نگاه امروز
پنجشنبه 1393/08/08

منتشر شده در:مجله ی : دنیای قلم شماره 3 مهرماه 93

یاداشتی کوتاه برای : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز : سروده : حمید رضا گشمردی : نشر فراآگاه آبان 92

 "من شش قاره ام "

تغییرجغرافیای ذهن و زبان دردفتر"بازیگوشیهای پشت چراغ قرمز"نسبت به دفتر"ماهوردرهامون" گشمردی ، به نفع جهان صرفا شعری و ثبت لحظه های ناب وغیرقابل تکرار، اتفاق خجسته ای است . درحقیقت ، کشف خلاق غیرمخاطب محور ،حذف معنای یگانه و حضورعناصر سازنده ی صورت شعر ، تحولی درآفرینش شعری گشمردی است . دیگر شعر" سفارش جامعه به شاعر" نیست بلکه تشخص و فردیت شاعر است که تا کنون به علت پذیرش سفارش جامعه ، سرکوب و مورد غفلت واقع شده است  . این مهم، دست شاعر را برای عبوراز باید ها و انتظار" پیام ویژه" و جهان "تک صدائی" باز گذارده تا مولف با خذف ساخت آشنا و تناقضات خود وجهان، تجربه ای تازه ونو را ، فرا چنگ آورد . دراین مسیر اگر مخاطبی همراه شد زهی توفیق که اول منزل است این راه . شعرهای دفتر " بازی گوشی های ..." سوار قطار شعر با مفهوم زبان شده ، میشود و با شیب ملایم ، صاحب عناصرسازنده ی شعری از طرفی واز سوی دیگر حال وهوائی از جنس معاصر و مدرن درخود جای میدهد . این توفیق میسور نشده مگر در پرتو تجربه و تلاش شاعر در قامت شاعرانه و صیقل ذهن و زبان و حذف جهان "تک صدائی"وبازتخریب خود و باز آفرینی جهان سنگ شده ای که عقلانیت ابزاری آن، پاسخگوی جهان متحول امروزی را نمیدهد . شاعردر درک شاعرانه ی خود با فاصله گذاری از انتظار مخاطب از سخن خاص ومعنا محور ، هویت تازه ای را فراروی مخاطب و سوژه میدهد که خواننده نه شگفت زده بلکه به سرزمین تردید و بازنگری درباورهای ثابت وعدم مطلقیت امور اشارت و تلنگر می زند وبا دوری از تکرار، لذت آشنا ،عادت مالوف ، تخیل را به اندیشه ی متکثر و جهان معمولی را، تبدیل به جهان فرا واقعی میکند و این مهم با تکیه بر عناصر شعری ممکن و در این راه به موفقیت نسبی نایل میشود . آن جا که موفق است در قلمرو شعری نفس کشیده و آنجا که توفیق کم یار او بوده همانا بی حوصله گی وشتاب او را از مقصد بازداشته و درغلتیده به معنا گرائی و مفهوم گرائی مالوف که در این دفتر " بازیگوشی ..." هر چه پیش تر می روی کم و کمتر میشود . تا " عشق درمعنای عوض کردن دنده / به مقصد میرسد " ..."سمت چپ دنده راستم نشست / اینجا بازیگوشی پشت چراغ قرمز / فک از کارافتاده ای / نجوا کرد / هنگامی که پیاده شد / نم نم پر باران بود / هنوز .." شعرتا فردا". و این جاست که شاعر به شعر" عبور" می رسد . باهم بخوانیم :" شکی نیست / دشتی بی آب و کبکی تشنه / کنار چشمه ای که عقاب می لولید / تا از اندام یخ زده ات / منقاری بنوازد " . که شکی نیست ، یعنی شکی هست . تاکید" نیست "  اتفاقا دلیل بر نبود شک نیست . شاعر با جهان خود را یکی میداند و در این راه از بیان آن صرف نظر نکرده و تن به حقارت مبتذلانه نمیدهد . جهان با شاعر می شود شش قاره . نگاه کنید " من شش قاره ام / با تکه های شش گانه اقساطم /  از شرق برای آفتاب وام گرفتم / تا خشگی بزرگی ..." . شعر "خشکی بزرگ " . شاعر در شعر" آخرراه " تازه متوجه اشتباهش می شود که آدرس مقصد را حتی نه خودش بلکه درامری محال ،عابران هم نمیدانند ! "می دانستم / صبح از چادر بیرون زدم / لابد آنجا خانه بی نوا ویکتور هوگو بود /  ..." در خلوت قرار ملاقات / چشمی که همیشه نبود / " چرا ؟  ادامه می دهیم . :" گور به گور شده / نیم نگاهی / عابری که آدرسم را بداند / پیدا نمی کردم "...پشت میز ارنست همینگوی /...عابری که آدرسم را بداند / پیدا نکردم . همه از شاعر می گریزند . کولیان هم که خود مطروند ودیگر پذیرند ، او را به پیاله ای چای در سیاه چادرشان دعوت نمی کنند . درهنگامه ای  " ...که  موبایل در یک قدمی / ماهواره آنتن نمی دهد / تو چرا دو شماره می گیری ..." دیگر در شب شعری گزارش به زبانی بدهی که هیچ کس نفهمد و تازه آن هم دو شماره بگیری درست زیر دکل ماهواره که ، آنتن نمیدهد . در این شلوغی پرتاب صدای دو قوطی خالی نوشابه از همه جالب تر است در راه بندان بزرگ راه سردارجنگل . موبایل وآنتن و قوطی خالی نوشابه ! این چه جهانی است که شاعر را احاطه کرده است ؟ حاصل آن صدای پرتاب اشغالی از پنجره ی خودروئی (لابد مدل بالا است آن مرکب ) درعصر تمدن مصرف ! شاعردرشبگردی های تهران "... کنار خطی های پارک سوار / راننده اول کیفت می گردد / بعد می پرسد / کجا ؟ " . :"در نوبت های بی قراری / تکرارشماره ای که مال من بود / شنیدم ..." شعر"شب سوم" و"شب چهارم :" مرغان پارک هیچ توجهی به کیف قاپی ما نداشتنند / قلبی که درون کیف بود / مربوط به هیچ کس نیست ..." در این جهان آشفته و شقه شده و وصله پینه شده "... با صلح و صفا / کیف ها مان مبادله کنیم "  با آداب تمام قد . در جائی که ای تی " ... هم کار خودش می کند / تو هیج وقت قایم نشدی تا پیدایت / پیدایم کند " تلفیق و احضار سنت شعری در شعر مدرن . فروغی یسطامی  :  کی رفته ای زدل که پیدا کنم تورا / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا /غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور / پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا . نمونه دیگر که دست از سر شاعر بر نمی دارد : ناتل عقابش را پرواز داده / کنار فواره ها اوج گرفته ...آشیانه ی شاهین ها به باد رفت / همه شان لباس سفید پوشیدند... که یاد آور کنگره ی نویسندگان و عقاب دکتر خانلری و شاهین های تندرکیا است  :" اینها مثل شک بین یک و دواند / دوان دوان پیغام ها ته نشین شدند / پرهای عقاب دورین دار شدند / عروسکی با غمزه / پشت شبکه محلی قدی علم کرد / با پنبه سرش رفت ... همگی موظف شدند ، تا چند روزی / چند بار از روی نبرد گرد آفرین / جریمه بنوبسد . اشاره ای به سخت گیری استاد خانلری به شعر نیمائی و شاهین های تندرکیا و جریمه ای که شاعر به شیوه ی استاد اورا " سیاست " می کند اما به شیوه ی خودشان که مثل دکتر سی و اندی سال در کسوت معلمی شاید مجبور : کاه ها را به باد دادند / تا خاشاکشان در زیر وبم دوربین ها / گم شوند / حالا هم شاهین ها پیغام دادند / ...آشیانه ی شاهین ها به باد رفت " شعر(مانیتور مسطح) . در شعر" شب صفرم ":"آغاز کردم / آغاز پلک های عقربک ساعت شنی / وشماطه اش که در میدانی چال کرده اند / نیزار شن ها یکی یکی شمشیر شماطه ای به دست داشتند / با همان پلک ها ... " تصویری ناب و بی نقص . " گور همه شان کنده است / مگر مجال می داد / شب که خاموش خفته بود .... نوک کوچک پرنده ای /از پشت ساعت دیواری / با قر وفر نصف شب را نوید داد ... حالا ساعت شنی ... باید بگذرد از آن ماجرا ."  کدام ماجرا ؟ آن شب صفر شاعر که آغازکرد " میدان شهر را بیدار کرد " . شاعر در این جهان "بی قرار " : پاچه اش را که بالا زد تا از آب انبار / آبی کشیده باشد و برهوت را آبیاری کند ..". بحر در کوزه ی کویر ؟ آن هم :" کنار عمارت ژرمنی / چه سال آبادی ؟ جنازه ات روی موج متورم دریا دست به دست شد .. در کرج .../ آشیانه ها ، فانتمی را به نشانه مترسک / روی ریل گذاشتند ... او پشت شیشه آمبولانس/ شیشه شیری در دهان دو قلو ها می چپاند /... او همیشه خلوت کپرش را / با تنه دو قلو ها می ساخت ..." . شاعر ، فانتوم ، شیشه شیر ، دوقلو ها ، برج مراقبت ، مترسک ، آمبولانس ، پرستو، چه سال آبادی، طیرا ابابیل ، آژیر، برهوت ، جنازه روی موج متروم دریا ، چگونه می تواند " بی قرار " نباشد ! هر کدام از این کلمه ها تکرار و پژواک نامکرر ، بی نهایت " بی قرار " ی جان بیدار است :" نی جفتی / رگ های گلوی نی زن را نوازش می داد / او همیشه خلوت کپرش را / با تنه دو قلو ها می ساخت ." بیست ده" : بازی تمام نشده / پشت محوطه جریمه / هیجده قدم مانده به ماشین پلیس / برگه ی جریمه دستش دادند/ جریمه جریمه است ... رویای رقص پس از اولین گل بازی زندگیش / با سوپ داغ مجانی /.... / با کره ی زمین رویائی نلسون / با کفش کتانی ی / که آرم کره ی مریخ دارد .../ نیمه اول که تمام شد / با سوت داور .../ تازه یادش آمد / که هیجده قدم مانده / به یک ساندویچی / برگه ی جریمه دستش دادند ...احضاردوباره ی " کورش" ودعوت او به " خواب آسوده " با هم بخوانیم : آرم مخصوص جنتلمن های قرون وسطی / پشت کراوات و شلوار مشکی / کورش از شهر بابل صدایم کرد /... / اصلا نگران نباش / حالا حالا ها منشورت را / کف دستم می نویسم و یا روی لاله گوشم / آسوده بخواب /... / کورش : شیفته مرامتم – جنتلمن قرون و اعصار ." و شاعر چه زیبا وبی طرف یاد آوری می کند رهائی دهنده و نجیب زاده ( جنتلمن تمام قرن ها) بندیان شهر بابل ومرام او و منشوری که امروز میراث ی پشت کراوات هر جنتلمنی می تواند باشد در هر کجا و هر قرنی وهر قاره ای ، حتی کف دست یا روی لاله ی گوش هر کسی .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:31 |

دوشنبه 1393/08/05

ادبیات وعقل ابزاری

اگرهدف انقلاب مشروطه را ، ایجادعصرروشنگری: تاسیس مدارس سراسری وآموزش علوم نوین ،ارتش منظم ،قانون اساسی کشوری ، ثبت اسناد و املاک ، ایجادصنایع و معادن ،امورگمرکات نوین ،اصلاح مالیات،دریانوردی،بهداشت ودرمان همگانی،رفع ملوک الطوایفی ،اصلاحات ارضی و تاسیس عدالتخانه ومجلس ومطبوعات آزاد، تفکیک قوا و تاسیس قوه ی قضائیه مدرن واستقلال آن..، پیش فرض بگیریم که اساتید فن سیاست وعلوم اجتماعی و تاریخ گرای داخلی وخارجی نیزبرآن تاکید دارند ، هم زمان وهمگام این تحولات، دراین عصر،"ادبیات نوین ایران" نیزتحول جدی را شروع وتاکنون ادامه دارد. ازمنشات قائم مقام فراهانی وچرند وپرند دهخدا تا یکی بود ویکی نبود جمالزاده وتحول درشعرپارسی مخصوصا تردید درسبک بازگشت واوزان عروض قدیم ، توسط پیشگامان این هنرازقبیل لاهوتی ،رفعت ،عشقی وبعدها انقلاب نیمای نام آور،شروع رمان ونمایشنامه های مراغه ای وآخوندزاده وظهورهدایت و ترجمه رمانهای فرانسوی وروسی وانگلیسی،همه حاکی از فراگیری این اندیشه در تمامی عرصه ها ،مخصوصا هنرگردید. عصرروشنگری به معنای واقعی آن درکشورهای آسیائی حتی ژاپن با اندکی تاخیر،گاه ناقص وابترآغازشد اگر چه به فرجام نهائی نرسید وهم اینک می توان آن را پروژه ای ناتمام نامید اما ازآنجاکه هنربازتاب فعل وانفعال فردیت هنرمند با جهان ویژه ی خویش است،بالاترین بهره  ازتحولات ترقی خواهانه را گرفت وفراترازتحولات اجتماعی،سیاسی واقتصادی ایستاد ودرزمان ناکامیها وفقدان احزاب وگروه های سیاسی ونهاد های مدنی هم ازپویائی بازنماند و درایران حتی بعدازکودتای28مرداد32سال ، بعدازیک وقفه کوتاه ، دوباره ادبیات داستانی ،شعر ، تئاتر،نقاشی وموسیقی،سیرصعودی خودراآغازکرد . درکشورهمسایه ایران نیز،روسیه،درشرایط فقدان صنایع وسازمانهای ملی ودمکراتیک ،برخلاف پیش بینی مارکس وانگلس ، ناگهان با انقلابی طوفانی روبروگردید ،که درشرایط جنگ داخلی وبعدها جنگ جهانی دوم وحمله ارتش آلمان،هرگزامکان وفرصت رشد فرهنگ دمکراتیک و نهاد های ملی ومدنی برآمده ازانقلاب 1905 و1917 نیافت وهنوزاین پروژه درآن سامان نا تمام است. با این مقدمه اگر این تحلیل درست باشد بازهم به دلایل بالا ،درپروژه ی عقل ستیزی قرن ها درآسیا و عقل ابزاری درغرب ، جایگاه ادبیات ما کجاست ؟ آیا ادبیات ما به سمت تردید درعقل ابزاری، که حقیقتا مشکل، جوامع غربی است می رود یا نکوهش عقل ستیزی جهان برآمده ازرسوبات اندیشه های ضد ارسطوئی ،سینائی ومشائی بجا مانده ازقرنهای متمادی ؟ کدام؟  این یا آن؟ظهوروحضورادیان درزندگی بشر،متکی برخرد وعقلانیت ودعوت به اندیشه وکشف رازآفرینش بناشده است وهرگزدرمتون مقدس توصیه به تعطیل عقل نمیشود بلکه تاکید درتحصیل علم ولودرچین وماچین میشود . اینکه ادبیات باید پیشرو باشد وآینده نیز لحاظ کند حرفی نیست اما این، آیا مثل آن نیست که ستون هائی را زده ایم به جای سقف آن، به سوی انتخاب رنگ و پنجره دو جداره اتوماتیک وهود آشپزخانه ومحل نصب دزدگیر،بگردیم نیست؟ البته ساختمان را باید طوری ساخت که برای آن امکان استفاده ازپنجره دوجداره وتهویه مطبوع وسرمایش وگرمایش آن نیزدرنظرگرفت اما پرداختن درشرایطی که هنوزسقف آن ساختمان پوشیده نیست آیا رفتن به سمت چیزی که هنوز وجود ندارد، نیست ؟ عقل ابزاری دیدن وتهی نمودن واسقاط وتعطیل عقل و معنا ازمتون ادبی ،به صرف ایجاد ابزاری شدن عقل،همان طورمضراست که رفتن سوی عقل ستیزانی که، کسانی مانند ابن سینا ، فارابی و ابن رشد دررد آنان مجاهدت تام وتمام نمودند . ذات گرائی ارسطو همانقدر ماهیت منفی دارد که عقل ستیزان و ضد فلسفه ای،ازقبیل ابوحامد محمد غزالی وهم فکران .درعقل ستیزی عرفا ی ما نیت وانگیزه ی تعطیل عقل مطرح نبوده بلکه درمقابل عقل منفعت طلب ومطلق گرائی عصر خود به عقل انکاری وگریز ازسنگ شدکی مطرح کردند.درحقیقت بین عقل وعشق جانب عشق راگرفتند . اشاعه و نفی عقل وتعطیل آن به بهانه ی عقل ابزاری درجوامعی که قرن ها ،عقل درمحاق تعطیل بوده ، دوباره بازگشتی به تعطیلی عقل اگرنیست پس چیست؟بخش وسیعی ازادبیات ماایرانیها توسط عرفا نوشته یا سروده شده است.درحقیقت ما ادیبان عارف یاعرفای ادیب داشته ایم اما عقل انکاری عرفا با آن کارکرد و زیبائی دیگرموضوعیت ندارد.مخصوصا حالا که عرفان های وارداتی نه اصالت عرفان شرقی را دارند و نه کارکرد بومی سازی وسازگاری آن با تمدن ما.امکان بازآفرینی سنت ادبی همانقدر لازم است که نگاه انتقادی به محصولاتی فرهنگی واردتی که درجوامع مبدا تولید، نقد ورد شده است . نگاه انتقادی به عقل گرائی مطلق همانقدر راه ثواب است که عقل ستیزی نوافلاطونی . اما شیوع ادبیات عقل ستیزبه بهانه ی عقل ابزاری غرب، که ما آن را عقل منفعت طلب می نامیم ، نیز زیان بخش است . مخصوصا آن روی عقل ستیزی وایجاد خلاء ،عرفان قلابی است.آیا ادبیات ضد مفهوم گرا ، دربستر خود عقل ستیزاست ؟ قاعدتن ،جواب منفی است اما اگرادبیات ضد مفهوم گرا، به معنی رد"معنا ی یگانه" یا "پیام ویژه"یا جهان خیروشری باشد و طرح جهانی چند گانه ومعنای متکثروعدم مطلقیت امور، آری قابل قبول است. طبعن اگرادبیات برای خود رسالت طرد عقل ابزاری قائل باشد که ظاهرا این گونه است ، درغلتیدن به دامن عقل ستیزی نیزآفت دیگرآن روی سکه است وحفظ تعادل عقلانیت وبازآفرینی سنت ادبی نیزرسالت دیگرادبیات خواهد بود .مخصوصا درجوامع درحال رشد وتوسعه که نسیم روشنگری علی رغم مجاهدات های پیشگامان آن هنوز یک پروژه ی ناتمام است .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:55 |

چهارشنبه 1393/07/30

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش» و « پوش »  7

« خورشکسته »، با همان حوضچه های درهم شکسته ای که با جزر ومدّ آب دریا دائما"ازهم جدا شده ودوباره بهم می پیوندند، راه را برجاده ای خاکی واندکی ناهموارکه چندکیلومتری در کناروبه موازات ساحل به سمت شرق روستای « بندرگاه » پیش می رود بسته واین جاده را به بن بست می کشاند...ازآنروز، که به دنبال جزرکامل وسربرآوردن پُشته ها وزمینها ی اطراف حوضچه هااززیرآب، همراه با پیرمرد و« م. آذر»، بعد ازبیشترازنیمساعت پیاده رفتن روی همین پُشته ها وزمینها از« خور» بیرون زده بودیم، بیشترازسه هفته می گُذرد... واکنون، بدنبال دعوت پیرمرد، دوباره همراه با « م. آذر» درکناراوودرخانه اش نشسته ایم... شنیدن صدای زنده ی تارازنزدیک  چیز دیگری است...پیرمرد ضمن پذیرایی ازما، با صدایی رگه دارمی خواند ومی نواخت:-«..درهوایت بیقرارم روز وشب...سرزپایت برندارم روزوشب...تاکه عشقت مطربی آغازکرد...گاه چنگم گاه تارم روز وشب..»  « م . آذر» به وجدآمده ...واین موضوع ازنگاه پیرمرد دورنمانده ومن که می دانستم دراین اندیشه است که مانند ماهی« سبیتی » به او« خیط » بدهد، اینراهم می دانستم که ازچگونگی شیوه های غیرمرسوم نگاه « م. آذر» که برمجموعه ی رفتار، کرداروگفتاراوتابیدن گرفته تا انگیزه ی محوری ومرکزی اورا ازپشت همین رفتاروکردار وگفتاربازیابد غافل است...وبه درستی نمی داند که این « سبیتی » چه زمانی وچگونه کلّه خواهد کرد؟!...ودرهمین راستا بود که  منهم نظاره گرماجرا بوده وبه انتظارمی نشستم...پس ازپایان خواندن ونواختن پیرمرد، « م. آذر» به او گفت:- «..درهوای چه کسی بیقراری؟!..سرزپای چه کسی برنمیداری؟!...به عشق چه کسی گاه چنگی وگاه تار؟!...به دنبال چه کسی می گردی؟!..»رُک گویی « م.آذر» واینکه گاه گاه مُستقیما" وبدون هیچ ملاحظه ای با پیرمرد بگونه ای صحبت میکرد که گویی سالهاست اورا می شناسد باعث مکث وسکوت اوشده ومن که سنگینی نگاه پیرمرد به خودم را حس میکردم سربه زیر انداخته، همراه با سکوت خود به انتظارواکنش او به گفته های « م. آذر» نشستم...واواز« م.آذر» پرسید:- «..فکرمی کُنی به دنبال چه کسی می گردم؟!...- «...به دنبال خودت!...خود شاعرگفته است که هرکسی ازاصل خویش دورمی ماند همواره دست اندرکارجستجو وبازیابی همین اصل خویش است...وجه مشترک همگانی من، شما با شاعرودیگران نیزدرهمین به دنبال اصل خویش گشتن است...هنرمندی شاعردرآنست که ازاین وجه مُشترک، هرآنچه را که دیگران ملتفت نبوده ویا بگونه ای پنهان وآشکاراحساس کرده امّا قادربه شرح وبیانش نیستند، به روشنی وصراحت هرچه بیشتردربیان آورده تاآنها را ملتفت کُند...اگرمن، شما، ودیگران، دارای این وجه مشترک همگانی نبودیم ، چگونه می توانستیم بدانیم که شاعرازچه چیزی سخن می گوید؟!...وشاعراشاره ی خودراچگونه وبرپایه ی کدام وجه مشترک آنگونه بیان می کرد که من، شما ودیگران بتوانیم بدانیم که چه می گوید؟!...اگربدنبال خودت نمی گشتی، این گفته های شاعری که درجستجوی اصل خویش است را اینگونه تکرارنمی کردی...به نظرشما این وجه مشترک، همان حلقه ی پیوند همه ی انسانها وبویژه شاعر،هنرمند ودانشمند با دیگران نیست؟!...»پیرمرد که اندک اندک با رک گویی وچگونگی بی پروا سخن گفتن « م.آذر» آشنا می شد به آرامی وشمرده شمرده سخن می گفت:- «...درست است...این وجه مشترک وجوددارد...امّا اینکه چگونه وبا کدام شیوه دست اندرکارآشکارساختن ونشان دادن آن به دیگران خواهی شد اهمیتی تعیین کُننده دارد...وکارساده ای هم نیست....اهمیت این موضوع تا آنجاست که نشانه های برجسته ی آنرا درآثارعارفان بزرگی چون « حافظ » ، « مولوی » ، « عطار» ، « سعدی »، وبسیاری ازعارفان دیگرکه کم هم نیستند به وفورمی یابیم..بعلاوه اینکه طی دوقرن اخیر، فلاسفه ،دانشمندان، روانشناسان زیادی نیزبه این موضوع پرداخته اند..." من می دانستم که « م.آذر» همه ی قطعات تکمیل کننده ی آن « پازلی » که با دیدگاهی جدا از شیوه های مرسوم جمع آوری کرده ودرکنارهم می چید را آنگونه که می خواست وبگفته ی خودش درحد وسع وتوانش، ازدرون  دید گاههای گوناگون عرفانی وعلمی موجود بیرون کشیده وبه همین دلیل تاحدودی ازچگونگی پاسخی که به پیر مرد می داد آگاهی داشتم:- «...امّا همه ی این بزرگان، هریک بگونه ای ازاسارت « هوش » بوسیله ی « پوش » همواره سخن گفته وحتّی اخلاف آنها نیزهنوزهم می گویند...امّا اینکه این هوش را چگونه می توان ازاسارت بندهای پوسیده امّا دست وپاگیرپوش رها ساخت ، دردیدگاههای عرفانی بگونه ای سربسته وتاحدودی دورازدسترس اشاره شده وآن دسته ازدیدگاههای علمی نیزکه بویژه درعلوم انسانی دست اندرکارپرداختن به این ماجرا شده اند، هنوز هم نه تنها ازچگونگی آشکار ساختن جایگاه واقعی « پوش » که درمتداد وازدرون « هوش » سربلند کرده عاجزاند، بلکه به دلیل عدم تلاش درراستای تفکیک وبیرون کشیدن عملکرد های همبسته امّا متمایزآنها ازدرون اصطلاح کلی وگنگ « فعالیت روانی »، زمینه ی خلط وتداخل وجایگزین ساختن آنها بجای یکدیگربا هردیدگاه وهرسلیقه ای را بگونه ای فراهم آورده اند که مخاطبان آنها نمی توانند بدانند چه زمانی از« هوش » وچه زمانی از« پوش » سخن می گویند!..به گمان من تا زمانی که دیدگاههای علمی درعلوم انسانی وبویژه درعرصه ی روانشناسی قادربه بازگشایی رمز کارکردها وعناصرتشکیل دهنده ی روابط هوش وپوش، ازدرون دیدگاههای سربسته ی عرفانی نباشند این ماجراادامه دارد...حداقل درمورد خودم این را می دانم که تنها درصورتیکه علوم انسانی کلید کارکردهای همبسته امّا متمایز هوش وپوش را بدست دهند راه ورود به دیدگاههای سربسته ی عرفانی ودرک ودریافت معانی پرمغزآنها نیزبرای کسانی مثل من هموارخواهد شد...ودرغیراینصورت این ماجرا ادامه دارد...»با مکث وسکوت پیرمرد ونیزنگاه خیره ی او به « م. آذر» تردید نداشتم که نخستین تکانه های سرپیچی آن « ماهی سبیتی » که گمان میکرد به قلابش گیر افتاده را حس کرده وبا اینهمه امّا هنوزهم دراین اندیشه بود که به او« خیط » بدهد:-«...گفتم که ...برموضوع حساس ومُهمّی انگشت گذاشته ای...ماجرای این هوش وپوشی که میگویی دورودرازترازآنست که دیده ای...من بزودی هدیه ا ی بتوخواهم داد بعد ازآن دوباره همدیگر را خواهیم دید...»تارپیرمرد دوباره همنوا با آوازاوبه صدا درآمده واین بار« م. آذر» به دیوار تکیه داده وبه این اجرای زنده گوش سپرده بود...من بیادداشتم که گفته بود نوازندگان سازهای گوناگون نیزبا حرکات عضلانی انگشتها وحرکات دستها ی خود همانطورصدای سازرا بیرون می کشند وبه اصطلاح حرف خودرا با همین صدای ساز می زنند که با حرکات عضلانی فک وحنجره ی خود نیزبا صدای بلند سخن می گویند...واکنون به نگاه اوکه به دنبال حرکت انگشتها ودستهای پیرمردبردسته ها وسیمهای تاروهماهنگی آنها با صدای بیرون آمده ازحنجره اش متمرکزشده بود خیره شده وبا خود می اندیشیدم که پیرمرد درحالی سرگرم خواندن ونواختن است که ازتمرکز نگاه « م.آذر» به آن فعالیت عضلانی واحدی که پایه ی اصلی ومُشترک حرکات فک وحنجره ازیکطرف وحرکات دستها وانگشتها یش ازطرف دیگررا پی می ریزد، بی خبر است...« م. آذر» همیشه می گفت که با این فعالیت عضلانی، تنها فک وحنجره نیستند که حرف می زنند، دستها وانگشتها هم برپایه ی به شیوه خود حرف می زنند...آنروزبعد از خداحافظی ازپیرمرد، اندکی بعدازآن از« م. آذر» نیزجدا شده وتا مدّتی نسبتا" طولانی آنها را ندیدم....اینکه گفتگوی آنها تاکجا ادامه خواهد یافت برای منهم به این دلیل جالب بود که ازیکطرف « ن. مختار» را شناخته ومی دانستم که با شناخت نسبتا"درستی که ازعرفان ودیدگاههای عرفانی داشت کم وبیش ازچگونگی نگاه « م. آذر» به رابطه ی آنچه که آنرا هوش وپوش می نامید برداشتی عرفانی دارد وگمان می کِند که اونیز مانند خودش درهمین راستا گام برمی دارد، درحالی که چنین نبود...وازطرف دیگر« م. آذر» راهم شناخته ومی دانستم که اگرموقتا"نشان می دهد که مانند آن « ماهی سبیتی » به قلاب پیرمرد گیرافتاده، سرانجام امّا کله خواهد کرد...برای من روشن بود که تنها چیزی که اورا به ادامه ی گفتگوبا « ن. مختار » وامی داشت فروتنی ، عدم تکبروعدم آنگونه « واپس زدن » های مبتنی برادا واطوارهای روشنفکرنمایانه دررفتار، کرداروگفتاروی بود..والبته این راهم می دانستم که اوازتلاش پیرمرد برای هرچه بیشترآشنا کردنش با مضامین عرفانی آگاه بوده ودرراستای استقبال ازهمین موضوع بود که دراولین دیداردوباره ای که پیش آمد ازمن خواست تا هرچه زودتربا پیرمرد تماس گرفته وبا اوملاقات کنیم...اینکه « م. آذر» با تظاهربه گیر افتادن به « قلاب » پیرمرد گام به گام به اونزدیک می شد، اگرچه می توانست زمینه ی رنجش وآزردن اورافراهم کُند، به گمان من امّا هم پیرمرد قوی تر وانعطاف پذیر ترازآن بود که برنجد وهم « م. آذر» چنین قصدی نداشت...بااینهمه امّا این موضوع را با اودرمیان گُذاشته واوگفت:-« ...بداند یا نداند می خواهم به او نزدیک شده تا بیشتربیاموزم...واین آموختن تظاهرنیست کمترکسی اینگونه به حرفهایم گوش می دهد ومن این فرصت را ازدست نخواهم داد...اوبی غلّ وغش وراحت ترازآنست که ازکسی مثل من رنجیده وآزرده شود...توهم خوب می دانی که چنین قصدی ندارم...بزودی می بینی که اوخودش هم متوجه خواهد شد که چه قصدی دارم....اوقراراست هدیه ای به من بدهد ومن مشتاق گرفتن...»تا دوباره پیرمرد راببینم بیست روزی گُذشته بود..واورا که قصدمسافرت داشت تا یکماه دیگر ندیده وبعد ازبرگشتنش بود که به خانه ی ما آمده ودوبسته ی کوچک به من داد...یکی برای خودم ودیگری برای « م. آذر»...به داخل خانه نیامد وبا من ننشست...خیلی زود رفت وگفت:-«...بنظرمیادکه این دوستت مانند « سبیتی»  خیال کلّه کردن داره...این بسته را به اوبده ، مال خودت هم نگاه کُن، چیزی هم به اونگو...تا دیدار بعدی خداحافظ...» بسته ی خودم را بازکردم...ده عدد سی دی ضبط شده ازیک برنامه ی تلویزیونی درآن بود که به تفسیراشعارعرفانی وبویژه اشعار« مولوی » و« حافظ » می پرداخت..بسته ی مربوط به « م. آذر» نیزبه اورسانده ودرحالی به انتظاردیداری دوباره با او وپیرمرد می نشستم که با نگاه کردن به سی دی ها با مضامین عرفانی تفسیر شده بوسیله ی مفسر برنامه ، با شرح وبیانی متفاوت، با صراحت وروانی بیشتری ازآنچه که ازپیرمرد شنیده بودم،آشنا شده ومن میدانستم که این تفسیرهادرمجموع، همان « قطعات » تکمیل کُننده را درمحتوی وبا خود دارند که « م. آذر» دست اندرکارجمع آوری آنان وتکمیل « پازل » خوداست...درهمین راستا بود که بزودی ودراولین دیداری که با اوداشتم پیگیرماجرا شده ونظراورا جویا شدم...و اوپاسخی آماده داشت:-«...که توآن هوشی وباقی هوش پوش/ خویشتن را گم مکن یاوه مکوش...حتما"خودت هم دیده ای که این بیت شعردرهرکدام ازاین سی دی ها ، برسردرورودی هربرنامه حک شده...و بروشنی پیداست که توجه وشعارمحوری این برنامه ها ونگاه مفسرآنها برروابط همان هوش وپوشی استوارومتمرکز است که به گونه ای دیگردردیدگاه من شکل گرفته...واین به آن معناست که پیرمرد نیز با این هدیه ی ارزشمند، خوب جایی را نشانه گرفته...من اگرچه ازدیدن این برنامه ها لذت برده ودرراستای هرچه بیشتردرس گرفتن، بارها وبارها به آنها نگاه کرده ودوباره هم نگاه می کنم، با اینهمه امّا همانطورکه با گام نهادن درقلمرو روانکاوی درهمان نگاه اوّل با نگاه واژگونه ی « فروید » روبرو می شدم، با ورود به فضای معنوی این برنامه ها نیز، هرچند که بازهم مانند روانکاوی کمک زیادی به رشد وتوسعه وشکوفایی دیدگاهم کرده ومی کنند، وهرچند که درلابلای قضایای مطرح شده درآنها وجوه مُشترک وآشنای زیادی دیده ومی بینم، دوباره وازهمین ابتدا برآنم که رابطه ی هوش وپوش را با چشم اندازی دیگر وبگونه ای متفاوت با آنچه که مفسراین برنامه ها اشاره می کند دیده ومی بینم...ودر این میان آنچه که برای من جذاب ونشاط آوراست انعطاف پذیری وعدم تلاش پیرمرد درجهت بکارگیری همان « واپس زدن » ها وهمان شیوه های پوچ وویرانگری است که با ادا واطوارهای روشنفکر نمایانه همه چیزرا به تباهی می کشند...»اکنون به روشنی می دیدم که « م. آذر»، هرچند که مانند « ماهی سبیتی » به قلاب پیرمرد گیرافتاده، تکانه های هشداردهنده ی مربوط به کله کردنهای آینده ی اوامّا هنوزهم بگونه ای آشکارخود را نشان می دهند...واین همان چیزی بود که هرگز ازنگاه پیرمرد دورنمانده وهمان چیزی بود که که مرا نیزوامی داشت تا با پیگیری واکنش پیرمرد دربرابراین نشانه های آشکار، هم شاهد به قلاب افتادن آن « ماهی سبیتی » ، وهم شاهد چگونگی کله کردنهای اوباشم...

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:49 |

چهارشنبه 1393/07/23

با دریا حرف میزد

درتاریکی یکی یکی ، یا دو به دو، کورمال کورمال وآهسته وبی حرف و پا برهنه، ازکوچه های باریک وتودرتوی خانه های پنج دری و پنجره های هلالی رنگی با چندل های بیرون زده ومحجرهای سیمی وبالکن های شناشیری،آمدیم بیرون وسرازیرشدیم به محوطه ی بازاسکله. شبی ظلمات بود و باد بوره میکشیدوغژوغژمیانداخت به شراع لنج های بسته به سد وموج میکوبید به سد وستون های سیمانی اسکله وقطره های آب شورمیپاشید درهوا وعدل ها و الیاف های توی محوطه ی بارانداز را ، خیس میکرد.صدای غنبه دریا ،هول هراس می انداخت به جان آدم وعالم .ازپشت الیاف ها سرک میکشیدیم تا شیفت شب عوض شود ،تا گاردساحلی پست را تحویل بدهند، آرام وبی صدا از نقطه ی کورنورافکنهای باراندازوتاریکی"کرند"بزرگ،ازمیان الیاف ها بیرون خزیدیم وبا لباس به آب زدیم . خنکی آب ، عرق قلب الاسد را، ازتنمان گرفت . نان وخرما وخیارچنبروشیشه ها به کمربسته بودیم . سیاهی روی دریا خیمه زده بود . ازمیان لنج ها وموج ها وطناب های بسته به لنگرلنج ها، گذشتیم وازسد واسکله دور شدیم  . صد بغل که ازلنج ها دورشدیم ،دوسه نورپیاپی روشن وبعد خاموش شد . صدای برخورد پارو با آب وموج  را می شنیدیم .همان طور که شنا می بریدیم ازپشت روی آب خوابیده به قسمی که بینی و قسمتی ازدو گوشمان بیرون آب بود ، مسیررا از نوری که هرچند لحظه ازماشوه ها ، روشن وخاموش می شد ،تشخیص میدادیم و به همان سمت شنا می کردیم . ازساحل به اندازه ی هزارمتری که دورشدیم رفته رفته برتعداد ما و ماشوه ها افزوده میشد و دیگرتقریبا با ماشوه ها هم سوونزدیک بودیم ویکی دو طناب هم ازماشوه ها برای افراد خسته انداختند به آب . جمالوگفته بود که خودش دیده که شب ها برو بچه های لنج کل جابر و نعمتی و پاپری ، ازدریا می آیند روی خشکی"علف دان" و یزله می کنند . این را زیر" تاق خونی" گفته وهمه هم شنیدند . راست ودروغ اش پای خودش . اول هیچ کس باورنکرد . بعد تعدادی جدی گرفتند . سیدو و موسی،از جمالو پرسیدند عیسی هم بوده ؟ جمالوهم گفته بود:" بوده" . گفته همه بودند . اسم آورده بود یکی یکی . غلو سیاه ، عبدو گنا ، گمپلو، اسوسرخو ، رجوبمبک،ناخدا جلیل، ماشو، منو، ناخدا عبوس ،خالوابول ،عبدوبلوچ...همه ، هرچی سن جمالو، قد می داده اسم آورده . اول قرار بود سیدو و موسی و جمالو و یونس وچند تای دیگر از یکی دو محله ی ساحلی بروند خشکی "علف دان " . بعد خبرهمه جا پیچید تا زیر" تاق طاهری" و"تاق ریاضی" و تا بعد به گوش امنیه ها هم رسید . گوشی که همیشه برای این خبرها تیز است . چند روزی اسکله و ساحل را قرق کردند و به کسی اجازه ی شنای شبانه وماهی گیری با ماشوه و خروجی "تشاله" از یکی دو" خور" لاروبی شده نمی دادند . قضیه که لو رفت ، منصرف شدیم وگذاشتیم تا چند روزی تب اش بخوابد . ولی،مگرجمالو ول کن بود . موسی که دل تنگ برادرش عیسی بود ، همه ی جاشو ها و ماهیگیرها و پیله ورها را تحریک می کرد و جمالو را می برد رو درروی آنها و جمالو هم ، همه چیز را مثل روز اول که برای همه تعریف کرده بود ازسیرتا پیاز گفته بدون آنکه کلمه ای پس وپیش کند . اول کی باورکرده جمالو با آنها دیدارداشته ؟ خدا می داند . ازاینکه جمالو روزها می خوابید وشب ها مثل اجنه، روی اسکله و لب دریا ومیان سبخ ها وصخره ها ، می پلکید وتوی لنج ها ی به"گل نشسته" ی منتظر" گلاف" ، ولوبود وبعد جل وپلاسش هم پهن میکرد توی"قماره "ی لنج ها وبا موجها صحبت میکرد حرفی نیست، اما اینکه جمالو با آنها سروسری داشته باشد ، باورکردنش کمی سخت است . مگرعاقل ترازجمالو کسی نیست ؟ یکی دو ساعت شنا بریدیم تا رسیدیم خشکی "علف دان ". اززور خستگی همان جا ولو شدیم روی ماسه ها .آنها که با ماشوه زودترآمده بودند ، ماشوه ها را توی ماسه ها یله داده برای محکم کاری ، لنگرهم ، روی ماسه ها پرت کرده بودند . تا اینجای کار سی چهل نفری می شدیم . ازهمه ی محله های ساحلی بودند . از"جفره " بگیرتا "جبری" و"ظلم آباد"و "پودر" و"جلالی" و"هلیله "و" سنگی"و"ری شهر" و"دواس" و"تنگک" و"چهار محل". این را فقط ازصدا ها می شد تشخیص داد والا چشم چشم را نمیدید ازظلمات . ازغراب بزرگ به "گل نشسته"چوب خشک آوردند وآتشی درست کردند تا باریکه "علف دان" اندکی روشن شود . بساط سوروسات ازکمرها وساق پاها وماشوره هابازو روی حصیرنرمه ای پهن کردیم ،هریک به فراخورحال خود، چیزکی آورده بود . تا خستگی را ازتن بدرکنیم وتا لبی ترکنیم وخیارچنبری به دندان بکشیم وتوی روشنائی آشنائی راببینم وپیراهنهایمان را بچلانیم ، هنوزشناگرها وماشوه های دیگردرراه داشتیم که با صدای کف زدن جمالو وبانی یزله شروع شد :"صٌل اُلنبی یآهو". همه با هم دم گرفتیم ؛ حلقه به حلقه ، دو به دو و کف زنان و دورخود ودیگری تاب می خوردیم و میپردیم بالا و پا بر زمین میزدیم: " ودینا دینا دینا ، کاسه لیسو...ومشکی بدره ...آوش بریزه ... جهان گشته ، به کام کاسه لیسون... تغاری بشکنه ماسش بریزه ...جهان گشته، به کام کاسه لیسون ..." و دورخود وآتش و دیگری، می چرخیدیم وبا سربه آسمان و زمین و یک باره دورهم جمع و باز می شدیم رو به دریا ، دوباره جمع وپشت به هم ، روبه دریا و دوباره رو به هم وپشت به دریا،جواب جمالوو بانی رامیدادیم .هردم ازگوشه وکنار"علف دان" ودریا برجمع افزوده می شد. رفته رفته یزله گرم شد. خوردیم وخواندیم تا پاسی از شب اما کسی خسته نشد . گاهی شعله ی آتش کم وزیاد می شد ، کسی به آتش ، جوبی یا هیزم تری ویا تخته ای می افزود و جمع همچنان مشغول یزله بود . چشم گیراندم تا جمالو را ببینم که خود بانی این بساط بود. نبودش . دریک رفت وبرگشت موسی را دیدم که با عیسی ، دو نفری درحال یزله اند . دنبال سیدو گشتم ،دیدم با گمپلواست. انگارهمه آمده بودند . رجوسیاه ،مثل مار زنگی دورخودش، روبروی یونس ، تاب میخورد . همه را دیدم . عبدوگنا ، اسوسرخو، خالو ابول ، ناخدا مناف ،زارسین ،عبدو کوچو، عبدوبلوچ ، منو، ناخدا جلیل، ناخدا رمل ،ناخدا عبوس، مندو...دوباره چشم گیراندم وسط یزله ، جمالو نبود.ازجمع بارزشدم  و رفتم قسمت شمال "علف دان" و جنوب غراب . جمالو با سیگارروشن ، کنارماشوه های لم داده رو ماسه ها ، داشت با دریا حرف می زد .

 یزله : پای کوبی ورقص ملوانان بوشهری      ماشوه : بلم – قایق پارو زن

تشاله : لنج ماهیگیرودوبه کار          گلاف : سازنده ی لنج وتعمیرکارآن

قماره : اتاقک سکان لنج وناخدا           کرند : چرثقیل ثابت و نصب درزمین

غراب به گل نشسته : کشتی قدیمی پرسپولیس که درجنگ عراق با ایران زیرآب رفت

 

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:27 |

جمعه 1393/07/18

عناصرسازنده ی"جهان داستان"

زبان، فرم و زاویه دید در"جهان داستان"مانند هارمونی" آکارد ها "درنواختن همزمان چندین نت است . درمتون کلاسیک وادبیات بومی با خواستگاه چپ سنتی، این هماهنگی (هارمونی ) ساده ، رو ،هندسی شده ، روایت خطی ومکانمند و زمانمند است . اما درادبیات مدرن و پسا مدرن ممکن است چند پاره گی ، عدم قرینه سازی ، فاقد سلسله مراتب، کولاژگونه ، بینامتنی ، تکه دوزی شده ، با ساختار نامناسب ، اما مناسب مضمون خود ، اجرا وآفرینش شود . زبان ، فرم و زاویه دید ، توسط مضمون برمتن تحمیل میشود .انتخاب زاویه دید و فرم مناسب با زبان داستانی وخلاق وبازیگوشانه، جذابیت مضمون را چند برابرمی کند .هرمضمونی درزمان روایت ، فرم پذیری و لحن وزبان خاص خود را طلب میکند . دررمان،داستان های بلند و کوتاه موفق؛ الزاما" این مهم تحقق پذیرفته است . بسا مضمونی های قوی دراثر زاویه دید اشتباه ، فرم نامناسب و زبان شلخته ، بی عمق ونثر متکلفانه وغیرداستانی یا وصف های اضافی و یا امساک درفضا سازی و یا افراط دردادن اطلاعات و روایت نقلی فربه از ضرب آهنگ رمان یا داستان کاسته و با ایجاد مخل ، انسجام لازم را ازمتن گرفته است. تحمیل بازیهای زبانی و مصنوعی ،فرم گرائی صرف ،خواننده را خسته و دوچارنا امیدی ازمتن میکند. تعلیق در"جهان داستان " زمان و جایگاه  ویژه ای دارد . تعلیق و تاخیر درنشست ودریافت معنا و مضمون ، برای کشش و ضرب آهنگ داستان ، حیاتی و بر زیبائی و جذابیت داستان و رمان می افزاید.  اما اگر تعلیق مخل و تاپایان داستان دریغ و امساک شود ، به سیر وروند طبیعی آن آسیب می رساند و به قول معروف کاردرنیامده است . پذیرش صرف فرم و زبان به منظور بعد دادن به داستان تا آنجا قابل پذیرش است که کنش های داستانی و طرح اولیه با دیگرعناصر داستانی از قبیل شخصیت پردازی، فرازوفرود و تعادل وعدم تعادل هماهنگی داشته باشد ولذت خواندن را تضمین کند .ممکن است عناصری ازسازنده "جهان داستان" درمتنی غایب باشد به شرط جایگزینی وتقبل عنصردیگری که نبود آن عنصررا جبران کند،پذیرفتنی است .کشف فرمهای تازه،درزمان روایت به طوراتوماتیک ، درصورت انتخاب زاویه دید مناسب با موضوع روایت ، زبان روان ودیالوگ احتمالی پخته ومتناسب با شخصیت ها ،اتفاق میافتد . زبان یک ارگانیسم زنده است.  این جوهره درمتن وتشکیل واحد ها وسلول های جمله و حسن همجواری وهمنشینی ترکیب جمله ها،اشاره ها ، نشانه ها و نماد ها ، تجلی خود را نشان می دهد . معنا سازی ، لحن وزبان ، زاویه دید ، درتخیل ، منجر به کشف فرم و پیشنهاد های تازه و به اعتلاء و آفرینش هنری تبدیل و با قرائت های متعدد رو به رو و سپس به اندیشه تبدیل میشود . فرم جدید ، باید امکانات نو پیشنهاد و به کشف تازه ای منجرشود . ساخت آشنا درمضمون نو، ممکن است تا مدتی گروهی را جلب کند اما تا تبدیل به متنی ماندگار، فاصله ی بسیاری دارد . اما بسا مضمونی کهنه ، تکراری درفرمی تازه با زاویه دیدی نو، آن موضوع ، باردیگر درکانون توجه قراردهد. سبک درذهن متخیل ،همزمان می نشیند ودرزمان اجرا ،هم برخودار از سبک می شود هم تبدیل به اندیشه . ذهن های متعارف ، فهم متعارف را طلب می کند . اما ذهن های پیچیده و متخیل در جستجوی افق های تازه ونو وخروج ازمعیارعادت پذیرومعتاد است . لازم به یادآوری نیست که مضامین تکراری دراجرای تکراری وآشنا ، ملال آوراست.اما مضامین تکراری درسبک نو(نگاه نو) گاهی ممکن است موفق ترازمتن اولیه اش شود. نا گفته نماند داستان و رمان ، باید والزاما،قصه داشته باشد اما چگونگی اش را، نویسنده تعیین وتبیین و روایت میکند. فرم وزبان وتکنیک وشگرد های تعلیقی ... همه باید درخدمت تخیل قصه شده ، باشد . دراین باره بازسخن خواهم گفت اما به یک نمونه ساده شعری بسنده می کنم ودرفرصت دیگرمطلب را پی خواهم گرفت . به این بیت توجه کنید وتفاوت یک کلمه را .

 خواجوی کرمانی:عاقبت وادی ما "گورستان" است . سروده ی قدیم تر

 حافظ  شیرازی :عاقبت وادی ما " خاموشان " است . سروده ی جدید تر  

مفهوم "گورستان " با مفهوم "خاموشان "  تفاوت آشکار دارد . " گورستان " اشاره به جای مشخص و معلوم ومعین دارد . اما "خاموشان " معنائی بس وسیع دارد . هم می تواند سکوت اختیارکردن باشد هم می تواند فراموشی باشد هم می تواند کنایه ی مرگ باشد ... تداعی خانه ی مثلا سالمندان ... این جاست که در بیت اول تک قرائتی و بیت دوم تکثر معنا ، خودش را نشان می دهد .

                          

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:49 |

سه شنبه 1393/07/15

نوشته ی: ع. ق. منصور                                                                           

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش » 6                                                                 

 اینکه آن دوشخصیت مورد نظر« یونگ »، ویا آن دودستگاه نشانه ای « پاولف » چگونه دریک فرد واحد ودرجریان تعامل با عوامل محیط، درکنارهم زندگی می کُنند وماهیت روابطشان چگونه است، به گمان « م. آذر»، درگروبازیافت نقش تعیین کُننده ی همان حلقه ی « گُمشده »ی تعامل یا « کار» یا « فعل » ی قرارمی گیرد که اگرچه با حضورزنده ی خود همواره درجریان زندگی جاری است، واگرچه بگونه ای روشن وآشکار مُشخص شده است که زندگی بدون « کار» وجمله ی بدون « فعل » بی معنی اند، با اینهمه امّا مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی، هنوزهم ازضرورت توجه وتمرکزکافی به حضورزنده ودائما"جاری همین کاروفعل، در جریان تعامل با عوامل محیط به عنوان حلقه ی پیوند زننده ی دائمی آن« دوشخصیت » یا آن « دودستگاه نشانه ای » غافل مانده ودرراستای همین غفلت است که ازدرک ودریافت عملکردهای همبسته امّا متمایز ضمایر« آگاه » و« ناآگاه »، یعنی« هوش»و« پوش » که همواره برپایه ی تعامل یا « کار» یا« فعل» دررفتار، کرداروگفتارانسانها پیوند خورده ومیخورند عاجزاند...اینکه« م .آذر» به آنچه که بعنوان «عملکردهای همبسته امّا متمایزهوش وپوش » می شناسد ازچه زاویه ای وچگونه نگاه می کند وچرا دائما"به تعامل ، کار وفعل به عنوان حلقه ی زنده ی پیوند زننده ی تمامی رفتارها، کردارها وگفتارهای انسانها، اشاره می کند..اینکه با کدام نگاه به قلمروکارهای کسانی مانند « فروید »،« پاولف » ، « یونگ » ، « اریک فروم » و...قدم گُذاشته ومی گُذارد...اینکه به ضرورت تفکیک وتمایزهوش وپوش وبیرون کشیدن آنها ازبطن بگفته ی وی اصطلاح کلّی، مبهم وپیچیده ی « فعالیت روانی » اشاره می کند...و سرانجام، اینکه درارتباط با علوم انسانی وبخصوص روانشناسی به کدام غفلت اشاره می کُند، اندک اندک توجه مرا جلب کرده وبتدریج به مسئله ای تبدیل شده بود که آنرا درهرفرصت مناسبی، با هرکسی که با اینگونه قضایا آشنا بود درمیان گُذاشته ودرهمین راستا بود که پس ازچند باربحث وگفتگوی طولانی با « ن. مختار» واصرارمن به لزوم توجه وتمرکز اوبراین مسئله، توجه وی نیزجلب شده وازمن خواست تا زمینه ی دیداروآشنایی اوبا « م. آذر» را فراهم کُنم ...« ن . مُختار» افسر بازنشسته ی شهربانی، سالمندی نسبتا" پیربا بدنی قرص ومحکم ، ورزشکار، علاقمند به ماهیگیری و موسیقی ، نوازنده ی تاروازدیربازاهل مطالعه بود ...عشق به مطالعه وتلاش برای شناخت قضایای تودرتوی زندگی را اوبه من آموخته وازهمان کودکی کتاب میداد ومی گفت اگرمیخواهی زنده وبیدارباشی بخوان...درکنارفوتبال، دریا وماهیگیری کتاب هم بخوان... خوب هم بخوان!..اکثرنقاط ساحلی بندرراکه برای ماهیگیری مناسب بودند می شناخت...« خورشکسته »، با حوضچه های درهم شکسته اش یکی ازاین نقاط بود، منطقه ای دورازهیاهوی شهربا شبهایی آرام وخنک وروزهایی آفتاب زاده وداغ که بگفته ی پیرمرد : اگرسرآفتاب سوزان تابستانش را زیرآب کُنیم، زیبا ونشاط آورخواهدشد... درکناریکی ازحوضچه ها ی « خور»، تپّه ای ماسه ای قرارداشت که بیشتراوقات، به هنگام مدّ دریا، مانند جزیره ای کوچک وتنها، به وسعت یک یا دوزمین فوتبال بیرون ازآب مانده تا پناهگاهی باشد برای ماهیگیران خسته...ماهیگیران، بربلندترین نقطه ی این تپه سایبانی ساخته بودند ازبرگهای خشک وخاکستری نخل، تا همزمان با بالا آمدن آب دریا وبه هنگام فرارازآفتاب سوزان درپناه سایه اش بنشینند...چندهفته پیش، دریکی ازروزهایی که پیرمرد را دیده بودم گفته بود که فردا به « خور» میروم اگرخواستی همراه با دوستت « م . آذر» بیا، مرا درحوالی تپه ی ما سه ای یا زیر« کپر» پیدا می کُنید...وما درظهرآنروزدرزیر« کپر» نشسته وبا پیرمرد که ضمن جمع آوری چوبهای خشک آتشی براه انداخته وماهی تازه کباب میکرد ازهردری سخن می گفتیم..فضای « کپر»، با ترکیبی ازنسیم خنکی که ازسمت دریا آمده واز درونش گُذر می کرد ، با بوی ماهی کباب شده ونیزبوی دود برخاسته ازچوب سوخته، همراه با آهنگ خش خش برگهای خشک وخاکستری نخل، پُرشده تا زیبایی گُستره ی آبی دریایی که ماراازهمه طرف محاصره کرده بود، دوچندان کُند...من به روشنی می دیدم که « م. آذر» برای سخنانش گوشی شنوا یافته وبا ذوق وشوق با پیرمرد که اوهم با چهره ای باز وصمیمی به گفتگوبا او ادمه می داد، سخن می گُفت: -«...همه چیز بسته به این است که ما « پوش » را آگاهانه درامتداد « هوش » می بینیم یانه؟!..آگاهانه!.. ونه کورکورانه!...واینکه آیا ازبُت پرستی خود، یعنی ازپرستش بُت هایی که ازمفاهیمی که اگرچه همواره نسبی اند ساخته ایم و آنها را مُطلقا" غیرقابل تغییر می دانیم، غافل هستیم یا نه؟!...»برق نگاه پیرمرد، باآن چشمهای عسلی شفاف وروشن با نگاه پرازذوق وشوق « م. آذر » که بی محابا وبدون توجه به عدم شناختی که ازمخاطب پخته وبا تجربه اش داشت سخن می راند، گره خورده بود...ومن می دانستم که پیرمرد با لبخند نازکی که به لب داشت، چه درسردارد... اوبارها وبارها گفته بود که دراینگونه مواقع باید بدانی که ماهی « سبیتی » به قلابت گیرکرده واگرناشیانه عمل کنی اورا ازدست خواهی داد...گرفتن این ماهی با گرفتن ماهی های دیگرفرق دارد..باید آرام آرام آنقدربه او« خیط » ( نخ ماهیگیری ) بدهی تا بهر طرف که خواست بکشد...بزودی خسته شده وبه بالای آب آمده واگرچه خودرا رها کرده تا اورا به سمت خود بکشی، با اینهمه امّا گویی تمام نیروی خودرا ذخیره کره تا درآخرین لحظه ای که به تو نزدیک شده وقصد بیرون کشیدنش ازآب داری با زدن کله ای ناگهانی رها شود...وبه گمان من، اکنون وقت آن رسیده بود که به « م. آذر» نیز که گویی به قلّابش افتاده « خیط » بدهد...به همین دلیل بود که به اوگفت :-«...پیداست که اندیشه ای پاک وروشن داری...با نگاهی که به رابطه ی قضایایی مثل همین هوش وپوشی که می گویی داری، بیگانه نیستم...امّا ازموضوع بُت ساختن ازمفاهیم بیشتربگو...برای من جالب است...دیدگاههای عرفانی، بیشترازدیگران به اینگونه قضایا پرداخته اند...اینطورنیست؟!..»پیرمرد، همزمان با این سخنان هم افق رامی نگریست وهم به عقب نشینی دریا که با شروع جزرآغازشده بود توجه داشت واین توجه به این دلیل بود که با کوتاه شدن تدریجی آب دریا اندک اندک زمینه برای شکارماهیها با توردستی اش فراهم می شد...« م. آذر» نگاهی به من انداخته وآنگاه روبه پیرمرد گفت:-«...نگاه من به این قضایا ، عناصرتشکیل دهنده ی خود را مانند قطعات تشکیل دهنده ی « پازل »، هم ازدرون دید گاههای عرفانی وهم ازدرون دستاورهای علمی اندک اندک ودر حدوسع وتوانم جمع کرده وهنوزهم می کُند...به همین دلیل است که با جستجو دراشکال گوناگون دیدگاههایی که روابط هوش وپوش را درتاریخ مجموعه ی مناسبات اجتماعی بکار گرفته ومی گیرند، همواره دست اندرکاربازیابی همین قطعات بوده وهستم...روشن است که این دیدگاهها، با همه ی تنوع وگوناگونی که دارند، درهرحال با پوششی ازمفاهیمی که کلمات واصطلاحات نماینده ی آنان اند، آن هوش زنده ی دائما"جاری را می پوشانند...این پوشش مفهومی، اگروسیله ایست ذهنی برای فهم آنچه درجریان تعامل و« کار» با عوامل محیط برما وهمین هوش زنده ی ما می گُذرد، واگرجریان زنده ی کاروتعامل دائما"درنوسان وتغییراند، پس با مُطلق ساختن وبُت ساختن ازهمین مفاهیم ذهنی جزاینکه عرصه را براین تعامل وکارتنگ کرده تا درواقع وعملا" هوش خود را به اسارت همین عرصه ی تنگ درآوریم چه چیزدیگری دستگیرمان خواهد شد...اینکه این کاروتعامل، بعنوان حلقه ی زنده ودائما"جاری پیوند زننده ی این مفاهیم ذهنی با آن هوشی که آنراپوشش می دهند، با اینهمه نزدیکی به همین هوش وپوش، چگونه دورازدسترس وخارج ازدایره ی کارقرارگرفته است، به گمان من، مسئله ی ساده ای نبوده ونیست...»پیرمرد که با نگاه نافذ خود، همرا با مکث وسکوت به اومی نگریست پرسید: - «...درست است، مسئله ی ساده ای نیست، امّا من...بدرستی نمیدانم که ازعلم وعرفان چه میدانی...به من بگوازعرفان چه می دانی؟!...»- «...منهم مثل خیلی ها چیززیادی نمی دانم...من همیشه ازاشاره های سربسته ی دیدگاههای عرفانی به رابطه ی همین هوش وپوش سردرنیاورده وچیززیادی ندانسته ونمی دانم..با اینهمه امّا به گمان خود تا حدودی به این نکته پی برده ام که مثلا"دراشاره ی « حافظ » به « خرقه ی آلوده ای » که با « شعبده بازی » به « صدوصله » آراسته شده، همان خوداگاهی یا  « ضمیرآگاه » ی می بینم که مانند همین خرقه ی آلوده، با وصله ها وشعبده بازیهای رنگارنگ « من ذهنی »، هوش زنده ی ما، یعنی « ضمیرناآگاه » ما را دائما"پوشانده ومی پوشاند..»- «...ازاین اشاره ی سربسته ی « حافظ » چگونه سردرآورده ای؟!..- «...شرمم ازخرقه ی آلوده ی خود می آید/ که براو وصله به صد شعبده پیراسته ام...هم ما سه نفرمی دانیم ، هم دیگران می دانند که با بندبازیها وبقول « حافظ » با شعبده بازیهای کاملا" آگاهانه ی خویش چگونه « ضمیرآگاه » خود را با وصله های فریب ونیرنگ آلوده کرده تا پوششی برای همان « هوش » ی بسازیم که « فروید » وروانکاوی، چنانکه پیش ازاین نیزگفتم با دیدگاهی واژگونه وبا معرّفی آن به عنوان« ضمیر ناآگاه » ، مانند همیشه ی تاریخ ضمن تحمیل ظلمی مُضاعف به این ضمیرزنده ی  پاک ودائما" جاری ، تمامی این وصله های فریب ونیرنگ را به نافش بسته اند...»پیرمرد، آرام آرام درخود فرومی رفت...ومن درحالی به اوخیره بودم که او نیز به « م. آذر» خیره شده وساکت مانده بود...نزدیک عصربود، آب دریا به دنبال جزرعقب نشسته وپیرمرد توردستی خود را برداشته و « سیلک » ( سبدی بافته شده ازبرگ نخل که ماهیگیران بویژه به هنگام کاربا توردستی، مانند کوله پشتی به پشت خود آویزان کرده تا ماهیهای بدام افتاده را ازتور جدا کرد وازبالای شانه ها به درون آن بیاندازند ) خود را به دوش من انداخته ومثل همیشه قدم به قدم توردستی اش را پرتاب کرده ومراهم « سیلک » بدوش بدنبال خود می کشید تا درحمل ماهیهای بدام افتاده کمکش کُنم..« م. آذر» نیزاز« کپر» بیرون آمده ودراین اندیشه که رابطه ی «هوش » و« پوش » را چگونه با پیرمرد درمیان بگذارد با پای برهنه برفرش نرم ماسه ها یی که دیگرسردشده بودند قدم می زد...درفاصله ی کوتاهی ازتپه ی ماسه ای، توردستی پیرمرد با مهارت پرتاب شده وبا دایره ای کامل درآن آب کوتاه فرود می آمد تا ازمیان گله ی ماهیها که کم هم نبودند هرچه بیشتربدام اندازد...من که بتدریج سنگین شدن سبد را با انباشته شدن ماهیها حس میکردم  می دانستم که اگرچه ماهی زیاد است ، پیر مرد امّا با توجه به لزوم خروج از « خور» قبل ازتاریک شدن هوا، ونیزبالا آمدن دوباره ی آب بزودی دست ازصید کشیده وبراه می افتیم...چند لحظه بعد به هنگام بیرون آمدن ازآب، « م. آذر» نیزبه سوی ما می آمد تا ماهیهای صید شده ی درون « سیلک » را ببیند.. پیرمرد نیزیک پایش درآب وپای دیگرش بیرون ازآب بود که روی ماسه ها ی نرم ومرطوب لم داد تا خستگی بدرکُند...برق فلسهای رنگین ماهی کوچکی که درپرتوآفتاب پسینگاهی درلابلای تورپیرمرد می درخشید توجه « م. آذر» راجلب کرده بود...واوضمن اشاره به ماهی جا مانده درتوردستی به پیرمرد گفت:-«...نگاه کُن...ازاین بهترنمی توانم نشانت دهم...نگاه کُن به این ماهی کوچک فراموش شده ای که دردامت دست وپا می زند...این توردستی همان « پوش » ماست واین ماهی زنده بافلسهای براق ورنگینش همان « هوش » ما...حدّ اقل درمورد خودم می دانم که آن هوش زنده ی دائما" جاری، درتمامی سالهای عمر وزندگی ام، همانطوردردام « پوش » یا ضمیرآگاهم با همه ی وصله ها وشعبده هایش بدام افتاده وفراموش شده که این ماهی زنده درلابلای چشمه های کورتوردستی بدام افتاده است...»پبرمرد خنده کُنان گفت:-«...می دانم...این ماهی درونی به دام افتاده را همه دارند...زودتربرویم که قبل ازرسیدن تاریکی، وقبل ازتند شدن مدّ آب، از« خور» بیرون زده باشیم...می دانم چه می گویی...دوباره همدیگر را خواهیم دید...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:3 |

پنجشنبه 1393/07/10

اندوه خیال

درامتداد

گریه های باد

تجزیه ی تقدیر و تندیس ملال

سرنوشت کسی را هاشور نمی زند .

تاخیر شوک و انتظار

حجم مثلث ،

من و تو و اعتماد

دوباره می نشیند بر پیشانی صدف وصخره ودریا ،

اگر سکوت امواج

اشارتی تلخ

کفایت کند .

ما کشتی را به مسیر

گریه های باد  ،

سپردیم

اگر سلامت

مسافران ،

تضمینی در اندوه باد

خلاصه نشود .

به شک وتردید اما

فسخ قرار نبخشیدیم

تفاهم وتفاوت کجاست ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:44 |

جمعه 1393/07/04

یک روزخوب دیگر

 

ازآشکوب های "کانکس" ی،

که هوایش بوی مرکب پلیکان اصل می داد

راهی بازکردیم ، از پله های اضطراری ،

به آبریزگاه های عمومی درساعت معین

 پگاه هنگام .

از پیاده روهای مجاز

با اتوبوس های برقی دوجداره

وانگشت اعلام ورود به محل اشتغال وقت ،

حجم ردیف اولیه عصرانه ای

با جنس غیراصل

در اکران عمومی

"گذشته "ی اصغر فرهادی

با سه شنبه ی نصف ،

روزی خوش

سپری و پردادیم .

ودر بازگشت به اشکوب های "کا نکس"ی

 درتخت"خوش خواب" دیواری اصل

به انتظار پگاه دیگری

خواب های دنباله دارسیما را

پی گرفتیم .

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 2:10 |

یکشنبه 1393/06/30

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 5

شناخت « زیگموند فروید » وروانکاوی ازچگونگی عملکرد « ضمیر آگاه » یا خودآگاهی انسانها درجریان « واپس زدنِ »انگیزه ها وعوامل ناخودآگاه یک چیزبود، وتمرکز« م . آذر» برمجموعه ی « واپس زدن »های رفتاری، کرداری وگفتاری آنها وبویژه « ازما بهترانی »  که با ادا واطوارهای ساختگی ومیان تُهی، دیگران را درحد واندازه ی خود ند یده ونمی بینند، چیزی دیگر!...او که بنا به ضرورتهای زندگی درخانواده ای تهی دست ومحروم، ازهمان کودکی با چنبره ی مُتعفّن همین واپس زدنهای « ازمابهتران » آشنایی کامل داشته وصابون کبروتفرعن آنان به تنش خورده بود، ازمدّتها قبل ازآشنایی با دیدگاه « فروید » وروانکاوی، روند « واپس زدن » رااگرچه از نزدیک ودرزندگی روزمرّه بگونه ای زنده وعملی احساس کرده وعملا"آنرا می شناخت، با اینهمه امّا قادربه ابرازونشان دادن آن درقالب کلمات نبود... به دنبا ل گام نهادن درقلمرو روانکاوی وآشنایی با چگونگی نگاه « فروید » به این روند به عنوان سنگ بنای روانکاوی، سمت وسوی توجه ونگاه جستجوگراوامّا درجهت پرده برداشتن ازشیوه های پوچ ومیان تُهی همین « واپس » زدنهایی متمرکزمی شد که با « زرنگی » و شیوه هایی « پنهانی »، درلابلای رفتاروکرداروگفتارهای روزمرّه ی همین «ازمابهتران »ی بکارگرفته می شد که برهرآنچه که باد تفرعن وتکبّرشان راخالی می کرد دست رد می نهادند.. به گمان « م. آذر»، اینگونه « واپس » زدنها، برخلاف آنچه که دردیدگاه « فروید » و روانکاوی نشان داده شده ومی شوند، نه تنها درزندگی فردی، بلکه درلابلای مناسبات انسانها درسرتاسرتاریخ زندگی اجتماعی نیزماهیتی دیگرگونه دارند..بدنبال پیگیری وتلاش درجهت شناخت همین ماهیت بود که با ورود به عرصه ی روانکاوی، درهمان نگاه اوّل وبگونه ای تکان دهنده ازتفاوت نگاه خود با نگاه « فروید » درارتباط باآنچه که ازمُدتها پیش ازاین با گوشت وپوست خود احساس کرده و« فروید » آنرا « واپس زدن » می نامید باخبرشده بود:  -«..برپایه ی چشم اندازی که دردانشگاه بی در وپیکرزندگی ام شکل گرفته بود ازمُدّتها پیش ازاین، با آنچه که « فروید » آنرا « واپس زدن » می نامید آشنایی داشتم ...با همین چشم اندازبود که درهمان نگاه اوّل و به این دلیل با واژگونی نگاه   فروید » وروانکاوی روبرومی شدم که به گمان من آنچه که روانکاوی آنرا « ضمیرنا آگاه » می نامید، فعالیتهای روانی و طبیعی همان روان بی زبان است که درتمایزبا فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو که بعنوان خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » وی شناخته میشود، تنهاوتنهاعمل میکند ...این فعالیت روانی فاقد زبان درعین همبستگی با فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو،عملکردی متمایز ازآن دارد.....ازاین دیدگاه ، همین دوعملکرد همبسته امّا متمایزاند که « فروید » وروانکاوی آنها را« ضمیرناآگاه » و« ضمیرآگاه » نامیده وروابط آنها را دریک تعامل مُشخص ازدیدگاه خود بکارمی گیرند...براین اساس، با تفکیک این دوعملکرد همبسته اماّ متما یزدرهمین تعامل مشخص با محیط است که می توان به درک ودریافت درستی ازعلل وانگیزه هاونیزماهیت روند « واپس زدن » درارتباط با عوامل مُشخصی ازمحیط نزدیک شد..واین همان چشم انداز دردسرآفرینی بود که بگونه ای خود جوش درجریان زندگی ام شکل گرفته وهمواره مرا خواسته یا ناخواسته رودرروی همان « ازمابهتران » ی قرارمی داد که این گونه چشم اندازها را برنتابیده ودایماً « واپس » می زدند....واین همان واپس زدنی بود که به گمان من در مجموعه ی تاریخ مناسبات انسانی با کارکردی کاملاً متفاوت ازدیدگاه « فروید » ودرروندی کاملا"آگاهانه، همواره و بوسیله ی هرکسی میتوانست ومی تواند درراستای حفظ ومراقبت از منافع گوناگون فردی واجتماعی بکارگرفته شود...اصراروپافشاری « م. آذر» برپا درهوا ماندن ومُعلّق بودن دیدگاه « فروید » وروانکاوی وتلاش دایمی او درجهت آشکارساختن واژگونی این دیدگاه درارتباط با همین روند « واپس زدن » که سنگ بنای روانکاوی را تشکیل می داد اگرچه تعجب مرا برانگیخته بود،  با اینهمه امّا برخلاف دیگرانی که چشم بسته ویا درپی غرض ورزی های بیمارگونه اورا تحقیر وتمسخروحتی طردکرده وازخود می راندند، این کاروتلاش پیگیرانه ی اورااگرچه با تردید نگریسته، امّا مُحترم شمرده وارج می نهادم...واوکه مکث وسکوت همراه با بُهت وحیرانی مرا دیده بود، میگفت: -«...چرا اینجوری نگاه می کنی؟!...من همین را می گویم...واپس زدن که سرخ وسبزنیست، همین است...همین طورکه نگاه می کنی!..درست است که من دیوانگی می کنم، امّا نگاه کن به انسانهای« سالم » که چگونه دیگران را با هزاران توطئه وفریب ونیرنگ، مثل آب خوردن واپس می زنند...من بخوبی می دانستم  که با این دیدگاه محکوم به « تنهایی » خواهم شد...من نه تنها بااینگونه تنهایی ها آشنایی کامل دارم، بلکه ازچگونگی « همراهی » همین انسانهای « سالم » نیزباخبرم...درهمین راستا وبه این دلیل برواژگونی دیدگاه « فروید » پای می فشارم که اگرچه از« واپس زدن » انگیزه ها واعمال « ضمیرناآگاه » بوسیله ی خودآگاهی انسان سخنگو یا « ضمیرآگاه » وی بدرستی یاد می کند، با اینهمه امّا این دیدگاه وی درآنجا واژگونه وپادرهوا می شود که تمامی طرح ونقشه ها، سیاست گُذاریها وحتی فریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته ی کاملاً آگاهانه ی انسانها را به حساب « ضمیرناآگاه » آنها میگُذارد...واین به آن معناست که تمامی طرح ونقشه ها وسیاست گُذاریهای کاملاً آگاهانه ی تولید ومصرف شده بوسیله ی صاحبان زوروزردرسرتاسرتاریخ مناسبات انسانی رادرحالی به حساب « ناآگاهی » آنها بُگذاریم که همه می دانیم کاملا"آگاهانه وهدفداربکارگرفته شده اند..من پاسخ این سئوال را نیافته ام که آن فعالیت روانی فاقد زبان، یعنی آن« ضمیرناآگاه»ی که درروندی طبیعی، تنها وتنها عمل می کند، درتمایزبا فعالیهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو ودرفقدان همین فعالیت ذهنی وکلامی وی، اساساً وبخودی خود چگونه قادربه « فکر» کردن می شود وچگونه به طراحی همان نقشه ها وسیاست گُذاریهایی می پردازد که روند شکل گیری وپیدایی آنها بعد ازظهور انسان سخنگو واندیشه ورز، یعنی بعدازشکل گیری آنچه که آنرا خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » می نامیم، رُخ نموده وآشکارمی شوند؟!....شکل مختصر، کوچک وخلاصه شده ی این روند را حتی درتاریخ زندگی فردی کودکان، درحد فاصل سالهای قبل وبعد ازسخن گفتن آنها می توان دید...روند شکل گیری افکارآگاهانه، طراحی نقشه ها وسیاست گُذاریهای زندگی کودکان نیز مانند انسان سخنگو، محصول سالهای بعد ازسخنگویی، یعنی محصول « ضمیرآگاه » ونه « ضمیرنااگاه » آنانست..همه ی ما دیده ومی دانیم که آن دسته ازکودکان از« مابهتران» ی که با ما همبازی بودند چگونه بتدریج، اندک اندک ودرگذر سالها، بگونه ای « پنهانی » رنگ باخته ومارا« واپس » می زدند...تومی توانی بگویی که اینگونه واپس زدنها را ندیده ای یا نمیشناسی؟!..منهم مثل همه ی کسانی که مانند تووخودم بزرگ شده انداینگونه واپس زدنها رابا همه ی رنگ ولعابهای فریبنده شان درهرلباسی که باشند می شناسم این همان واپس زدنی است که « فروید » وروانکاوی، دانسته یا ندانسته ، خواسته یا ناخواسته آنرا پا درهوا ومُعلّق ساخته وبجای برداشتن بارسنگین فشارناشی ازفریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته شده بوسیله ی خودآگاهی انسانها درجریان همین واپس زدن، تمامی آنها را ضمن تحمیل  ظلم وستمی مضاعف، به گردن « ضمیر ناآگاه » آویخته اند...من به آن بذرنهفته وناشکفته ای که زندگی درجان ودلم کاشته است باوردارم وتردید ندارم که این بذرجوانه خواهد زد واززیرپوسته ی کهنه وپوسیده ی واپس زدنهای بی پایه سربلند خواهد کرد...تردید ندارد . آنکه این باور« م. آذر» به بارخواهد نشل خودش چون جوانه ای اززیربارفشارآن واپس زدنهای مدامی که آنها را پوسیده وبی پایه می نامید سربلند خواهد کرد یا نه، مسئله ای بود که برای من به این دلیل ارزش پیگیری داشت که ماجرا به همین جا ختم نشده وبه گمان اونبوغ غیرقابل انکار« فروید » درآنجا رُخ نموده است که وی توانسته است شیوه ها واشکال گوناگون سیاست بازیها ونقشه پردازیهایی را شناسایی کند که هرچند بوسیله ی فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، یعنی خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » وی دائما" تولید ومصرف شده و می شوند، با اینهمه امّا بازهم باهمان نگاه واژگونه وی به حساب « ضمیرناآگاه »، یعنی همان فعالیتهای روانی فاقد زبان گُذاشته شده اند: -- بیگمان، تاریخ زندگی اجتماعی وفردی انسانها بگونه ای آشکارنشان می دهد که تنها با ظهورانسان سخنگو، ونیزبعدازسخن گفتن کودک است که روند شکل گیری شیوه ها و اشکال گوناگون همین سیاست بازیها ونقشه پردازیهاآغاز میشود...به عبارت دیگربا تولید ومصرف پوششهای ذهنی وکلامی بوسیله ی خودآگاهی ، یعنی « ضمیرآگاه » همین انسان سخنگو وهمین کودک است که هوش آنها پوشانده می شود تا روند شکل گیری ماجراهای ، "هوش » و « پوش »، هم درزندگی فردی وهم درزندگی اجتماعی آنان آغازشود.. ودرهمین راستاست که سرآغازشکل گیری « پوش » به این دلیل درامتداد « هوش » قرارمی گیرد که بیشترازیک میلیون سال ازظهورانسان سخنگونمی گِذرد...بعلاوه اینکه مرحله ی پس زبانی زندگی کودک نیزدرامتداد مرحله ی پیش زبانی زندگی وی شکل می گیرد...واین به آن معنا نیزهست که این « پوش » یعنی خودآگاهی یا «ضمیر آگاه »، با سابقه ای کم وبیش یک میلیون ساله، ازدرون ودرامتداد میلیونها سال تکامل « هوش »، یعنی « ضمیرناآگاه » اجداد پیشین انسان هایی که به انسان سخنگوتکامل یافته اند، درجریان تعامل با محیط سربلند کرده است، همانطور که خودآگاهی یا « پوش » کودک نیز، همواره ازدرون ودرامتداد ناخودآگاهی و« هوش » وی ودرجریان تعامل با محیط پیرامون سربلند می کند...»  روشن بود که « م. آذر» با این چشم انداز، خواسته یا ناخواسته به قلمرووسیع وگسترده ای پا می گُذاشت که  روابط « هوش » و« پوش » را درتمامی اشکال گوناگون شعوراجتماعی وفردی انسانها، یعنی فلسفه، علم، هنر، سیاست وغیره را دربرمی گرفت...اینکه این راه دشوارودورودرازرا چگونه خواهد پیمود، اگرچه سنگین ودورازدسترس می نمود با اینهمه امّا برآن بود که :«...کم نیستند دستاوردهای غنی وپرباری که عناصر اصلی ، محوری وتعیین کُننده ی روابط « هوش » و « پوش » را درلابلای کارها ودیدگاههای فلاسفه، دانشمندان وهنرمندان مختلف جوامع بشری اشاره کرده وبه نمایش گُذاشته اند....واین دستاوردهای ارزشمند، قطعات تکمیل کُننده ی همان « پازل » ی هستند که می تواند تصویر مُبهم وتارروابط دائما" متغیّر« هوش » و« پوش » را بیش ازپیش روشن سازد...به گمان من روند بازیابی این قطعات تکمیل کُننده درپرتوچشم اندازی به بار می نشیند که روند شکل گیری « پوش » را بعنوان محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، ونیزبه عنوان« ضمیر آگاه » وی، درامتداد وسربلند کرده ازدرون سوابق تکاملی « هوش »، یعنی « ضمیرناآگاه » او، هم درنوع انسان وهم درکودک می بیند....بااین چشم اندازودرحدّ وسع وتوانم، درراستای بازیابی همین قطعات تکمیل کُننده است که اندک اندک به گمان خودم به این درک ودریافت نزدیک شده ومی شوم که آن حلقه ی « گُمشده » ای که تمامی رفتارها، کردارها وگفتارهای انسانها، یعنی تمامی عناصرآگاه وناآگاه تشکیل دهنده ی روابط « هوش » و «  پوش » را درروندی اجتناب ناپذیرحول خود گرد آورده وبه یکدیگرپیوند می زند، همان روند زنده ی دائما" جاری تعامل با محیط پیرامون، یعنی همان « کار» است که همه ی انسانها را گردخود جمع کرده وهمان « فعل » است که درجریان شکل گیری گفتارانسانها، تمامی کلمات، یعنی نشانه های منعکس کُننده روابط آنها رادرجریان همین تعامل وکار، گرد خود فراهم می آورد...» ازاین دیدگاه وبرهمین اساس بود که « م. آذر » هرچند با علاقمندی وانگیزه ای قوی، امّا درحدّ وسع وتوان خود، نه تنها با جستجودرلابلای دستاوردهای موجود علوم مختلف طبیعی وانسانی ونیزهنرهای مختلف، بلکه با کندو کاودرلایه های مُختلف زندگی روزمرّه، دست اندرکاربازیابی قطعات تکمیل کُننده ی همان « پازل » ی می شد که به زعم او، تصویرکامل و روشن تری ازروابط « هوش » و « پوش » وچگونگی پیوند خوردنشان  درجریان تعامل با محیط را آشکارخواهدساخت:  - «...مثلا" اشاره ی « ایوان پاولف » به کشف دودستگاه نشانه ای اوّلیه وثانویه درانسان، یکی ازقطعات مهمّ تکمیل کُننده ی این تصویراست...« پاولف » که « هوش » را دستگاه نشانه ای اولیه و« پوش » را دستگاه نشانه ای ثانویه می نامید، به دنبال کشف « انعکاس مشروط حسّی » ومدتی بعد ازآن کشف « انعکاس مشروط کلامی » درانسان سخنگو، بدرستی نشان می دهد که چگونه  « پوش »، درامتداد وازدرون « هوش » ودرجریان تعامل با عوامل مُحیط شکل گرفته وسربلند می کُند.....یکی دیگرازکسانی که با دیدگاهی دیگر« هوش » و « پوش » را مانند « دوشخصیت دریک فرد واحد » دیده ، « کارل گوستاو یونگ » شاگرد وهمکار« فروید » است که ضمن اشاره به اینکه بسیاری ازدانشمندان منکروجود روان ناخودآگاه هستند به استدلال آنها نیزاشاره می کند که می گویند چنین چیزی متضمن وجود دوموضوع یا دوشخصیت دریک فرد واحد است...« یونگ » میگوید که مقصود همین است ، نظرآنان کاملا"صحیح است...واین یکی ازبدبختیهای انسان امروزاست که بسیاری ازمردم دستخوش این شخصیت منقسم هستند ..چنین وضعی به هیچ وجه جنبه ی مرضی نداردومی توان آنراهرجا وهرزمانی مشاهده کرد....این گفته های « یونگ » به آن معنا نیزهستند که « ضمیرنا آگاه»و«ضمیرآگاه »دردیدگاه وی نیزمانند دوشخصیت اند دریک فرد واحد .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:40 |

دوشنبه 1393/06/24

 متن معاصر- خواننده ی معاصر

خواننده ی امروزی و معاصر، دیگر یک فرد منفعل و بیرون از متن نیست . همانطور که نویسنده هم،  یک راوی مطلق و حاکم بلامنازغ متن نیست . درحقیقت ، نویسنده ضمن راویت متن ، همزمان خودش را هم می نویسد و گاه فقط یاد آوری و یا پیشنهاد ویا طرح موضوع می کند . نویسنده ، متن و خواننده ، سه عنصراصلی وحیات دهنده به یک عنصر زنده و پویا وآفرینش خلاق است، بنام هنر.دیگرنویسنده همه ی حقیقت نیست بلکه بخشی ازحقیقت است.متنی می توان ماندگاروسرپا نگاه داشت که براین سه پایه استوار،ایستاده باشد . مشارکت خواننده درمتن ، توسط  نویسنده به واسطه ی راوی ، ازطریق نا نوشته ها و سپید خوانی درژرفای متن حضور می یابد تا متن درجزرومد طرح ، زبان ، فرم وتکنیک حیاتی دوباره بیابد . متن" خواننده محور"و متکثر، همیشه با یک علامت سوال روبروست وآن این است که قطعیت کجاست ؟ آیا اساسا خواننده به قطعیتی خواهد رسید؟ آیا خواننده دریک متن نیاز به قطعیت دارد؟ کنش های داستانی با کنش های اجتماعی ، همیشه جواب های سر راست و بی چون و چرائی ندارند . درمتن مدرن وپسا مدرن و تخیل بی انتها، چون پایان بسته ندارد،بی گمان،دینامیک،خود تولید اندیشه میکند.فضای داستانی"جهان داستان"، درچالش های فراذهنی وفرا واقعی ،درک ها و برداشت های مختلف و متعددی را پیشنهاد و فرموله می کند که تا کنون برای خواننده ی معتاد به" پیام ویژه"، درنگ وتاخیر دردریافت معنا ، تعریف نشده و او نیزدراین مورد هدف مشخصی نداشته است.متن پست مدرن مدام و پیوسته درحال برهم زدن مرزها ،تابوها وقطعیت هاست . برای عبورازهزارتوی، ذهن و زبان جهان پیچیده ی امروز، قطعیت های کلاسیک ، دیگرموضوعیت خود را ازدست داده است . ما با جهان چند وجهی ، پیچیده و دشواردرگیر هستیم . دیدن امور به شیوه ی "سپید و سیاه "، دیگرچالش برانگیز نیست وساده سازی امورو پدیده ها ،جاذبه ای برای خواننده ندارد . شخصیت ها درعین مهربانی و گشاده دستی ، در تنگنا های موجود ازفعل" ناگزیر" استفاده وسود می برند . تقابل ها ، تفاهم ها ، تنگنا ها ، پلشتی ها ، فقدان امنیت فردی وگروهی ،عدم توضیع عادلانه ی امکانات ، عقل ابزاری ، فروش تسلیحات نظامی به کشورهای فقیر،دانش وتکنولوژی درخدمت بهره کشی ،تصمیم های خردمندانه  ،سوداگرایانه،پوچی وازخود بیگانگی ،مصلحت اندیشی های حقیر،خشونت وعدم خشونت، همبستگی جهانی دربلای طبیعی ،زیبائی های میادن ورزشی جهانی ،همه درانسان معاصرحضوردارند وحذف این کنش های داستانی درادبیات معاصر،یعنی عدم حضور وغیبت انسان معاصردرادبیات معاصراگر نیست پس چیست ؟  مدرن بودن و پست مدرن بودن ، دراستفاده ازواژگان امروزی و تکنیک و فرم روائی وفضا وابزارمدرن ، شرط لازم است اما کافی نیست . مثلی ساده ، شاید ما را به مقصود نزدیک ترکند . من هرازگاهی بنا به علت آموزشی - کاری به "دبی" میروم . ناخودآگاه درآنجا ، یاد دوکتاب "جنگ وصلح " و"آئورا" می افتم . یکی آنجا که شاهزاده ی روسی ازجنگ به مرخصی بازگشته و درمهمانی مجلل کاخی حضور پیدا می کند واز شادابی و طراوت وافتخار وشجاعت مورد توجه تمام مهمانان قرار می گیرد . وقتی که برای استراحت و خواب به اتاق مخصوص خود درکاخ می رود روبروی آینه می ایستد . یکی یکی وسایل مصنوعی از قبیل دندان ، کلاه گیس ، چشم و پای راست خود را برمی دارد و درآینه از دیدن خود وحشت می کند ! دیگری ، لحظه دیدار جوان جویای کاردر رمان"آئورا"، به اتاق بیوه ی پیری که ، قراراست یاداشت های سرهنگ را به او ارجاع تا سامان بدهد، میافتم که با آرایش تمام درلباس عروسی درصندلی لمیده است ! چه کسی می تواند به انسان معاصر، مخصوصا جوان ایرانی بگوئید من"دبی" را این گونه می بینم ؟آیا به جوان می توان گفت که تمام خاک ، درختان ، حوضچه ها ، چمن کاری ها فواره ها ،ساختمان ها ...همه مثل اعضاء آن شاهزاده مصنوعی است ؟ آیا کسی باور میکند؟ جزبا مشارکت خواننده درکنش های انسانی – فرهنگی وداستانی-هنری هرگز موفق به القای مصنوعی بودن ، "دبی" نخواهیم بود . تازه آنسوی اثبات بی ریشه گی آن فضا ،درمقابل قاهره ، بیروت ، دمشق ،سراسرهند،آتن،شیراز،آتشکده ی بلخ افغانستان وبامیان ، رم ،استانبول... خواهد گفت این فضا حاصل تلاش انسانی درجزیره ای متروک است که امروز، درهرحال، آباد شده است . شما چه می گوئید ؟ چه گونه می توان میان این تلاش انسانی ومصنوعی بودن وبزک دوزک "دبی"، ایجاد تعادل ، تضاد ، تفاهم و همبستگی ایجاد کرد و یاد آورشد که سوداگری بی حد وحصر جهان سرمایه دراین جزیره چه اهدافی را دنبال می کند ؟ آری دست بالا ، این جا فضای تجارت جهانی است ولی آیا ارزش گردشگری دارد ؟ نویسنده ی"جنگ وصلح " بعد ازآن مهمانی مجلل ودلربائی آن شاهزاده ، با یک وصف ساده ، پرده ازاین چهره ی زیبا و برازنده با برداشتن اشیاء مصنوعی ازتن آن شاهزاده ، هم مهمانی را به چالش می کشد و هم جنگ را . بدون آنکه کلمه ای دربد گوئی ازجنگ ویا خشونت آن صاحب منصب نظامی ازجنگ برگشته را بیان کند با ارجاع به فرا واقعیتی قابل لمس ،هم می گوید ، هم نمی گوئید وخواننده را به مشارکت درمتن ، تعمق وسپس به اندیشه دعوت می کند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:3 |

چهارشنبه 1393/06/19

شعری از : حمید رضا گشمردی

حسرت

عشقی دزدیده

سرک می کشید

حتمن دیده

عاشقان به صف

 پشت سر لیلی

چرخ دنده های مجنون را

دنده به دنده

دید می زنند

عاشقی که از ته کوچه می آمد

سرش یواشکی به سنگ خورد

محتاطانه روی پل هوائی ای خوابید

تا به شاخ گاوی که برای پروانه ها

مرثیه می خواند

برنخورد

همان ساعت

سر به سنگ نخورده ها

پایین تنه درختی

برای مجنون سنگ ریزه جمع می کردند  .

مرداد 93

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:12 |

چهارشنبه 1393/06/12

یاداشتی برای کتاب: گلف روی باروت : نوشته: آیدا مرادی آهنی :انتشارات نگاه بهار92

 این  متن درادامه ی سلسله نشست های نقد چهارشنبه ها ، عصرچهارشنبه 5 شهریور93  قرائت شد.

نشر در مجله ی : دنیای قلم شهریور۹۳

این رمان به شدت واقع گرا، معاصر و محتوا محوراست . رمان درسه مقطع زمانی شامل سفر با کشتی ، پس ازسفر، پیش ازسفر و با دو ضمیرمتفاوت ، به موازات هم پیش میرود که هریک دیگری را پوشش، چیدمان (setting )  و حمایت می کند .جذابیت محتوا گاه با ضرب آهنگ تند وگاه کند پیش می رود  . انتخاب کشتی تفریحی ـــ سیاحتی و خط سیرآن به نویسنده فرصتی طلائی می دهد تا رمان را پیش ببرد . توصیف های زیبا با قطع و وصل روایت ، پیوند با فضای تهران ، پیوند دوباره با سفر ، مسائل اقتصادی، مناقصه ها، قراردادهای تجاری، صنایع فولاد و کشتی سازی،اماکن تاریخی، بنادر، موزه ها ، تصویر جالبی از اوضاع عمومی ایران و جهان به نمایش می گذارد که بی ارتباط با محتوای رمان هم نیست . رمان در 10 فصل روایت می شود. مهم تخیل نویسنده است که این رمان خط اصلی را گم نمی کند و با خرده روایت ها، با زیرکی تمام جمع و جورش می کند به صورتی که خواننده سردرگم نمی شود و انسجام رمان حفظ می شود. یادآوری این نکته نیز چیزی از ارزش کار نمی کاهد که نویسنده نگاهی سینمایی به متن داشته است. شخصیت حامی خوب پرداخت شده . مخصوصاً دیالوگ های حامی همه جا با شخصیت او همخوانی دارد. شخصیت نواح پور پدر، تا فصل هشتم هم عالی است. اما از فصل نهم که خاطراتش را تعریف می کند از آن وجاهت و نقش جنتلمنی اش، فرو کاسته می شود تا با شخصیتی درمانده و روبه زوال روبرو شویم . حامی نیز از صفحه 492 به بعد در قسمت پیست ها و میزهای بازی و افرادی که باید همه ماسک به چهره داشته باشند، با حرکات خشن، چهره واقعی خود را نشان می دهد. عملیات انتحاری بیروت تصنعی است و به نظرم جای کار دارد. از ان طرف جلسه سفارت روسیه و عدم رعایت آداب تجاری در وابسته بازرگانی این کشور خوب وصف شده است . موضوع ملکیت سفارت و پارک امیراتابک وقضایای مشروطه کمکی به پیش برد رمان نمیکند. فضای عتیقه فروشی حامی و گفتگوی آنها بسیار زیبا و خواندنی است .اما هم تور شدن راوی با پدر حامی نواح پوراندکی باور پذیری آن سخت است . دررمان های محتوا محور، ناخودآگاه نویسنده برای حفظ مضمون از ساخت آشنا استفاده می کند و داستان در زبان روایت نمی شود ، بلکه با زبان روایت می شود . این اتفاق در استفاده از واژگان انگلیسی هم صدق می کند . امابرای فهم آنها ، با توضیح ، چه توسط خود ، چه توسط شخصیت ها ، به زیرکی ترجمه ی آن را می آورد . به عنوان نمونه در سه فصل از واژه trap هم معنی می کند هم تشریح . راوی، خود شیفته است و از اینکه درجه 2 باشد رنج می برد. اما قواعد بازی را درفضای تجاری ـــ بازرگانی نمیداند و درمقابل ، حامی نواح پور با زرنگی و بی رحمی تمام او را به کاری وامی دارد که دام آن را از قبل گسترده است . نکته دیگر اینکه مشارکت خواننده در متن بسیار اندک و شاید به علت اقتدار نویسند به صفر می رسد. زوایه دید نویسنده به شدت به قطعیت و دعوت خواننده به مشاهدات و تفکرات نویسنده محدود میشود . نویسنده درتمام موضوعات و کنش های داستانی حاکم مطلق است . اصرار برصداقت و عینیت بخشی به متن ، گاه به تکرار و تاکید بر جنبه های حقیقت مطلق ، حضور در همه ی عینیت ها ، تا کاوش درضمیر افراد اگر عیب نباشد ، حسن نیزنیست. رمان در جهان معاصر به شدت در زبان تردید و تشکیک تجلی می یابد نه قطعیت عقلانی . تردید در مطلقیت امور ، بازخوانی و تعریف جدید از مفاهیم و حضوردرسر زمین شک ، به تعبیر نزار قبانی از(platform)پلت فرم جهان معاصر است . راز جاودانگی آثاری از قبیل هملت ، فقدان قضاوت و تردید در قلمرو قضاوت است. قضاوت در ادبیات مدرن و پست مدرن جایگاهی ندارد. متن حاضر علی رغم وفاداری به واقع گرائی در جهان حاضر، شانس اندکی برای ماندگاری به مفهوم واقعی دارد. اگرچه این متن جنبه عمومی گسترده و طیف وسیعی از خوانندگان را جلب خواهد کرد، اما بی انصافی است اگر در ادبیات عامه پسند طبقه بندی شود . زیرا ادبیات عامه پسند معمولن ، متون حنثی ای هستند در حالی که این رمان با جهان موضع دارد . در این رمان واقع گرا ، اگر اندکی تلخیص و درازگویی های عالمانه و اطناب در موارد متعدد، از آن گرفته میشد وازهمه مهم تر ، در فصل نهم آن ، نبی نواح پور خاطرات جوانی اش از انزلی نمیگفت ، ما ،در پایان رمان ، با متنی زیباتر ، شورانگیزتر ،با عشقی افلاطونی وپاک میان نبی نواح پور 56 ساله با خانم سام 30 ساله روبرو بودیم . کلام آخر، درپایان بندی رمان نیز ، ما با متنی بسته روبرو هستیم که با روشن شدن همه ی ابعاد چهره ها و عناصر داستان و گذشته ی راوی ، نبی نواح پور ،جمشید سام ، حامی نواح پور، مادرش ،پاوان ،آرش،مژده خواه، ظهیر ها ، مناجی وکیل... چیزی برای ذهن خواننده مجهول و درگیربا متن باقی نمی ماند .هر چند ، خانم سام در صحنه ی قتل ناجی وکیل ، اسناد را با خودش جهت ادامه ی راه وکیل بر می دارد . . البته در مجموع تلاش نویسنده محترم قابل ستایش است و از همین جا آینده خوبی را برای این نویسنده جوان پیش بینی می کنم .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:45 |

چهارشنبه 1393/06/05

نظریه های ادبی : منابع ومراجع

منابع ومحل تئوری های ادبی از جمله شعر و داستان در کجا و چگونه بوجود می آید ؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت از خود ادبیات . یا بهتر آن است گفته شود از خود هنر . هنرها در زمان مقبولیت و آفرینش ، دردرون خود ، تئوری نیز خلق می کنند . هنرمند از دیرباز ، نگاهش به جهان وهستی از فلیتر فرم و شکل ، به جهان می اندیشیده و واکنش نشان می داده است . به صراحت می توان بیان کرد که تاریخ هنر، تاریخ نهضت های فکری و جنبش های اندیشمند نیست بلکه جنبش های اشکال گوناگون فرم های هنری است که توسط هنرمندان خلق و چند دهه هنرمندان و صاحبان خرد واندیشه را به خود مشغول تا جنبش فرمی دیگری با بهره گیری از فرم قبلی ، فرم نو دیگری را جایگزین فرم سابق کنند . پس این تئوری ها و تکنیک های فرمی و شگردهای اجرائی تخیل ، اول باید درآفرینش های هنری تجلی و ساخته و سپس به تئوری تبدیل شود . منتقدین ، تئوری های ادبی را صرفا از خود متون ادبی اخذ و سپس به صورت تئوری ، آن را فرموله وارائه می دهند . هیچ تئوری ادبی- هنری ، ابتدا به ساکن و در ذهن و ضمیر کسی و در خلاء تولید و ساخته نمی شود . انسان هنرمند در زمان آفرینش یک اثرهنری، تخیل خود را در فرم و قالب در خور محتوا ، اجراء و عرضه می کند . آن شیوه ی اجراء ونحوه ی ارائه آن تخیل ، توسط منتقدین و کارشناسان آثار هنری ، کشف و نظامند به صورت تئوری های ادبی – هنری در متون تحقیقاتی و کارشناسی با تکیه بر منابع هنری خود امکان ظهور، مناقشه ، بحث ، مباحثه وتبدیل به نظریه ادبی می گردند . تئوری ها درمتون هنری شکل و فرم و دوام و قوام می یابند نه به صورت  انتزاعی ودرذهن و ضمیر منتقد و تئوریسین های هنری . مثل های ساده می تواند ما را به مقصد نزدیک تر کند . فرم و ارائه رمان " بوف کور " هدایت ، " آینه های در دار " گلشیری ، " انجیر معابد " احمد محمود ، " خشم وهیاهوی" فاکنر،" سرزمین هرز" الیوت ، " داغ ننگ" ناتانیل هاتورن ، " تریسترم شندی " لارنس استرن ، "قصیده ای برای بلبل " جان کیتس ،"آئورا" ، "پدروپارامو" ...همه نمونه های خوبی هستند  که با فرم منحصر به فرد خود، عرضه شده اند و وظیفه منتقد ، فرموله کردن این فرم ها در نظریه های هنری و ارائه برای هنرمندان جوان ، نه جهت تقلید ، بلکه جهت گشودن افق ها وظرفیت های پایان ناپذیر وتازه ی بشری ، برای رشد وتعالی هنر . تئوری ها و نظریه های هنری الزاما ماخوذ وپشتوانه متون اجرائی داشته اند که منتقدین محترم آن را از کتاب های شاعران و نویسندگان موفق اخذ و به صورت فرمول بندی و نظریه هنری عرضه نموده اند . پس خواندن متون اصلی برای انسان هنرمند و صاحب آفرینش، بالاترین منبع و محل آموزش تئوری های عملی ونظریه های هنری هستند . 

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

جمعه 1393/05/31

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

حجاب راه تویی حافظ ازمیان برخیز

خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود

« هوش » و « پوش » 4

برای من ، اندک اندک روشن می شد که آن حلقه ی گمشده ای که به گمان « م. آذر » آن دوعملکرد همبسته امّا متمایزراهمواره پیوند زده ومی زند ، همان چیزی است که همه آنرا با نام « تعامل » بیرونی موجود زنده با محیط می شناسند ، اکنون می دانستم که اودایماً برآن بوده وهست تا نشان دهد که همه ی انسانها بدون داشتن درک درستی ازاین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی که همواره آن روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه را با این ذهن « آگاه » خودمحوریا ضمیر آگاه پیوند زده ومی زند ، قادربه رها شدن ازدام آن خودمرکزبینی کُهنسال ودیرپای همین ذهن « آگاه » خویش نخواهند بود!...درهمین راستا بود که این ماجرا رابا ذوق وشوق ، اینگونه ادامه می داد:ــ «...منظورمن ازتعامل ، شکل ابتدایی ومنشأ تاریخی همان چیزی است که سرانجام ودرشکل تکامل یافته ی خود درزندگی انسانها با نام « کار » شناخته می شود!...ومن فکر می کُنم که درزندگی روزمرّه ی من، توودیگران، برپایه ی همین تعامل وهمین« کار» است که   فعالیتهای همبسته ومتمایزروانی وذهنی، یعنی عملکردهای همبسته ومتمایزاین روان بی زبان مُشترک وهمگانی ازیکطرف، وذهنهای « آگاه » خودمحوروپراکنده ی ما ازطرف دیگرپیوند می خورند...اینکه گُفته اند که « کارانسان را ساخت » نیزریشه درهمین ماجرا دارد!...برای نزدیک شدن به این موضوع ، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم ، تا ببینیم که عملکرد های آن روان بی زبان مُشترک وهمگانی ، چگونه برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ورنگارنگ محیط پیرامون، با آن ذهنهای « آگاه » خودمحور، پراکنده ومُتفرّق ما پیوند خورده ومی خورند...تا ببینیم که هم من ، هم تووهم دیگران ، با همین ذهنهای « آگاه » خودمحور، چگونه دست به کارمی شویم تاروند طبیعیِ « تنظیم » عملکرد مُشترک وهمگانی روان بی زبان خود ودیگران را درجریان تعامل با محیط پیرامون ، به گونه ای « منطبق » با منافع ، امیال و گرایشهای فردی ، خانودگی ، قومی وملّی خود « تعریف » کرده و« سروسامان » دهیم؟!... اینجا دیگرتخصصّ یا سواد داشته باشیم یا نه ، تغییری دراین مسئله نمی دهد که همه چیزبسته به اینست که همبستگی وتمایزاین« تنظیم » و« تعریف » که برپایه ی تعاملهای دایماً جاری با عوامل محیط پیوند می خورند را چگونه می بینیم!..اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « جا انداختن » همان منافع، امیال وگرایشهای گوناگون فردی، قومی  وگروهی خود ودیگران که آنهارا بگونه ای « پنهانی<  درمیانه ی همین تنظیم وتعریفها بکارمی گیریم آگاه شویم! ، اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « تولید » و « مصرف » آن شیوه ها، ترفندها وتمهیداتی که این« تنظیم » های طبیعیِ مُشترک وهمگانی رادرمیانه ی « تعریف »های گوناگون ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده انسانها « پوشش » میدهند با خبرشویم!..» آنجا که من بیاد دارم، همیشه، یعنی ازهمان کودکی درتب وتاب دست یابی به آن رهیافتی می سوخت که راه رسیدن به حلقه ی « مفقوده » شده ای را نشان دهد که درمیانه ی پیوند زدن همین « تنظیم » و« تعریف » ها، زمینه ی« جا انداختن » تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای« تولید » و«مصرف » شده درتاریخ مناسبات انسانی را فراهم می سازد!..برای دست یابی به چنین رهیافتی بود که هرجا ودرهرزمان به هرگوشه ای اززندگی سرزده وبو می کشید، از« دایره رنگ » گرفته تا ترکیب چاشنیها درآشپزی، ازدیدگاههای مرتبط باعلوم وهنرهای مُختلف گرفته تاحرکات گوناگون ورزشی، ازطرّاحی ونقّاشی گرفته تا قواعد گفتار در« دستورزبان »...ودراین میان، همین « قواعد گفتار» بودند که بیش ازهرچیز دیگری  به روند شکل گیری« تعریف » هایی اشاره داشته ودارند که درزندگی روزمرّه، دست اندرکار شرح وبیان چگونگی « تنظیم » تعامل روان بی زبان با عوامل محیط  شده ومی شوند!...واین همان چیزی بود که به گمان او، راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » و« تعریف »ها ونیزپرده برانداختن ازشیوه های « جا انداختن » امیال وگرایشهای انسانها درمیانه ی همین پیوند زنده ودایماً جاری هموارمی کرد:ـ «....سالهای سال است که همواره بااحساسی گُنگ وپنهان همواره برآن بوده ام که در میانه ی قواعد دستور زبان چیزی « پنهان » است که می تواند راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی آن دو عملکرد همبسته ومتمایزهموارکُند!..، اگرقواعد دستورزبان همان قواعد گُفتار، یعنی همان قواعد « تعریف » های انسانها ازروند « تنظیم » تعامل روان بی زبان آنها با عوامل محیط اند!...اگراین « تعریف » ها درامتدادهمین « تنظیم » است که به این تعامل پیوند خورده وشکل می گیرند!...واگرآنچنان که این قواعد نشان می دهند ، تنها بر پایه ی « فعل » ، یعنی همین تعامل است که « تعریف » ها ، یعنی گُفتارها شکل می گیرند!.. اگرآنچنان که قواعد دستورزبان اشاره می کُنند، درفقدان « فعل » ، ساختمان هیچ جمله ای برپا نمانده وفرومی ریزد!..اگراین« فعل » به  معنی همان عمل وتعامل و« کار» است!..پس تردیدی وجود ندارد که سایرکلمات هفتگانه ای که نمایندگان اشیاء وحالات ما بوده و ساختمان جُمله را شکل می دهند ، همانطوربوسیله ی حلقه ی پیوند زننده ی « فعل » که نماینده ی تعامل و« کار» است ، پیوند خورده ومی خورند که عملکردهای طبیعیِ « روان بی زبان » یا « ضمیرناآگاه » ما نیز بوسیله ی حلقه ی عینی، عملی وزنده ی همین تعامل و« کار» با عملکرد همان ذهن « آگاه »، یا « ضمیرآگاه » پیوند خورده ومی خورند که « جمله » های گفتارمارا با همین کلمات هفتگانه شکل می دهند!...» بارنیزآنچه برای من تازگی داشته وغافلگیرم می کرد ، همین اشاره ی اوبه نقشی بود که « فعل »، درساختمان جُمله داشت!....درهمین راستا بود که به گمان وی، این « فعل » در قواعد دستورزبان ، به این دلیل به عنوان حلقه پیوند زننده ی سایرکلمات هفتگانه ای که  نماینده ی اشیاء وحالات ما هستند رُخ نموده وآشکارشده است که خود نیز نماینده ی همان  تعامل وهمان « کار» ی است که حلقه ی پیوند زننده ی زنده وبیرونی همین اشیاء بیرونی با حالات روان بی زبان ، یا ضمیر ناآگاه ماست!..اکنون، می دانستم که چرادراین باره می گُفت:«...همه ی « تعریف » های شفاهی وکتبی ما انعکاسی است متشکّل ازنشانه های اشیاء مُحیط وحالات گوناگون ما که درهمین تعریفها بوسیله ی « فعل » ی پیوند می خورند که خود این فعل نیز نشانه ی آن تعامل یا کاربیرونی مُشخصّی است که ما را با همین اشیاء مُحیط پیوند می زند!... همه ی ما می دانیم یا می توانیم بدانیم که همانطورکه ازترکیبهای گوناگون عددهای صفرتا نُه ، رقمهای بی شماری تشکیل می شوند که نماینده ی تعدّد اشیاء هستند ، سخنان بی شمار وهمیشگی مانیزازترکیب کلمات هفتگانه ای تشکیل می شوند که نماینده ی اشیا ء وحالات واعمال ماهستند!...این کلمات هفتگانه عبارتند از: اسم – صفت – قید – فعل  ــ ضمیرــ حرف ــ صوت... ودراین میان، ازآنجا که « فعل » نماینده ی تعامل ما با محیط است، بناگُزیر، نقش خودرا همانطوربه عنوان حلقه ی پیوند زننده ی سایرکلمات ، که آنها نیزنماینده ی اشیاء وحالات ماهستند، در« تعریف » های ما ایفا می کند که تعامل طبیعی روان بی زبان، یا ضمیر نااگاه ما با محیط نقش عینی وعملی خود را بعنوان حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » روابط طبیعی خود باعوامل گوناگون مُحیط پیرامون ایفا می کُند!....به عبارت دیگراین کلمات هفتگانه ، بنا به صرورت، همانطورگرد « فعل » فراهم آمده، پیوند خورده وجُمله ی « تعریف » را شکل می دهند، که واکنشها ی طبیعی روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه نیزقبل ازآن وبنا به ضرورتهای زندگی، گرد آن تعامل عینی که این جُمله ی شکل گرفته دراین « تعریف » نماینده ی آنست،  فراهم آمده وپیوند خورده باشند....واینهمه به آن معنا نیز هست که « تعریف » های ما انعکاس سازمان یافته ایست ازروند « تنظیم » تعامل « روان بی زبان » یا « ضمیر نا آگاه » ما با عوامل دایماً مُتغیُرمحیط پیرامون!...ودراین میان روشن است که هم من ، هم تو، وهم دیگران ، درهمینجاست که منافع، امیال وگرایشهای گوناگون خودرادرلابلای « سازمان » دادن همین « تعریف » ها، بگونه ای « پنهان » امّا کاملاً آگاهانه، « جاانداخته » وبکارمی گیریم!..»اکنون ، لبخند به لب ، چشم درچشم من دوخته بود وآرام آرام سرجُنبانده ومیگُفت:دیگران را به خودشان واگُذاریم....چونکه به خودشان مربوط است...من وتو امّا وقت آن رسیده است که نیم نگاهی هم به خودمان داشته باشیم...وببینیم که آن « تنظیم » های طبیعی روابط روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه خود را درجریان تعامل با محیط پیرامون خویش چگونه « تعریف » کرده ومی کُنیم؟!....منافع ، امیال وگرایشهای گوناگون خود را چگونه وبا کدام شیوه ها درلابلای همین « تعریف » ها  « جا انداخته » و « سازمان » داده یا می دهیم؟!.اینجا همان جایی است که حتّی با پا گُذاشتن روی دُم ذهن« آگاه » خودمان نیزمی توانیم به روشنی ببینیم که چگونه به هنگام « واپس » زدن آن جنبه ازکنشهای روان بی زبان که با منافع و گرایشهای موجود وی « مطابقت » ندارند، ازیکطرف سازمُخالف می زند، وازطرف دیگر، ازآنجا که چاره ای جزتسلیم شدن به واقعیتهای زندگی ندارد، ضمن تسلیم شدن، دست بکار« تولید » و« مصرف » همان ترفند وتمهیداتی می شود که دوباره بتواند راه را برای « جا انداختن » همان منافع وگرایشها بازکُند!...گاهی ازخودت پُرسیده ای که به هنگام « واپس » زدن روندها ی « تنظیم » طبیعی تعامل روان بی زبان خودت ودیگران با عوامل گوناگون مُحیط ، چگونه وبا چه شیوه هایی دست بکار« سروسامان » دادن به « تعریف » هایی شده ای که این ماجرا را « پوشش » می دهند؟!...این شیوه ها را خواسته یا ناخواسته، از الگوهای تولید شده ای که قبلاً توسط دیگران بکارگرفته شده اند، برداشت نمی کُنی؟!...برای سروسامان دادن به این « تعریف » چه شیوه ای بکارمی گیری؟!...نوبتی هم که باشدوقت آن رسیده که من هم ازتوبپُرسم که گاهی ازخودت پُرسیده ای که این الگوها واین شیوه های مورد مصرف خودت راازکجا آورده ای؟!..توسط چه کسی وبا چه انگیزه ای تولید شده اند؟!... منظوراین است که آن « تنظیم » های زنده وطبیعی روان بی زبان، یا ضمیرناگاه بی شکل وبی صدای خودت را چگونه، با کدام شیوه « تعریف » کرده وبا دیدگاه فردی خود « پوشش » داده وسروسامان می دهی؟!...وبالاخره اینکه آیا همیشه ازشیوه ها، الگوها  « تعریف » های آماده ودردسترسی که بوسیله ی دیگران تولید شده اند چشم بسته استفاده می کُنی یا اینکه نه، ضمن بررسی واستفاده ازاین تولیدات، خودنیزدست بکارتولید شیوه ها والگوهایی جدید ومنطبق با ویژگیهای فردی خویش می شوی؟!...»نون، با چنین سئوالهایی که پیش رویم می گُذاشت، برای من هم روشن می ساخت که با همین نگاه است که بگُفته ی خودش روی دُم ذهنهای « آگاه » وخودمحورمن، خودش ودیگران پا می گُذاشت..او، همواره باهمین نگاه بود که درمیانه ی رابطه ی « تنظیم » طبیعی فعالیتهای  فعالیتهای روان بی زبان یا ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی انسانها، با « تعریف » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده ی آنها، برچگونگی تولید ومصرف همین تعریفها وبویژه « جا انداختن » منافع وگرایشهای گوناگون فردی وجمعی درلابلای آنها مُتمرکزمی شد!...ومن دراین میان، هرچند که درنگاه اوّل ازرُک گویی واشاره ی صریح اوبه خودمحوری ذهن « آگاه » خودم احساس خوشی نداشتم، بااینهمه امّاازآنجا که اورا می شناختم، می دانستم که خیلی بیراه هم نمی گوید...واو، درراستای تمرکُزبرچگونگی « جا انداختن » همین منافع وگرایشها بود که پارا ازاین هم فرا ترگُذاشته وبرآن بود که:.درمیانه ی روابط « تنظیم » و« تعریف »ها، تنها بوسیله ی « گُفتار» نیست که امکان شکل گیری اینگونه « جا انداختن »ها فراهم است، جنبه ی دیگر این ماجرا نیزآنست که چنین امکانی برای « رفتار» و« کردار» ما نیزوجود دارد واینهمه به آن دلیل است که اعمال سه گانه ی رفتار، کرداروگفتار، درواقع می توانند بعنوان اشکال مُختلف همبسته امّا متمایز پاسُخ به یک مُحرّک بیرونی دریک تعامل مُشترک همکاری کُنند...ومن فکرمی کُنم که تا زمانی که نتوانیم بدانیم که درپُشت هررفتار، کرداریا گُفتار، یعنی پُشت هرلبخند، هراخم، هرسخن کدام انگیزه ی مُثبت یا منفی « پنهان » است، قادربه رها ساختن آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی آن « پوش » های مُتفرّق وپراکنده...یعنی قادربه رهاساختن آن« ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی ذهنهای « آگاه » خودمحورخویش نخواهیم بود...وبه گمان من، به همین دلیل است که « حافظ » بدرستی وقرنها قبل ازتولّد علوم انسانی، نه تنها به ضرورت توجّه وتمرکزبراین « پوش »، بلکه به ضرورت ازمیان برداشتن آن عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینیِ نهفته دراین میان نیزاشاره می کُند:

حجاب راه تویی، حافظ ازمیان برخیز      خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود....»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:49 |

پنجشنبه 1393/05/23

تمدن سوم

در تو شکستم ،

می شکنم ، تو را و مرا

 بی آب و آینه وسرمه .  

باد - بغض گلوی شب گراز

با های های شبانه ی

هق هق اشکی ، که هست و نیست ،

در امتداد پلشتی

که از صبح آغازش

قهقهه سرب مدام است وسنگ دست قتل برادر .

هول جان  و جنون و آز،

  مغاک خاک و حماقت پندار

 در پوچ  گاه

تکرارتوحش تکرار

درهزاره ی تمدن سوم  .

پنهان "م" کنید  مرا و تو را ،

غار "م"  کنید  دوباره ،

دراین شب ضلال

سی سکه ی مسین در آستین پاره !

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:17 |

دوشنبه 1393/05/20

نوشته : ع .ق . منصور

چشم اندازی بر روان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 3                                               

روشن بود که رُکن رصلی دیدگاه«م.آذر» راهمان چیزی تشکیل میداد که « فروید » و  روانکاوی آنرا« او » یا « ضمیرناآگاه » می نامیدند!.با این تفاوت که این ضمیر ناآگاه، به گمان « م. آذر»، با همه ی وسعت، عمق وغنایی که دارد، با کارکردی زنده امّا بی شکل، بی صدا وفاقد زبان، دایما ًدرجریان زندگی جاری است!...وبه همین دلیل وباهمین نگاه مُتفاوت بود که این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان را « روان بی زبان » می نامید....ودرهمین راستا برآن بود که آنچه که همواره، بوسیله ی ذهن « آگاه » خومحوروبرپایه ی امیال وگرایشهای وی، درمیانه ی ارتباط « هوش »، بعنوان کارکرد زنده، بی شکل وبی صدای این روان بی زبان، با « پوش »، بعنوان کارکرد ویژه ی ذهن وزبان انسان سخنگو« جا سازی » شده وبکارگرفته می شود، همین مسئله ی ظاهراً « پیچیده » ودرعین حال ساده ی « پیراستن » ذهن وزبان وی با « وصله » هایی است که بقول « حافظ » با « صد شعبده » جا سازی شده وبکارگرفته می شوند!...او، برهمین اساس وبا همین دیدگاه بود که می گُفت: ــ « ...تاآنجا که به یاددارم ، نگاه من به آنچه که درعلوم انسانی وبویژه درروانکاوی به عنوان ضمیرناآگاه شناخته می شود ، ازهمان کودکی به گونه ای دیگربود!...من همیشه بگونه ای گُنگ ومبهم امّا مستمرومداوم گمان می کردم که دارای دوتا « روان » هستم ، سالها طول کشیده است تا درجریان کشمکشهای زندگی دراین سمت وسو وبا این نگاه قراربگیرم که این دو« روان » همبسته ، اگرچه برپایه ی تعامل زنده ودایماً جاری من با عوامل محیط، همواره پیوند خورده ومی خورند، واین هردو، اگرچه دارای یک ذهن مُشترک اند، با اینهمه امّا با همین ذهن مُشترک است که با دو کارکرد مُتمایز، یکی عمل می کُند ودیگری فکرمی کُند ، ذهن یکی بی زبان وبی شکل وبی صداست ، وذهن آن دیگری حرف میزند ، تصویرمی سازد وتولید فکرمی کُند!...به گمان من، همینجا ودرمیانه ی همین دوعملکرد همبسته امّا متمایزاست که هرچند برپایه ی یک تعامل واحد با عوامل مُحیط، بگونه ای مُشترک پیوند می خورند، با اینهمه امّا با « پیراسته » شدن ذهن وزبان انسانها به همین« وصله »ها، با آن « شعبده » بازیها ست که زمینه ی شکل گیری آن کشمکشها وناسازگاریهای دایماً جاری درمناسبات انسانها باخودشان ودیگران فراهم می آید...»اینکه این کشمکشها وناسازگاریها چگونه شکل گرفته یا می گیرند، همان چیزی بود که بنا به ضرورتهای زندگی، سمت وسوی علاقمندی روزافزون « م. آذر» را به روانشناسی نشان داده ودرهمین راستا بود که باانگیزه ای قوی، درجهت تلاش برای درک ودریافت هرچه بیشترروابط همین دو« روان » با عملکردهای همبسته ومتمایزی که داشتند سوق می داد!... واو، چنانکه خود می گوید همواره برآن بوده وهست که حضور زنده ی همین دوعملکرد  است که دردیدگاه روانشناسان با نامهای « ضمیرناآگاه » و « ضمیرآگاه » رُخ نموده وآشکار شده است!...ودر این میان، به گمان او، آنچه که اهمیت دارد نه نامگُذاری این دو« روان » همبسته ایست که همه ی انسانها دارند، بلکه تلاش درراستای بدست دادن درکی درست از همبستگی وتمایزآنهاست که برپایه ی تعامل با محیط پیرامون،همواره پیوند خورده یا ازهم می گُسلند!...وبازدرهمین راستاست که هم زمینه ی تفکیک وتمایُزروندهای طبیعیِ « تنظیم » کُننده ی فعالیتهای « روان بی زبان » یا ضمیرناآگاه، از« تعریف »هایی فراهم می شود که محصول ذهنهای « آگاه » بوده وهمواره دست اندرکاربدست دادن شرح وبیانی ازهمین تنظیم طبیعی بوده وهستند، وهم دراین تفکیک وتمایز، زمینه ی شناخت آن ترفندها ، تمهیدات ، فریب ونیرنگها واشکال مُبدّلی که درراستای منافع، امیال وگرایشها ی همین ذهن « آگاه »، درلابلای همین « تعریف » ها ی ساخته وپرداخته شده بوسیله ی وی « جا سازی » شده وبکارگرفته می شوند، میسّرمی شود!...» اینکه « تنظیم »های طبیعی روابط وتعاملهای آن « روان بی زبان » با عوامل مُحیط، چگونه با « تعریف » هایی که ذهنهای « آگاه » خودمحورانسانها ازهمین روابط وتعاملها بدست داده ومی دهند، پیوند خورده یا می خورند وبا آن راهبُرد « پنهان » مورد نظر« م. آذر» چه ارتباطی دارند؟!..، همان سؤالی بود که اگرچه همواره با خودداشتم ، زمینه ی طرح آن امّا هیچگاه اینگونه که اکنون فراهم شده، مُهیّا نبود!...واکنون، پاسخ او، حدّاقل برای من جدید و  تکاندهنده بود: ــ «...همه ی انسانها می توانند بدانندکه همه چیزوابسته ی همین « تنظیم » و « تعریف » است....وهمچنین، می توانند بدانند که این تنظیم وتعریفها، همواره وتنها وتنها برپایه ی تعامل زنده ای پیوند خورده ومی خورند که هرکسی، بناگزیربا مُحیط پیرامون خود دارد!...من میخواهم بگویم که همه چیز بسته به نگاهی است که به این تعامل زنده ودایماً جاری، به عنوان پیوند زننده ی همین تنظیم وتعریفها داریم....درست است که دراین زمینه تخصُّص ویا حتّی  سواد کافی ندارم ، با اینهمه امّا این درس را ازدانشگاه زنده ی زندگی آموخته ام که حتّی اگر تخصُّص وسوادکافی هم داشته با شم تغییری دراین مسئله نخواهد داد که مجموعه ی علوم  انسانی وبویژه روانشناسی ، هم از توجّه لازم وکافی به همین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی، بعنوان همان حلقه ی « گُمشده »ای که همین روندهای « تنظیم » و« تعریف » را درآن دوعملکرد همبسته ومتمایز، همواره پیوند زده ومی زند غافل اند!..، وهم ازضرورت تفکیک موُقّت همین « تنظیم » و « تعریف » ها برای درک ودریافت رابطه ی آنها ونیز آنچه که می تواند درمیانه ی این رابطه، درهرتعامل مُشخصی که پیوندشان زده یا می زند « پنهان » شود، بی خبرمانده اند!...» او ، ازکدام حلقه ی گمشده ، ازکدام غفلت حرف می زد؟!..همزمان با مرور این سؤالها درذهنم ودرمیانه ی مکث وسکوتی که پیش آمده بود ، چشم درچشم من دوخته وبدون توجّه به بُهت وحیرانی من ، با ذوق وشوق ادامه می داد: ....همه چیز بسته به نوع نگاهی  است که به این « روان بی زبان » ، یا این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان داریم!...اینکه مانند « فروید » وروانکاوی با « زبانی ویژه » وخودساخته ، بجای این روان بی زبان حرف زده وخودمان نیز« ترجمه اش » کنیم ، تنها خودمان را فریب داده ، وتا زمانی که به این واقعیت دست نیابیم که این ضمیرناآگاه زنده ودایماً جاری ، درروندی طبیعی ، همواره و  بگونه ای مُستقل ازآن ذهن « آگاه » خودمحور، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند ، قربانی این خود فریبی خواهیم بود!...به همین دلیل است که « فروید » وروانکاوی نیزدوباره ، مثل همیشه ی تاریخ ، دردام همان خودمرکزبینی دیرپا وکُهنسال ذهن « آگاه » خود افتاده وقربانی این خود فریبی شده اند!..ومن فکرمی کُنم که تا آن زمان که انسانها نتوانند بدانند که عملکرهای همبسته، امّا متمایزآن « روان بی زبان » مُشترک و همگانی انسانها وهمین ذهنهای« آگاه » خود محور، پراکنده ومُتفرّق آنها برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ودایماً متغیّرمحیط پیوند خورده ومی خورند ، قادر به بازیافت آن رهیافتی که آنهارابه سمت وسوی رها شدن ازدام این خودفریبی ودرنتیجه ازدام آن رنجش دایمی ناشی ازآن « تعارض روانی » تاریخی هدایت کُند نخواهند بود!...»اینکه منظور« م. آذر» ازآن رنجش دایمی چیست؟!.. وآن « تعارض روانی » به چه معنی است؟!.. برای من جای سئوال داشت واوهم دربرابراین سئوال پاسخ خود راداشت:ــ «....به گمان من این تعارض روانی واین رنجش دایمی درآن زمان شکل می گیرد که رابطه ی همین تنطیم وتعریفهای روزمرّه ی خودرا درآن تعامل زنده ومُشخصی که آنهارا دریک رویداد مُشخّص پیوند زده یا می زند، نه آنچنانکه عیناً وواقعاً هست، بلکه بگونه ای ذهنی و« منطبق » با همان منافع، امیال وگرایشها ی فردی، قومی وقبیله ای خویش می بینیم ...این مسئله ی پیچیده ودرعین حال ساده رااگرچه درنگاه اوّل نمی توان دید، با اینهمه امّا هرکسی، با اندکی دقّت، حدّاقل درزندگی روزمرّه ی خود می تواند ازآن احساس رنجش وآن تعارض روانی ، درآنزمان با خبرشود که حتّی نزدیکان وآشنایانش نیزبه هنگام بدست دادن تعریفی مُشخّص، ازیک رویداد مُشخّص، دریک تعامل زنده ی مُشخّص، ماجرارا نه آنچنانکه عیناً هست، بلکه « منطبق با مصلحت » ویا برپایه ی همان امیال وگرایشهای فردی یا اجتماعی یادشده « تعریف » می کُنند...برای روشن ترشدن این ماجرا، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم تا چگونگی شکل گیری این رنجش واین تعارض روانی را که بارها وبارها وبگونه ای رورمرّه پیش چشم ما به نمایش گذاشته ومی گُذارد، ببینیم!...آنروزکه همراه آن پیرمرد ماهیگیربه دریا رفته بودیم راهردوبیاد داریم...هنگام غروب، بعدازاینکه خسته وکوفته ازدریا برگشته وبرای اندکی استراحت به خانه اش رفته وهندوانه می خوردیم، مثل همیشه شاهد جرّوبحث ودعوای اوو همسرش بوده ومی دیدیم که پیرمرد چگونه بهانه گیری گرده وهمسرش را عذاب داده واوراهم به لج ولجبازی وامی داشت...هم من وهم تو،خوب بیادداریم که آنروزدرنوع رفتارپیرمرد باهمسرش، چیزی را شاهد بودیم که همسرش رادچار همین رنجش وهمین تعارض روانی کرده. ...وماکه ازاینگونه رفتارهای وی با خودمان نیزآگاه بودیم می دانستیم که این خانوده سالهاست که دردام این رنجش واین تعارض گرفتاراست ...»« م. آذر» درآنروز، بعدازخروج ازخانه ی پیرمرد می گریست...اوبارها وبارها با پیرمرد صحبت کرده تا ازخطری که به دنبال این شیوه های مُخرّب وویرانگر، زندگی او وخانواده اش را تهدید می کرد آگاهش کُند...ومن می دیدم که پیرمرد مغرورتروخودخواه ترازآن بود که به حرفهای اواهمیتی بدهد...واین ماجرا هنوزهم ادامه دارد...آنروز، برای ما که خسته ی دریا بودیم، هندوانه های خنک خانه ی پیرمرد به همان  همان اندازه چسبید وفراموش شدنی نبود که دعوای اووهمسرش نمی چسبید وفراموش نمی شد...همچنانکه که سرگرم گاززدن به تکّه های هندوانه بودیم ، همسرپیرمرد نیزکارد وسینی ومقداری سبزی پیش روی خود گُذاشته ومشغول پاک کردن سبزیها بود...ناگهان صدای پیرمرد بلندشد:ــ « بی شعور...کی می خواهی بدانی که بالای این برگهای سبزی که دورمی ریزی پول داده ایم؟!...» ما که همراه با پرشهای چشم ودرخودفرورفتن خُردکننده وویرانگرهمسرپیرمرد سکوت کرده بودیم، آرام آرام ازخوردن دست کشیده، به دیوارتکیه داده وبه سقف حانه نگاه می کردیم... اندکی بعد، هندوانه ها را جمع کرده وبه پیرمرد دادیم تا به آشپزخانه ببرد...بعدازهمسرش که به آشپزخانه رفته بود، اونیزرفت وکمی بعد با فلاکس چای وسه استکان برگشته وبا سخن   گفتن ازدریا وصید ماهی برآن بود تا سکوت تلخ پیش آمده درفضای موجود خانه را تغییردهد.. او که ازمُخالفت ما با اینگونه کارهایش که بی سابقه هم نبودند خبرداشت، چشم درچشم ما دوخته ، شانه ها یش رابالا انداخته وبا عصبانیت سرمی جنباند...دراین میان، همسرش نیزدوباره با کارد وسینی واین باربا مقداری کاهوبرگشته ودست اندرکارپاک کردن آنها نیز شده بود...اندکی بعد، بازهم صدای پیرمرد با گردش نگاهش به سمت اوبلند شد: ــ « ...مگرما گاویم که این برگهای زرد وله شده را می خواهی به خوردما ن بدهی...احمق جان...بریزدوراین برگها را...»نگاه « م. آذر»، بانگاه پیرمرد گره خورده وحکایت ازمُخالفت شدید او با اینگونه رفتارهای آزاردهنده ای داشت که همسرش رارنج داده ومتقابلاً اوراهم به لجبازی واداشته و واوضاع را خراب ترمی کرد...پیرمرد نیزضمن اشاره به اینکه ما ازهمه ی قضایایی که این وضع را پیش آورده اطلاعی نداریم، یکی ازاستکانها رابرداشته وازما پُرسید:

ــ «...بنظرشما این چیست؟!...»

ــ «...معلوم است...استکان!...»

ناگهان، با عصبانیت استکان را وارونه کرده ، برزمین گُذاشته وگُفت:ــ «...خوب نگاه کُنید، من به این می گویم استکان!.. باباجان چرا نمی توانید بفهمید که استکان، ازنظر من اینگونه است!...»"م . آذر» نیز، بعد ازاندکی مکث وسکوت، درمیان بُهت وحیرانی من، فلاکس چای رابدست پیرمرد داده وضمن اشاره به آن استکان وارونه گُفت:ــ «...اگراستکان این است که تومی گویی، این فلاکس را بگیر وچا ی درآن بریزوبنوش!... مردحسابی خجالت نمی کشی!...توبا این نگاه وارونه ات حتّی چای هم نمی توانی بخوری!...به خودت نگاه کُن، تنها تویی که استکانت واروشده وبرای همین است که مثل همه ی مردم، نه تنهاازاین فلاکس، بلکه ازیک دریا چای هم نمی توانی چیزی بنوشی!..تواصلاً همه چیزت ، مثل همین استکانت وارونه است..» پیرمرد، ازآنروزبه بعد رابطه ی خود را برای همیشه با ما قطع کرده بود واکنون، « م. آذر» ضمن اشاره به اینکه اوهنوزهم « استکانش » وارونه است گفت:ــ «....حالا بهتراست که به خودمان هم نیم نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که مانیزباهمین رفتارهای دوگانه، خود ودیگران رادچارتعارض روانی کرده ایم یا نه؟!...به دنبال همینگونه رفتارها بود که همسر پیرمرد نمی توانست بداند که بالاخره آیا برگهای زرد وپژمرده ی سبزیهارا دوربریزد یانه؟!...آن تعارض روانی محصول همین بلاتکلیفی است واین بلا تکلیفی ویرانگر وخُرد کُننده نه تنها درارتباط با سبزی، نه تنها در ارتباط با آن استکان وارونه، بلکه اساساً درارتباط با همان نگاه وارونه ای شکل می گرفت که درتمامی عرصه های زندگی، درسرتاسرتاریخ زندگی مُشترک آنها جاری بوده وتاآنجا که خبردارم هنوزهم جاری است!...روند شکل گیری اینگونه تعارضهای روانی را« ایوان پاولف »، فیزیولوژیست معروف روس، دریکی ازآزمایشهای خود به روشنی نشان داده است...اودراین آزمایش ضمن نشان دادن یک دایره به سگ، گوشت هم به او می دهد...وآنگاه بانشان دادن یک بیضی، شوکی الکتریکی نیزبه بدنش وارد می کُند... اکنون این سگ شرطی شده دربرابردایره مُنتظرگوشت بوده ودربرابربیضی به انتظار شوک الکتریکی می نشیند. تا اینجا تکلیفش روشن است....بلا تکلیفی امّا هنگامی آغازمیشود که« پاولف » دایره وبیضی راقاطی کرده تا سگ نتواند آنها راازیکدیگرمتمایزکرده و تشخیص دهد...دراین هنگام است که این حیوان دچارتعارض روانی شده، آرام وقرارنداشته وزوزه می کشد!...حالا بیاتا به« تعریف »های مُختلف خودمان نیزکه به هنگام به دست دادن تصویری از« تنظیم » تعاملهایمان باعوامل گوناگون مُحیط، برپایه ی منافع وگرایشهایمان شکل گرفته ومی گیرند نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که خود نیزچگونه با « قاطی » کردن « دایره ها وبیضی ها » برای خود ودیگران، زمینه ی شکل گیری آن بلا تکلیفی، آن رنجش وآن تعارض روانی رافراهم آورده یا می آوریم!...بلاتکلیفی ، رنجش وتعارض روانی همسر پیرمرد نیزازآن جهت بود که نه تنهاهیچگاه نمی توانست بداند که بالاخره آن برگهای زرد وپژمرده را دوربریزد یانه، بلکه این راهم نمی توانست بداند که اساساً « استکان » پیرمرد نیزوارونه است!...»       

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:4 |

دوشنبه 1393/05/13

به پدر گفتم :دریا چرا تلخ می شود ؟

گفت: برای چرایش پاسخی سر راستی ندارم فرزند!

 گفتم : پدر هیچ نام آن ناخدای مقدس را به یاد داری ؟

گفت : تا از دروازه ی شهرش گذر نکنی

و با" شکوه پیرش" دیدار نداشته باشی به آستان نامش نمی رسی !

گفتم : و تو پدر ؟

 سنگین و آرام گفت : امروز، این گونه ام فرزند !

و سر بر بالین گذاشت و تمام کرد !

پدر

با پدر به شهری آمده بودیم که می گقتند زمانی برادرم آنجابوده است . اما پدرعقیده ای ، غیرازاین داشت . برادرم سال ها پیش ، دوران خدمت سربازیش راآنجا گذرانده بود و درماه های آخر، یا به روایتی روزهای آخرخدمت ، ناگهان غیبش می زند وهیچ رد واثری از خودش باقی نمی گذارد . حالا به اصرارمادر برای پیدا کردن او به آن شهرآمدیم . من پسرآخر خانواده هستم . درآن زمان فقط پانزده سال داشتم و وظیفه ی خود میدانستم که درجستجوی و یافتن برادرم ، یاورپدرباشم . البته برادردیگری هم داشتم که درآن زمان هفده ساله بود . به خاطر ناپدید شدن برادر سربازم وبی تفاوتی پدر، به حالت قهرازخانه زد بیرون وازش هیچ خبری نداریم . پدرناچارهوای مرا خیلی داشت و مادرنبزبه شدت دنبال این بود که من زودتر ازدواج کنم. انگار از چیزی می ترسید. دریک صبح سرد پائیزی وارد شهری شدیم که ازدریا فاصله ی زیادی داشت . محصوردرکوه تپه های فراوان ، به شکلی که خانه ها وخیابانها دردامنه ی کوه ها بنا شده بود . از خیابان ها، خیلی راحت می توانستی کوه ها را ببینی . باعبوراولین پیچ ازکوچه ها ، پله های سنگی ، به بالای کوه یا تپه برسی . میگفتند روزگاری طرف توجه باستان شناسان ومسیونرهای خارجی بوده . وجود تعدادی کلیسا ی کوچک وجمع وجورومتروک ، درکوه پایه های گسترده ی شهردلیل برهمین حرف وحدیث است . به علت کوهستانی بودن شهر، سوزسرما درمغزواستخوان می نشست و لرز به تن وبدن میانداخت . پدرمصمم وبی باک و چابک بود وانگار به پیک نیک آمده . درچهره اش غزمی راسخ و تازه بیدار شده ، بی اعتناء به سرما قدم برمیداشت . گوئی بعد ازسالها تازه یادش آمده که برادرم درآن شهرگمشده . درآخرین خیابانی که به سربالائی ختم میشد ، به پادگان وسیعی رسیدیم که دردامنه ی کوه ئی با شیب ملایم اما گسترده ای بنا شده بود . انگارقله ی کله قندی آن را ، سربریده و بعد صاف کرده باشند . سکوت پادگان کمی عجیب بود . ابرهای خاکستری و سیاه ، با مه ای غلیط ، مانند چتری سراسرآسمان کوتاه پادگان را پوشانده بود به حالتی که انگار پادگان درصدفی بیضی شکل وبزرگ با درنیمه باز،خفته است.   روی شاخه های درختان خشک چناراطراف پادگان و جاده ای که به تاسیسات پادگان ختم می شد، تعداد بی شماری کلاغان ساکت ودرخود فرورفته به صورت تک تک ومنظم نشسته بودند.درآن هوای سرد وسربی و سیاه و خاکستری، ازدور، انگارتکه تکه پارچه های سیاهی که از سقف آسمان آویزان باشد. ساختمانهای سنگی متعدد ، شیری رنگ وکدرشده ، با سقف های کوتاه ، شامل آسایشگاه سربازان ،دفترفرمانده  درنیم طبقه فوقانی،اسلحه خانه،سالن نهارخوری،اتاق نگهبانی،سرویس های بهداشتی و چند ساختمان دیگرکه درراهنمای پادگان نوشته نشده بود و دست آخر زمین والیبال ومیدان سان و با سکوی سیمانی و تیرک پرچمی که پرچم آن به علت آفتاب وسرما، رنگ باخته ،دورتیرک پیچیده شده بود . بعد ازهماهنگی وعبورازقراول خانه وگذشتن ازجاده ی منتهی به ساختمان های اصلی به تک ساختمان نگهبانی جلو تاق ضربی پادگان رسیدیم که جوازعبور را ازما گرفتند وساعت زدند . سربازی قد کوتاه وچاق ، پدررا به اتاق فرمانده راهنمائی کرد و با اشاره ی همان سرباز چاق روی نیمک چوبی ای که میان نهارخوری وآسایشگاه بود نشستم به انتظار . مکالمات پدربا فرمانده را نمیدیدم اما از رفت وآمد گروهبان های مختلف وبردن وآوردن دفتر و کاغذ ، میشد حدس زد که دنبال کسی یا چیزی میگردند که از اعضای کادر قدیمی باشد واو را به یاد بیاورد . وقتی که پدرازدفتر فرمانده آمد بیرون ، متذکرشد که فرمانده جدید است وهیچ کدام ازگروهبانان های قدیمی هم او را به خاطر نمی آورند . اما دردفاتر قدیمی پادگان تنها یک حکم ماموریتی جمعی ، از برادرم باقی مانده است که محل ماموریت او با همکارانش را نشان می داد وآن هم ، انتقال چند نفرمتخلف ومعترض به مناطق خفاظت شده ازایلی، به مرکزاستان بود که طبق محاسبه ی پدرشش روزآخرمانده به پایان خدمت برادرم را ، شامل میشد.  البته اوعقیده داشت که افراد بومی شاغل درپادگان احتمالا از چیزیهائی باخبرهستند که از او و فرمانده پنهان میکنند. چیزیکه بسیارعجیب بود،امضاء وتاریخ دریافت کارت پایان خدمت برادرم قبل ازشروع ماموریت وهمزمان با آن حکم بود که فرمانده هم ازآن احساس نارضایتی کرده بود. اینکه برادرم پس از اتمام ماموریت به پادگان برگشته یا همان زمان پیش ازماموریت کارت پایان خدمت دریافت کرده، محل شک و تردیداست اما با قبول این پیش فرض ، پس موردی برای برگشت به پادگان نداشته جزء تحویل وسائلی از قبیل اسلحه ، فانوسقه و کیسه ی خرت و پرتش ، که درآمارپادگان چیزی حاکی از کم وکسری ،آن هم به این مهمی وجود نداشت ودرنهایت ، صحت ترخیص وسلامت او را تائید میکرد . توصیه فرمانده به پدر، فراموش کردن وعدم جستجو برای یافتن برادرسربازم و به صرافت انداختن او، برای پیدا کردن برادرقهرکرده ی،دیگرم بود. چون فرمانده از قول یکی از گروهبانان قدیمی وغیر بومی به پدریاد آوری شده بود این اتفاقات دراین محل،با توجه به وجود ایلات وکوچ مدام ، مرز، افراد یاغی،شرور، ماجراجو وکوهستانی بودن منطقه،طبیعی است. اما بازازقول همان گروهبان قدیمی متذکرشده بود که برادرقهرکرده ام به یاد او، هرسال درپائیز، تاریخ ترخیص او،به پادگان مراجعه ومنتظراومیماند وپس ازپایان زمان اداری پادگان ، آنجاراترک میکند.این مراجعه به آرامی وبی خشونت نیست . با این حساب اگرچهار روزدرآن شهر دوام میآوردیم ،امکان ملاقات ، برادرقهرکرده ام ، بود . با راهنمائی گروهبانی دیگر،آن چهار روز را درخانه ی فردی ازافراد بومی به مبلغی ناچیزی، سپری و روزموعود به سالن ملاقات خانواده ها با سربازان آمدیم به امید آنکه برادر قهرکرده ام را ببینم که متاسفانه آن سال برادرم نیامد تا نزدیکیهای غروب ماندیم وخبری ازاو نشد که نشد. قصد مراجعه به قهوه خانه ای کردیم که این چهار روز را درآن به کسب خبرمی گذارندیم.  ازسالن سوت وکورملاقات آمدیم بیرون ودرسکوت، ازحاشیه ی درختان خشک کنار خیابان به طرف شهر پیاده راه افتادیم . با صدای پائی پدربرگشت عقب ،که با پیرمردی تنومند وخوش سیما پا به پا شدیم .آمد کنارمان ودعوت مان کرد منزلش برای صرف چای که دو ایستگاهی تا پادگان فاصله داشت.همان گروهبان راهنما هم آمد . درمنزلش همه چیزرا به لهجه ای که برای پدرمفهوم بود،تعریف کردند . چیزی که تا آن لحظه ازپدرندیده ونشنیده بودم . تعجبم زمانی بیشترشد که پدر با همان لهجه با خونسردی با آنان سخن گفت. لهجه ایکه بعضی جمله های آن رامیفهمیدم وبعضی را نه. پیر خوش سیما ، ظاهرا درآن زمان سرگروهبان واحد بوده . برادرم را میشناختند. درچهره ی پدردقیق شدم.هیچ چیزی که حاکی ازشگفت زدگی وتعجب دراوباشد ،مشاهده نکردم . به پدر گفتند درحکم ماموریت ،سرگروهبان هم بوده اما به علت گرفتاری خانواده گی وبه دلیل اطمینان به سربازان قدیمی،ازجمله برادرم،احساس نیازنکرده است با آنها برود.هرچند این کارخلاف مقررات بوده . به ما گفتند که او تنها فرد مسلح گروه بوده که قراربوده زندانیان را به مرکز استان برده وتحویل دهند ورسید دریافت کنند . اما دراسناد پادگان چنین رسیدی وجود ندارد . گفتند در روزهای ملاقات خانواده های وابسته به ایل خاطی دربازداشتگاه موقت پادگان ، که دوماهی بوده ، برادرم و سربازدیگری ، که درسرگروهبان  واحد وقت باشد ، عاشق دختران افراد زندانی میشوند ودرمیانه ی راه ، برادرم ، خشاب پرفشنگ را ازجا فشنگی تفنگ خارج و اسلحه خالی را، تحویل همقطارانشان میدهد و با اسیران وپسربرادر سرگروهبان به کوه میزنند . چیزی که محل تردید است ، عدم تائید خبررسیدن یا نرسیدن آنها به ایل است . مسئله ی بعد ، آیا تعقیب و پیگیری ازجانب کسی صورت گرفته یاخیر؟ اینکه کسری فشنگها را چه کسی جبران کرده معلوم نیست. بازاینکه نقشه ی اینکارازقبل طراحی شده بوده ویا افراد دیگری درآن دست داشته اند یا نه ، کسی نمیداند . اخبارآمدن هرساله ی برادرقهرکرده ام هم ، توسط افراد بومی دهان به دهان تا آن سوی کوه ها رفته و ظاهرا درسال گذشته اوهم به آنها پیوسته ویا خودش رفته بازمعلوم نیست . پیدا کردن ایل آن هم ایلی که یک روزاین سوی کوه ، یک روزآنسوی کوه ، درمرز و کوچ ، هم هستند وهم نیستند ، کارساده ای نیست . همه ی اینها برداشت وحدس من بود از سخنانی که میان پدر و آن دو نفر رد وبدل شد . کسی چه میداند شاید یک جورهائی پدربا منطقه وسرگروهبان بازنشسته ، بی قصه ی قبلی نبوده و بوده . بود؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:46 |

جمعه 1393/05/10

 چشم اندازی برروان و روانشناسی

مکُن دراین چمنم سرزنش به خود رویی

چنانکه  پرورشم می دهند  می رویم     « حافظ »

نوشته : ع . ق . منصور

« هوش » و « پوش » 2

پدر« م . آذر»، به دنبال کاروبقول خودش برای « جیلُم »، یعنی دروکردن گندم با دست وداس به تنگستان رفته وبعد از یکی دوروز..باشنیدن خبرتولّد پسرش کارخود رارها کرده وبه بندرآمده بود...دراین هنگام خواب می بیند که صدایی پنهانی به اومی گوید که یکی از همسایگانت قصد داردپسرت رادرخواب خفه کُند ، پس برای جلوگیری ازاین پیش آمد بهتراست گوسفندی قربانی کُنی وبگونه ای که دیگران مُتوجّه نشوند دوتااسم برایش انتخاب کُنی، یکی«اصلی » وپنهان ودیگری« غیراصلی » وآشکار!..واوهم دُزدکی به اداره ی ثبت احوال رفته وشناسنامه ای با  نام « اصلی » گرفته وآنرادرجایی که فقط همسرش ازآن آگاه بود پنهان کرده وبه همسرش نیزسفارش کرده که ازآن گوشت قربانی به یکی ازهمسایه ها که همیشه با اواختلاف داشت ندهد!...وآنگاه ، درپاسخ همسرش که علّت انتخاب دونام را پرسیده گفته بود که من خواب دیده ام که او می خواهد پسرمان را خفه کند!...توهم بهتراست که بدون اینکه کسی بداند بچّه رابانام دیگری بغیرازآنچه که درشناسنامه نوشته صدا کُنی!...واین « م . آذر» همان پسربود که بعدازگُذرسالها، علّت دونام داشتن خودراپُرسیده، پاسخ خودرا گرفته واکنون بیاد می آورد که :« ...آن همسایه نیز، مانند خود پدرم، هم مهربان وزحمت کش بود وهم کمی خشن!..، او که دراکثربعد ازظهرهای تابستان، بعدازریختن آب چاه برسروصورتش زیر سایه ی درخت « گُل ابریشم » جلو درب حیاطش نشسته وبدن خیس وتکیده ی خود را بدست بادمی سپُرد ، بارها وبارها اجازه داده بود ازنخلهای درون خانه اش بالا رفته و« خارک » و « رطب » بچینم!...من درآنروزها نمی دانستم که او « قصد دارد خفه ام کُند»....البته بعد ها فهمیدم که خود اوهم ازاین « قصد » خوداطلاعی نداشته است...یک روزتعدادی ازبچّه ها ی محل، بادردست داشتن تکُه ای ازکش شلوارهای معمولی،ضمن عبورازجلوی خانه ی پیرمرد، با کشیدن کشها ورهاکردن ناگهانی آنها درشکاف سنگهای دیوارروبرو، به شکارمارمولکهای کوچکی که آنها را با نام « کلبوک » می شناختند ، مشغول بودند...این بچّه ها با ذوق وشوق، دُمهای  کنده شده ی « کلبوک » ها را که بعد ازکنده شدن بوسیله ی ضربه های کش ، برزمین افتاده ومانند کرم زنده ای می جنبیدند ، به بازی می گرفتند!...اندکی بعد ،همین شکارچیان را می دیدم که مارمولک بزرگی راگرفته وبا انداختن نخ ماهیگیری به گردنش به شاخه ی درخت آویزان کرده، وخودنیزسنگ بدست صف بسته وضمن اینکه به نوبت نشانه میگرفتند ازمن میخواستند تا باایستادن درصف، تکه سنگی هم بدست بگیرم...همزمان، پیرمرد نیزکه ازخانه بیرون زده بود تا مثل همیشه بدن آبزده ی خودرا بدست باد بسپارد، با  دیدن مارمولک آویزان وزخمی چشم درچشم من دوخته وناگهان بسمت بچُه ها اشاره کرده وفریاد زدچرانشسته ای؟!..مگرکوری؟..!.چرااین بیچاره راازدست این جانورها نجات نمی دهی؟!...ومن، بعدازاندکی مکث وسکوت ازجا بلندشده وآن مارمولک زخمی را که دیگر معلوم نبود زنده بماند، ازدست بچّه ها نجات داده ودرسوراخ دیواردرون حیات پیرمرد جای می دادم...از آنروزبه بعد، چهره ی هرکدام ازبچّه ها، همراه باچهره ی پیرمردوآن درخت « گل ابریشم » سمبُلی بودند ازرنجشی پنهان ومُبهم که هم ازتنبلی وتعلّل خودم دراین ماجرای نجات دادن مارمولک ازدست بچّه ها، وهم ازگُم شدن عواطف آن پیرمرد درلابلای ذهنیتهای پدرم خبر می داد....من هنوزهم، بعد ازگُذر سالها، همین رنجش مُبهم وپنهان را با دیدن آن درخت وچهره های بچّه هایی که اکنون ازدواج کرده وبچّه دار شده اند، همراه با عاطفه ی گُمشده ی پیرمردزحمتکشی که قراربود درخواب « خفه ام » کُند احساس می کُنم، واکنون  به گمانم می دانم که ارتباط سمبُلیک چهره ی بچّه ها وآن درخت « گل ابریشم » با این رنجش پنهان، نه تنها ناشی ازهمان تنبلی وتعلّل فکری من درراستای رها شدن ازآن ذهنیتهایی بوده است که انگیزه ی نجات آن مارمولک ازدست بچّه ها را قبل ازاشاره ی پیرمرد « واپس » زده بودند، بلکه ناشی از« واپس » زدن انگیزه ی جلوگیری ازگُم شدن عاطفه ی وی درلابلای اختلافاتی که با پدرم داشت نیزبوده است!...ودراین میان امّا این راهم می دانم که این « واپس » زدن ها درنگاه من بگونه ای دیگرشکل گرفته ورُخ نموده اند....او، همواره با این نگاه ویژه ی خود، بگونه ای خودبخودی وبنا به ضرورتهای زندگی ، به این نتیجه رسیده بود که اینگونه « واپس » زدنها را درهرنقطه ازشکل کروی ودایره آسا ی زندگی می توان دید، ودرهمین راستا برآن بود که روند طبیعی « واپس زدن » رانه تنها در زندگی انسانها ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی....مثلاً درحرکت شاخ وبرگها ی یک گیاه به سمت نورخورشید ویا حرکت ریشه های همین گیاه درجستجوی آب درعمق زمین که همواره بوسیله ی عوامل طبیعی « واپس » زده می شوند نیزمی توان پی گرفت!...وبازدرهمین راستابرآن بودکه آن « هوش »، یا آن « ضمیرنا آگاه » زنده ی دایماً جاری انسانها نیز، با تلاشها وکوششهای طبیعی پی در پی ومکرّرخود ، درجریان تعامل با عوامل مُحیط پیرامون، همواره ازموانع پیچیده ورنگارنگ « پوش » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای   « آگاه » خود محور، همانطورعبور کرده ویا آنها را دورمی زند که شاخ وبرگ ها وریشه های گیاهان ازموانع پیش روی خود عبورکرده یا آنها را دور می زنند!..: _ «...به گمان من، چنبره های اینگونه « پوش » های تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خود محورنیزمانند دایره هایی هستند که آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده وهمواره جاری را بعنوان کانون خود همیشه دربرگرفته وپوشش می دهند ودرهمین راستاست که هر « واپس » زدنی، درهرعرصه ای اززندگی، بوسیله ی هرذهنیتی، بناگزیردریکی ازنقاط « سیصد وشصت » درجه ی محیط دایره ای همین چنبره ها شکل گرفته وبه همین دلیل روشن است که هر« واپس » زدنی، مربوط به هرکسی، درهرنقطه ای ازاین سیصد وشصت درجه ی دایره ی آن ذهن « آگاه » قرارداشته باشد، درروندی اجتناب ناپذیربه وسیله ی شعاع ویژه ی خویش به همان کانون زنده ودایماً جاری ی زندگی، یعنی همان « هوش » ی وصل شده یا می شود که اگرچه مُشترک وهمگانی بوده امّا بوسیله ی همین ذهن « آگاه » وصد  البتّه برپایه ی منافع و گرایشها ی فردی، قومی یا قبیله ای وی « پوشش » داده می شود!...واین به آن معناست که همه چیز بسته به آنست که رابطه ی هر« واپس » زدنی را که باهرذهنیتی، درهرنقطه ازدایره ی ذهنهای « آگاه » فردی یا جمعی مُتفرّق وپراکنده شکل گرفته باشد ، با آن کانون زنده ی مُشترک وهمگانی چگونه می یابیم..واینکه سرانجام، روند « جا انداختن » آن منافع وگرایشهای فردی، قومی و..رابوسیله ی همین ذهنهای « آگاه » چگونه می یابیم؟!..» بعد ازسالها دوستی وداشتن رابطه ای نزدیک با او، اکنون دیگرمی دانستم که این همان راهبُرد پنهانی بود که درواقع وعملاً، بگونه ای خودبخودی وبدون اینکه قادربه بیان تئوریک آن باشد ، درمناسبات روزمرّه ای که با من ودیگران داشت بکارمی گرفت....این روند بگونه ای ادامه می یافت که پس چند بارتکرار، بتدریج می توانست به درک ودریافت چگونگی ارتباط هرنقطه مشخصّی ازدایره ی « سیصدوشصت » درجه ی چنیره ی آن « پوش » تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خودمحور، متفرق وپراکنده ی خود ودیگران، با « هوش » یا « ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، نزدیک ونزدیکترشود، ودرست درهمین راستا بود که سرانجام، به گمان خود، به ضرورت پی گیری چگونگی شکل گیری اشکال گوناگون ترفندها، تمهیدات وفریب ونیرنگهایی که درجریان مناسبات انسانی ودرپی اشکال گوناگون « واپس » زدنها، « تولید » و« مصرف » شده ومی شوند پی بُرده...ومن می دانستم که درراستای پی گیری همین ضرورت بود که پای خود رانه تنها روی دُم « پوش » های تولید ومصرف شده بوسیله ی ذهن « آگاه » خودش، بلکه خواسته یا ناخواسته روی دُم « پوش » ها ی دیگران وذهنهای « آگاه » آنهانیز می گُذاشت...ودرهمین راستا برآن بودکه :_ «...من هنوزهم ، آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردُم را درکوچه پس کوچه های بندر می بینم که درچنبره ی عنکبوتی همین « واپس » زدنهای رسوب کرده ، امّا پوسیده دست وپا می زند!..اکنون ، بعد ازگُذرسالها ، هرچند که آن محلّه های پراکنده ودور ازهم ، باچفت وبست های مُحکم پیوند خورده اند ، وهرچند که خانه های بهم پیوسته ی مردُم ، آن «عمارتهای انگلیسی » ، همراه با آن « امیرها » وآن « نازوتنعمها که می فرمودند »  را درلابلای خود درهم فشُرده اند ، با اینهمه امّا آن شیوه ها وآن « واپس » زدنها ی بجا مانده ازآنها ، هنوزهم درکوچه پس کوچه های بندرجاری اند!...»براین اساس وبا چنین دیدگاهی برآن بود که تنها آن عمارتها وخانه باغهای بزرگ نیستند که یادآورآثارملموس وقابل رؤیت انگلیسیها درلابلای خانه های بهم پیوسته ی مردم اند ، بلکه همان شیوه ها وهمان« واپس » زدنهای «غیر قابل رؤیت » بجا مانده ازآنها نیز، هنوزهم ، درلابلای همین خانه ها ، دست اندرکاربه بند کشیدن آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردم اند!...واین ماجرا به گمان او، هنگامی تکان دهنده وپیچیده ترمی شود که همین شیوه ها و« واپس » زدنها بگونه ای « پنهان » ودرراستای همان منافع فردی، قومی یا قبیله ای،  بوسیله ی کسانی بکارگرفته می شوند که اگرچه « روشنفکر» اند وبه زعم خودشان درراستای « رها ساختن » آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده ی همگانی ودایماً جاری ، ازهمین « پوش » ها « مبارزه » می کُنند، با اینهمه امّا درپشت نقابی ازادا واطوارهای « انسان دوستانه » دست اندرکارجا انداختن همان منافع وگرایشهای فردی، قومی وقبیله ای خویش با شیوه های همان کسانی اند که مُدّعی مبارزه با آنها هستند:_ «..تاهمین چندی پیش کم نبودند « روشنفکرانی » که بااداواطوارهای « انسان دوستانه » ضمن محکوم ساختن آن « امیر» ها وصاحبان « اصل ونسب » درجریان به بیگاری بُردن مردُم محله های قدیمی و« واپس » زدن ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی آنها، خود نیزبا همان شیوه ها، همان ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی را بارنگ ولعابی جدید وبگونه ای « پنهان»، وصد البته درراستای همان منافع وگرایشهای فردی وقبیله ای خویش « واپس » زده تا همین مردُم را بگونه ای دیگربه بیگاری برند!..» باآشکارشدن ردّ پای همان راهبُرد پنهانی که بگفته ی خودش زندگی اش را تحت الشعاع خود  قرار داده بود، اندک اندک روشن می شد که تلاش دایمی اودرراستای دست یابی به آن رهیافتی متمرکزشده بود که زمینه ی آشکارساختن ماهیت ورابطه ی ذهنیتهایی که به گمان اوهمواره  ودرروندی اجتناب ناپذیربا آن « هوش » زنده ودایماً جاری، مرتبط بوده وآنرا « پوشش » می دهند، فراهم سا زد...زمینه ی اصلی وپایدار این مُهم را دانشگاه وآزمایشگاه خود زندگی،  بنا به ضرورت وبگونه ای زنده وعملی ازهمان کودکی وی فراهم آورده ودرلابلای رویدادهای روزمرّه پیش رویش گُذاشته بود:_ «...با دوچشم خود می دیدم که درمیان رویدادهای روزمرّه ی زندگی ، همواره تعدادی مُشخص یا گروه معیّنی  ازانسانها هستند که دررویدادها یی مُشخّص، با رفتارها ، کردارها وگُفتارها یی مُشخص ایفای نقش می کُنند...ومن، همواره ازخود می پُرسیدم که دراین میان چه کسی است که نخوت وتکبّررا نمی شناسد ، یاحدّاقل احساس نمی کُند؟!.. ..مگرچند صفت منفی ومُخرّب غیرقابل شناخت یا غیرقابل احساس شدن داریم ؟!...چه کسی است که درسکوت ودرخلوت خویش ، دیر یا زود ازفریب ونیرنگ آگاه نمی شود؟!...چه کسی دیریا زود ازبی پایه بودن وساختگی بودن آن ادا واطوارهای نمایشی آگاه نمی شود؟!..وپاسخ خودرا اینگونه می دادم  که همه کس ، همیشه نمی توانند ازحضور ویرانگرومُخرّب این صفات وادا واطوارها ، درپُشت هیاهو وپوششهای پُرطمطراق وپّرزرق وبرق وفریبنده آگاه شوند ، امّا بلافاصله این مسئله نیزآشکارا به چشم می خورد که کم نبوده ونیستند کسانی که اگرچه همین صفات وادا واطوارها را بیشترازآنچه که باید شناخته یا می شناسند ، با اینهمه امّا درراستای حفظ منافعی ازقبیل پول ، مُقام ، قوم و قبیله وغیره....همواره چشم وگوش خود را بسته یا می بندند!...واینجا همانجایی بود که به گمان من قضایایی پنهان می مانند که هرچند درنگاه اوّل دیده نمی شوند ، بااندکی دقّت وپشتکارامّا آشکارشده ونشان می دهند که شناخت ویا عدم شناخت این قضایا یک چیز است، وبستن چشم وگوش و« واپس » زدن آنها برپایه ی منافع وگرایشهای فردی یا قبیله ای چیزی دیگر!...اینجا همانجایی است که نه تنها می توان دانست که مسئله برسر شناخت یا عدم شناخت نبوده ونیست!...بلکه بطورقطع می توان دانست که اوضاع بگونه ای « دیگر» است!....ازاین دیدگاه روشن است که همین چشم وگوش بستنهای کاملاً آگاهانه هستندکه ، طیّ قرنهای متمادی ، باهمان ترفندها وفریب ونیرنگهایی دست بکار« واپس»زدن آن ضمیرناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی شده اند که « فروید » وروانکاوی ، خواسنه یا ناخواسته ، همراه با تحمیل ظُلم وستمی مضاعف بگردن همین ضمیرناآگاه همگانی آویخته اند!.....کدام حُقه بازی ازطرح ونقشه هاوترفندهای خودآگاه نیست؟!...این محصولات ذهنی آگاهانه را چگونه می توان به « ضمیرناآگاه » او نسبت داد؟!...»ا این دیدگاه بود که ماجرای گشت وگُذار« م. آذر»، درعرصه ی علوم انسانی وبویژه روانشنا، عُمق ودامنه ی بیشتری می یافت!...واوبرآن بود که آنچه که بعنوان « واپس » زدن « ضمیر ناآگاه » شناخته شده ومی شود ، یکی ازمُهم ترین ونزدیکترین مسائل  به خود انسان است که همواره ودرطول تاریخ زندگی فردی واجتماعی وی بعنوان مشغله ی عمومی وی رُخ نموده  وآشکارشده است!..ودرهمین راستا، برای اوروشن شده بود که به دنبال دست یابی به چگونگی ماهیت همین « ضمیر ناآگاه » ونقش تعیین کُننده ی آن درزندگی انسانی است که درآستانه ی  قرن بیستم میلادی ، دردونقطه ازجهان، ازیکسو « زیگموند فروید » اُطریشی، وازسوی دیگر« ایوان پاولف» روسی، با دودیدگاه مُتضاد دست بکارشده تا جهان روانشناسی را زیر پروبال خود بگیرند!...اینجا، همان جایی بود که با نگاه ویژه ی خود ، با احساسی گُنگ ومُبهم ، درجستجوی آن حلقه ی« گُمشده ای » براه می افتاد که  گمان میکرد در« جایی » ، درمیانه ودرلابلای کارهای طاقت فرسای این بزرگان بگونه ای « پنهان » و دورازچشم آنها برزمین افتاده!...واکنون با این انگیزه وبا همان راهبُرد پنهان ودُشواری که تمامی زندگی اش رادر چنبره ی خود گرفته بود، بگونه ای خودجوش وبا ذوق وشوق، درحالی دست بکارمی شد که اگرچه می دانست با همان سدّ « واپس » زدنهای روزمرّه ومرسوم ذهنهای « آگاه » خود ودیگرانی که حتّی دیوانه اش می خواندند ، روبروخواهد شد ، با اینهمه امّا ، برآن بود که با پی گیری این ماجرا، نه تنها چیزی را ازدست نخواهد داد، بلکه چه بسا چیزهای بسیاری که به کف خواهد آورد!...اینکه این راه را ، با این « راهبُرد پنهان » ، با این ذوق وشوق چگونه خواهد پیمود حکایتی داشت ویژه ی خود او: 

مُردم دراین فراق ودرآن پرده راه نیست       یا هست وپرده دارنشانم نمیدهد!...حافظ 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 13:56 |

سه شنبه 1393/04/31

منتشر شده در روزنامه آرمان امروز شماره 2523 تاریخ دوشنبه 30/4/93

یاداشتی برکتاب : ابن الوقت نوشته یوسف انصاری: ناشر نشر روزنه سال نشر 92

ابن الوقت ، ابن الوقت نیست!

اگر روایت وافشاگری" شب ممکن" شهسواری را لمپنیزم مدرن وبی ریشه ی اقلیت نوکیسه بدانیم که ازسرسیری دررستوان های بالای شهر، برخلاف قهرمان فیلم "کندو"،آنان را دست میاندازد ودرنهایت با ترکانیدن آینه ی ماشین های مدل بالا ، ملال خود را تسکین میدهد ، اما روایت "ابن الوقت" انصاری حکایت اکثریتی رو به پایین و فرودستی است که قهرولج اش ، نهایت ، کوچ نا بهنگام ، ازتبریز به تهران است . هردومتن ،انگار یک جور نگاه نسل دهه هشتاد- نود است ، به زندگی . نسلی که هیچ چیزی ازمفاهیم درون اجتماع نه ارضاءاش میکند و نه باوردارد . اولی سطحی و پوچی ، دومی به جستجوی هویت( ونه الزاما بی هویت )، بلکه دنبال هویت جدید از، مفاهیم ، تعریفها ، باورهای ازلی ، روابط اجتماعی و باز تعریف ازخودش است . نسلی که تا دیروز یا تماشاچی بوده یا مثل برادرراوی به راه پدر رفته وبا روزی گنجشکی ، ظاهراعاقبت به خیرشده است . راوی دلخورازاین است که به بازی گرفته نمیشود و عکس العمل این به بازی نگرفتن ، انفعالی بی فرجام و انزوا ودوری ازخود و خانواده درمرحله ای اول و درفازدوم ، اطرافیان و آدمهای معمولی است که تنها می تواندمعلول ،علتهای دیگرباشد که راوی پا را فراتر ازاجتماع کوچک احاطه گرش بیرون نمیگذارد. راوی نویسنده است وهنردوست واز طریق کتاب فروشی و ابزارموسیقی گذران زندگی می کند و تا مرز ورشکستگی هم پیش میرود .اما دراین تنگنا، درحقیقت درگیرجزئیات میشود و فقط میداند که نمیخواهد به راه برادرعاقبت به خیرش برود . اما نمیداند که چه میخواهد . این نخواستن تنها کافی نیست بلکه سپید خوانی متن میگوید اگر نمیخواهی پس چه میخواهی ؟ نفی کردن تنها کافی نیست . کناره گیری و گوشه ی دیوار راه رفتن درجهان مدرن معنا ندارد . مگر نه این است که اگر انتخاب نکنی انتخاب می شوی ؟  زیر پوسته ی گریز از واقعیت ها ، حقیقتی نیست . نهایت ، این ازخود گریزی، نیهلیست جدید یا جهان کلبی مسلکی است که با روزمرگی برادر راوی ، تفاوت چندانی ندارد . نویسنده نمیگوید "چه باید کرد " اما می گوید این دروآن درزدن راوی،عدم پذیرش سرنوشت محتوم ، خود گامی به پیش است . امانبود آلترناتیو این بازخورد ورویکرد، خود چیزدیگری است . درحقیقت نویسنده طرح موضوع میکند و جوابش نه خود و نه راوی بلکه ازخواننده طلب می کند . راوی از نسلی است که نه درگیرانقلاب بوده و نه چیزی از جنگ را دیده بلکه از تمامی رویداد های بزرگ اجتماعی ، مثل همه ی هم نسلانش به دور بوده ، واگر چیزی ته ذهنش رسوب کرده فقط خوانده یا شنیده است اما برخلاف"شب ممکن" که روشنفکر اقلیت است راوی انصاری روشفکراکثریت جامعه است . اما ترکش وشرایط سخت معیشتی، باگوشت وپوست خود لمس کرده است اوبرخلاف منتقد وتزدکترا نویس دانشگاهی شهسواری که مدام از همینگوی وگراهام گرین وویل دورانت وانگلیسی با لهجه ی اریژینال صحبت میکند و با تیمسارنشست و برخاست میکند ، درگیر چندین درد است که قطعا درد اقلیت نیست.سرطان سیما وناپدید شدن او ،عقب مانده گی برادرش بابک و مرگ آرام و معصومانه ی او درانباری ، سرقت تنها اندوخته ی پدر ، نا کامی دراداره ی کتاب فروشی ، خشونت و یکدنده گی پدر، اوضاع نا به سامان برادردیگرش آرش ، آیا کافی برای یاس و حرمان جوانی امثال راوی را رقم نمی زند ؟ این در زدن و آن در زدن های او، همه بی نتیجه است . به روستا میرود . اوضاع روستا هم دستکمی از کلان شهری، مثل تهران و تبریز ندارد. وقایعی هم چون تخریب خانه اجاره ایش درتهران ، آتش سوزی اتاق و کتابخانه اش ، فروریختن خانه ای درهنگام گود برداری ساختمانی و مرگ ساکنان آن خانه ، لجاجت پیرزن یک چشم صاحب خانه با پسرانش برسرفروش ویا تخریب ، مسائل ومشکلات همسایه ی یزدی طبقه دوم وتنهائی خانم روبرو، چیزی ازمشکلات جاری خانواده اش درتبریزکم ندارد. اومهاجرت به تهران را نه برای فرار و آسایش خود میخواهد بلکه در بن بست گرفتاراست وجائی میخواهد تا بتواند بنویسد . بازگشت مخفیانه اش به تبریز و اقامت درمسافرخانه های گوناگون ، رونشان ندادن به آشنایان ، بازدید ازاماکنی که با سیما عکس گرفته اند و خانه پدری، که آنجا هم مثل تهران کوبیده اند و با ساکنان جورا جورکه با بد گمانی به او نگاه می کنند، همه نشانه ها واشاره ها ئی ازوابستگی تام و تمام او به قول شاملو"چراغ اش دراین خانه میسوزد" است. او روشنفکری است که ازگفتن تمامی اصول ومعلومات وکد های روشنفکری برای خواننده پرهیزمیکند . انگاراین را قراری باخواننده میداند . اقلیت "شب ممکن" با معلول مشکل دارد درحالی که راوی"ابن الوقت" با علت ها مشکل دارد . ساختار شکنی " شب ممکن" بی دلیل و از سر شکم سیری وبی دردی و ملال است اما دل زده گی راوی" ابن الوقت " ریشه ی تاریخی واکنونی دارد و درگیر" چه باید کرد"هاست تا به کشف تازه ازخود و پیرامون خویش دست یابد و چون نمی یابد ، مدام بی قراراست. آینده را مبهم ونامعلوم می بیند واین بر اضطرابش می افزاید. بی توسل به منابع مطالعاتی وافاضات ادبی و دانسته ومعلوماتی خود  . اما این بی قراری، تبدیل به عصیان کورنمیشود . چون خود را صاحب و مسئول این جهان میداند و برای تخلیه انرژی نمیخواهد چیزی را به هم بزند . به روستا پناه میبرد . آنجا را هم امن و ساده نمی بیند . شبح سقوط اخلاق هم در روستا می بیند هم درکلان شهرها . حیران است واین حیرانی را همه گیرمییابد . اما درصدد برهم زدن چیزی نیست . عاقبت برهم زدن را میداند و آگاه ست که فاجعه ازدیگاه افراطی و ویرانگر چه حاصلی خواهد داشت و دراین راستا درصدد بازسازی خود و بازگشت به حالت تعادل و خرد ورزی است . نهایت نیهلیست او، تبدیل به " شورش به خاطرشورش" از نوع هنریک ایپسن نروژی نمیشود که مربوط به دوران سپری شده است ، بلکه نیهلیست او، ابزاری برای تعقل و مطالعه و تعامل میشود . فرارمیکند اما در بی عملی نیل به ویرانی ندارد . ازمرگ برادرش بابک ، غبیب و سرطان سیما و کوبیدن خانه ی پدری دلخور است اما چیزی را خراب نمیکند.  بیاد بیاوریم عدم توجه او به ارث پدر . ویران نگری او ناشی از ملال برای ملال نیست . ملال اومرگ معصومانه ی بابک وعدم پذیرش راه برادراست . راهی که پدرپیش پای اومیگذارد. پدری که مقصرمرگ خاموش برادرش بابک درزیرزمین خانه میداند اما اعتراض اوبه پدر نیل به تخریب پدرندارد. فقط سکوت میکند. نق نمیزند . ویران نگری اواز جنس آشنا نیست بلکه آشنا زدائی کرده نویسنده.فقط میگریزد.ازچی وازکی؟ .هرچند اعتراض پسربرپدرامری طبیعی است . ازطرفی دیگراین طبیعت باید والزاما ،دربسترعقلانیت ودرپرتوحل تضاد بین سنت ومدرنیته قابل وصول وحل است. اوحالا کسی مثل"آهو" دارد که میشود نشست با دل سیربرایش ایمیل زد وبه توصیه او بعد ازگذشت سالها ازتصادف مرگ بار، پدرو مادرش درجاده ی قم ، به دیداربرادرش آرش رفت تا جبران حسرت وافسوسی باشد ، برغفلت ها  . اما چه دیر؟ مگر راوی نمیگوئید که این داستان هرگز تمام نمی شود . پس: آخرهرچیزی اول آن هم هست و اول هر چیزی آخر آن هم هست .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:47 |

شنبه 1393/04/28

معنا گریزی درشعرو داستان

معنا گریزی به بهانه ی طرد معنای یگانه یا پیام ویژه درشعر و داستان ، تازگی ندارد . از زمان شروع نوعی ادبیات پوچی وهیچی بعد ازجنگ دوم جهانی و رواج فرم گرائی محض ، این نوع از ادبیات وجود داشته اما جریان غالب ومسلط نبوده است . این مهم ، محصول شکست کارکرد اجتماعی ادبیات متعهد و آرمانگرایانه ، با خاصگاه ملی ، بویژه چپ سنتی است . به عبارت دیگراین اندیشه امتداد همان تک قرائتی وقطعیت محض ازمتن وحاصل تفکرصفر و یک است .اینکه معنا گریزی با ضد مفهوم گرائی از یک نسخ هستند جای بحث وبا اندکی زاویه ، محل تردید است اما ظاهرا همه جا به صورت معنای یکسان به کارمیرود. معنا باختگی هم گفته اند . یک سوال اساسی ؛ معنا گریزی از چی ؟ از شعر ؟ داستان ؟ مگر قراراست ما موضوعی تاریخی یا علمی یا تحقیقاتی یا معادلات ریاضی بنویسیم که نیاز به معنا یا نتیجه داشته باشیم ؟ معنا گریزترین متون همانا با معنا ترین متون هستند از چند منظر . متن متن است یا خواننده دارد یا نه . یا به خواننده لذت میدهد یا خیر یا ادبیات اقلیت است یا طیف وسیعی را جلب میکند .ادبیات به صورت عام درسرشت وذات خود،چون ازصافی وچشمه ی تخیل،عاطفه،احساس ،کلمه ،زیبائی و جهانی غیراز جهان موجود ،سیراب میشود ، درمسیروبسترتعالی خویش با مفاهیم واقعی از قبیل طبیعت ، دریا ، آسمان ، کوه ، جنگل و موجودات ، بویژه انسان ، کنش ها ، دریافت ها ، روابط انسان با خود و دیگر موجودات و طبیعت درهم آمیخته و درتاثیروتاثر متقابل است . بازتاب آن ، خواه ناخوا درمفاهیم عاطفی ، احساسی-انسانی و تخیل او اثرمیگذارد ومیل به نوشتن وخواندن این متون ، هم ناشی ازهمین مقولات است . اگرغیرازاین باشد ، انگیزه ولذت خواندن از ادبیات گرفته میشود و دیگررنج ولذت آفرینش آن هم ،کاری عبث خواهد بود، چه رسد به اینکه کسی میل به خواندن و شنیدن داشته باشد . بازتاب واقعی و فراواقعی درمتون ادبی ممکن است ارادی و یا غیر ارادی باشد . به عبارت دیگر یا ناشی از ضمیرخود آگاه است یا ضمیر نا خودآگاه . هر چه این مهم ناشی از طبیعت وذات وسرشت نا خود آگاه ضمیر تغذیه وسیراب شود ، خروجی آن نیزلذت بخش تر خواهد . راز و پویائی شاهکارهای ماتدگاردرهمین تناسب و سرشت نهفته است . هیچ متنی معنا گریز وضد مفهوم گرا وجود ندارد . هر متنی که ادعای معنا گریزی کند ، درحقیقت ، در این معنا گریزی خود افشاگر معنا خویش است .هرشعر وداستانی از گفته ها و ناگفته های متن واقعا موجود ، قابل دریافت و تفسیراست.  چه آن را گفته باشد تا چیزی را پنهان کند یا نگفته باشد تا چیزی را هویدا کند . درهر حالت ، ازسپید خوانی یا تفسیر ویا تاوئل هرمتن " تک صدائی " یا " چند صدائی" جهان غالب متن ، قابل کشف ، رمز گشائی و یا شناخت است .هیچ متنی نیست که با جهان خود ویا جهان موجود و نفی شده ، موضع نداشته باشد . دایره و وسعت این جهان بستگی ، به عناصرسازنده  شعری و یا داستانی ، ازقبیل زبان ، موسیقی، زاویه دید، طرح، لحن ، فرم و تکنیک زیبا شناسی واجرای هم خوان با متن موجود دارد و ازهمه مهم تر وابسته به اقبال خواننده ی فرهیخته یا آرمانی است . خواننده ی آرمانی وفرهیخته با اقلیت خوان ومتخصص اهل فن ، با اندکی تسامح ، دایره ی وسیع تری را دربرمی گیرد . کشف فرم های تازه ، فضا سازی ، تبدیل یک جهان معمولی به جهان فرا واقعی ، قرائت متعدد ، فقدان مدلول، انتقال از این دال به دال دیگر، همه وهمه در پرتو خواننده ی معنا ساز میسراست . دریک متن متکثروچند صدائی ، بدون استبداد مضمون ، سلطه وامریت زبان ، پیوسته از"دال"ی به "دال" دیگر می رود و داوری و قضاوت را از خواننده سلب میشود تا او با حجمی از یافته ها ی نو ، تخریب خود را آغاز و از نو بسازد و باز تخریب کند و دور شود . این پیشروی و عقب نشینی ، مدام تکرار می شود و داوری و قطعیت را به تاخیر می اندازد و در پایان ، خواننده با انبوهی از دانسته های مبهم و سرشار از تضاد ، معشوش ، ناپایدار ، غیر سلسله مراتبی ، نا موثق وغیر قابل اعتماد روبرو و همراه با شوق و لذت با متن کلنجار می رود و درتحلیل نهائی ، مجال اندیشه و سپس درتخیلی بی انتها ، خود معنای متن رامیسازد. یعنی چیزی می سازد که قبلا در متن موجود نبوده است . به زبان دیگر، متن "خواننده محور" متنی ناقص است چون خواننده آرمانی یا فرهیخته ، باید معنای متن را بسازد وآن هم ، درپرتو خواندن ، اندیشیدن ، تخیل جدید ، محقق می گردد.این جاست که تفکیک فرم از محتوا کاری به غایت سخت است . یعنی فرم همان محتوا است و محتوا همان فرم است. به بیان دیگرمحتوا یا مضمون ، پوشش حداکثری یا نقش محوری ندارد. کج فهمی از متن معنا گریزو یا با کمی اغماض ، ضد مفهوم گرا ، وابسته به عدم درک متن فاقد معنای دم دستی ، فربه واستبداد مضمون و به اصطلاح رو است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:10 |

چهارشنبه 1393/04/25

شعری از: حمید رضا گشمردی

برش طولانی

 

قیچی که برداشتی

نقشه ی جهان

 با لشتک زیر سرت شد

زنده زنده بالا می آوری

جدائی سر زمینی

که مردگی را

بر تنه ی  عریان درختی

که توئی

می سوزاند

بر تنه لخت درختی که منم

تف کن

بر سنگ فرش خیابان ها

کارتون خوابند

کارتون ها

تو از سوئی می روی برای ملیله دوزی

که رفتی

مقوا ها طاقت

سوزن مالی با لشتک ها را

باور ندارند .

*کتاب اول : ماهور در هامون

کتاب دوم : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز(به تازگی)

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:16 |

شنبه 1393/04/21

نامه ای از :ع.ق.منصور

سلام دوست خوب ومحترم

به گمانم "هوش" و "پوش" همان ضمیر ناآگاه و ضمیر آگاه ما هستند ... ازهمین دیدگاه برآنم که ما همواره هوش خود را با واژه ها، تصاویر، و خطوط می پوشانیم ... این پوشش تنها با انعطاف پذیری و آگاهانه در امتداد هوش قرار گرفتن است که پویایی و زنده بودن ، خود را باز می یابد ودرغیر این صورت به سدی سنگواره شده  تبدیل میگردد که نه تنها هوش را، به اسارت میگیرد، بلکه خود نیز راکد و بی ثمر می ماند ..."هوش " و "پوش "  یک تا چهار درهمین راستا ...است

نوشته ی : ع . ق . منصور

چشم اندازی بر روان وروانشناسی    

که توآن هوشی و باقی هوش پوش

خویشتن را گُم مکن ،  یاوه مکوش        « مولوی »    

« هوش » و « پوش »  1

آنروز، روبه دریا، روبروی غروب ایستاده بودیم..« م. آذر»، مثل همیشه سرنخ همه ی حرفها را به « روانشناسی » ویژه ی موردنظرخود وصل میکرد...علاقمندی روزافزون اوبه درک ودریافت هرچه بیشترچگونگی رابطه ونحوه ی ترکیب رفتار، کرداروگُفتارانسانها که  به گمان او، عناصرتشکیل دهنده ی همان چیزی هستند که درمجموعه ی علوم انسانی وبویژه درروانشناسی بااصطلاح کُلّی وگُنگ ومُبهم« فعالیت روانی»معرّفی شده ومیشودباعث شده بود تاهمواره سمت وسوی نگاه خودرادرراستای تلاش برای دسترسی به رهیافتی که راه را برای بیرون کشیدن این عناصرسه گانه ی همبسته امّا متمایز، ازدرون بطن آن « فعالیت روانی کُلّی » نشان دهد، قراردهد...ودراین میان، آشنایی وعلاقمندی اوبه ترکیب رنگها درعرصه ی نقاشی نیزسبب شده بود تا ضمن سود بردن ازفضای همین غروب رنگین، سرنخ حرفها را به دُم روانشاسی مورد نظرخود وصل کُند...درهمین راستا بود که ازمن پُرسید:

ــ « چه چیزهایی ، با چه رنگهایی می بینی؟!...»

ــ «غروب ، خورشید ، دریا...با ترکیبی ازرنگها ی آبی تیره ، زرد ، قرمز، بنفش و...

ــ « حالا دقیق ترنگاه کن...نورخورشید ازکانون این غروب ، تا فضای بیرونی نمای رنگین خود به ترتیب ازسفید شروع ودرادامه به ، زرد ، نارنجی ، قرمز ، بنفش ، آبی ختم می شود این ترکیب مُنطّم رنگها که « نمای کُلّی » غروب را تشکیل می دهند ، هرچند که برای اکثر انسانها، درنگاه اوّل دیده نشده ونمی شوند ، با اینهمه امّا همیشه وجود داشته ودارند....ترکیب مُنظّم این رنگها، درواقع، برپایه ی همان چیزی شکل می گیرد که نقاشان ورنگ کاران، آنرابا نام « دایره ی رنگ » می شناسند....حالا نگاه کُن به آن خانواده ای که درکنارساحل نشسته اند...وآن سوترنگاه کُن به دختر وپسرجوانی که مانند ما روبه دریا ایستاده وغروب را نگاه می کُنند...»

ــ « درست است....امّا...چه می خواهی بگویی؟!..»

ــ «...اینجا وهمین الان، هم من، هم تو، هم آن خانواده وهم آن دختر وپسر، هرچند که بارها وبارها ازکنارغروب درهمین ساحل گُذشته ایم ، معمولاً وبطور کُلّی آنرا « رنگین » دیده ولزوماً با آن دایره ی مُنظّم رنگ کاری نداشته وازکنارآن گُذشته ایم ....این به آن معنا نیست  که برای ما امکان تشخیص وتفکیک رنگهای تشکیل دهنده ی « دایره ی رنگ » وجود ندارد...چنین امکانی، نه تنها درارتباط با رنگهای این غروب ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی ، برای هرکسی وجود دارد...همچنان که یک آشپز با سابقه نیزچاشنیهای تشکیل دهنده ی طعم ترکیبی یک غذا را شناخته وتشخیص می دهد...من خطاطی را میشناسم که به هنگام عبور ازخیابانهای بندر، با یک نگاه به تابلوهای سردرمغازه ها، ازروی « گردش وحرکت قلم »به هنگام نوشتن حروف، صاحب خط راشناخته ومثلاً می گُفت این« ی »، یااین« ن » کار« فلانی » است...درعرصه ی موسیقی نیز هستند کسانی که با شنیدن صدای یک ساز نوازنده اش را تشخیص میدهند...»« م. آذر» درآنروز، با آوردن نمونه هایی ازاین دست برآن بود تا به نحوه ی ترکیب و ارتباط آنچه که آنها را « هوش » و « پوش » نامیده وبعنوان عناصراصلی تشکیل دهنده ی همان « فعالیت روانی کُلّی » گُنگ ومبهم میشناخت، اشاره کرده ونشان دهد که امکان تشخیص وتفکیک این دوعنصرهمبسته ومتمایزکه همواره برپایه ی تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند خورده و می خورند نیزمی تواند همانطوروجود داشته باشد که امکان تشخیص وتفکیک رنگهای همبسته ومتمایزی که بهم پیوند خورده وآن « دایره ی رنگ » را تشکیل داده اند:

ــ «...به گمان من، آن دایره ی کُلّی وگُنگ ومبهم فعالیت روانی نیزازترکیب همین دوعنصر همبسته امّا متمایز« هوش » و « پوش » تشکیل شده...ودرهمین راستا، می خواهم بگویم که « فروید » وروانکاوی نیزازدیدگاه خود، درواقع وعملاً با تفکیک آن عناصرتشکیل دهنده ی کُل فعالیت روانی که آنها را با نامهای « او» ، « من » و « من برتر» می شناسند ، اگرچه این عناصر همبسته ومتمایز را به درستی ازبطن آن دایره ی کُلّی فعالیت روانی بیرون کشیده وبه نمایش گُذاشته اند، دراین میان امّا فراموش کرده اند که این « او»، همان « هوش » وهمان « ضمیرنا آگاه » ی است که همواره درروندی طبیعی، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند وبخودی خود بی شکل وبی صدا بوده وفاقد آن زبان واندیشه های مسشخصاً شکل گرفته ایست که بوسیله ی ذهنهای« آگاه » تولید شده واورا« پوشش » داده ومی دهند!..واین به آن معنانیز هست که روندهای طبیعیِ کُنشهای « او» یا « هوش » یا« ضمیرناآگاه »، همواره بگونه ای مُستقل ازهمین ذهن وزبان واندیشه های مُشخصّ انسانهایی که آنهارا « منطبق » با منافع و گرایشهای موقّت خود « پوشش» داده یا می دهند، دایماً درجریان زندگی جاری بوده وهستند!.. وبازازآنجا که این« پوشش » ها محصول همان « من » یا « من برتر» اند، درهمین راستا  بازهم فراموش کرده اند که خود نیزچگونه بوسیله ی« من » یا « من برتر»، یعنی همان ذهن های « آگاه » فردی وجمعی، برای « او» که بخودی خود فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته است، زبانی « ویژه » تراشیده و آنگاه، دوباره  بوسیله ی همین « من » و « من برتر»، همان زبانی را « ترجمه » می کُنند که ساخته وپرداخته ی خودشان است!...ازاین دیدگاه، روشن است که منظورمن از« پوش »، همین پوششی است که این ذهنهای « آگاه » وخود محور، همواره برتن آن « هوش » بی شکل وبی صدا وبی زبان زنده ای که دایماً درجریان زندگی جاری است می پوشانند..این ماجرای پیچیده وتوُدرتوُرابیش ازاین نمی توان بازکرد..»  

...اکنون، « م. آذر» برای نخستین بار، دربرابراین سؤال من که معنی اینکه این « او»، این « هوش » یا این « ضمیرناآگاه »، فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته ومُشخّص است چیست؟!.. واینکه بالاخره ذهن و زبان دارد یانه؟!..، سکوت کرده وبه افق می نگریست!..ومن که جاری شدن قطره های اشک راازگوشه یچشمانش دیده بودم، پُرسیدم که پاسخم رابا گریهمیدهی؟!...واوروبه دریا می گریست!...درآن غروب، رنگدانه های زندگی دست به دست هم داده وبرگُستره ی امواج نرم وسُربی دریا میرقصیدند، ودرمیانه ی رقص رنگها، جوانه های کوچک نور، گاه به گاه ، اینجا وآنجا ، درجنبش آرام موجهای کوچک جرقّه زده وناگاه ناپدید می شدند...واو که اندک اندک آرام شده بود، ناگهان لباسها را کنده و درحالی که دستها را درهوا می چرخاند، درمیانه ی رقص رنگها ، پا به پای همان موجهای  کوچک، همراه با آهنگ « دمّام » ی که درخیال به دوش گرفته بود می زد ومی رقصید و می خواند وبه دریا می زد:

ــ «...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلُم بگدُم...توتوتوت تو...توتوتوت تو...چش چش چش چش...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلم بگدُم ....بُم بگدُم، بُم بگدُم...» ومن درمیان خنده می پُرسیدم که جواب مرانمی دهی؟!..واوپاسُخ می داد:

ــ «...چرا...دارم همین کاررامی کُنم...جوابت همین است که می بینی!..نگاه کُن به حرکات دستها، لبها ورقص پاها ونفسها که دست بکار شده اند تا با صدای « دمّام وسنج وبوق »،همان چیزی را ابرازکُنند که زبان، دربیشتروقتها ازبیانش عاجزاست...می خواهی بیشتر بدانی؟!...لُخت شو...« دمّام »ی به دوش بگیر وبیا!..»...من هم لباسها را کنده ودل به دریا زدم ...اشکهایش رااگرچه آب دریا برده بود، چشمهایش امّا هنوزهم، درهوایی که دیگرروبه  تاریکی می رفت، درمیانه ی رنگ و رقص وآهنگ « سنج ودمّام » می گریستند...پس ازاندکی سکوت به حرف آمد: ــ « ....جوابت همین است!...مردُم بندر، همواره وسالهای سال است که پاسُخ سؤال تورابا بوق وسنج ودمّامهای خودداده اند...آنها، آن « هوش » وآن « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای مُشترک وهمگانی خود را درآهنگ شروه های « فایز» همانطور ابراز می کُنند که دربیرون کشیدن صدا ازهمین سنج ودمامها...این شروه خوانی ها واین دمام زدنها ، همانطور دردریای گُسترده وعمیق این « هوش » مُشترک وهمگانی آنها شناورند ونفس می کشند که ماهیها دراین دریای طبیعی وبیکران شناورند ونفس می کشند!..»آفتاب کاملاًغروب کرده وهوا تاریک شده بود....من روی ماسه ها درازکشیده وغافل ازآنکه « م. آذر» نیزبه من خیره شده بود به غروبی که دیگررنگی نداشت خیره بودم ...واو، بعد ازاندکی مکث وسکوت دوباره به حرف می آمد: ــ « ....برای بازیابی آن ذهن وزبان بی شکل وبی صدا ی زنده وهمواره جاری، هیچ راهی بجزکندن لباس ذهنیتهای موجود ولُخت وعریان ساختن آن « هوش» یا آن«ضمیر  ناآگاه »، وآنگاه زدن به دریای زندگی نداری!...تنها وتنها با کندن همین ذهنیتهایی که همواره آنهارا بعنوان پوششی » برای همین«هوش » بکارمی گیری، می توانی پاسُخت را نه از من، بلکه  مُستقیماًازخودزندگی بگیری!...به گمان من، تنها دراین صورت است که می توانی ازچگونگی آن « هوش » بی شکل وبی زبان وبی صدا ی گُسترده وعمیق خود با خبرشده وبا دوچشم خود ببینی که آن« پوشش» های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » که دراشکال گوناگون زبانها واندیشه های مُشخٌص شکل گرفته اند، چگونه مانند ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی، دردریای وسیع وعمیق همین « هوش » شناوروزنده اند!...وبازبا دوچشم خودببینی که این  « پوشش » های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » نیز، بدون داشتن ارتباطی زنده وپایداربا دریای وسیع وعمیق همین « هوش »، همانطورمی میرند ومی پوسند که ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی درفقدان دریا می میرند ومی پوسند!...»آنروزرا، باآن غروب سُربی ورنگین، باآن رقص ورنگ وآهنگ « سنج ودمّام »، همراه بااشک وگریستنهای « م. آذر»، هرگزازیاد نبُرده ونمی برم!..اشاره های مُکرّراوبه بی شکلی، بی صدایی وبی زبانی « هوش » یا « ضمیرنااگاه » واینکه انسانها چگونه آنرابا ذهنیتهای خود می پوشانند، برای من جدید و تکاندهنده بود...اکنون می دانستم که چراهمیشه برآن بود تا نشان دهد که می توان به نقش تعیین کُننده ی اشکال گوناگون ذهنیتهایی پی بُرد که با پوشش دادن وشکل دادن به همین بی شکلی وبی صدایی « ضمیرناآگاه » مُشترک و همگانی، هم می توانند با کنارگُذاشتن ومحوآن عنصردیرپا وکهنسال خود محوری ، زمینه ی دست یابی به راه رشد وشکوفایی خویش رادرامتداد همین هوش یا همین ضمیرناآگاه زنده وهمواره جاری ی فراهم سازند، وهم می توانند همین هوش یا ضمیرناآگاه خود ودیگران را درچنبره ی همان « واپس » زدنهای خودمحورانه وویرانگربه دام انداخته، تا هم درزندگی فردی وهم در زندگی اجتماعی ، زمینه ی فراهم آوردن همان رنجش دایمی وهمان تعارض روانی کُهنسال وتاریخی رامُهیّا کُنند که همواره، دانسته یا ندانسته، هم بخود وهم بدیگران تحمیل می کُنند!...واو، درهمین راستا مُعتقد شده بود که :ــ «...به گمان من، « هوش »، « ضمیرناآگاه »، و« او»، نامهای مختلف یک واقعیت اند...واین واقعیت همان فعالیت روانی طبیعی فاقد زبان مُشترک وهمگانی همبسته با فعالیتهای ذهنی وزبانیِ مُتفرّق وپراکنده ی انسانهاست که همواره درجریان تعامل دایماً جاری با عوامل گوناگون ومتغیّرمحیط پیرامون شکل گرفته ومی گیرند!...ودراین میان ، اینکه « من » ، یا « من برتر» انسانها، با همه ی اشکال رنگارنگ ومُختلف اندیشه ها و زبانها ی ویژه ی خود ، ازاین « هوش »، یا « او »، یا « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای زنده ی مُشترک وهمگانی بعنوان پایه واساس تکوین وشکل گیری خویش غافل است یک چیز است، واینکه همین « من» یا « من برتر»، بازهم با همان شیوه های قدیمی، برای این « هوش » زنده ی دایماً جاری بی شکل وبی صدا وفاقد زبان، زبانی « ویژه » وخود ساخته تراشیده وآنرا « پوشش » می دهد، چیزی دیگر!..به همین دلیل است که به گمان من، همه چیزبسته به نوع نگاهی است که به این « هوش » و « پوش » ورابطه ی همبسته ومتمایزآنها داریم...واینکه  پیوندخوردن آنها بوسیله ی حلقه ی پیوندزننده ی آن تعامل زنده ی مُشخصّی که با محیط پیرامونشان دارند را چگونه می بینیم!...»درچنین اوضاعی، باگره خوردن نگاهمان به یکدیگر، « م. آذر» میدانست که من دراین میان به همان چیزی می اندیشم که پیش ازاین بعنوان « روان بی زبان » می شناخت واکنون بعنوان « هوش » یا « ضمیرناآگاه » نیزازآن یاد می کُند...به همین دلیل بود که ادامه داد: ــ « دراین باره بارها وبارها سخن گفته ایم وتو خوب می دانی که من همیشه این «هوش »، یا این« ضمیرناآگاه » رابه عنوان « روان بی زبان »، وآن « پوش » را بعنوان محصولی از« فعالیت ذهنی ویژه ی انسان » می شناسم...وبرهمین اساس است که فکرمی کُنم که تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای تولید ومصرف شده درسرتاسرتاریخ مناسبات انسانی، برپایه ی منافع وگرایشهای گوناگون انسانها ، درمیانه ی همین فعالیت ذهنی ویژه، همانطورمی توانند با رنگ ولعاب ویژه ی خود « جاسازی » شده وبکارگرفته شوند که انگیزه های مثبت و سازنده ی همین انسانها نیزبا اندکی زحمت، دقّت، گُذشت وفداکاری می توانند « جا سازی » شده وبکارگرفته شوند!...» اکنون می دانستم که چرا « م. آذر» بارها وبارها، ازاین « هوش » بی شکل وبی زبان با نام « روان بی زبان زنده ی مُشترک وهمگانی انسانها » وبه عنوان رکن اصلی دیدگاه خود سخن می گُفت:ــ « برپایه ی تعامل طبیعی همین روان بی زبان مُشترک وهمگانی با عوامل محیط است که همه ی انسانها می توانند بدانند که بگفته ی « مولانا » جانها وضمیرهای آنان به هم نزدیک بوده وبرهمین پایه است که ازاندیشه های یکدیگرنیز می توانند باخبر شوند!...با اینهمه امّا تا زمانی که ازدرک ودریافت چگونگی روابط همبسته ومتمایز« هوش » و « پوش » خود که همواره برپایه ی همین تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند می خورند عاجزاند، وتا زمانی که به جایگاه واقعی « پوش » درامتداد « هوش» دست نیابند، وسرانجام تا زمانی که ازدام آشفته بازارخلط وتداخل کارکردهای همبسته امّا متمایزهمین هوش وپوش رها نشوند، راه بجایی نبرده ونمی برند!...»ومن، چشم درچشم اودوختهوپسازسکوتیطولانیپُرسیدمکه این رهاییراچگونه برایخودت ودیگران مُیسّرمبینی؟!...وپاسخ اوچنین بود:ــ «...این رهایی، هم برای من، هم برای تو، هم برای دیگران، هنگامی امکان پذیراست که به رهیافت اُمید بخش بیرون کشیدن روند های زنده ودایماً جاری آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازاسارت این« پوش » های مُتفرّق وپراکنده ی خویش دست یابیم....تا بدانیم که بی دلیل نیست که « حافظ » گُفته است:

حیف است بلبلی چومن اکنون دراین قفس        با این لسان عذب که خاموش چوسوسنم...»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

سه شنبه 1393/04/17

بو

داستانی که می خواهم برایتان روایت کنم ، موضوع خیلی پیچیده ای ندارد . قصه از آن جا شروع شد که مدیرمجتمع هشت واحدی ما ، متوجه شد که درشوفاژخانه ، گربه ای احتمالا وضع حمل خواهد کرد. این مهم را با واحد شش، که واحد ما باشد درمیان گذاشت و روزانه دو وعده غذای پرو پیمان به گربه ی حامله میداد . به شکلی که اورا صاحب آب وگل میکرد. این غذای شاهانه که مدیرسالخورده ی ساختمان ومالک واحد شماره یک ،ازسفره ی خود وخانم مهربانش به گربه ی عزیزنازی عطاء میکرد ، درحقیقت ارزش بسیار بالائی برخوردار بود به صورتی شاید بچه ها و بزرگترها خواب آن راهم نمی دیدند . کمترکسی از این راز بزرگ با خبربود . روزموعود که فرا رسید بر خلاف انتظارمدیر سالخورده ، گربه ی ملوس ساختمان ما ، فقط صاحب دو بچه گربه ی ظریف شد ، که یکی نربود و دیگری ماده . دیگرپنهان کردن این اتفاق میمون ، امری محال بود . بچه ها ازسهمیه ی شیر پاکتی خود، با هماهنگی مدیرساختمان ، سیبیل گربه ی مادر و بچه ها را به شدت چرب می کردند . اما با تمام علاقه و محبت ها ، این مهمانان ساختمان شماره 47 ، یک عیب بزرگ داشتند وآن هم سر و صدا ی مادر و بچه گربه ها بود . مادرکه برای تهیه غذای اضافی و گاها باب میل و گاهی هم برای به خلوت رفتن با گربه های نر به جبران دوران حاملگی به ددری می رفت ، بچه گربه های ملوس ونازپروده ساختمان شماره 47 ، به شدت بی تابی میکردند . گربه ی مادر گاهی بچه گربه ی ماده را هم با خودش به هوا خوری و تهیه غذای نوبرانه ، مثل ماهی ، به کوچه و خیابان می برد . اما بچه گربه ی نر، درهمان شوفاز خانه میماند و مدام بی تابی مادرش را داشت . وابستگی گربه ی نر به مادرش ، آنقدرشدت داشت که هنگام ترک آنها ، تا بازگشت او ، یک ریز میومیو و ناله میکرد به قسمی که دل هر شنونده ای را کباب می کرد . تا روزی واحد شماره پنچ بی اطلاع دیگر واحد ها ، با تجربه ی و مهارت خاصی که داشت ، گربه ی مادر، را درکیسه ی پلاستیک شکار و دو کیلومتردور از ساختمان ، حوالی اتوبان بزرگراهی ،رها میکند .  گربه ی مادراحتمالا و لابد ، با تمام هوش و تلاش و حس بویائی قوی ، نتوانسته به محل اقامت و تولد بچه گربه ها ، بازگردد . اما بچه گربه ها روزها در شوفازخانه ، به انتظار بازگشت مادرشان ناله میکنند . ازهمه مهم تر، بچه گربه ی نر است که به عادت بوی مادر به هیچ قیمت حاضر به ترک شوفاژخانه نیست و با ناله های کشدار و زخمی ، خواب را ازچشمان ساکنان حرام میکند . اما گربه ی ماده اکثر روزها ازشوفاژخانه خارج و روی دیوارنورگیرحیاط خلوت ساختمان شماره 47 ، مشرف برواحد یک مدیر سالخورده ، نشسته و به ناله های برادرش پاسخ میدهد . خواهر کوچولوی گربه ی نر، برای تهیه غذای خود ، به کوچه های اطراف و خانه های حوالی تنها قصابی – مرغی محله سرمیزند و دوباره میاید و روی دیوار نورگیر حیاط خلوت واحد یک ، به ناله های بی وقفه ی و شبانه روزی برادرش جواب میدهد . مدیر سالخورده ی ساختمان 47 ، هنوز، ازسهم  روزانه خود و خانمش ، درکنار پارکینگ منتهی به شوفاژخانه برای بچه گربه ی نرغذا می گذارد . بچه گربه ی نرعلیرغم  ناله و فعان ، گاهی درغیاب مدیر ساختمان ، سری به غذاها می زند و دوباره در شوفاژخانه ، مسقط الراس خود پناه برده و ناله را ازسرمیگیرد . شدت ناله ها ، مخصوصا درشب ،آنقدر زیاد هست که تمام ساکنین هشت واحد و ساختمان های اطراف را مستاصل ومتاثرمیکند . تمام تلاش واحد شماره 5 ، که متبحردرگرفتن گربه با کیسه نایلکس است ، برای دست گیری و بیرون کشیدن بچه گربه ی نر، بی فایده هست  که هست . عقلای هفت واحد چاره را در تعویض بوی ساکن در شوفازخانه کردند وعقیده داشتن تا بوی مادر بچه گربه ی نر درشوفاژخانه هست ، خروج او ازشوفاژخانه محال است . اما مدیر سالخورده ی ساختمان به شدت با این امرمخالف می ورزد و عقیده دارد که زدن پیف پاف و امشی ویا درشرایط بهتر اودوکلن ، لذت بوی مادر را از بچه گربه ی نرگرفته و این تجاوزبه حقوق بچه گربه ی نرمحسوب میشود. ما ساکنان ساختمان شماره 47 هرروزشاهدغذای شاهانه بچه گربه ی نرو ناله شبانه ی اودرفراق مادرش هستیم به قسمی که این ناله ها مخصوصا درشب ، یک لحظه قطع نمیشود . مدیرسالخورده ساختمان درجلسه ماهیانه ساختمان با زرنگی تمام ، و رای شش واحد ، اجازه ی تعویض بوی شوفاژخانه را ازهمه گرفته به حالتی که ساکنان ساختمان شماره 47 ودیگر ساختمان های اطراف گروگان گربه ی نر و بوی مانده درشوفاژخانه هستند .   

گزارش یک خبر بعد ازتحریر: امروزاین خبر به سرعت درساختمان 47 پیچید . درهای آپارتمان ها ، مرتب باز و بسته میشد . آخرسر، معلوم شد که واحد شماره پنج ، که متخصص درگرفتن گربه با نایلکس است ، بدون هماهنگی با مدیرسالخورده ی ساختمان و رای اکثریت ، در کمین های شبانه ، با ترفندی غذائی ، دو بچه گربه ی مهمان را با نایلکس گرفته و پیش ازسپیده ، برده حوالی اتوبان بزرگ ، همان جائی که مادرشان را گذاشته بود ، رها کرده است. چیزی که مدیر سالخورده ی ساختمان آن را باورندارد و به شدت آن را تکذیب می کند واظهار می دارد که واحد شماره پنج توان گیر انداختن بچه گربه ها را ندارد . اوکماکان برای دو بچه گربه ی بی مادر غذا می گذارد و اعتقاد دارد که آنها از آن غذاهای اواستفاده می کنند وگاهی هم واحد های شماره ی چهار و دو را شاهد می گیرد و می گوید آنها با مادرشان هم درپارکینگ وشوفاژخانه دیدار میکنند . اماانگار، با همه ی تردیدها و تکذیب ها ، درگوشهای آشنا، هرشب ازدهلیز پارکینگ منتهی به شوفاژخانه ، درسکوت شبانه ، طنین صدای ناله ی بچه گربه ی نر می پیچد توی نورگیروازآنجا به حیاط خلوت و از پنجره ی اتاق خواب های مشرف بر حیاط خلوت می نشیند در لاله های گوش و خواب آرام اهالی ساختمان شماره ی 47  را آشفته می کند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:51 |

چهارشنبه 1393/04/11

نوشته : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل » 4

هرکه نا مُخت ازگُذشت روزگار

 نیز ناموزد  زهیچ  آموزگار          « رودکی »

به گمان او ...درست است که دستاوردهای گوناگون وفوق العاده ارزشمند علمی ، بویژه در عرصه ی علوم طبیعی ازمحصولات ذهن « آگاه » انسان اند ، بااینهمه امّا ، همین ذهن آگاه درهمین عرصه نیز، پس ازقرنها خودمحوری و« واپس» زدن آن شیوه های تحقیق علمی ، تنها درآنزمان درمسیررشدوشکوفایی قرارگرفته که ازنقش مُخرب وویرانگرخودمحوری خویش در جریان همین « واپس » زدنها آگاه شد ه وبه ضرورت درک درست جایگاه واقعی خود ، در امتداد زندگی خود دست یافته بود!..عدم درس گرفتن این ذهن « آگاه » ازاین ماجراعلّت اصلی شکل گیری همان غفلتی است که علوم انسانی راازدرک ودریافت ضرورت حتمی رها ساختن خویش ازچنیره ی همان خودمحوری غافل ساخته وازدست یابی به واقعیت زنده ودایماً جاری آنچه که « ضمیرناآگاه » شناخته شده ومی شود محروم ساخته است: _ «  درست است که ذهن آگاه انسانها ، عوامل طبیعی وبیرونی را با شیوه های علمی بررسی کرده ونتیجه هم گرفته ، با اینهمه امّا ، اینکه همه ی ماجرا نیست!...روند تاریخی دستیابی به همین نتایج نیزآشکارا نشان داده است که همین ذهن « آگاه » ، بعد ازاینکه این شیوه های علمی را طیّ قرنها ی متمادی « واپس » زده بود ، سرانجام درروندی اجتناب ناپذیرتن به تسلیم داده تا ضرورت حتمی بازیابی جایگاه واقعی خودرادرامتدادزندگی ودرجریان تعامل با عوامل بیرونی وطبیعی بازیابد!..واین به آن معناست که این ذهن « آگاه » محدود ونسبی ، درعرصه ی علوم انسانی نیز، تنها درآن زمان درراستای دستیابی به  واقعیت آنچه که آنرا « ضمیرناآگاه » می نامد قرار خواهد گرفت که  ازهمین تجربه ی تاریخی علوم طبیعی درس گرفته وبا مستقرساختن خود درآنجایی که باید قرارگیرد ، یعنی با قرارگرفتن درامتداد همان رندگی زنده وجاودانه ای که همواره آنرا « واپس زده » است ، به درک ودریافت چگونگی تعامل با عوامل « درونی » زندگی خویش نیزبا این نگاه نزدیک شود که آن زندگی زنده ودایماً جاری « درونی » را نه تنها نمی تواند ونباید درامتداد آن ذهن خودمحوری که دایماً آنرا « واپس » می زند قراردهد ، بلکه برعکس  ، بتواند همین ذهن خودمحوررا درامتداد آن زندگی ببیند وسرجای خود بنشاند!...»براین اساس وبااین دیدگاه ، برآن بود که روند اجتناب نا پذیر« واپس زدن » های آن زندگی دایماً جاری بوسیله ی همین ذهن « آگاه » خودمحوراست که دردیدگاه اکثریّت سنگین بزرگان شعرو ادب وعرفان ، هریک بگونه ای ، رُخ نموده وآشکارشده است :_ « ...همین ذهن « آگاه » خودمحورنیست  که به دلیل سد کردن راه زندگی و « واپس »  زدن های دایم آن ضمیرناآگاه زنده ،آماج اشاره های مکرّربزرگی چون« پروین اعتصامی » قرارگرفته ودردیدگاه وی با عناوینی چون « پرده ی تن » ، « نفس تبه کار» ، « دُزد » ، « دیو» ، « خار» ، « شورستان » و ...رُخ نموده وآشکارشده است؟!..این اشاره ها را به وفور، حتّی با نگاهی گُذرا هم می توان دردیوان « پروین » دید:

 پرده ی تن رُخ جان پنهان کرد                            کاش این پرده به رُخسارنداشت

کارمده نفس تبه کاررا                                     درصف گُل جا مده این خاررا

 کجا با دُزد بیرونی دراُفتیم                                  چودُزد خانه را بالا نشاندیم

فسون دیورا ازدل نهُفتیم                                     برای گُرگ ،  آهوپروراندیم

 زبس مدهوش افتادی تودرویرانه ی گیتی      بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

 آینه ی تُست دل تابناک                                           بسترازاین آینه زنگاررا

دُزد براین خانه ازآنروگُذشت                                        تا بشناسد درودیواررا

 هزاران دانه افشاندیم ویک گُل زان میان نشکُفت

                                                      به شورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

این همان ذهن « آگاه » نیست که می توانست ومی تواند ، ضمن درس گرفتن ازروند شکوفایی خویش بدنبال رهایی ازآن خودمرکزبینی کهنسال که علوم طبیعی راطیّ قرنها ی متمادی به دام انداخته بود ، درعلوم انسانی نیزخودرا ازدام همین خودمحوری رها کُند ، تا ازیکطرف آن « ضمیرناآگاه » زنده ودایماً جاری درجریان زندگی را بعنوان موضوعی مستقل ازذهن پیش روی خود ببیند ، وازطرف دیگرسمت وسوی راهیابی به جایگاه واقعی خود درامتداد زند گی رابازیابد؟!...»او، این ماجرا را به این دلیل وبه دنبال یافتن پاسُخی برای این سؤال پی می گرفت که چرا وچگونه است که این ذهن « آگاه » درعلوم انسانی وبویژه درروانشناسی ، درارتباط با آنچه که « ضمیر ناآگاه » نام دارد ، هنوزهم به جایگاه واقعی خویش درامتداد زندگی دست نیافته وازایفای نقش سازنده ی خود درروند « واپس » زدن عاجزمانده ، وبازهم با همان « واپس زدن »های خودمحورانه چشم وگوش خودرا برهمین ضمیرزنده ی مُشترک ، همگانی ویکسان دایماً جاری درجریان زندگی بسته ، تا ضمن تداوم بخشیدن به روند افتراق وپراکنگی زندگی فردی وجمعی انسانها ، رنجشی مُداوم وتاریخی را به همین زندگی تحمیل کند؟!..: _ «...هرکسی با مروری کوتاه وحتّی سطحی برسالهای زندگی خویش می تواند آن تلاشهای صادقانه ی کسانی را که درکودکی ونوجوانی ، درجریان شکل دادن به گروه بچّه های همبازی ، ویا تیمهای کوچک وفصلی فوتبال مُحلّه ، دست اندرکاربهم نزدیک ساختن انسانها می شدند به یاد آورده ، ونشانه های آن انگیزه ی گُنگ ، پنهان وپایداری را که به دنبال تسکین آن رنج مُبهمِ نا شی ازپراگندگی وافتراقِ جاری درکوچه پس کوچه ها شکل می گرفت ، درلابلای همین تلاشهای کوچک وخودجوش بازیابد!..» درجریان عبورازهمین سالها ، با چنین احساس مُبهم وپنهانی بود که او، می توانست روند  « واپس زدن » آن ضمیرناآگاه مُشترک ، همگانی ویکسان را بوسیله ی ذهن های « آگاه » آلوده به نخوت وتکبّر، بنا به ضرورت ( بدون اینکه بداند واپس زدن نام دارد ) وبشیوه ی خود ، دردانشگاه بی در وپیکروبی مدرک ، امّا آموزنده ی همین زندگی بیاموزد!...دراین رهگُذرودرراستای تلاش برای همین آموختن بود که همراه با تحمّل سکوتی سنگین که برجان دردمندش چیره شده بود  ضمن جستجودرعرصه ی علوم انسانی ، با دیدگاه « فروید » وروانکاوی که به گُمانش واژگونه وپا درهوا مینمود روبرو شده بود:_ « درآن سالها ، نه تنها روستا ها ، بلکه مُحلّه های قدیمی بندر، مانند امیرنشینهای عرب روزگارخودرا بگونه ای پراکنده وجدا ازهم میگُذراندند!....وقتی که این مُحلّه ها نیزدارای « امیر» ی بودند با خانه ای بزرگ بعنوان « پایتخت » مُحلّه ، با پوشیدن لباس وکُلاه انگلیسی ، با داشتن اتومبیل ، راننده ، کُلفت ونوکر!...، وقتی که همین « امیر» ها ، نه تنها با لباس وکُلاه ، بلکه با شیوه های زندگی به سبک انگلیسی همه ی اموررا بنا به خواست ومیل خود درکوچه پس کوچه های بندر« حلّ و فصل » می کردند!..وقتی که مرزبندیهای « غیرقابل رؤیت » ناشی ازهمین شیوه ها ، مُحله های پراکنده رابیش ازپیش ازیکدیگرجدا ساخته وافراد هرمُحلّه برای مُحلّه های دیگرتا آنجا « غریبه » قلمداد می شدند که کاربه دعوا وکتک کاری نیزکشیده می شد!...وقتی که با دوچشم خود دیده بودم که جوانان دومُحلّه ، یکروزقبل از مُسابقه ی فوتبال ، چوب وچُماق را بگونه ای دورازچشم دیگران ، درکناره های زمین بازی خاک می کردند!...وقتی که صاحبان « اصل ونسب » ، مردُم مُحلّه ها را گاه وبیگاه به بیگاری می بُردند!.... من ، هرچند بصورت مُبهم وخود بخودی ، امّا به هرحال از« واپس زدن » های آن ضمیر زنده ی مُشترک وهمگانی مردُم همین مُحلّه ها که با همین سبک و شیوه ی انگلیسی وبوسیله ی ذهن های « آگاه » وخودمحورهمین« امیر»ها و وصاحبان       « اصل ونسب » ، به این دلیل آگاه می شدم که همواره درکوچه پس کوچه های زندگی جاری بودند!...درجریان آشنایی با اینگونه « واپس زدن » ها ، وقتی که سالها قبل ازآشنایی با دیدگاه مکتب روانکاوی ، همین ذهنهای  « آگاه » را می دیدم که  با سرسختی سنگواره شده ی خود ، همانطور برابر چشمه های زنده ودایماً جاری ضمیرهای مُشترک خود ومردُم ایستاده اند که آن« سنگ » دربرابرآن « چشمه ی » جدا شده ازکوهسارایستاده بود!...وقتی که بارها وبارها درهمین کوچه پس کوچه ها دیده بودم که این چشمه های زنده نیزازاین سرسختی سنگواره شده ، همانطوربه نرمی می خوا ستند که« کرم کرده راهی ده ای نیکبخت » ، که آن « چشمه » از« سنگ » خواسته بود!...وقتی که همین چشمه های زنده ، همراه با فریادهای « دورای پسر» ازآن سرسختی رسوب کرده درکوچه ها « سیلی » می خوردند!...چگونه می توانستم به دیدگاه « فروید » و روانکاوی اعتماد کُنم که نه تنها ازتلاش طبیعی این چشمه های دایماً جاری زندگی ، بعنوان تلاش « ضمیر ناآگاه » درراستای « نفوذ » به « قلمرو» سنگ یاد می کردند ، بلکه تمامی ترفندها ، تمهیدات وفریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته ی همان ذهنهای « آگاه » وسنگواره شده را بنفع آنها ، به حساب همین « ضمیرناآگاه » زنده ودایماً جاری می گُذاشتند!...»  او، اگرچه می دانست که نبوغ وپشتکار« فروید » درراستای پرده برداشتن ازهمین ترفندها ، تمهیدات وفریب ونیرنگها یی که درسرتاسرتاریخ زندگی فردی واجتماعی انسانها همواره تولید ومصرف شده ومی شوند ، ( صرف نظرازاینکه به حساب کدامیک ازضمیرهای آگاه وناگاه بُگذارد ) غیرقابل انکار است ، با اینهمه امّا ، به گمان خود ، به واژگونی دیدگاه وی به این دلیل معتقد شده بود که با دوچشم خود روند « واپس زدن » را ازهمان کودکی نه درکتابها ، بلکه درکوچه پس کوچه های زندگی والبتّه بگونه ای دیگردیده وبرپایه ی همین اعتقاد ، بارها وبارها درتنهایی خود اندیشیده بود که :_ « درچنین اوضاعی ، درجریان عبور ازهمین سالهای زندگی نبود که آهنگ غم انگیزو مُشترکِ آن ضمیرهای نا آگاه زنده ، همگانی و« واپس » خورده ی مردُم را درپوشش آهنگ « شروه » های « فایز» و« مفتون » می شنید؟!...ازمیان هزاران ضمیرنااگاه زنده ی دایماً جاری و« واپس » خورده ی همین مردُم نبود که « شیرمحمّد تنگسیر» و« عبدوی  جط » ازدرون کارهای بزرگانی چون « صادق چوبک » و« منوچهرآتشی » سربلند می کردند؟!...» با این دیدگاه ، بازهم هنرمند را می دید که دریک فاصله ی زمانی نه چندان کوتاه ، بعدازتولّد روانکاوی دست بکارشده تا با نگاه تیز بین خود پرده ازترفندها وفریب ونیرنگها ی همان ذهنهای « آگاه » سرسخت و سنگواره شده ای بردارد که ضمیرناآگاه همواره زنده ی مردُم را به بند کشیده و« واپس » زده بودند!..به عبارت دیگر، بازهم هنرمند را می دید که  با خلاقیت خود ، خواسته یا ناخواسته ، برخلاف « فروید » ، ماهیت واقعی کشمکشها دایماً جاری ضمیرناخودآگاه زنده ی مردُم را درهیئت « شیرمحمد » و« عبدو» ، با همان ضمیر« آگاه » سرسخت وسنگواره شده ای به تصویرکشید ه است که آنها را به بندکشیده« واپس » زده است!...ودرهمینجا به گمان او، وجه مُشترک آن ضمیرناآگاه زنده وهمگانی هنرمند ومردُم نیزآشکارمی شود: -«...برپایه ی همین وجه مُشترک است که هنرمند می تواند ماهیت اینگونه « واپس » زدنها رابا آنچنان اشاره ای بنمایاند که احساسهاس مُبهم دیگرانی را که مُتوجّه این جنبه ی مُشترک وهمگانی زندگی خود وسایر مردُم نیستند ، روشن تراز پیش برانگیزد!..ودرهمین راستاست که این موضوع مُهم نیزآشکارخواهد شد که قبل ازهر چیزودرابتدا ، این ضمیرناآگاه زنده ودردمند خود هنرمند است که طیّ سالهای زندگی وی آنچنان آماج « واپس » زدنهای همین ذهنهای « آگاه » بوده است که سرانجام وی را به واکنش واداشته تا دیگرانی راکه مُلتفت ماجرا نیستند با اینگونه اشاره های خود مُلتفت کُند!...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:23 |

جمعه 1393/04/06

گلچین داستان کوتاه معاصر( به انتخاب حسن اصغری)

این گفتار بمناسبت تجلیل از نویسنده معاصر حسن اصغری که به همت نقد چهارشنبه درکتاب سرای چیستا دراستان البرزبرگذارگردید، قرائت شد.

دوستان ، بیشتردرمورد داستان ها و رمان های ایشان صحبت کردند ، من می خواهم در مورد  نگاه ایشان به مقوله ی داستان کوتاه ، گفتاری مختصر داشته باشم . در مورد داستان کوتاه ، کتاب ها و مجموعه های زیادی نشر و پخش شده است که همه در جای خود ارزشمند و قابل اعتنا . اما سه کتاب به نظر من ازهمه شاخص ترومهم تر است . از این منظرکه بیان کننده ی دیدگاه ، سه گروه از اهالی فرهنگ به داستان کوتاه است . اولین کتاب " دیداربا اهل قلم " زنده یاد دکتر غلامحسین یوسفی است . دومین کتاب " بازآفرینی واقعیت " شاعر و متنقد و مترجم محترم محمد علی سپانلواست . وسومین کتاب " کالبد شکافی " داستان کوتاه دوست ارجمند جناب حسن اصغری است . اولی به این دلیل مهم است که معمولا اساتید دانشگاهی وهمدوره های استاد یوسفی کمتر به ادبیات داستانی معاصر بذل توجه می نمودند واین از نمونه های نادری است که درجای خود قابل تشکر و تقدیر دارد . کتاب دوم باز آفرینی واقعیت ، کاری است ارزشمند ازسپانلو . درحقیقت ، آن زمان شعر ( دهه 40 تا50) به عنوان عنصر مسلط بود و سپانلو با درک درست و انتخاب شایسته ای ، جامعه ی هنری ومحصلان و دانشجویان  را متوجه ظرفیت داستان کوتاه به عنوان ژانری برجسته ومفید ، هدایت کرد که در زمان خود واقعه ای مهم بود آن هم از طرف یک شاعر . واما کتاب " کالبد شکافی"، انتخاب یک متخصص داستان است و قطعا عرق ریزی روح، دراین انتخاب اولا نقش داشته ثانیا پیداست که انتخابی ازسرحوصله و درد یک داستان نویس است با تمام جوانب  فنی از قبیل فرم ، زبان ، زاویه دید ، جهان داستان و شیدائی خاص خود را دارد . نقد ها و تفسیرها ، بر هر کدام از داستان ها ، موجز، بی اضافه و انگار که همه داستان ها در جان اصغری نشسته و روزها و ماه ها و بلکه سال ها با او بوده و زندگی کرده اند . دوستان اهل فن میدانند که داستانی ترین کار کوتاه دکتر ساعدی همین داستان " چتر " است . یا  مقایسه کنید ، انتخاب " کراوات قرمز" در کتاب " باز آفرینی واقعیت " و انتخاب " عروسک چینی" در" کالبد شکافی" . با اینکه هردو مضمون اجتماعی دارند اما تکنیک داستانی " عروسک چینی " کجا و" کراوات قرمز " کجا . درصورتی هردو متعلق به نویسنده ی بزرگی مثل گلشیری است . باید نویسنده بود تا تفاوت این دو را تشخیص داد و این نگاه اصغری نویسنده است به دو کار یک نویسنده حرفه ای مثل گلشیری. یا انتخاب " ماهی وجفتش " از ابراهیم گلستان و یا بهترین کار آل احمد "بچه مردم".  یا انتخاب "یک شب بی خوابی " چوبک . یا "درد فراموش شدن ،درد جاودانه" احمدمحمود. انتخاب " افشین وبودلف " بیهقی اوج انتخاب است . قرن ها پیش بیهقی ، تکنیکی در کاری تاریخی – داستانی ریخته که قرن ها بعد در قاره دیگر درکتاب " پدرو پارامو " عرضه میشود . کوتاه سخن ، از این منظر این سه کتاب امروز جزء کتابهای بالینی دانشجویان و اساتید ادبیات داستانی وداستان نویسان جوان است . مخصوصا نگاه عمیق و تخصصی و تحلیلی جناب اصغری که به شدت آموزنده و راه گشا است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:56 |

دوشنبه 1393/04/02

نوشته :*محمود بدیه

یاداشتی برکتاب رازهای سانتی متری نوشته :مردعلی مرادی: ناشر روزنه سال 93


نشر: درروزنامه نصیرشماره 604

مجموعه داستان رازهاي سانتي متري نوشته ي مردعلي مرادي توسط انتشارات روزنه منتشر شده است.بعضي وقت ها يك يا دو داستان مي تواند آنقدر شاخص باشد و از ديگر مجموعه داستان متمايز و تاثير گذار شوند كه اصلن پشيمان نمي شوي كه بگوئي وقتتم را هدر داده ام.داستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده و شناژبندي با زن شانسي از اين نمونه داستان هاست. نمي خواهم بگويم داستان هاي ديگر هيچ. يا كه در  اين مجموعه نمي گنجد و راه جائي نمي برد، خير.داستان رازهاي سانتي متري همگي از يك زيست و با روحي واحد  و در يك فضاي مخصوص به خود، نفس ميكشند وبا يك لحن .حتا ازدايره واژگاني و زبان ورزي مشابهي بهره مي گيرند. بيشترداستان ها رئال هستند.به خصوص داستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده، داستاني سر راست و روايت محوري است.در داستان هاي واقع گرا، حقيقت مانندي، شاه كليد داستان است. نويسنده در اين داستان تلاش كرده مواد و مصالح لازم را طوري استفاده كند كه داستانش در منظر خوانندگان از حقيقت مانندي لازم برخودار باشد.راوي يا خياطي صداقت درحين سفارش تهيه لباس ازيكي ازمشتريهايش به نام خانم يگانه ، عاشق اوميشود كه اهل يكي از كشورهاي آسيا ميانه است.راوي چهارهزاروپانصد تكه پيراهن از او سفارش ميگيرد كه قرارشان مطابق الگوئي است كه بايد بدوزد. ولي بعد از دوخت، متوجه اشتباه خود مي شود كه لباس ها چند سانتي متر كوچك تر است. اما به جاي آنكه راستش را با خانم يگانه درميان بگذارد اشتباهي ديگر مرتكب مي شود.راوي فلاش بك مي زند به زندگي  پر از اشتباه گذشته اش، به زنش سهيلا كه راست دلش بهش گفته و در آخر به  راوي خيانت كرده ، از طرف ديگر به رازهائي كه  با هر كسي در زندگيش درميان گذاشته چوبش خورده است. اما راوي، در عين حال له له مي زند و حتا عقده اش مي گيرد رازش را با خانم يگانه كه همان ابراز عشق است درميان بگذارد، گره افكني در داستان شكل مي گيرد ولي در گره گشائي داستان، ترديدهائي در ذهن خواننده شكل مي گيرد وسوال برانگيز مي شود. چون موضوعات ديگري هم هستند كه اتفاقن محور اصلي و سلسله جنبان اين داستان است و به موازات هم در داستان پيش مي روند. ناديده گرفتن و نپرداختن به آن ، خالي از اشكال نيست.بطور مثال همانطور كه خانم يگانه كلمه (صداقت) مي گويد. ( چون در داستان كوتاه كلمات خيلي مهم اند) آيا راوي غير از ابراز عشق ،همه چيز، از جمله بريدن لباس الگو،تاكيدم اين است كه همه ي اشتباهاتي كه البته يك بار در زندگي تجربه اش كرده  را مي خواهد با او صادقانه درميان بگذارد. يا از عواقب ابراز آن مي ترسد؟اگر چنين هست راوي مي بايست به آن پرداخت مي كرد و زمينه پذيرش آنرا در متن  آماده مي ساخت. اما  داستان فقط تنها باز آفريني واقعيت ها نيست. خلاقيت و تخيل نويسنده هم  است كه همراه اين باز نمائي، مضاميني نو بوجود مي آورد و ايمازهاي هنري بشكل واقعيت جديدي شكل مي گيرند.اما در داستان شناژبندي، داستان كمي از نظر فرم ،پيچيده و زير جلدي  است. بحران روابط با كنش شخصيت زن و مرد به درون متن راه پيدا مي كند و حقيقت نمائي داستان آشكار مي شود..اگر درداستان شش سانت رازي كه توي دلم مانده راويت غريزي است و گره گشائي در داستان  قدري متن را آشفته كرده است و پيرنگ و حقيقت نمائي داستاني را خدشه دار كرده است اما در اين داستان بقول كارور آنقدر تراش خورده و هدفمند شده است كه با وجود ابهام درسلسله حوداث و توالي داستاني كه البته يكي از شگردهاي مولف به جهت زيبائي هنريست اما پيرنگ داستاني نقش پررنگ و بساماني در پيش نماياني داستان داشته است وهمين ميتواند رابطه علت ومعلولي داستان راآشكارکند                            
درمجموع ما با نويسنده جدي و توانمندي روبرو هستيم كه در كل كار قابل قبولي را ارائه داده است و چنانچه
نشان داده مي تواند قدم هاي بلندي در عرصه داستان نويسي بردارد.

*محمود بدیه: نویسنده و منتقد 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:14 |

سه شنبه 1393/03/27

جهان فرمی وعنصرقصه

در"جهان داستان" فرم و شیوه ی روایت ، نظارت و چگونگی دریافت متن به خواننده ، شرط لازم است ، اما کافی نیست . اگرفرم ،جهان بینی ونگاه نویسنده به جهان وهستی بدانیم که ظاهرا سخن درستی است ، ما درفرم به کشف تازه ای از خود و جهان نائل میشویم .ازطرف دیگر، اینجا این فرم ، صنعت محسوب نمیشود . بلکه فرم ، نگاه افشاگرمولف ، به مقوله ی هستی شناسی ودیدگاه منحصر به فرد او، به اشیاء و پدیده های اجتماعی و محیط زیست وآفرینش جهانی که افق گذشته ، حال و آینده ی او را شکل ، قوام و دوام میدهد ، است . آیا او با جهان درتعارض یا تفاهم است؟ جهان را ساده می بیند یا پیچیده ؟ نا امید است یا خوشبین ؟ دارای وجه غالب "یاس فلسفی" است یا نیهلیسم ؟ پنجره او روبه آفتاب است یا با فرمش جهان پوچی را تجربه می کند ؟ کدام یک ؟ اما درهرحال ، داستان باید ، داستان باشد نه چیز دیگری . ما قرار است که داستان یا رمان بخوانیم . یعنی این فرم باید قصه داشته باشد . نمی خواهیم فرم بخوانیم . درداستان ، حداقل باید صدای داستان به گوش ما برسد . صدای داستان چیست ؟ غیرازقصه است ؟ اگراین تعریف ،":هر متنی که بیان کننده تعییر وضعیت حالتی معتادل به غیرمتعادل و بازگشت به حالت متعادل و یا برعکس باشد ، داستان نامیده میشود" را قبول داشته باشیم ، بحث کفایت می کند . همین حالت تولید صدا می کند وقتی که کنشی داستانی درجزر و مد متن اتقاق می افتد . همین کنش ، همین کشش ، تعادل وعدم تعادل ما را به سوی تعریف کلاسیک داستان هدایت می کند . تعریفی که هرگزکهنه هم نمیشود . چون پشت این تعریف ، جهانی بی نهایت متنوع ، متکثرو کشف فرمی تازه نهفته است ، می تواند به صور گوناگون آن را عرضه کرد ، تا داستان هم بماند . اما خروج از این تعریف می تواند باشد ، آن هم وجود هم دارد ولی نام دیگری دارد . درهیج یک ازآثار موفق رئالیسم، سورئالیسم ، مدرن ، پست مدرن ... عنصر قصه غایب واسقاط نشده است ."مرگ نویسنده" ومولف، به مفهوم تائید فقدان او نیست . اما حضور مولف ممکن است به حداقل رسیده باشد. همین طور، دریک متن داستانی ممکن است حجم قصه و روایت فربه نباشد اما نبود آن ، نام آن متن ، الزاما چیزدیگری است! درفرمالیست ترین متن یا " شورش بر علیه متن " هم کم یا زیاد ، صدای داستانی و حضور قصه حس می شود . فرم بدون قصه شکلی غیر طبیعی وعرضه ناقص جهان است. فرمالیست افراطی خواننده را پس میزند . کم بود عنصر تخیل ، اراده ی معطوف به فرم را افزایش می دهد . متن بدون قصه ، درحقیقت ، نیل به صنعت دارد که به شدت از طرف نیما ، معماربزرگ تحول انقلابی درشعر و ادبیات مورد خطاب وعتاب بود. چون فرم در پرتو قصه حقیقت داستانی خود را بازمی یابد . نقد نیما بر داستان " داش اکل " هدایت خواندنی است . آنجا که تناسب و توازن ، فرم و محتوا به شکل طبیعی و حقیقی خود می رساند ، دیگر فرم  ، وسیله ای برای بیان محتوا نیست بلکه ، الزاما خودمحتوا است . تفکیک ، این دوکاری ست به غایت سخت . فرم همان محتوا است و محتوا همان فرم است . متن بدون فرم ، شلخته ، سطحی ونیل به عوام زدگی وابتذال دارد . همان طورکه ، متن صرفا فرمی ، گرایش به صنعت و مهندسی دارد که در نهایت کار یک تکنسین را تداعی می کند و قطعا فاقد عنصرتخیل ، لذت و کشش و جوهرهنری است .     

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:44 |

چهارشنبه 1393/03/21

نوشته : ع . ق . منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل » 3

تشنگانت به لب ای چشمه ی حیوان مُردند

چند چون ماهیِ بر خُشک توانند طپید        سعدی

اینک ، امواج دریای زندگی ، درروندی اجتناب ناپذیر، اورا چون تخته پاره ای با خود بُرده تا بعد ازاین ، بناچار، گزینه ای پیش رونداشته باشد بجُزدست وپا زدن وتلاش برای رسیدن ساحل !...درهمین راستا بود که اندک اندک می توانست روند تدریجی وکُند سربلند کردنِ جوانه ی همان راهبُرد پنهان که درباغ خُشک زندگی اش پا می گرفت را احساس کُند!...با ذوق وشوق به دنبال چنین احساس پُر نشاطی که گاه به گاه درظُلمت سیاه زندگی اش جرقّه زده وبازناپدید می شد ، می شتافت!...ودراین شتافتن ، ازهمان آغاز می دید که این جوانه ی نوپا ، هربار که پا می گرفت ، زیربارسرکوفت ، تهدید وتخریب ناشی ازنخوت وتکبّر لِه میشد!...درچنین اوضاعی بود که به یاد می آورد سالها پیش ازاین ، هنگامیکه با دوربین کوچک وساده ی دوستش درکنارباغچه ی خانگی وکوچک مادرش عکس می گرفتند ، چند گوجه ی تُرش وتازه چیده وپا به فرارگُذاشتند...مادرنیزبه دنبال آنها دویده وگوجه ی گندیده ای بطرفشان پرتاب کرده که ضمن برخورد با چهارچوب تخته ای ونیمه پوسیده ی درب حیاط متلاشی شده ...ومدّتی بعد ازاین ، درحاشیه ی فاضلابی که راه خود را اززیر چهارچوب به بیرون بازکرده بود ، جوانه ای ازدانه های همین گوجه فرنگی سبز شده که اگرچه در پناه ارتفاع کم همین چهارچوب جاخوش کرده ، بزودی امّا با رشد ونموّ بیشتر، زیرفشارضربه های ناشی ازعبور ومرورچرخهای گاری ، دوچرخه ، موتورسیکلت وپاهای اهالی خانه دایماً زخمی وگل آلود می شد!...آنها درآنروزها ، براینکه این جوانه تا کی به  ادامه ی زندگی درچنین اوضاعی قادرخواهد بود متمرکز شده وهرروز با دوربین کوچک خود ازاین ماجرا عکس می گرفتند!...آخرین عکس را هنگامی گرفتند که کارجوانه ، به گمان آنها تمام شده وبه همین دلیل ازریشه کنده و به دورش انداخته بودند!...دراین میان امّا ، مادر که ماجرا را ازابتدا دنبال کرده بود ، گیاه دوراندخته شده را برداشته وصدایشان کرد :_ « بیایید!..خوب نگاه کنید ، هنوزهم نوک تیز یکی دوجوانه ، درمیان شاخ وبرگهای لِه شده وزخمی پیداست ...این گیاه هنوزهم زنده است!..شُما مثلاً بفکر نجاتش بوده اید؟!..من این گیاه را دوباره درحاشیه ی باغچه می کارم تا بزودی ببینید که تنها نه با عکس گرفتن ، بلکه با کاشتن درآنجایی که باید کاشت ، می توان زندگی اش را نجات داد!..»بعد ازگُذشت سالها ، خاطره ی این جوانه واین کارمادر، با پاگرفتن  جوانه ی آن راهبُرد پنهانی که زندگی اش را درچنبره ی خود گرفته بود گره خورده ودرحالی زنده شده بود که نشانه های زنده ماندن این جوانه نیز همانطوردرلابلای شاخ وبرگهای زخم خورده ولگدمال شده ( درزیرضربات خُرد کُننده وویرانگرنخوت وتکبّرجاری درکوