود آن را ، میداند . درنقد رهائی بخش خواننده را به داشته ها و دریافت خود شک میکند و تکان میدهد و بین نقد و یافته های متن به تعارض میرسد . این تعارض ، حاصل یافته های خواننده ازمتن ، نقد خواننده محور، اندیشه های حاصل از پوسته ی فرمی و شگرد های راوی ودال های داعم درحال تغییر، درلایه های پیدا وپنهان متن است . نقدی ماندگار است که هم سنگ متن به خواننده لذت بدهد .نقد نو، پایه واساس خود را برتجمع نقد متن محورو یا نقدخواننده محورمیگذارد.  دانش عمومی واطلاعات تاریخی وعلمی – هنری منتقد ، دستکم نباید از نویسنده درسطح پایین تری باشد . نقد بدون پشتوانه ، یعنی نقد موزائیکی ، که برمبنای فرمول ها و تئوری های جمع آوری شده ازمنابع مختلف نقد شود . دانش وتئوری های ادبی شرط لازم برای منتقد هست اما کافی نیست . اینکه مدام از دریدا ، فوکو،چارلز موریس،راجرفالر، ف . بیتسن ،رولان بارت ،کریس ویدن،جیمس، جاناتان کالر...نقل قول بیاوریم که هرکدام دیگری را نقض میکنند که نقد نامیده نمیشود. مکتب منتقدان ژنو، منتقدان اصل وحدت ، منتقدان واکنش خواننده ، نظریه تلقی گرا ، نظریه جرج لوکاچ ، نظریه باختین درباره کارناوال،تاریخگرایان جدید ،نظریه نشانه شناسی، مکتب شیکاگو، نظریه ویکتورشکلوفسکی وآشکارسازی صناعت... خیلی ازاین تئوریها ونظریه های ادبی ،وقتی به ایران میرسند و ترجمه میشوند ضمن ازدست دادن مقداری مفاهیم ومعادل های نادرست، بعضا دربستراصلی خود ،غرب ، نقد ، بررسی وردشده اند. یادمان باشد که تئوری ها برای بازکردن وگشودن متن است و صدا های نشنیده ، نه نشنیدن صدا های واقعا موجود متن . جزمیت های تئوری نباید مانع خلاقیت منتقد شود . تئوری ها را باید خواند و بردانش خود افزود ، اندوخته و پشتوانه ی نقد قرارداد، امامرعوب آن نبایدشد . ملاک نقد چیزی دیگراست .همانطورکه نوشتن نیزدیگری است. نقد نویسی اگرمهم تروسخت تراز نوشتن شعروداستان نباشد کمترنیست . متنقد صاحب جنم واستقلال رای، نه عضوانجمن دوست یابی فیس بوکی است ونه سفارش پذیر ناشر، منتقد پویا ، جریان سازاست. عنوان ودانش دانشگاهی ،خوب ولازم است و ازآن مهمتر، دانستن حداقل یک زبان دیگرغیراز زبان مادری اگرچه آذری ویا کردی خودمان ویا عربی . ولی نقد در بسترو شم ادبی وآگاهی زبانی و تاریخی وزیبا شناسی معاصر ایرانی – جهانی وکهن الگوهای پارسی وسنت ادبی قابل ارتقاء به متن هنری میشود . نقد یعنی خلق هستی نو که بر وسعت وهستی متن موجود چیزی بیفزاید نه آن را کاهش و یا تخفیف بدهد . آیا متنقد مجازاست ازعنصرتخیل خود درنقد لحاظ کند ؟ سوال ساده ای است اما پاسخ آن ظاهرا مشکل ودشوار است ومحل مناقشه . گروهی این مقوله را رد میکنند و دسته ای حتی پا را فراتر گذارده و آن را شرط لازم می دانند . سه بخش ساختاری- روانی لکان شامل " ناخود آگاه / ما قبل خود آگاه / خود آگاه " با سه ساخت انسانی "سمبولیک یا نمادین /خیالی یا نارسیتی / رئال یا واقع گرا "این فرصت را به منتقد میدهد تا از تخیل و تاویل حداکثر استفاده را بکند. اما گروه دوم منتقد را تا حدی صاحب اختیارمیدانند که از متن واقعا موجود خارج نشود .این قید دست منتقد را میبندد .خوب ،مثلا با آثارجیمزجویس که مدام ارجاعات بیرونی و حتی زبانی دارد چکار باید کرد ویا خورخه لوئیس بورخس ویا جوزف کنراد ویا " داغ ننگ" ناتانیل هائورن و یا آثار ویلیام گلدینگ ، آثار بکت و اوژن یونسکو ؟ چرا راه دوربرویم،"بوف کور" هدایت یا "ملکوت" بهرام صادقی"، "خانه روشنان"،"فتح نامه مغان"،"شرحی برقصیده جمیله" گلشیری با روایت ضمیر"ما"که درادبیات جهان بی سابقه است . نقد کاریست به غایت سخت،متعهدانه ،شوروشیدائی ودرک متن وهوش خاص خود رامیخواهد .نقد قراراست ازمتن فراتررود وهیچ نکته ای ازقلم جا نماند وبه مثابه ی عریان سازی متن است. یک منتقد با هوش ، درعین حال آنکه همه چیز را نمیگوید - میگوید،مگربه ایجاز، خواننده را به سوی آماده خوری وتنبلی سوق نمیدهد ،که همیشه منتظرنظرگاه اوباشد ، بلکه بسوی چالش با متن هدایت ، تا خوانده با متن احساس همدلی ومشارکت کند . منتقد جریان سازوصاحب اندیشه وجسور وباورمند به هدفش ونه معامله گرو پیشه ور ، باخواننده اعتماد سازی میکند . این اعتماد در زمان حاضرکه امکانات تصویری همه جا را تسخیر کرده ، مضاعف میشود . نقد درحقیقت تبارشناسی متن است وطرح سوال وپرسش مدام و کشف قرائت گوناگون وجان وجهان متن . نقد گاه ممکن است بسوی نقد رادیکال گرایش پیدا کند وگاه ممکن است هم به آن سمت نیازنباشد . این متن است که تعیین میکند سمت وسوی نقد چگونه باشد. این مهم اگر چه دارای وجه پارادوکسی است اما حقیقت دارد و سختی آن هم ازهمین چند وجهی بودن وتناقض های آن ، ناشی میشود .نقد رادیکال ، بهتر است ، ازمماشات با متن، به خاطر رنجش احتمالی نویسنده که ممکن است نقد رابرنتابد. اشتباه درقضاوت ونقد اجتناب ناپذیراست . تصحیح اشتباه وبیان آن چیزی ازارزش منتقد کاسته نمیشود . منتقد اهل مماشات یا سفارش بگیراین یا آن دوست یا عوامل نشر ، بهترآن است که دراین مقوله ورود نکنند که از چشم خواننده واهل هنرپنهان نمی ماند . درحققیت به همان اعتماد ذکرشده لطمه میزند وبا اخلاق حرفه ای نیزدرتضاد است وقطعا جزء کارنامه ی منفی او، ازنظرخوانندگان ،منظورخواهد شد . هنرهدفی درخود است و این تعهد اگردرنقد وداوری کتاب به خاطر این یا آن هزینه شود اولین کسی که لطمه می خورد صاحب هزینه است . چون به قول شاملو : داوری شرطش انصاف است و حیاتش زمان .

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:5 |

یکشنبه 1393/01/10

تیشه ها و ریشه ها

قضاوت وانصاف دو روی یک سکه اند . دوستان اهل قلم وهنرمی دانند که ورود به حوزه ی نقد و قضاوت ، آنهم قضاوت ادبی و تحقیق ، کاری ست به غایت سخت واگر متکی به اسناد و شواهد ومدارک مستدل ومنطقی وآمار علمی نباشد ، قطعا محقق را، به ، بی راهه خواهد برد و در نتیجه این تحقیق ، حتی اگر با جنجال سازی و تبلیغات وسیع و شاید رسمی هم صورت گرفته باشد ، در گذر زمان رنگ باخته و به عنوان مرجع معتبر و قابل استناد ، مطرح نخواهد شد . قضاوت ، بدون اراده ی معطوف به کشف حقیقت ، از درجه ی اعتبارساقط و به متنی با اعتبارعلمی واکادمیک درمیان اهل تحقیق ، معروف ومشهور، یادآوری نمیشود . ممکن است متنی ، کتابی ، دوره ای در تحقیقات ادبی در منابع شرق شناسان ویا محققان خودی برای چند دهه به غلط فاقد زیبائی هنری اعلام  و درمنابع داخلی و یا خارجی مدام تکرار ونقل شود ، اما برای همیشه خیر . دیر یا زود فرد یا گروهی متوجه این کوتاهی ویا کم لطفی خواهند شد و براین بی توجه ای خط بطلان خواهند کشید . با این مقدمه ی کوتاه به اصل موضوع می پردازم . درگفتار ، مصاحبه ها ومقالات دوستان جوان اهل قلم وهنر فعال در حوزه های گوناگون هنری،از جمله شعر و ادبیات داستانی ، بارها به نقد کمی وکیفی آثار قبل از انقلاب پرداخته واین گونه آثار منتشره را ، فاقد ارزش هنری وادبی دانسته وگفته اند که این اثر یا آن اثر اعتبار شعری و داستانی ندارد و ماندگار نیز نخواهد بود و همه آنها بار ایده ئولوژیک و رئالیسم دارند و به سفارش احزاب و گروه های سیاسی نوشته شده اند . آیا این همه ی حقیقت است ؟ یک سوال بزرگ ؟ کدام گروه سیاسی ؟ آیا غیرازدوره ی دوازده ساله ی بعد از شهریور بیست تا کودتای مرداد سال سی ودو، گروهی ویا حزبی امکان حضور فعال درعرصه اجتماعی داشته است تا سفارش کار به نویسندگان و شاعران بدهند ؟ اگر این اثر یا آن اثر رنگ وبوی اجتماعی داشته واین گروه یا حزب ، با این آثار احساس نزدیکی میکرده گناه شاعر و یا نویسنده چیست ؟ به زبان دیگر این گروه یا آن گروه ، خودشان شاعر و نویسنده ی حزبی کم نداشته اند . به بیان دیگرمگر نقد نو نمی گوید به نویسنده اعتماد نکن بلکه به متن توجه واعتماد کن ؟ درتمام دنیا هنرمندان ممکن است چهار روزی ویا حتی تا آخرعمرتعلق خاطری به این گروه یا آن گروه داشته باشند ، این موضوع چه ربطی به آثار هنری آنها دارد . آیا متن ارزش هنری دارد یا ندارد ؟ اگردارد که متن دینامیک ماندگاراست واگرنیست ، هیاهو چرا ؟ ما چه می دانیم حافظ ، فردوسی ، هومر ، هوراس ، شکسپیر، خیام ، باخ ، بیهقی ، هوگو ، بودلر، مولانا ، گوته ، بالزاک ، عطار ، ولتر ، پل الوار، سعدی ... عضو کدام گروه یا دسته ای بوده اند ؟ آنچه که مهم است متن موجود و میراث هنری آنان است که به ما لذت ، تفکر و اندیشه می دهد . از شهریور بیست تا انقلاب پنجاه و هفت ، سی و هفت سال گذشت . همین مدت نیز از بهمن پنجاه هفت تا کنون میگذرد . چند شاعره هم تراز ، پروین اعتصامی ، فروغ ، سیمین بهبهانی ، پروین دولت آبادی ، طاهره صفار زاده ... داشته ایم ؟ چند شاعرمثل شاهرودی ، اخوان ، نیستانی ، شاملو ، نادرپور ، مشیری ، رویائی ، آتشی ، بیژن جلالی ،ابتهاج، هوشنگ ایرانی ... چند مترجم حرفه ای همانند کریم کشاورز ، محمد قاضی ، به آذین ، یونسی ، دریا بندری ، رضا سید حسینی ... چند نویسنده مثل گلستان ، چوبک ، احمد محمود، علی محمد افغان،آل احمد ...  چند نقاش مثل محصص ، ایران درودی ، آیدین آغداشلو، سهراب ... چند کارگردان و نمایش نامه نویس همانند والی ، دکتر ساعدی ...  با آمارحرف بزنیم . نفی دیگران کاری به غایت ساده و کم هزینه و سطحی است . همین چند شاعر و نویسنده ی خوب ، متوسط رو به بالا ، میان سال ، جوان  وآینده دارامروز، مگر حاصل کلاس ها ، کارگاه ها وحمایت های جمال میر صادقی ، گلشیری ، براهنی ، بابا چاهی ، سپانلو، دریا بندری ...  نیستند ؟ هیچ شاعر و نویسنده ای بدون تاثیر و تاثر از ما قبل خود به وجود نمی آید . تمام نگاه های نوبه شعر و ادبیات داستانی هم خودشان آغاز کردند . حرفها وسخنرانی های ابراهیم گلستان دردانشگاه شیراز در دهه پنجاه ، امروز تحت تئوری ها و درسنامه های ادبیات داستانی ترجمه می شود . بین گذشته وآینده پلی بنام امروز است . باید از این پل عبور کرد . بی شک . اما یک پایه ی پل در گذشته است و پایه دیگرش در فردا . این پل پیوسته بخشی از ریشه اش این سوی پل است و بخش دیگر آن سوی پل . بدون گذشته ، آینده ای وجود ندارد . بدون این پل وعبور ازآن ، آینده هم نا روشن و مبهم است و معلق میان زمین و آسمان . فهم این مطلب ، کلیدی است که با نگاه امروز هم گذشته را ببینیم و هم فردا را . گلشیری ها ، احمد محمودها ، چوبک ها ، شاملوها ، هوشنگ ایرانی ها  ... از این "ریشه ها" نوشتند و گفتند . خیلی ها برنمی تابیدند و انگار با " ریشه ها" مشکل داشتند و هنوز هم دارند . همین .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:47 |

سه شنبه 1392/12/27

ناتمامی یک پروژه

دراخبار "چپ" های ارتدکس فرانسه آمده که قبل از شکست انقلاب 1905 روسیه ، همه مارکسیت بودند حتی لیبرال ها .اما بعد ازشکست انقلاب 1905 روسیه همه ضد مارکسیت شدند حتی مارکسیتها ! دراین خبرحقیقتی نهفته است و آن این است که معمولا در شکست های آرمانی، اجتماعی ، حزبی و گروهی، انسان ، ناخودآگاه ، علل وعوامل زیادی را به خاطرمی آورد تا در توجیه شکست خود دخیل بداند . شاید مهم ترین و دم دستی ترین آنها ، تئوری های خود نوشته ی قبل از شکست و یا انتخاب شده ای باشد که برمبنای آن روند و عکس العمل مردم ، اقبال و یا عدم اقبال مردم در جذب برنامه ها و اندیشه های این گروه یا گروه آن موثر تشخیص داده شده است . یکی دیگرازعکس العمل های انفعالی ، افراطی واحساسی ، که می تواند مهم ترین آن می باشد ، شک درعقل و انفصال عقلانیت درتفکرانتقادی است . همین خود ، دلیل دیگری از سرخورده گی ازآرمان های به فرجام نرسیده ی اوست که تا سرحد ویرانی آن باورها ، پیش می رود . یا سرود یاس می سراید و یا برای انکارعقل دنبال دلیل می گردد. ضد مفهوم گرائی در شعر و ادبیات یکی ازهمین پیامد های عدم رضایت انسان هنرمند از خروجی ها و داشته های خویش است . هرچند ضد مفهوم گراترین متون ، همانا با مفهوم ترین متن ها هستند ! آری نباید به داشته ها قانع شد بلکه انکار و انفصال معنا هم ناشی از"یاس فلسفی " مورد اشاره بالاست  . تعطیل عقل و تفکر ، به بهانه ی عقل ابزاری و"عقل منفعت طلب" ، نه تنها برای انسان معاصر ، آموزه ای درست و کارآمد نیست بلکه ، ستیز با خرد ، درحقیقت کمک به جزمیت اندیشه های کهنه و ثابت و تقدیرگرائی محض است . تفکر اگر چه برای صاحب نظر ، همواره ، رنج آور وتا حدودی تبعات حاشیه ای دارد ، اما برای اجتماع نه تنها مفید و ضرورت دارد بلکه مثل هوا برای ریه است که بدون آن جامعه بسوی آنارشیست وفروپاشی همه جانبه و تمام عیار ،اقتصادی ، فرهنگی واخلاقی ، محکوم خواهد شد و اخلاق و تمام زیر مجموعه ی آن رو به سوی ویرانی و تخریب پیش خواهد رفت . وظیفه هنر آموزش اخلاق ، سیاست و جامعه ی مدنی وحقوق شهروندی نیست اما با دستآوردهای جامعه مدنی ،از جمله بخشی از آن که زیر مجموعه اخلاق مدرن معاصراست هم سر ستیز ندارد . تفکر انتقادی تا آن جا پیش می رود که نقد نقد نیز توصیه می شود مخصوصا در جوامعی که روشنگری هنوز یک " پروژه ی نا تمام " است .هنر در تمام عرصه ها و سطوح ، انسان معاصر را دعوت به ضیافت تفکر انتقادی ، رعایت حقوق فردی ،قانون مداری ، شرایط پیچیده ی انسان معاصر برای تامین معیشت وبهبود اوضاع اقتصادی ، تنگنا ها، پلشتی ها ، حقارت ها ، عظمت های انسانی، عشق های نافرجام ، نا بسامانی ها و ویرانگری روح های دوزخی ،" خرده جنایت "های روزانه درون روابط اجتماعی ، زیادی طلبی های فردی و گروهی سوق میدهد و در یک کلام ، آینه گردان درون وبرون آدمیان معاصر است . بدون تصمیم گیری و یا محکوم کردن این یا آن ، فقط می گوید شما این هستید و حالا خود دانید . صاحب اختیار هستید ." اینکه گوئی این کنم یا آن کنم / خود دلیل اختیاراست ای صنم ".

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:30 |

شنبه 1392/12/24

انجام

معلوم نمی کند             دفعتاً، چه می شود که -- 

  از قرارمعلوم       

حواس اش از حوصله اش      پیشی گرفته است .

معلوم نمی شود

بیابان سردرغارفروبرده      و بوته ی خار            باد را جا به جا می کند که –

آتش درباد            خمیازه کشان                          گریبانش را رها نمی کند .

معلوم نمی کند      معامله ای سر بگیرد ،              کسی چه می داند که –

از قرار معلوم        چه چیزی از چه چیزی               پیشی گرفته است .

 مشخص هم نمی شود       حالا حالا                       دفعتاٌ

قراربرکدام مدار             معلوم نمی کند .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:26 |

جمعه 1392/12/16

گزارش چند مکالمه

دو سه رقم زنگ زد

اول گفت ، ازمیدان فردوسی

تا دانشگاه تهران ، چند خیال فاصله است !

آمدم به جدول مند لیف مراجعه کنم

گفت وقتت  را هدر نده !

آب اناردرفیلم ها –

نگفتم این را نگو ،  سوءتفاهم  شده

گفتم قبل از گفتن ، مزه مزه اش کن

آب انار را نه !  حرفت را گفتم  ، فراموشت شده ؟

گریه هایش ، باد را فرو نشاند

از خنده هایش هیچ نگو !

انتهایش گریه نبود ، هق هق  بی اشک بود

تو می گوئی یا من ؟  راویت کننده کیست ؟

شک کنم ؟ به کی ، خودم یا تو؟

قرارمان ، که این نبود .  بود ؟

حوصله کن  ، معلوم نمی شود که --

 زیادی لی لی به زلفش  بسته ای .

توقع من حداکثری نیست ، باور کن ،  انتظار تو حداقلی ست

 فکر می کنم این شاید ، تنها تفاهم ممکن باشد .

شایع پراکنی امروز شده  یک بازی اعتقادی

باور نمی کنی ؟

چند رقم زنگ زد

گفت از احیای کشور شوراها

تا رویای باز تولید تزار، چند پرانتز نقطه چین است ؟

خواستم به فرهنگ آشپزی مراجعه کنم !

گفت خیالی نیست .

نه ! از خودم درنیاورده ام ،  باور کن

بین ما همین گذشت که گفتم  .   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:47 |

یکشنبه 1392/12/11

غارشاهپور

ازتاریخ بگذریم !               همه تاریک     همه تاریکی بود و نبود .

از تونل تا غار                    جاده اندیشه رفت !

روشن ، اگرخاموش ، خاکستری ،    جاده دیگر   هم خوابی بود و نبود .

تازه آغاز بی هوده گی      در انتهای راه    هم نم نم بارانی بود و نبود .

بگذریم از تاریخ !                   اگر تلخ و اگر تاریک .

 طنز وطنازی، نقطه ی امید ؟      هم شعله ای بود و نبود .


ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:58 |

دوشنبه 1392/12/05

ضد مفهوم گرائی درشعروداستان

فروغ گفته : " وزن مثل نخی است که از میان کلمات رد می شود ، بی آنکه دیده شود ، فقط آنها را حفظ می کند " . نیما گفته :" وزن صدای احساسات و اندیشه های ماست . مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی میگیرند". بابا چاهی میگوید :" از ترکیب و امتزاج وزن های مختلف استفاده می کنم . تلفیقی از بقایای افاعیل عروضی ، بی وزنی و موسیقی زبان شعرمن است". این سخنان سه شاعر آوانگارد از سه نسل مختلف معاصر، تا امروزاست درموردحساس ترین مباحث شعری که قرنهاست موضوعیت وموجودیت آن ابطال وانفصال نشده است  . بابا چاهی در کتاب" سه دهه شاعران حرفه ای" با اینکه آنان را به دوگرایش چپ و راست صرفا شعری تقسیم می کند اما اشتراک آنان را ضد مفهوم گرا میداند وبازبا اینکه از بحران معنا و بحران تالیف در" وضعیت دیگر" اعلام موضع می کند اما ازتعطیل معنا سخنی نمی گوید بلکه از تاخیرمعنا و دوری از" موضوع محوری" سخن به میان می آورد . این سخن اوست :" شعرپست مدرن به معنای خلع معنا وتعطیل معنا به اینگونه نیست" وبعد ازقول فوکومیگوید هنرمندان :"دقیقادربطن رویداد های اجتماعی قرارمیگیرند" . درسته ، تعطیل معنا مد نظر نیست بلکه معنامحوری ویا پوشش حداکثری مضمون دیگرموضوعیت ندارد.زیرا به تناسب تعادل ،معنا حضوری، غیرامریتی، با تاخیر،غیرخیروشری و امکان طرح زیرپوستی پیدا میکند و ذهنهای معتاد به "موضوع محوری"، ممکن است، معنا ستیزی تعبیر و تفسیرکنند . با این مقدمه ی نسبتا طولانی می روم به سراصل موضوع و آن این است که درادبیات داستانی ما قرار است داستان بخوانیم نه چیز دیگر. یعنی قرار نیست فرم بخوانیم . داستان باید قصه داشته باشد . داستان باید توسط راوی ما را از تعادل خارج وپس از عبور از فراز و فرود تخیلی درسرزمین وجهان داستان دیگری به تعادل متکثر بازگرداند ویا اگر ضد داستان را روایت می کند در پاساژهای کولاژگونه امکان مشارکت خواننده را فراهم وابزار لذت وکشش را دوچندان کند . متن ضد مفهوم گرا نباید به پوششی برای "فقرتخیل " تبدیل شود . فقر تخیل را نباید با مغلطه ی متن ضد مفهوم گرا توجیه کرد . درسینما ، اگردر شکل آوانگارد واقلیت پسند آن، سینمای غیرقصه گو، میان کارگردان – مولف در دهه شصت و هفتاد میلادی به علت همان "فقر تخیل " مطرح بود اما امروز به عنوان یک کار غیر حرفه ای و کاملا شخصی رد شده است . یک پرسش کلیدی : شعر و داستان ضد مفهوم گرا براساس کدام اندیشه و فلسفه شکل گرفته است ؟ کدام نظریه ادبی و کدام مکتب هنری واجتماعی مدافع داستان وشعر ضد مفهوم گرا ست ؟ ممکن است فرمی و یا تکنیکی ظرفیت های خود را از دست داده باشد اما چالش های اجتماعی که هر روزمثل باد وبرق پوست عوض میکنند وانسان معاصررادر"وضعیت دیگر"قرارمیدهند وبه شدت معادلات اجتماعی را به هم می زند، باید به دست فراموشی سپرد و تحت آثار ضد مفهوم گرا پشت این سنگرماند و فقر تخیل را پنهان کرد ؟ افاضاتی از قبیل "شرق مفهوم گرا " و " غرب مفهوم ستیز" از کجا آمده ؟ یعنی هنرمندان غربی تازه به شطحیات خودمان نزدیک شده اند ؟ اینکه تازگی ندارد . دارد ؟ به گمان صاحب این قلم کج فهمی شده  است. اگر"ضد مفهوم گرا " را به معنی پایان سلطه بلامنازعه و بی چون وچرای محتوا بدانیم ، با اینکه حرف درستی است ، اما تازگی هم ندارد . این درست است نباید همه چیز را فدای معنا کرد . بلکه زیبا شناسی ، افق نو، فرم ، چیدمان کلمات ، صدا و حس شاعرانه ، همراه با عدم امریت متن، تنوع وتکثر، آشنا زودائی ،توجه به سنت وباز آفرینی آن ،امکان حضورو مشارکت خواننده درمتن وعدم قطعیت و تکرار، شرط لازم است اما کافی نیست بلکه کشش و لذت ومیل خواننده ، تکمیل  و تاکید شرط لازم است . درهرحال خواننده ی اقلیت خوان هم "فقر تخیل" درمتون ضدمفهوم گرا را ارج و قرب نخواهد گذاشت چون فلسفه وجودی هنر براساس ذهن متخیل بنا شده است. هنربدون تخیل دیگرهنرنیست . هیچ است . اما سلطه ی مضمون هم درمتن اگر به قصد و نیت مرعوب و شگفت زده کردن خواننده باشد در تضاد است با متن رهائی بخش و فارغ از امریت و جزمیت عصرانتظار کارکرد های اجتماعی ازهنر . ضد مفهوم گرائی به معنی کاهش و حذف هیچ کدام از صورت وعناصر شعری و داستانی نیست بلکه تعریفی وسیع ترازکاهش و یا حذف عوامل بالا دارد.  درحقیقت نفی هر گونه سلطه از جمله مضمون ویا محتوای مرعوب کننده را تداعی میکند وتعطیل معنا ویامعنا گریزی،"شرق معنا گرا " و"غرب معنا ستیز" را افاده و القا نمی کند . شاعرنویسنده ی کتاب" دودهه شاعران حرفه ای" با آنکه شاعری آوانگارد است وظرفیت های گوناگون را تجربه کرده و پیشنهاد شعرضد معناگرا را با توجه به عقل ابزاری جهان مدرن پیشنهاد میدهد اما در این مورد نه تنها با احتیاط سخن می گوید بلکه می گوید " شعر پست مدرن به معنای خلع معنا وتعطیل معنا نیست " وبعد از بحران معنا و بحران مولف وجهان سلطه ی عقل ابزاری فرا روی پرسشگران  خود قرارمی دهد .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:40 |

چهارشنبه 1392/11/30

نیل: نگاهی کوتاه به 4 داستان مجموعه نیل

نشرچشمه : نوشته : محمد تقوی

دراین مجموعه داستان ، با نویسنده ای روبروهستیم که هم درنقد و داوری صاحب نظر است وهم می داند که چه مینویسد .متنی متفاوت از جهان رایج داستان ، هدفمند  و دراجراء ، از زاویه ای سخت و هوشمندانه . علاقه ی نویسنده به سایرهنرها ، مخصوصا تئاتر و نقاشی و موسیقی در این مجموعه غیرقابل کتمان است. دو داستان " بازی" و " بینا بین خطوط حایل " شاهدی بر این مدعا است . درداستان قتل" متن ، ازنسلی استیصال زده ازدرک پدرمیگوید ، که علی رغم نفرت ، توان پدر کشی هم ندارد . از پدرخوانده ها زجرمی کشد ولی توان حل کوچکترین مشکلش را ندارد . وقتی رو در روی قتل پدر میشود جا می زند وبا پرگوئی ، میگوید و روایت میکند تا حکم برائت را،از برادرکوچکترش بگیرد و دامن خویش را ازقتل پدرپاک کند. درداستان "بازی"راوی وقتی ازبازیگری درتئاترکنارگذاشته میشود ، به تماشای بازی – تئاتر می ماند وسالن را ترک نمی کند وازکسی نفرت به دل نمی گیرد و قواعد بازی خود ساخته، را به هم نمی زند . وقتی خرد جمعی اورا مناسب میزان سن و اجرای تئاتر نمیداند ،غرمی زند ولی به تصمیم جمع احترام می گذارد و با حضورخود به عنوان تماشاچی،ضلع سوم یک اجرای تئاتر- داستانی را تکمیل میکند. درداستان زیبای"سفید"که درحقیقت می شود گفت فرا داستان است ، نویسنده هم خود را می نویسد وهم چگونه نوشتن را فرا روی خواننده می آورد . درروایت شکل گیری داستان "سفید"، با بازی زبانی به شیوه ی ویتگنشتاینی با برف ، کبوتر، تاب ، پرواز، هم توانائی خود را به عنوان نویسنده مینویسد وهم محدودیت خود را وهم آزادی قهرمان خود را وهم محدودیت او را . این جا ، خالق و مخلوق به زیبائی درجایگاه خود می نشینند ودر پایان نویسنده غایب میشود وقهرمان بازی، با نشستن روی تاب کودکی نویسنده گوئی پروازمیکند .درداستان "بینابین خطوط حایل"نیزهمین اتفاق میافتد.درکلاس نقاشی ، بحثی فنی – هنری بین استاد وهنرجویان پیش میآید که درحقیقت نظراکثریت دانشجویان بر نظراستاد غالب است . استاد که از رنگ حتی اگر فیلم رنگی هم باشد، بدش میآید تنها موفق می شود نظر یکی ازشاگردانش را بسوی خود جلب کند ودراقلیت محض میماند. اما درپایان این استاد است که برسرچهارراه ، پشت چراغ قرمز راهنمائی با واقعیت روبرومیشود ، کلاه نارنجی وشلوارآبی پسرک کنار فواره ،کلاغ سیاه روی درخت ، روسری صورتی وآسمان آبی و تنوع و تکثررنگ ها را. البته بدون آنکه از تصمیم خود ما را آگاه کند ، داستان با این جمله کلیدی تمام می شود : "می شود با نوک تیز مداد بی سپرجنگید اما تا هست رنگ هست مثل رنج که پایانی ندارد " . آیا این رنج همان چندگانگی جهان هنرمندی نیست که درتقابل با دست پروده گان خود ، به تعارض رسیده ؟ یا نه لجاجت استادی است که نمیخواهد هیچ تحولی را باورکند وتنها به داشته های خود بسنده میکند ؟ یا درمقابل اونسلی ست که دیگربا "چشم باز"و"تردید" با همه چیز وهرموضوعی، چون و چرا دارد ؟ ویا نه ، همه به نوعی به"رنگ"ی آلوده اند؟ کدام یک ؟ نویسنده به زیبائی ، پاسخ این واقعیت را،ازخواننده ی متن میخواهد . تا خواننده با متن درگیرشود و متن را اگر پایانی برای "رنج"ها داشته باشد با خواننده به فرجام برساند ! آدمهای "نیل" همه به نوعی دردنیای معصومیت ها وحماقت های خود غرق اند . از پدرکه با کارهای ابله هانه اش همه را به ستوه می آورد تا استادی که تنها موفق میشود یک دانشجو را با خود هم راه کند حال آنکه خود می بیند درکوچه وخیابان این "رنگ" است که انگار، بربوم نچندان سفید کارش، پیش از اراده ی او، نشسته ودراین تقدیرمقدر، در"رنج" نامه اش فقط دست و پا می زند یا تقدیر بازیگری که بعد از ورود کارگرانی حرفه ای ازبازی کنارگذاشته میشود ودرحسرت بازی میماند وآخرسربرادرکوچکتری که مستنطق برادربزرگترمیشود برای"قتل" پدر، و ناتوانی برادر بزرگتر برای اثبات بی گناهی اش . همه به نوعی دراین جهان "نیل"ی گرفتار هستند . همانطورکه همه تشنه اند درکنار دریای "نیل"!  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:1 |

جمعه 1392/11/25

فرم ومعنا درمتون کهن پارسی

وقتی که فرم برمعنا غلبه کند ، چه اتفاقی می افتد ؟ فرمالیست ها می گویند فرم معنای متن رامی سازد. آیا این گفته درست است ؟ تا چه اندازه ؟ آیا این گفته ی فرمالیست ها چیز جدیدی است یا تاریخچه ی آن به قدمت تاریخ ادبیات برمی گردد ؟ آیا به راستی فرم ، قادر است معنای متن را بسازد ؟ و یا به ذوق وذائقه ودیدگاه خواننده بازمی گردد ؟ سوال دیگری ، آیا مقصود خواننده ی خاص است یا همه خواننده گان را دربرمی گیرد و جنبه عمومی دارد ؟ پاسخ این سوال ساده نیست . چون ما با طیف یک دستی روبرو نیستیم . خواننده گان ادبیات ، با نظرگاه ، جهانبینی، ذوق و سلائق منحصر به فرد خود به سوی اثرکشیده می شوند . اما ساده ترین مخاطب ها، زیبائی فرمی را تشخیص میدهند . ولی از آنجا که ذهن ها ، اغلب منطق پذیر و نیل به رابطه ی علت و معلولی دارند، با جهان خاص فرمی به هم ریخته ، ازقبیل، مخدوش بودن رابطه علت ومعلولی ، عدم رعایت زمان خطی ، راویت های متعدد و گاه غیرقابل اعتماد، کولاژگونه ،اغلب نحوستیز و ازعدم ساخت آشنا ، بهره می گیرد ، ممکن است گروهی خاص ، اقلیتی محدود ، جذب شوند و ما مخاطب عام را از دست بدهیم . ولی منکر وجودی این گونه آثارهم نمی توان شد . اما ارجاع وانتساب مطلق این مقوله به غرب وفرمالیست های روس هم از کم آگاهی است . چون درآثار ادبیات کلاسیک خودمان به کرات موضوع فرم (لفظ) و معنا ( محتوا) وغلبه هرکدام بردیگری بارها درمجلس ادبی وشعری مطرح وبه نظم و نثر نیز کشیده شده است. غیرازشاعران و ادیبان ، این مهم درمیان اهالی فلسفه وکلام ازقبیل مشائیان ومعتزله وسهروردی وملاصدرا وعرفا وخواجه نصیر وعین القضات همدانی ودیگران مورد بحث وجدل بوده و درآثارآنان منعکس است . توجه کنید " طبیعت بر معنا غلبه می کند ... وقتی که نشئه طبیعت تمام شد ... جلوه ی معنا شروع میشود ... مادامی که این نشئه تمام نشود معنی معنا محال است که ظاهر شود ..."  نمونه دیگر " آدمی در آغاز از طریق حس و خیال از محسوس به معقول رسیده . از این رو از طریق صورت ( لفظ یا نشانه ) برای طبع او مانوس و مالوف نیست ، اگر خلاف این باشد آدمی توان درک معانی را ندارد " . از گفته های بایزید بسطامی است :" سخن من بر اقتضای حال می آید اما هر کس آن را چنان که اقتضای وقت خویش است ادراک می کند و سپس ادارک خویش را به من منسوب می کند " . بسیاری نظریه های ادبی قدمائی ما نظر به حضور و مداخله ی خواننده دربازسازی معنا ازطریق درک لفظ داشته اند . البته حافظ اعتقاد به وجود معنا دراندیشه ی شاعر است که از طریق بیان (فرم) افاده واداء می شود. اساسا گروهی گفته اند که حافظ شاعری ارادی است که آگاهانه سراغ شعر می رفته است . گروهی دیگرعقیده داشته اند که از طریق بیان است که معنا امکان حضور و تجلی پیدا می کند . اما مولوی بلخی می گوید : تو مپندار که من شعر به خود می گویم / تا که بیدار و هشیار یکی دم نزنم ... ای که درون جان من تلقین شعرم می کنی / گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم . باز به این شعر منسوب به صائب توجه کنید : از شیشه بی می ، می بی شیشه طلب کن / حق را زدل خالی از اندیشه طلب کن . تفاوت و تسلط بی معنائی بیت اول شاعر وعدم قطعیت به سراغ اندیشه رفتن ، بدون اراده معطف به محکومیت آن اندیشه را ، در بیت دوم . ازعصررودکی تا زمان شاعران سبک خراسانی وعراقی و تا پایان عصر جامی وشروع و پایان عصرسبک هندی ونهضت بازگشت به سبک خراسانی وشروع مشروطه وقائل بودن کارکردی اجتماعی برای شعر و ادبیات تا انقلاب وزمان حاضر ، مباحث غلبه فرم بر معنا وضد آن ، اینکه فرم قالبی است برای مضمون ، به اشکال گوناگون درمقوله های ادبی و مباحث کلامی و فلسفی وعرفانی ما مطرح و ندیدن آن در مباحث نظریه ادبی ونقد ادبی خالی از اشکال نیست . در این مقوله بازسخن خواهم گفت .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:54 |

یکشنبه 1392/11/20

پرسش

بسیار به تاٌمل        لحظاتی طولانی زیسته ام      بی آنکه یافته باشم

ازآن همه تدارک شک      که دیدم                  چرا در یقین نیافتم

وخود نیز               درآن مهمانی بی دریغ       تنها نماندم ؟

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:38 |

دوشنبه 1392/11/14

بازآفرینی شگردهای فرمی ازمتون کهن

تکنیک وشگرد های فرمی از قبیل تعلیق و تکثر ، تعادل وعدم تعادل ، فراز و فرود ، سپید خوانی متن ، قطع و وصل زمانی و سلسله مراتب غیر خطی ، واگذاری تکمیل متن به عهده ی خواننده ، راوی های جورا جور و متعدد وناموثق ، روایت در روایت ، ارجاع به بیرون ، نقل قول های گاه مبهم وچند معنایی ،بازیهای زبانی ویتگنشتاینی، ایجاز، استعاره ومجاز، کلمه وجمله های چند پهلو و گاه نحونامتداول وساختارشکن، درمتون کهن پارسی به وفور موجود وقابل استفاده درادبیات داستانی است . درگلستان سعدی، تذکره الاولیاء و منطق الطیرعطارنیشابوری، مثنوی مولانای بلخی،جامع الحکایات محمدعوفی، تاریخ بیهقی، تاریخ طبری ومتون فلسفی -عرفانی امثال روایت منصور حلاج بیضاوی، عقل سرخ و آوازپرجبرائیل سهروردی، حی ابن یقظان ابن سینا،مکاتبات ومحاکمات عین القضات همدانی وسمک عیار و دیگر متون عرفانی مانند فی مافیه وشرح حالات بایزید بسطامی ، عناصر داستانی را می توان مشاهده و به کار گرفت . رویکرد ما به متون عرفانی نه به منظور بار معنائی آن ، بلکه به قصد لذت ویافتن افق های فرمی وشگرد های تکنیکی، از چییده مان واژگان و زیبا شناسی کلمه ها وجمله های فرمی واقتدارلفظ ، بر معناست و نه چیزدیگر . ذکردو نمونه ازنثرو روایت عطارنیشابوری خالی از لطف نیست  : " گروهی از صوفیه بر ما وارد شدند و دورترازما نشستند . سپس یکی برخاست تا نماز گذارد . پس چون از نماز فارغ شد رو به من کرد و گفت : ای شیخ ! آیا در این جا مکانی می شناسی که در آن بمیرم ؟ گمان کردم که او می خواهد بخوابد . سپس به مکانی اشاره کردم ، او نیز به آن جا رفت و خود را به پشت انداخت و بی حرکت شد . سپس برخاستم و به سویش رفتم و او را تکان دادم ولی او سرد شده بود ..." روایتی تکان دهنده و بی طرف ، بدون اطناب و با ایجازکامل و با لحنی سرد و زیبا برای ایجاد فضای مرگ در کلام . نمونه ی دیگربا " زاویه دید"ی دیگر. قصه ی شیخ صنعان که قریب سیصد مرید داشته : " شبی خفته بود به خواب دید بتی بر دامن او نشسته بود ، از خواب بردر آمد ، سخت دلتنگ و دل مشعول شد ... در خاطرش چنان آمد که او را به جانب روم می باید رفت ... با مریدان روی به بلاد روم نهاد ... روزی به جایی رسیدند ، کلیسایی دیدند ... چشم او بر بام کلیسا به دختر ترسایی افتاده ، در حال عاشق شد و دلش بپرید ... مرقع بیرون آورد و جامه مغان در پوشید ... مریدان گفتند : یا شیخ این چه حالت است ؟ گفت ما را دل چنین کاری افتاد . با دل منافقی نتوانیم کرد . ظاهر و باطن داشتن شرط کار است . گقتند: اگر ظاهر مسلمان باشی چه زیان بود ؟ گفت لشکری بر نظاره گاه فرود آمده است نظر او به دل است دل داغ غیری دارد.  ظاهر به رنگ اسلام داشتن چه سود دارد ؟ که نه ما بندگی به عادت داشتیم . آن نشان دوستی او بود ، امروز دوستی دیگری که پای در میان نهاد مارا .." .  نمونه دیگر بیان معنای شعراز دیدگاه عین القضات همدانی را که بعد از قرن ها جدال لفظ (فرم ) ومعنا ( محتوا )می آورم که دوستان معناگریزآگاه باشند بی معنایی شعر( هرمنوتیک یا علم تاویل ) و" معنای متن هرگز دقیقا معین نیست ". چیز تازه ای برای سرزمین شعرنبوده و به زیبا ترین شکل ممکن قبل از، ادوارد براون انگلیسی ، رولان بارت فرانسوی و امبرتواکو ایتالیایی و ا. د .هیرش امریکائی وفرمالیست های روس ، عین القضات همدانی گفته است . متون کهن پارسی گنجینه ای دست نخورده است. آن را دریابیم . از نامه های عین قضات همدانی درمورد معنای شعر:" جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان ، آخر دانی که آینه را صورتی نیست ، درخود ، اما هر که در او نگه کند صورت خود تواند دید ، همچنین می دان که شعررا درخود هیچ معنی نیست اما هر کسی از او تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست ... ". قطعا دوستان آگاهند که لحن با زبان تفاوت دارد . لحن ایجاد فضا سازی درکلام است وزبان باز تاب دقیق ساختار جهان و" مرزهای جهان هر کس به میزان مرزهای زبان اوست " . این نکته دقیقا در آثار سعدی ، بیهقی وجامع حکایات عوفی رعایت شده است . داستان " افشین و بودلف " ، حکایت" قاضی بست " ، " و روایت " بردارکردن حسنک وزیر" بیهقی ، "تسلط و اقتدار" سعدی در تصرف و اختیار دراصل" مجاورت" و" همنشینی "کلمات  زبان پارسی ، در" بوستان" و" گلستان" ، هنوز منابع عظیمی از ظرفیت های نهفته زبان فارسی است که با استفاده از فرم و تکنیک های زبانی، متن را تا مرز ایجاز در لحن و زبان وسعت می دهد و در کمال سادگی واقتدار، فرم و محتوا را غیر قابل تفکیک می کند واین مهم با شگرد "حذف " و "فصل" ، "محاوره" و" تناظر" نحوی فرجام و بعد می دهد . این همانی است که ما به آن نیازداریم بی آنکه ازدستآوردهای دیگران اعلام بی نیازی کنیم .اما ازداشته های خود نیزحداکثراستفاده را، باید کرد قبل از آنکه دیگران ما را از وجود سهروردی ها ، ابن سیناها ، خیام ها وآثار باستانی ودیگرهنرهایمان با خبرکنند . باید ازگذشته عبور کرد .اما نفی گذشته ، نفی امروز نیز هست . چون امروز ریشه دردیروز دارد و هر فردائی ریشه درامروز. 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:9 |

چهارشنبه 1392/11/09

دوشعراز: حمید رضا گشمردی

کتاب اول : ماهوردرهامون - نشر بهارستان

کتاب دوم : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز– نشرفراگاه

بیست ده

بازی تمام نشده

                       پشت محوطه جریمه

هیجده قدم مانده به ماشین پلیس

                        برگه ی جریمه دستش دادند   

جریمه جریمه است ...

                           بیدارکه شوی

درغاری

                       کنار بن غازی

                              یا صبح ملسِِ اندلس

شام خورده نخورده با سس مخصوص وووزیلا

رویای رقص پس از اولین گلِ بازی زندگیش

با یک سوپ داغ مجانی

مقصر اصلی گل های خوردنی تیمی بوده درگل افتاده

شانه هامی لرزید با لرزش مرمر سینه بلرزون ، بگردون

با کره ی زمین رویایی می زند نلسون

                با کفش های کتانی ی

                که آرم کره مریخ دارد

کهکشانی ها در راه شیری

شیرینی فروشی را به بردگی گرفتند

سیاه ها مستند

درست جایی می زنند

که فرصت طلایی الماس ها شوتشان کرده بود

همان جا

لب خط چشم کره زمین پاس اشتباه داد

نیمه اول که تمام شد

با سوت داور دسته گلی از پیکرت

               ساخته بودند ماندلای جام بدست

تازه یادش آمد

که دیشب هیجده قدم مانده

                به یک ساندویچی

                    برگه ی جریمه دستش داده بودند .

کوروش

آرم مخصوص جنتلمن های قرون وسطی

پشت کراوات و شلوار مشکی

کوروش از شهر بابل صدایم کرد

ماشین کورسی کوپه

حقوق بشر

نظم نوین با فیزیک کوانتوم

دانشگاه ها تعطیلند

گازش را بگیر

 دخترهای عاشق ماشین کوپه

مدی تیشن تمرین می کنند

کلیسای بی ناقوس کماکان

مراسم غسل تعمید را آماده می کند

اصلا نگران نباش

حالا حالا منشورت را

کف دستم می نویسم و یا روی لاله گوشم

آسوده بخواب

برده ها که بروند

براده ها جذب آهن ربا می شوند

کوروش : شیفته مرامتم – جنتلمن قرون  و اعصار .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:25 |

پنجشنبه 1392/11/03

تخیل بی انتها

گفتم که: برخیالت راه نظر ببندم         گفتا که : شبروست او، از راه دیگرآید (حافظ)

تناقض و تعارض ازهنگام تولد ، با انسان، زاده می شود . تناقض میان آنچه که می بینی و نمی خواهی وآنچه می خواهی ، اما نمی بینی . درکودکی این تناقض کوروغریزی است . فقط می خواهی ولی نمیتوانی بیان کنی . اما درنوجوانی و بعد ازآن ، تناقض ها و تعارض ها ، با مشاهده ، تجربه ، آزمون وخطا ، شعور و مقایسه وآگاهی به اوج می رسد.این تناقض ها، برای انسان های عادی،اقشارمختلف ،اندیشمند و متفکر،امری معمول ومحل آغاز، ظهور و بروز انفعال از جامعه و محیط اطراف میگردد ودرصورت عدم آگاهی وفقدان سازمانهای اجتماعی پاسخگو این معضل منجر به آسیب های فردی وگروهی واجتماعی میشود .اما واکنش این انفعال ، برای انسان هنرمند "دیگر"است. این" دیگر"،  فعل هنری او را شامل می شود . واکنش برای این انفعال، فعل اوست . فعل او برخواسته از انفعال اوست . این فعل و انفعال ، درحقیقت ، محل آفرینش هنرها هستند . تناقض ها وتعارض ها، خیزش گاه تخیل است که منابع اصلی خیال پردازیها میشوند . ورود به سلسله تناقض ها، اولین گام بسوی تخیل است . تخیل های برآمده ازتناقض ها، هیچ سنخیتی با دنیای واقعی ندارد. درحقیقت ، تخیل نفی واقعیت ها است . جهانی ورای جهان موجود . این تخیل جنبه ی عمومی دارد وگریزی هم از آن نیست وهمه ازآن بهره مند هستند . کم یا زیاد ، قوی یا ضعیف، پیدا یا پنهان ، دامنه دار یا گذرا ، درخواب وبیداری ودرتمام مراحل و دوران زندگی . اما چون ، این تخیل درجنبه عمومی آن "  فاقد آگاهی " است راه به جائی نمی برد  .اما همین تخیل بی مهار، درانسان هنرمند تبدیل به آفرینش اثرهنری میگردد.همینطورکه "آگاهی فاقد" تخیل هم به آثارهنری تبدیل نمیشود. تخیل"فاقد آگاهی" زیبا شناسی هنری، نیز به خلاقیت منتهی نمی گردد. بارهادرنقد آثارهنری خواننده ایم که ،این تخیل قوی، دراثر فقدان زبان، تکنیک و فرم مناسب،عدم اجرای زیبا وحس آمیزی زیبا شناسی هنری، حیف شده است . ازطرفی دیگرزبان، تکنیک وفرم زیبا درفقدان تخیل قوی، نتوانسته متن را نجات دهد . درصورت وجود تخیل قوی وآگاهی لازم زیبا شناسی هنری،آفرینش رو به کمال و تعالی دارد . اما این آفرینش هنری درتمام عرصه ها، لاجرم می بایست فاصله اش را با دنیای واقعی حفظ کند تا با حفظ این فاصله ، ما شاهد خلق جهانی ورای جهان موجود باشیم . واقعگرائی همچون بختکی ،هنرمند را تهدید میکند و خروج ورهائی ازدنیای واقعی کمال مطلوب وآفرینش هنری است. تخیل بی مهار و سرکش،اولین ومهمترین ابزارهنرمند است وبدون آن تمام راه های آفرینش بسته است . تخیل قوی درجستجوی زبان هنری خود،گاه از عصری به نسلی واز نسلی به عصری، نقل مکان می کند . گاه از فرهنگی "دیگر" به تمدنی "دیگر" واز تمدنی "دیگر" به فرهنگ "دیگر" مهاجرت می نماید. تخیل درپشت ، هیچ مرزی، متوقف نمی شود و رسمیت را به رسمیت نمی شناسد. همانطور، درمقیاسی کوچک تر، از ذهنی به ذهنی "دیگر" ازاثری به اثر" دیگر" انتقال می یابد و یا خود منشاء اثر جدیدی میشود . تنها راهی که بسته نیست راه تخیل است. تنها راهی که هیچ اش کرانه نیست، تخیل بی انتهاست.      

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 11:58 |

شنبه 1392/10/28

باران

تازان شد

مادیان دشت کبود .

بشکست هر طرح و بنمود هر جلوه فرود .

بنشست غبار وخیزآب شد چهره ی رود .

زبرخاک پرید

صد پروانه ی دود

از نفس نرم زمین نغمه برآمد : درود ... درود .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:21 |

یکشنبه 1392/10/22

نقد خواننده محور

تاریخچه وپیشینه نقد به آغازتمدن هلنی وهوراس وارسطووتمدن آریائی بازمیگردد . درمنابع آریائی ازجمله درکتیبه نقش رستم ومتون پارسی کهن به زبان" زند اوستا" ئی و زبان"پهلوی" موضوع ایراد وسنجش سخنان هرگوینده ای تاکید شده است . دکترهاگ می نویسد" زبان اوستائی با کهن ترین زبان سانسکریت همانند ارتباط گویش های مختلف زبان یونانی( آئولی،آیونی دوری وآتی ) با یکدیگر دارد". پس نقد وانتقاد دارای ریشه ای به قدمت تاریخ تمدن بشر، سابقه دارد و چیزجدیدی نیست . گروهی براین عقیده اند که:" میان تعالی وانحطاط دوره های ادبی وکیفیت وکمیت نقد ادبی،نسبتی وجود دارد. به این صورت که در ادواری که خلاقیت ادبی در اوج شکوفائی است و شاهکارها آفریده می شود ، نقد ادبی درصحنه ی ادبیات حاضر نیست و برعکس ". ادوارد براون و رولان بارت ازاین دسته هستند. اماچیزی که به دوران معاصروصد سال اخیر کشورما برمی گردد شاید خلاف این را اثبات می کند. اززمان شروع تردید درشعرکهن ومتون ادبی با نثرپیچیده ، تا آغاز شعرنو توسط رفعت ، لاهوتی ، عشقی تا داستانک های چرند وپرند دهخداو یکی بود ونبود جمال زاده ، تا می رسیم به حضور شاخص هدایت و نیما و آفرینش"آفسانه "و "بوف کور" و زمان پس ازشهریوربیست وسالهای سی ودو تا دهه چهل و پنجاه وپنجاه وهفت ، همگی بازارنقد داغ ،آفرینش پویا و با هم رشد وبا هم به شکوفائی رسیده اند . نقد های دشتی ، خانلری، بهار وحمیدی برآثار نیما وهدایت ، نقد نیما برچند داستان هدایت ، کنگره ی نویسنگان درسال بیست وپنج و نقد های فاطمه سیاح و احسان طبری ومرتضی کیوان تاسال سی ودو وبعد ازآن مجله ی اندیشه وهنروثوقی تا تسلط شعرنیما وظهورعلوی وچوبک وآل احمد وابراهیم گلستان وشاگردان نیما از قبیل شاهرودی و شاملوو اخوان ... همه وهمه ، متن ونقد توامان وبه موازات هم پیش رفته اند به قسمی که نقد های کارساز دکتر براهنی ، اسماعیل نوری علاء ، محمد حقوقی، باقرمومنی ، محمود اعتمادزاده ودریابندری باعث شناخت ومعرفی نویسندگان کتابهای "پسرک بومی" و"دریا آرام است" ،" باشبیرو" و" عقیل عقیل " ،"جشن باشکوه"به جامعه ادبیات داستانی ایران شد . نویسندگانی که توسط منتقدین کشف وباعث آثار برجسته ای مثل " همسایه ها" ، " زمین سوخته " ، "انجیرمعابد " توسط احمد محمود و "کلیدر" ، "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی و"شازده احتجاب"گلشیری وآثاربرجسته ومانده گاری از داستانها ونمایشنامه های اکبررادی وساعدی گردید.درموردشعرنیز، آتشی ازبوشهر ،فروغ ازتهران ،حقوقی از اصفهان ،احمدرضااحمدی ازکرمان ، رویائی ازسمنان ، سهراب از کاشان ... همه توسط منتقدین معرفی و مورد نقد قرار گرفتند .این تجربه نشان می دهد که دستکم درمورد گفته ی بزرگانی از قبیل ادوارد براون و رولان بارت باید با دیده تردید نگاه کرد . چون داده های ما خلاف آن را نشان میدهد . این مبحث را می توان با نمونه هاو شاخص های بسیارگسترش وتعمیم داد .وجه مشترک تمام منتقدین سال های یاد شده این است که منتقدین این گروه صاحب اندیشه و مفهوم ساز و جریان ساز بودند . شاید لازم به ذکر نباشد کتاب " بازآفرینی واقعیت " محمدعلی سپانلودرمعرفی داستان کوتاه و رشد بعدی آن غیرقابل کتمان وبه یاد ماندنی است .منتقد مثل موتورجستجوگر گوگل وفراترازآن، کاشف نویسندگان جوان وبا تحلیل خود کاشف فرامتن ضمیر نا خودآگاه نویسنده است و باید ، برمتن مورد نقد ، بیفزاید . منتقد البته عضوانجمن دوست یابی فیس بوکی واینترنتی نیست وبا احدی هم رودرباسی ندارد . نقدی موفق است که هم وزن اثربدرخشد .در نقد " خواننده محور" ، خواننده ، با دومتن روبرواست . اگر" مرگ نویسنده " را باورداریم ، الزاما" مرگ منتقد " نیززمان خوانش نقد ، تکمیل متن " مرگ نویسنده" است . این معادله، پایه یک فرضیه است. یک نقد ویرانگرو باورمند و رادیکال به مراتب ازآئین دوست یابی کم خطرتراست . دلیل آن خیلی ساده است . اولا این نقد برای شخص سومی نوشته شده است که باید به شعور او احترام گذاشت واو را باورکرد . ثانیا ، نقل به مضمون ، به قول شاملو اگر " داوری شرطش انصاف است و حیات اش زمان" . پس ایراد درکجاست ؟. نقد اگردرباور منتقد باشد ودرنقد " خواننده محور" با خواننده درمیان نگذارد ، درصداقت منتقد نباید شک کرد ؟ درحقیقت متنقد برداشت خود را با نقد " خواننده محور" تسهیم و او را دعوت به شک و تردید می کند . اگربه نقد رادیکال ایرادی هست که با منطق بالا نباید باشد ، باید به دلسوزان نقد ایراد گرفت که قیم خواننده ی فرهیخته می شوند و با منطق دوست یابی از واژه ی"زدن"  استفاده ، هراس ، وکالت تسخیری و محافظه کاری خود را به خواننده ی نقد تعمیم می دهند . تبارشناسی یک متن ، شناخت وریشه یابی جان وجهان آن ، ساده انگاری وتکرار، ساخت آشنا ، فقدان تکنیک ، زبان پویا و تخیل بکر، اگر در حوزه کاری یک منتقد نباشد ، دیگرچه چیزی برای نقد می ماند؟ زمانه منتقدی بی رحم تراز منتقد رادیکال است . نقد اگردر فضای محافظه کاری نفس بکشد قطعا به نفع هیچ کس نیست . نه نویسنده ونه خواننده . پرورش منتقد بزدل و ترسوودست به عصا به ادبیات سست و بی خاصیت وعاری ازخلاقیت پویا منجر می شود .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:28 |

چهارشنبه 1392/10/18

زرد

شکسته جاده پا       به تردید      همه این نبود            معیار زمین      به یقین .

فربهی آسمان          پائیز          پائیز نیمه جان               زرد نماند به سنگ .

جنگل خفته ی غریق شب    بی آوارآفتاب نیمه جان    هم رنگ سنگ و زمین سرد،

در گردش باد و برگ های خشک بی رمق      نشسته در پناه مه ای نزدیک به دور .

آشنا بوده نیست                فردا ،                 بی دلیل .

بگو بیاید              شکسته جاده پا        بی گزیده ی              تردید یا یقین .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:37 |

پنجشنبه 1392/10/12

نقدعقل منفعل

نقدعقل مدرنیته اگرچه، دستآوردی چند، برای فلسفه،هنر وادبیات ، مخصوصا درزمینه ایدئولوژی زودائی درعرصه ی هنر و یا نقش تاثیر گذارآفرینش متون ادبی ضد مفهوم گرا وچند صدائی داشته اما از آنجا که هر ایده یا نظریه فلسفی و یا هنری تا به کشور ما وارد شود،اولازمان زیادی میگذرد ثانیا،ترجمه های غیرحرفه ای توان انتقال این چالشهاومفاهیم ونظریه های نو ظهور،که گاه بعضا دربستر اصلی خود نقد ، بررسی و گاه رد می شوند ، را ندارد . در نتیجه آن نظریه ، با پیش فرضهای گوناگون که از راه ترجمه و گاه ناقص ومتضاد ، بد فهم شده ، به دست ما می رسد از صافی ذهن و اندیشه ی مترجم محترم با اضافات وکمبودهائی همراه میشود که گاهی دستآورده های خودی نیز مورد تشکیک واقع میگردد*. دیالکتیک منفی تئودورآدورنو، درمقابل دیالکتیک اثباتی، یک " ضد سیستم" است که با نظریه های نیچه همخوانی دارد ، اگر چه نقش پر رنگ و محوری برای زیبا شناسی هنرمیدهد اما افراط درآن گاه به ضد خود تبدیل می شود . اگرمتون کولاژگونه را یک متن منفصل و بینامتنی یا چند پاره و یا تکه دوزی شده بنامیم ، در حقیقت یک تعریف از، متن ،" ضد سیستم " داریم . این تکنیک در حقیقت به مثابه ی یک ساختار ضد ساختار است که با آن متن یا مضمون همخوانی و سازگاری دارد . به عبارت دیگر" ضد سیستم"با ساختارآشنا ،آشنا زودائی میکند وبا فرمهای ازظرفیت افتاده، به چالش وسرناسازگاری دارد.به زبان دیگراین"ضد سیستم" تعریف جدید ، ازجهان منفصل  وغیرمستمروقطعه قطعه شده است . این گونه متون ،متن های ضد ارسطوئی هستند که ازعصر روشنگری و بعد از پیشامدرن ، که مدرنیته به عنوان کانون غالب درتمامی آثار هنری و فلسفی کارکردی همه جانبه داشته است،مطرح گردید . پیشاهنگ نقد مدرنیته درحقیقت هایدگرو همفکرانش ، در دانشگاه برلین ، پایه گذار آن بودند وبعدها به صور و اشکال گوناگون مطرح و مورد بازبینی قرارگرفت . اگرچه مارکس و همفکران، قبل ازهایدگربه نقدعقل ابزاری ویاس فلسفی پرداخته بودنداماچون بانگاه امیدواروخوشبینانه دیالکتیک تاریخی را باور داشتند ، براین مقوله درنگ نکردند . آن سوی نقد عقل مدرنیته ، نقد عقل منفعل است وعقل منفعل ،افراط درنقد عقل مدرنیته است . دردیالکتیک منفی ، بین سوژه و ابژه ، برای فرار از اثبات گرائی ، مدام باید " گسست " ایجاد و فروکاست تا شکاف بین مفهوم ها و نمونه های عینی هویدا و آشکارترشود اما این شکاف و" گسست " تا کجا ؟ این "گسست " چه دستآوردی برای مخاطب دارد؟ آیا این" گسست" تامرحله ی تخریب و انهدام پیش نخواهد رفت؟ چه چیزی جایگزین این" گسست" خواهد شد ؟ اصراردرعقل منفعل ؟ تئوری های فلسفی برای آموزش وآگاهی هنرمند مفید به فایده است مثل دیگر دانش ها برای آفرینش هنری اما اگر این قبیل متون ، عاملی جهت انحراف تخیل ، محافظه کاری، تولیدات کامپیوتری و مهندسی شده ، خشک وبی روح و تئوری زده تبدیل و خروجی آثار هنری، متکی صرف به این گونه تئوریها وجزمیت باشد ، چه نیازی به شکستن قالبها ی قدیمی وکهنه و فخیم و ارکان عروضی و صنعت شعری وفرمهای تکراری وخطی وسلسله مراتبی بود ؟ هنراگر ازحالت طبیعی وسیرآزاد و سیال احساس وتخیل تخطی کند ، دقیقا خود عقل ابزاری ست که منتقدان عقل مدرنیته فریاد نقد آن را سرمیدهند . ابزار، ساختمان وهمه چیز هنر از تخیل بی مهار سر چشمه می گیرد . هنر بدون تخیل ، یا ناشی از " فقر تخیل" است یا سلطه ذهن تئوری زده ی هنرمند بر این تخیل و یا لگام و درغلتیدن برخود سانسوری و حاشیه امن برای توجیه فقرتخیل یا سلطه عقل منفعل به بهانه عقل ابزاری و دنبال محیط امن و ادبیات بی خاصیت گشتن است . به قول نورتروپ فرای: " نویسنده نه تماشاگر است و نه رویاگر . ادبیات بازتاب زندگی نیست ، ولی از زندگی هم فرار نمی کند و دوری نمی گزیند : آنرا می بلعد وتخیل تا همه چیز را نبلعد از پای نخواهد نشست .صرف نظر از آنکه از چه سمتی حرکت کنیم ، نشانه های ادبیات همواره به یک سو رهنمون اند ، به دنیای که درآن چیزی ورای تخیل بشری نیست". ادبیاتی که به دنبال اثبات این تئوری یا آن تئوری است و یا اباطیلی از قبیل"شرق معناگرا" و "غرب معناگریز" است ، پیداست که نه شرق را می شناسد و نه غرب را و از همه ساده لوحانه تر، تقسیم بشریت در احساس و عاطفه و تخیل به شرق وغرب ، تقسیمی بی پایه ،غیرخردمندانه و ضدهنر است . بشرعلی رغم تفاوت ها در فرهنگ و تمدن ها ، در احساس و عاطفه وتخیل ، درکلیات شبیه هم می اندیشد .


*مترجمین ما اکثرا زبان انگلیسی را new course خواننده اند حال آنکه پایه زبان در کشور مبدا بر پایه old course آغاز تا به new course می رسند ویا برعکس اول new course   را میخوانند تا به old course می رسند و یا هر دو را به هنگام می آموزند و این ضعف در اکثر مترجمین محترم وجود دارد .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:23 |

شنبه 1392/10/07

 اغواگر

به غوغا ی باد                  دل سپرده بود         خروسی که می خواند و  

آشفته می کرد                   خواب بندر را .

به وجد آمده بود             خروس بی محل       از ایوان مشرف      بر آب انبار،

در بی پگاه نیمه شبان            از غوغای باد و موج  .

نکوهش به دهانی که بی محل       به غوغای باد                  حرام می کند                 نیمه شب آدینه مان را .                                                                                       

 خراب می کند          نیمه شبها یمان           این خروس بی محل ،                   بهترنیست  برود از این محل      این خروس بی محل ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:14 |

پنجشنبه 1392/10/05

در تیک تاک زمان

بی داد می کند زمان         لحظه می نشیند       حیاط  .

مانده شب معطل             افسرده روز .

فاصله افتاد                   افتاد          میان حیاط  و زمان .

بریده باد                       باد   باد          نفس ، نفس  .                  

مانده معطل                    عطسه درهوا .       

 راه در پائیز                   سکوت دراهتزاز      آشیانه در پگاه .

  برده سکوت                 شب به انزواء         روز در پناه 

 آویخته شک در هوا  . 

 بی داد می کند زمان          لحظه می نشیند              حیاط .

  فاصله افتاد                  افتاد                    میان حیاط و زمان .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:2 |

پنجشنبه 1392/09/28

         یاداشتی بر کتاب : من منچستر یونایتد را دوست دارم     

            نشر: چشمه . نوشته : مهدی یزدانی خرم 

این کتاب نمی تواند یک رمان باشد برای اینکه هرگز ورود به "جهان داستان "اتفاق نمی افتد. یعنی اصلا به علت ، عدم تخیل و جزر و مد لازمه و فقدان  تناسب تعادل وعدم تعادل ، داستان در این کتاب شکل نمی گیرد . به زبان دیگر، در فقدان تخیل ، نه در زبان ، نه درتکنیک و نه در فرم و شیوه ی روایت ، با هیچ یک از ژانرهای داستانی هم خوانی ندارد . از همه مهم تر، در نبود عنصر تخیل ، ورود به " جهان داستان" در این اثر حادث نمی شود . در نتیجه می رویم به سمت " ضد داستان " . ضد داستان هم نیست ، برای اینکه به قصد داستان نوشته شده است . یعنی متن با زبانی غیر داستانی و گزارشی ودر غیاب تخیل که لازمه ی هراثر هنری است، سعی می کند از منطق داستانی پیروی کند . نه اغتشاش در فرم ونه در زبان و نه عقل نا به سامان ، ونه جهان غیر مستمرو قطعه قطعه شده ، که از مختصات متن ضد ارسطوئی است ، دراین متن دیده نمی شود ، بلکه همه ی تلاش برای خلق داستان ، هر چند متفاوت ، پیش می رود . اما درفقر تخیل ، همه چیزدرسطح می ماند ومتن به عمق نمی رسد . چون در سطح می ماند به داستان و ضد داستان هم تبدیل نمی شود . پس چیست ؟ سوال درستی است . این گونه روایت ها ، درسطح عالی آن ، مستند با واقعیت های تاریخی ، در روایت های" هفت گانه "ی دکتر باستانی پاریزی که هم خواندنی است وهم روشنگر وهم قابل استناد و هم منبعی است برای تحقیق ، دیده می شود . در شکل ساده تر آن ، روایت های تاریخی – معاصر به شیوه ی مسعود بهنود است که هر چند جنبه اکادمیک باستانی پاریزی را ندارد ، اما متکی بر اساس شنیده ها و ملاقات های حضوری با عناصر درگیر مسائل سیاسی پنجاه سال اخیر است . در شیوه ی ژورنالیست وگاه ارزشمند آن به قصد بالا بردن آگاهی سیاسی خواننده ، کارهای محمد قوچانی ودر کل گردانندگان بعضی از روزنامه ها و مجله های چند سال اخیرکه به سبک وسیاق جناب قوچانی می نویسند . اما به قصد رمان ، منجمله این اثر، معمولا برش های طنز گونه و جمله های چند پهلو و ایهام دار آل احمدی با نوعی تحقیر زیر پوستی به فعالین سیاسی و شخصیت های معروف و مشهور و گروه هاو احزاب سیاسی ، به صورت گذینشی انتخاب و به قول دکتر باستانی پاریزی"آسمان ریسمان" میکنند وهرقسمت که حذف کنید هیچ اتفاقی نمی افتد . از طرفی دیگر، هیچ بخش از خرده روایت ها ، در روند متن تاثیر گذار نیست . مضافا همپوشانی لازم نیز ندارد و اساسا در خدمت روند رمان هم نیست و در نتیجه متن به کانون واحد و وحدت جزء در خدمت کل  نمی رسد . این متن برای ذهن های خالی از واقعیت های تاریخی ، شبه داستان می سازد. غافل از آنکه اینگونه کارها که فاقد اصالت داستانی است و هرگز به عنوان رمان یا داستان در عرصه ادبیات نخواهد بود بلکه جایگاه این گونه آثار که مخاطبینی هم دارد در جای دیگر است . نبود عنصر تخیل نه تنها به شکل گیری داستان نمی انجامد بلکه برای جبران این نقص ، ناچار به سرهم بندی و قطار کردن موضوعاتی کهنه ، کسل کننده ، دم دستی، تکراری وشگرد های آشنا و کلیشه ای ، بی هیچ خلاقیتی ازمنابع "رفقای بالا" و استفاده ی تکراری ودم دستی ازموضوع پناهده گان و تبعدیان لهستانی در ایران وتمثال استالین ولنین درکافه های تهران و رم و برلین و پاریس که به کرات در بعضی فیلم ها وسریال ایرانی و خارجی دوران بعد از شهریور بیست به نمایش درآمده است . در پایان خوانش آن ، ته ذهن خواننده ، هیچ چیزی نمی ماند ، جزء گزارشی سطحی ، از نوع خاطرات پدر بزرگ های همه چیز دان و مطلع ، الکن از رویدادی که نسخه ی دست چندم عامیانه را تداعی می کند که نه مخلوق تخیل نویسنده است و نه حاصل ذهنی نقاد و ویرانگراست ، بلکه ردیف کردن اطلاعاتی است که درحد یک مقاله سیاسی ناشیانه وکسل کننده به صرف دادن یک سری اطلاعات سر هم بندی شده است . گذری پرشی ، سطحی ، بر وقایع تاریخی ، ظاهرا با نیت سلبی و نه ایجابی ، با ردیف کردن ،چند گونه اطلاعات عوامانه از مصدق و قوام و هیتلرو ارتش سرخ به شیوه "دائی جان ناپلئون"ی بدون لذت ، حول و حوش احزاب و شحصیت های چهل – پنجاه سال اخیرایرانی و روسی که لذتی هم برای خواننده ندارد و بارها توسط پاورقی های مجله های "تهران مصور"و"خواندنیها"و "خاک وخون"  و"روشنفکر"به صورت جنجالی وسریال های تلویزونی پیش و بعد از انقلاب تکرارشده است. درنتیجه ، نه در تکنیک وشگردهای فرمی پیشنهاد جدیدی ارائه می دهد و نه در زبان چیزی به سنت ، زبان ادبیات داستانی امروز ما ، اضافه می کند و در پایان هم چیزی و یادی از متن در ته ذهن باقی نمی ماند و اگر نخوانی  ونبینی ، چیزی هم از دست نداده ای . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:15 |

یکشنبه 1392/09/24

انتظار

دفترچه را ، که روی پیشخوان ، جلو دخترک گذاشتم ، ظاهرا اولین نفر بودم . هوا تاریک بود . نور ضعیف ، خلوتی سالن ، کمی عجیب به نظر می رسید . دختر، کوچک اندام ، ریزنقش و کم سن وسالی بود ، با دهان باز و دندانهای ارتودنسی . دفتر چه را ورق زد و به تاریخ اعتبار آن که رسید ، لبخند ریزی زد و گفت : چند سال دارید ؟   گفتم : مگه دفتر چه رو نخوندی ؟ تاریخ تولد توش نوشته !  روسری اش پس رفته بود و تا آنجا که چشم بدون عینک جا داشت ، نگاه کردم ، موئی ندیدم که مثل دیگران ، کاکل اش ریخته باشد بیرون . صاف صاف بود . از پیشانی گرد و برآمده اش تا نزدیک های فرق سرموئی دیده نمی شد . بی کلام ، دوفرم با لیوانی یک بار مصرف ، داد دستم و اشاره به پاگرد بیرون سالن کرد که روی تابلو کوچکی با فلش نوشته بود ، محل نمونه گیری . هنوز ، عصا زنان به در خروج پاگرد نرسیده بودم که گفت : " آقا" . برگشتم . این بار ، دو نفر بودند ، هم شکل ، هم لباس ، با همان دهان باز و دندان های ارتودنسی شده و پیشانی گرد و روسری پس رفته و سر بی مو . :" آدرس لطفا". یادم نیست کدام یکی گفت: " با شماره تلفن ، پشت برگ لطفا " . این یکی همان بود که به نظرمی رسید گفته بود آدرس . نوشتم و ردش کردم به آن یکی که نزدیکتر بود وظاهرا آدرس و تلفن را نگفته بود . نگاهی به آن انداخت و برگه را رد کرد به آن یکی که آدرس را خواسته بود واو هم ، نگاهی به آن انداخت و سنجاق کرد ، به فرمی که به نظر می آمد جوابیه اش خواهد بود .

آهسته از تخت پایین آمدم . نور کمرنگ چراغ هال ، راهرو بین دو اتاق خواب را اندکی روشن می کرد. نسرین گرد و قلمبه ، گوشه ی تخت خوابیده بود . روی پنجه ی پا رفتم پذیرائی . صدای غلت زدن نسرین وغژه ی تخت و بعد که گفت :" ساعت چنده ؟ ". برگشتم و آهسته گفتم : " وقتشه " . گفت : " چیزی نخوری ها . سیروس میاد دنبالت . عجله نکن . زوده" . گفتم : " گفتم که لازم نیست".     گفت :" خیلی زود پاشدی مرد عجله نکن " . لباس هایم ، ازسرشب ، آماده روی مبل پذیرائی گذاشته بودم . در تاریکی لباس پوشیدم ."اگه برم سیروس دلخور میشه . هنوزسر وام اداره بازنشتگی ام که دادم به شوهروحیده گله منده". لباس پوشیده ، عصا به دست ، میان هال ، رفتم به سمت در ورودی . "کار سیروس هم گره خورده " . رفته نرفته نشستم روی مبل ، مردد . بلند شدم . "اما تصمیم درستی بود" . نشسته ، ازپرده ی پس رفته ی پنجره ،  دیدم ، بیرون یکسره تاریک بود ." باید می رفتم ".  

دوباره عصا زنان ، رفتم به سوی در خروج و پاگرد ، فلش اریب روی تابلو که نگاه کردم ، دیدم اشاره به زیر زمین دارد . دست به میله ها ، از پله ها رفتم پایین . نوراندکی که از سقف پاگرد، روی پله ها پخش می شد ، فقط جلو پا ، قابل دید بود . مردد بودم که باز گردم یا بروم پایین . به دو در، رو به روی هم ، برخوردم . چشم گیراندم و تابلو اولی را به سختی خواندم که که ظاهرا گارگاه تولیدی بود و دیگری با نوشته ای رویش همان محل نمونه گیری بود . ایستادم ، دو به شک ، ناچار دستگیره در را برده به پایین ، فشاردادم . در باز شد . راهروی دیدم نیمه تاریک ، به رنگ خون کم رنگ ، با پارتیشن های متعدد، اتاق اتاق مانند ، چیزی همانند اورژانس بیمارستان ها. در سمت چپ ، با پرده های کشیده کیپ هم و قرمز رنگ . در سمت راست ، چند در بسته . یکی سرویس بهداشتی ، یکی اتاق حجامت ، دیگری معنی اش را نفهمیدم یا نتوانستم بخوانم و الباقی ، بی نوشته بودند . در سکوت جلو رفتم ، در انتهای راهرو ، محوطه ای هال مانند ، کوچک ، که میزی بود با صندلی و دفتر و دستکی و یک چراغ آباژر قرمز و روشن ، تلفنی سیاه و قدیمی و چند خرت و پرت پراکنده از قبیل تقویم ، منگنه ، پانچ و یکی دوسه کتاب مختلف با ربط و بی ربط و پخش ، مانند حسابداری ودرمان فراموشی و یک کتاب نیمه خوانده ، از روی جلد برگردان ،از آن خانم پلیسی نویس معروف که این روزها در همه جا ، می توان آن را دید با دو نیمکت کوچک دردو سوی میز . ایستادم ، منتظر . تا  کسی پیدا شود و راهنمائی ام کند . طبق معمول سرفه ای کردم که ویژه مردان پا به سن گذاشته است تا جوانان کله شق که بی هوا می گویند : " کسی انجا نیست ؟ ". و یا : "اینجا مسئول نداره ؟ " . ظاهرا سرفه های تحمیلی افاقه نکرد و کسی پاسخ گو نبود . سکوت بود و سکوت و هوای خفه و تاریکی آمیخته به قرمزی ، که نمی دانستم از چراغ مطالعه عجیب روی میز بود یا پرده های قرمز پارتیشن ها . دو به شک ، به عزم بازگشت و یا کوبیدن درهای سمت راست ، از میز فاصله گرفتم تا به درمیان سرویس بهداشتی و آنکه به میز تحریر، نزدیک تر بود ، خیز بردارم ، که نفس های گرمی پشت گردنم حس کردم . برگشتم . عصا از دستم رها شد و با صدای وحشتناکی به موزائیک زمین بر خورد کرد . با مرد لاغر اندامی، قد بلند ، با سر بی مو ، چهره به چهره و نفس به نفس شدم . آنقدرقد بلند بود که برای نگاه کردن اش می بایست گردن کشید . تلاش کرد ، عصا را بردارد . با پا روی عصا، مانع اش شدم . با دست به نیمکت انتظار اشاره کرد . یعنی برو بنشین آنجا . با تردید بر گشتم و روی نیمکت کنار میز نشستم و زل زدم به چراغ مطالعه قرمز عجیب . لحظه ای گوشه ای نورکم رنگ میشد و جای دیگری پرنورتر . دیوار و سقف مدام رنگ می باخت . انگار چشمک هم می زد . نوسان نور، از گوشه ای آغاز تا کف زمین امتداد می یافت . هرثانیه بر سرخی نور افزوده میشد ومن به انتظارماندم . چقدر ؟ یادم نیست . تمام بدنم غرق عرق بود و دسته ی مبل را با انگشتانم می فشردم . ورقه های آزمایش مچاله با لیوان یک بار مصرف روی میز گذاشتم . ناگهان تصمیم گرفتم ، باز گردم . حروف روی لیوان نمونه گیری، که با نام و نام خانواده گی ام بودند ، در حال جابجایی  و درهم ریختگی بود . چشم گیراندم . کسی ندیدم که حرفی یا حرکتی بکند . خودم را قانع کردم که ، ظاهرا درآن پارتیشن ها با پرده های کشیده ، می بایست کس یاکسانی در حال نمونه گیری خون یا نوار قلب یا نوار مغز یا چیز دیگری می بودند که باید منتظر می نشستم . فضای وهم انگیز و رعب آوری بود . از همه بدتر سکوت آزار دهنده آن و قرمزی نور بود . کسی آمد تا فرم ها را بگیرد . از جنس همان دختران طبقه ی بالا ، واحد پذیرش بود با همان دهان باز و دندان ارتودنسی ، پیشانی گرد و روسری پس رفته ، که تا فرق سر موئی نبود . اندیشیدم که ، ورود به محل نمونه گیری ، غیر از پله ها ، می بایست راه دیگری داشته باشد که یکی از دختران پذیرش برای گرفتن فرم ها به استقبالم آمد . بعد از چند ثانیه ، پرده ی یکی از از پارتیشن ها ، پس رفته  ، همان دختر ، بی حرف ، دعوت به داخل آن کرد . درحال باز کردن دکمه ی آستین دست چپ ام ، داخل شدم . کنار میزی که نمونه ها و لوله های متعدد روی آن درمخزن های مختلف چسیده شده بود ، همان مرد لاغر اندام وقد بلند و طاس ، ایستاده ، اشاره به صندلی کنار میزی کرد که مخصوص بیمار بود . برای گرفتن نمونه خون نشستم  با آستین بالا زده ، دستانم را روی لبه صندلی نمونه گیری گذاشتم . چشم گیراندم به سوی شیشه های نمونه خون ها در مخازن مخصوص . بعضی نمونه ها از قرمزی به سیاهی می زد . بعضی روشن تر بود . یعنی آن قدر رقیق و شفاف بود که گوئی با نور پراکنده در اتاق هم خوانی داشت . نمونه ها درون شیشه های مخصوص انگار بالا و پایین می رفت و به جدار بسته ی سر آن می خورد . هر چیزی می دیدم خونی بود و درحال جنب و جوش . نگاهم بر گردانیدم بسوی مرد لاغر اندام که ببینم اوهم این بالا وپایین رفتن خون ها توی شیشه ی نمونه گیری می بیند یا نه ، که دیدم لاستیک مخصوص بستن بالا ی بازو را برداشته و با تانی و حوصله با دستش آن را می کشد و بی صدا رها می کند تا صاف شود . در یک لحظه احساس کردم ، ثانیه ای کفایت می کند که دور گردنم دو دور تاب بخورد و راه تنفس ام گرفته شود . به حرکت دستهایش نگاه کردم . چقدر گذشت ؟ یادم نیست . تصمیم گرفتم مانع و یا بلند شوم . با قد بلند و دستهای کشیده و گردن دراز و سرطاس و بی مویش برای فشار به شانه هایم کفایت می کرد که اطاعت کنم . با استیصال فقط نگاه اش کردم . در چهره اش نه امید به آینده بود و نه بیم از گذشته . همان بود که بود که پیشتر کنار میز دیده بودم اش . نه عبوس ، نه تلخ ، نه خنده ، هیچ در هیچ بود. پوچ بود . انگار بوی رفتن می داد . بوی نبودن . بوی نفی دیگران . بوی چیزی که همه حس اش نمی کنند . فکر کردم تا آخر وفت ، این چهره ، همین طورمی خواهد بماند یا نه . آیا برای همه، همین نگاه را دارد ؟ . لاستیک را دور بازویم گره زد ، محکم ، انگارچیزی درگوشت پلاسیده ی دستم فرو کنند . درآن واحد ، دستم به خارش افتاد . با دست دیگر سعی کردم جا به جا یش کنم . با نگاهش فهماند که کاری نکنم . شاید هم نه . من این گونه می اندیشیدم یا می دیدم . با تانی و حوصله ، با سرسوزن ، دنبال رگ دستم با پنبه آغشته به الکل می گشت و نمی یافت . با انگشت کشیده اش ، ضربه ای به دستم می زد ، تا رگ بر جسته شود . جائی فرو می کرد و دوبار بیرون می کشید تا آخر سر ، رگی را یافت وبه آرامی هواکش سرنگ را بالا کشید که یک آن احساس کردم سرنگ خالی است و سوزن دیگری ، با لوله درازی به دستانم وصل است با کیسه ای کنار میز در ارتباط است . چشم گرداندم به اطراف ، از دو سوی پرده کشیده شده ، همان دختران با دهان باز ، دندان های ارتودنسی ، پیشانی گرد و روسری پس رفته وتا فرق سر بی مو ، ایستاده بودند و نگاه ام می کردند . سعی کردم که با دست آزادم مانع شوم . دست ام بی حس بود و امکان هر گونه حرکت از دست آزادم سلب شده بود .چشمانم سیاهی می رفت و ضربان قلبم را می شنیدم . از استیصال چشم به چشم او دوختم . چهره اش یک دست ، همان بود که بود . نگاهی بی تفاوت ، پرت ، پوچ ، پوک ، که انگار در قاب نگاهش ، فقط یک موضوع ، برای انجام وظیفه اش بودم . همین . تمام نیرویم را درپاهایم جمع کردم و با تمام سرگیچه و تهوع ، ناگهان زدم زیر دستش و دردم برخواستم که سرنگ ، سوزن ، لوله پلاستیکی دور دستم یک طرف و از سرنگ بی خون رگم ، خون فواره زد بیرون . بی عصا به سوی در خروج هجوم آوردم . پرده ی قرمز ، ازچوب پرده ، افتاد روی سرم و دور تنم پیچید . قطره های خون روی پیراهن و شلوارو کف راهرو و پاگرد می ریخت . میز نمونه ها ، سرنگون شد و خون پاشید به در و دیوار . تلو تلو خوران از پله های زیر زمین بالا آمدم . دو سه تا از دختران سپید پوش که شباهت زیادی به دختران پذیرش با دهان باز و دندان های ارتدنسی شده ، داشتند هراسان وحشت زده از کنارم رد شدند  خون زیادی روی دستان ، دیوار و کف زمین پاشیده بود. رد کفش خونی ام روی پله ها نقش می انداخت . با دستان بی عصا دست به میله ها و دیوار، به بالا درورودی نزدیک شدم . تا چند عابر ورودی به آزمایشگاه به کمک بشتا بند ، روی پله های خروجی آزمایشگاه بی حال افتادم.  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:33 |

پنجشنبه 1392/09/21

شب باد

شب در گلوی باد ،

سرب مدام دمید .

 بن بست حادثه ،                                  

از قراول روز گذشت .                          

رمزعبور

 عشق ممنوع نبود .       

از اول هم ،

 قرارما

انگشت اشاره بود .

به سوی هیچ تپه ای

 پا برجا نماند ،

کمین کویر،

شب درغربت باد .                 

 حجم ممتد انتظار

 ازقرار روز گذر داد

تا شب در گلوی باد        

 ایمن بماند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:26 |

یکشنبه 1392/09/17

دلشوره های ساحلی

لرزید دستم

دلم ، یادم  .

لرزید تنم

قلبم ، بندرم  .

ایستاده ام

 شکسته در حباب هوا

موجی می خواند آهنگی

قدیمی و افسونگردر گوشم .

 ناگهان می غرد دریا در جانم ،

گم می شوم در موجش ،

اکنون ، همیشه ، حالا .

ایستاده ام هنوز ،

میان لنگه ی در

واداده به تن

تن لم داده به در

در خرپشته ی بام

مشرف بر ایوان

با یادها و بندرها .

در کوچه باد بوره می کشید ،

صدای ساحل

در پای رهگذران

بوی دریا می داد .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:14 |

پنجشنبه 1392/09/14

نقد متن – نقد مولف

درنقد آثارهنری به ویژه شعروادبیات داستانی ،اگرملاک ومعیار، نقد علمی واکادمیک متن موجود وشناخت مقوله ی زیباشناسی متن باشد ، آیا ما مجازیم که نقد مولف نیز در نقدمان لحاظ کنیم ؟ آیا این کارخروج از دستورکارمنتقد نیست ؟ البته نقد متن ارجاع به بیرون ، اگر در متن موجود باشد نه تنها جایز، بلکه ضرورست ، که منتقد، درمتن ارجاع به بیرون ، ورود کند . اما سوال اساسی این است که اگرمنتقد برای نقد ، قراری با خود یا خواننده ، برای نقد متنی می گذارد ، که نویسنده ی آن متن، درجهان بینی مثل منتقد ، نمی اندیشد ، آیا منتقد مختاراست به جای نقد متن ، نظرگاه نویسنده درمورد مسائل اجتماعی نقد کند ؟ آیا این نقد اعتبارعلمی دارد ؟ مگر نقد نو نمی گوید " هرگز به نویسنده اعتماد نکن به متن اعتماد کن " ؟ آیا این سخن وجاهت منطقی و زیبا شناسی علمی را تائید نمی کند ؟ اگر بر این باور هستیم که گفته ی بالا درست است پس چگونه درنقد، جهان بینی نویسنده را در زمان نقد لحاظ می کنند . شاید ذکرچند نمونه، از نویسندگان هموطن ، برای جلوگیری از کلی گوئی و محافظه کاری رایج ، خالی ازلطف نباشد . جلال آل احمد نویسنده و داستان نویس است و ما قراراست داستان های او را نقد کنیم واین نقد قراراست نقد "خواننده محور" و یا "متن محور" ، زیبا شناسی و یا نقد ساختاری وچند صدائی وتکنیک و شگردهای فرمی ونحوی باشد . آیا ضرورتی دارد که ورود به کتاب های دیگراین نویسنده درموضوعات اجتماعی کنیم ؟ اگر جواب مثبت است چرا وقتی آثار شعری تی اس الیوت را ، نقد می کنیم دیدگاه اشرافی و نگاه از بالای او را لحاظ نمی کنیم ؟ آل احمد نویسنده است و چند کتاب داستانی نوشته است و نقد ما باید معطوف به این متون باشد نه چیز دیگر . بزرگ علوی داستان نویس است و دو کتاب " چشمهایش " و " چمدان " ادامه وهم عرض آثار هدایت است و نبود این دو کتاب به آدم احساس کمبود دست می دهد . گیرم چند صباحی در دسته و یا حزبی شاغل بوده باشد . تاوانش را او پرداخته و در به دری اش را او کشیده این چه ربطی به آثار هنری او دارد ؟ دکتر ساعدی دریای جوشان تخیل است . به قول شاملو، ساعدی قبل ازمارکز ورود به جهان جادوئی کرده است . هنوز جایگزینی برای درام های نمایشی  و داستان های ساعدی متصور نیست. هیچ نویسنده ای نظر فیلم سازان مترقی ومتفاوت ساز ما را، به اندازه ی ساعدی جلب نکرده است . ما با  آثاراین نویسنده کارداریم . صادق چوبک دوستی دیرینه ای با هویدا داشت این دوستی چه ربطی به آثار سترک این نویسنده دارد . ما در نبود رمان " تنگسیر" ، " سنگ صبور " ومجموعه داستان " خمیه شب بازی" احساس فقدان چیزی درادبیات داستانی نمیکنیم ؟ مخصوصا درحوزه ی زبان،چوبک به ظرفیت فارسی افزود . درآثار داستانی نادرابراهیمی چندین کاردرخشان مثل " باد باد مهرگان"،"آنان چرا باز می گردند"،" عقیق" ، "خوب ها کمی پایین تر زندگی می کنند " ،" خداحافظ داستایوسکی" ، "قصه ی سه خواهر"... وجود دارد . آیا می توان منکر آنها شد ؟ ابراهیم گلستان مترقی ترین نویسنده و فیلم سازی است که قبل از سال های دهه سی، داستان های مدرنی نوشته که هنوزهم خواندنی وآموزنده است . او اولین نفری است که راهش را ازهدایت جدا وفرم های جدیدی به ادبیات داستانی پیشنهاد کرد . با همه ی هم دوره هایش ، متفاوت است . شاید می توان او را زیرک ترین نویسنده وهنرمند معاصر نامید . بعضی از سخنان او در مورد ادبیات داستانی در دهه چهل تا پنجاه، امروز در نقد های منتقدین جوان ما شنیده می شود . سخن آخر به همین ساده گی نمی توان در مورد نویسنده ای گفت " من آل احمد را نویسنده نمی دانم " . آل احمد داستان نویس است . باید نقدش کرد و دید چند کارش ماندنی و کلاسیک خواهد شد . این موضوع ربطی به دیگر آثار قلمی و شاید ضد و نقیض و" ارزیابی های شتابزده ی" او ندارد و درحوزه ی کار ادبی ما هم نیست . کارفعالین وکنشگران عرصه های اجتماعی است نه ادبیات داستانی ورمان . تجربه هم نشان داد که نظر گاه مخالف او با فروغ و سهراب و بهمن شعله ورمورد اقبال عمومی قرار نگرفت ولی این به معنی ندیدن آثار داستانی اونیز نمی شود . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:7 |

دوشنبه 1392/09/11

روزی شاید

بخشکد اگرروزی سکوت مرداب ،

وبریزد رودی

در تاس مرد مرتاض ،

پاورچین شود ،

سنگ چین ، پرچین باغ صبا .

بخشکد اگر روزی نوای ساز شیدا ،

بنوازد ، ننوازد ،

نبض گردن مرد معتاد ،

بشکند سیم رگهای جاری اغنیاء ، به سود فقراء .

بشود ، نشود ، تقسیم ،

رسوب خمره ی شکسته ،

مغاک گنج های سرگردان خاک . 

و روزی شاید

مردی دولاب کار ،

حفار چاهی ،

بیابد تکه ی خمره ی شکسته ،

و بورزاند سمساری وآب کند

دیپلمات طماع .

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:34 |

پنجشنبه 1392/09/07

چشم اندازی برروان وروانشناسی                                                                                                                  

نوشته : ع . ق . منصور

ماجراها ی « من » و « خودم »...( 17 )                                       

تعامل دائماً جاری موجودات زنده با عوامل محیط ، همواره درقالب یک ساختارارتباطی معین شکل گرفته ومی گیرد. این ساختار ارتباطی همان چیزی است که با نام « قوس انعکاس » دردید گاه « ایوان سچنف » واندکی بعد ازوی دردید گاه « پاولف » رُخ نموده وبکارگرفته می شود!...این ساختار ارتباطی یا انعکاسی ، مانند همه ی پدیده های جهان هستی تاریخچه ای دارد که منشأ وتکامل آنرا ازاشکال پست ترنشان می دهد!...تاریخ تکامل طبیعی موجودات زنده منشأ تاریخی ابتدایی ترین اشکال « قوس انعکاس » را در ابتدایی ترین کنشها وواکنشها ی ارگانیزمها ی ابتدایی ساده وپستی نشان می دهد که فاقد سیستم عصبی ومغز تکامل یافته ی کنونی بوده اند!..واین درحالی است که هم « سچنف » وهم « پاولف » ازاین ساختارانعکاسی به عنوان مکانیزم ارتباطی معینی یاد می کنند که به گمان آنها ( اگرچه بدرستی ودر ارگانیزمهای زنده وتکامل یافته ی کنونی ) بوسیله ی سیستم عصبی ومغزمیان ارگانیزم ومحیط برقرار می شود ، با اینهمه امّا آنچه که دراین میان ازدایره ی کار« خارج » شده و « گم » می شود ، همان تعامل دائماً جاری وهمواره زنده ایست که درابتدایی ترین کنشها وواکنشها ی ارگانیزمها ی ساده وپست ، یعنی درفقدان آن سیستم عصبی ومغزی که هنوزشکل نگرفته وتکامل نیافته است ،  نه تنها پایه واساس ابتدایی ترین شکل همین ساختار ارتباطی وانعکاسی را پی می ریزد ، بلکه زمینه ی شکل گیری ورشد وتکامل مجموعه ی اندامها وازجمله سیستم عصبی ومغزراخود فراهم آورده است!..واین به آن معناست که سیستم عصبی ومغزتکامل یافته ی کنونی ، با همه ی نقش محوری وتعیین کننده ای که دارد ، خود نیزمحصول ابتدایی ترین اشکال این ساختارارتباطی وانعکاسی شکل گرفته برپایه ی کنشها وواکنشهای ارگانیزمهای ساده وپستی اند که درابتدا فاقد سیستم عصبی ومغزانسان تکامل یافته ی کنونی بوده اند!...عالیترین وتکامل یافته ترین شکل همین ساختارارتباطی وانعکاسی است که درمحدوده ی کارکرد عالیترین وتکامل یافته ترین اندامهای ارگانیزم زنده ، یعنی مغزوسیستم عصبی دراواخرقرن نوزدهم میلادی ، با عنوان « قوس انعکاس » مورد توجه وتمرکز« سچنف » قرار می گیرد!...این « قوس انعکاس » ازدیدگاه « سچنف » ساختی سه مرحله ای دارد : « نخست مرحله ی انگیزش بیرونی (یادرونی) محیط گیرنده های حسّی ( پوست ، گوش ، چشم ، بینی وغیره ) ، سپس مرحله ی انتقال به نخاع یا مغز( جایی که ارتباطات وبستگی های متقابل ایجاد می شود ) ، وبالاخره مرحله ی انتقال مجدد به خارج ، لیکن این بار نه به گیرنده های حسّی بلکه به عضلات برای تبدیل شدن به فعالیت عضلانی. این ساخت درحیوانات پست ترنیزبخوبی شناخته شده بود. درهمین زمینه آزمایشهای فراوانی برروی قورباغه – ازطریق تشریح زنده – صورت گرفته بود. وازاین راه « تهییج » و« وقفه » به عنوان عناصراصلی روندها ی عصبی مورد تحلیل قرارگفته بود. » ( بسوی روانشناسی وروانپزشکی علمی – هاری.کی.ولز- ن.کسراییان – انتشارات شباهنگ – ص 33 )...با نگاهی به منشأ تاریخی وابتدایی این ساختار سه مرحله ای ، منشأ تاریخی شکل گیری ابتدایی ترین مرحله ی میانی این ساختار، یعنی همانجایی که بگفته ی « سچنف » ارتباطات وبستگیهای متقابل « ایجاد » می شوند نیزبرپایه ی ابتدایی ترین اشکال کنشها وواکنشها ی ارگانیزمها ی ساده وپستی که فاقد سیستم عصبی ومغزتکامل یافته ی کنونی اند رُخ نموده وآشکارمی شود!...دراین میان روشن است که آنچه که ارتباطات وبستگیها ی متقابل ابتدایی ترین انگیزشها ی حسّی را با ابتدایی ترین پاسخها ی عضلانیِ همین ارگانیزمها ی فاقد سیستم عصبی ومغزپیوند زده ومرتبط  می سازد همین کنشها وواکنشها ی ساده وابتدایی ، یعنی ابتدایی ترین اشکال همان تعامل دائماً جاری موجود زنده با عوامل محیط است که درواقع وعملاً پایه واساس ارتباط وبستگیها ی متقابل را پی ریخته ، تا برهمین اساس زمینه ی تکوین ، شکل گیری ورشدو تکامل مجموعه ی اندامهای موجود زنده وازجمله سیستم عصبی ومغزرا درجریان منعکس شدن همین تعامل پیوند زننده ی انگیزش حسّی وفعالیت عضلانی دربافت درونی ارگانیزم زنده ، فراهم سازد!....درآنزمان که « سچنف » دست اندرکارتحقیق درباره ی چگونگی ماهیت ساختارسه مرحله ای « قوس انعکاس » شده بود ، چگونگی انتقال انگیزشها ی حسّی به نخاع یا مغز، یعنی همانجایی که بگفته ی وی ارتباطات وبستگیها ی متقابل « ایجاد » می شود ، ونیزانتقال مجددآن به خارج برای تبدیل شدن به فعالیت عضلانی درحیوانات پست تروازجمله قورباغه درجریان آزمایشها ی فراوان شناخته شده وبرهمین اساس روندهای « تهییج » و« وقفه » نیز به عنوان عناصراصلی روندهای عصبی شناخته شده بودند!...درهمینجا ودرارتباط با همین روندها ی دوگانه ی همبسته امّا متمایزاست که درابتدا « سچنف » ونیزاندکی بعدازوی « پاولف » به دلیل تمرکز مطلق برنقش همین روندها درکارکرد مغز، ازیکطرف ، ابتدایی ترین کنشها وواکنشها ی ارگانیزمها ی ساده وپست ، یعنی ابتدایی ترین اشکال تعامل همین ارگانیزمها ی ابتدایی با محیط را به عنوان عامل پیوند زننده ی اصلی وهمواره زنده ی آنها ( روندها ی « تهییج » و« وقفه » ) نادیده می گیرند ، وازطرف دیگربه دنبال عدم توجه به تاریخچه ای که منشأ وتکامل همین روندها ی دوگانه را نه تنها به عنوان عناصراصلی روندها ی عصبی ، بلکه به عنوان عناصراصلی تشکیل دهنده ی کلّ آن فعالیت روانیِ ابتداییِ شکل گرفته برپایه ی کنشها وواکنشها ی ساده وابتدایی ارگانیزمها ی ساده وپست ( که فاقد سیستم عصبی ومغزتکامل یافته ی کنونی اند ) به نمایش میگذارد ، ازهمان چیزی غافل می شوند که با نام « فعالیت روانی ضمیرناآگاه » ، بنیانگذارمکتب روانکاوی ، یعنی « زیگموند فروید » را با نگاهی کاملاً متفاوت تا اعماق تاریخ به دنبال خود فرومی کشد!...« فروید » هرچند که ازنقش تعیین کننده ی روندها ی « تهییج » و« وقفه » درفعالیت روانی ونیزوابستگی این فعالیت به کارکرد مغزآگاه بود ، با اینهمه امّا معتقد بود که : « تحقیقات به وضوح نشان داده اند که فعالیت روانی بیش ازهراندام دیگری وابسته ی کارکرد مغز است....لیکن تمامی تلاشها یی که درجهت تشخیص وتعیین جایگاه روندها ی روانی به عمل آمده ، یا تمامی کوششی که درراه اثبات این امرکه سلولهای عصبی انباره ی افکار واندیشه ها هستند وبالاخره تلاشی که دراثبات حرکت روند تهییج درمسیر الیاف عصبی شده است ، بی نتیجه بوده اند....دراینجا خلأ یی وجود دارد که درحال حاضرنمی توان آنرا پُرکرد. پُرکردن این خلأ کارروانشناسی هم نیست . توپوگرافی روانی درحال حاضرهیچ ربطی به علم تشریح ندارد. این توپوگرافی ارتباطی به نقاط آناتومیک ندارد بلکه با مناطقی در دستگاه روانی ، مستقل ازموضع احتمالی آن مناطق دربدن مربوط است. لذاازاین جهت کارما بی هیچ مانع ورادعی می تواند برحسب مقتضیات خود جریان یابد.» ( نقدی برفروید ازدیدگاه روانشناسی علمی – هاری.کی.ولز- ن.کسراییان – انتشارات شباهنگ – ص 33 )....ازاین دیدگاه ، آن فعالیت روانی ابتدایی شکل گرفته برپایه ابتدایی ترین اشکال روندها ی « تهییج » و « وقفه » ، که درجریان کنشها وواکنشها ی ارگانیزمها ی ابتدایی فاقد سیستم عصبی ومغزشکل می گیرد ( یعنی شکل ساده وابتدایی همان چیزی که « فروید » آنرا دراعماق تاریخ وبا نام « فعالیت روانی ضمیرناآگاه » جستجو می کند ) درواقع وعملاً، زمینه ی شکل گیری « الیاف عصبی » مورد نظر« فروید » را براساس حرکت روند « تهییج » شکل گرفته برپایه ی همین کنشها وواکنشهای ابتدایی فراهم می سازد!..تاریخچه ی منشأ وتکامل این فعالیت روانی ابتدایی ارگانیزمها ی ساده وپستِ فاقد سیستم عصبی ومغزراعلم « یاخته شناسی » دراشکال ساده ی تحرکات و فعالیتهای « یاخته » ، تحت تأثیرعوامل محیط اینگونه آشکارساخته است که :                            

  این تحرّکات درون زا بوده وناشی ازآزادشدن انرژی مواد غذایی اند که مورد سوخت وسازقرارمیگیرند. این تحرکات درچهارشکل مشاهده می شوند:                                                                         

 1- جنبش به مدد دست وپای « کاذب ». به این ترتیب که زائده ای ازسیتوپلاسم بیرون زده وبه سوی نقطه ای درازشده وبقیه ی سیتوپلاسم را به دنبال خود کشیده ودرپایان حرکت وجابجایی درمحل اولیه ی خود فرومی رود...                                                                                                                                       

2- چرخش سیتوپلاسم که حرکتی است آهسته وپیوسته ، دراین جریان پروتوپلاسم دردرون جدارمی چرخد ومواد موجود درخویش را جابجا می کند تا مورد بهره برداری قرارگرفته ویا درنقاط ویژه ای ازپیکریاخته دفع شوند.                                                                                                                                    

3- جنبش تارچه ای که ویژه ی زیستمندان پُریاخته است. دربعضی اززیستمندان یک گروه ازیاخته ها مختص به آن شده اند که با جمع وبازشدن تمام زیستمند را جابجا کنند...                                           

4- جنبش به مدد مژکها وتاژکها که استطاله های سیتوپلاسمی ازیک یا چندین نقطه پیکربیرون آمده وبا لرزش وچرخش یاخته را جابجا می کنند...                                                                                                      

یاخته ها ازیک سو درتماس با محیط بیرون وازسوی دیگربا محتویات درون خود ازاین حرکات استفاده می کنند.عملکردها ی جدار سیتوپلاسمی یاخته عبارتند از:                                                                               

- تبادل مواد میان یاخته ومحیط پیرامون.                                                                                          

- ارتباط میان بافتها ی مختلف ازطریق آب میان بافتی.                                                                                     

 – احتباس مواد خارجی.                                                                                                      

  – ممانعت ازدخول مواد مضریاغیرلازم به درون یاخته.» ( یاخته شناسی – ازسری کتابها ی شناخت جهان – دکترنورالدین فرهیخته )...                                                                                                                   

ازاین دیدگاه ابتدایی ترین اشکال فعالیها ی روانی موجود زنده برپایه ی همین تحرّکات وتبادل مواد میان یاخته با محیط پیرامون است که نه تنها درفقدان سیستم عصبی ومغز شکل می گیرند ، بلکه پایه واساس شکل گیری وتکامل سیستم عصبی را نیز خود پی می ریزند!..برهمین اساس است که ارگانیزمها ی ساده وابتدایی ، دراین مرحله ازتکامل خود تنها قادر به انجام کنشها وواکنشهای ساده ای هستند که ارتباط آنهارا با محیط پیرامون برقرارمی سازند!..وطبیعی است که برپایه ی همین کنشها وواکنشها ی ابتدایی است که روند شکل گیری ورشد وتکامل  ابتدایی ترین انگیزشها ی حسّی با ابتدایی ترین پاسخها ی عضلانی پیوند خورده وبا منعکس شدن همین پیوند دربافت درونی همین ارگانیزمها ی ابتدایی ، روند تکوین و شکل گیری مرحله ی میانی ابتدایی ترین ساختا ر « قوس انعکاس » ، یعنی همانجایی که بگفته ی « سچنف » ارتباطات وبستگیها ی متقابل « ایجاد » میشوند نیزآغازمی شود تا زمینه ی شکل گیری وتکامل مجموعه ی اندامها ی موجود زنده رافراهم سازد!...تنوع وگوناگونی این ارتباطات وبستگیهای متقابل زمینه ی شکل گیری اندامهای گوناگون را درجریان تعامل موجود زنده با عوامل محیط فراهم می سازد!....درهمین راستاست که بدنبال تحرّکات وتبادل مواد میان یاخته ومحیط پیرامون ، زمینه ی شکل گیری ابتدایی ترین اشکال اندامها ی موجود زنده فراهم می آید: « درمیان تک یاختگان ، بعضی علاوه برپوسته محکم بیرونی سازمان استواردیگری درداخل دارند که شکل ساده وابتدایی استخوانبندی را تداعی می کند. راه تغذیه دراین موجودات متفاوت است ، گاهی پای دروغین ماده غذایی را محاصره کرده وبه سیتوپلاسم داخل می کنند وزمانی مژکها این مواد را محاصره کرد ه وبه داخل سیتوپلاسم می رانند. گاه مژکها با حرکات موزون موادرا به نقطه ای که دهان می نامیم رانده وخوراک درسوراخ دهان افتاده ودرحفره ای داخل می شود که به سیتوپلاسم منتهی می گردد. شکل دهان ازگونه ای به گونه ی دیگر فرق می کند : ستاره ای ، حلقوی ، بیضوی یا درازاست. » (همان کتاب ص 15 ).               

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 12:18 |

دوشنبه 1392/09/04

خوابگرد

خواب بندر

بر براده ی گوگرد  .

هنگامه ی رقص موج

در ابدیت سبز .

سوسوی مروارید

بر جداره ی سخره و سیمان .

انعکاس طمع تلخ شور

در شتاب مه و جزبه ی آبنوس .

آماس عفونت شب

بر تپه های سحر .

شراع بادیه  

بر آتشکده ی شعر و شعبده .

تنگنای" خور"

به خواب دیده

سراب بندر .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:57 |

جمعه 1392/09/01

یاداشتی کوتاه بر کتاب :" خوف" نوشته شیوا ارسطویی انتشارات روزنه چاپ اول سال 1392

زوال خوف ، ظهورعشق: دراستانبول

 قراراست که ما رمانی بخوانیم با 22 فصل و چهار راوی نا موثق و چند صدائی از شیوا ارسطویی  . 15 روایت از زبان و قول شیدا ، 3 روایت از قول نغمه ، 2 روایت از قول ژینوس ، 2 روایت از قول کاوه و سوال های متعدد :اولین سوال : آیا درتمام این فصول ، راوی در کل ،  یک راوی فربه است ؟  آیا اگر سرفصل های هرفصل ، یعنی "قول" ها را برداریم چه اتفاقی می افتد ؟ آیا خواننده متوجه روایت های متعدد افراد مختلف نمی شود ؟ آیا نویسنده به فهم خواننده اعتماد و اعتقاد دارد یا خیر ؟ به گمانم نویسنده به خواننده اعتماد ندارد . آیا نمی شود این کتاب را بدون "قول" شیدا ، کاوه ، ژینوس ، نغمه خواند ؟ به نظر می رسد ، اساسا نیازی به این "قول" ها نیست . زیرا نویسنده به اندازه ی کافی توضیح میدهد که نیازی به این گونه تمهیدات برای توجه وفهمیدن خواننده نباشد . آیا نویسنده با محافظه کاری، می ترسد که خواننده متن را نگیرد ؟ آیا خواننده خط سیرداستان را گم می کند ؟ بی گمان که چنین نیست . "قول" ها را بردارید و آن را به یک خواننده ی با فهم متعارف بدهید و نتیجه را سوال کنید . آیا لذت خواننده چند برابر نخواهد شد ؟  رمانی آرمان گریز، ضد اندیشه و گاه شورشگر، برضد تمامی قراردادهای اجتماعی و روشنفکری وهستی شناسی وگاه لطیف وشاعرانه بادیدن "ساعتی مچی مردانه"، که تسلیم عاطفه و یاد کودکی و پدر می افتد . تناقضی در جستجوی تناقض زندگی . رمان با شروعی خوب وتوفانی آغازمیشود . درفصل یکم خواننده با پیر پسرسرهنگ سگ باز، کاوه و سابقه ی زندان و ترس مستمرشیدا ، آشنا میشود . اما موضوع زندان و اتفاقات زندان درسال های قبل از انقلاب ، خیلی کم رنگ روایت شده که توجیهی نا کافی برای تشدید ترس و خوف شیدا است . فصل دوم مثل فصل آخر، با روایت کاوه ، کلیدی ترین فصل رمان است که به رابطه ی شیدا با کاوه می پردازد. فصل سوم در حقیقت روایت زندان دوم شیدا در"سوئیت" خودش درشروع وآغاز سال نواست . درفصل های بعد گاهی نغمه ، گاهی ژینوس و مجددا خود شیدا ، روزگار رفته و حال را ، با اضطراب ها و ترسهای مدام ازمحل زندگی اش روایت میکند. درفصل هائی بدون سلسله مراتب خطی ازسفرترکیه، که به دعوت شهرداراستانبول ، جهت فستیوال انجام گرفته ، متناوب توسط شیدا ، نعمه و ژینوس گفته می شود تا ما با دوستان ، گذشته وحال وآثار نویسنده گی شیدا آشنا می شویم . اوج این فصل ها ، فصل هیجدهم است . در این فصل است که ما شیدای حقیقی ، زمینی ، بدون ترس و خوف و عادی را با عشقی زیبا با "عزیز"، راهنمای اماکن تاریخی با پیشینه ای کاملا سیاسی وبریده ازحزب چپ و محافل روشنفکری که اینک مثل خود شیدا نویسنده گی را به عنوان کار دوم برگزیده ،در استانبول روبرو می شویم . شخصیت مظهری فرد دیپلمات کهنه کار و زبان دان و همه فن حریف ، خوب ساخته شده است . اما شخصیت کاوه و وازده گی و اعتیاد مفرط اش به تریاک خیلی باز نمی شود . فصل سفر ترکیه ، فصلی درخشان و رشک انگیز است . چون دراین فصل زیبا ، حرکت ، کنش و واکنش دراماتیک وجود دارد . مخصوصا راهنمای تور، "عزیز" ، مهمانی خانه اش ، ارتباط عاطفی اش با شیدا و لحظا ت مکالمه "عزیز"، با دخترش به زبان ترکی ، که نقطه ی اوج رمان است .  بازی زبانی عالی و حضور المانی مثل" ساعت مردانه" ی "عزیز" و یاد آوری گذشته ی شیدا و پدرش ، که بی نقص وصف می شود . اما حضور" خطاب به پروانه های" دکتربراهنی توی زوق می زند . به این دلیل که متن را با ارجاع به بیرون ، از آن حال وهوای روایت خارج می کند . این فاصله گذاری تصنعی است . پیر پسرسرهنگ علی رغم حضورش در همه ی فصل ها ، آنقدرها هم خشونت و سادیسم لازمه را القاء نمی کند . بیشتر به یک دیوانه ی خل وچل شبیه است تا روانی زنجیر بریده.  اما ضربه هائی که به کانال کولر"سوئیت" می زند واقعا دردناک است و کشنده . اگر راوی همه ی فصول را کاوه بدانیم ، یک نواختی لحن و نثر قابل توجیه است و گرنه ، این یک دستی به کار لطمه می زند . ژینوس عامی با نغمه ی آلامد و بازاریاب اقتصادی اروپا تفاوت زیادی دارد . سرجمع بعد از پایان داستان خواننده با متن درگیر نمی شود جزء یک سری اطلاعات که خواننده خودش کم وبیش می داند .اما در جهان زوال خوف و بی ترسی ، خواننده با دست پر به جهان عشق می رسد که همان جهان شیوا ، شیدا ، نغمه و مینوی است . کلام آخر، متن ، تکنیک و شگرد های فرمی جدید ی پیشنهاد نمی کند چون ازساخت آشنا بهره برده است . یعنی کشف فرمی تازه ، اتفاق نمی افتد . شاید رمان در صدد القای این جمله مشهور است که :" با مرد ها در گیر نشوید که زندگی از یادتان می رود "   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:58 |

پروفایل
نگاه امروز وبلاگی است در رابطه با نقد شعر و داستان ومبانی تئوری ادبیات.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :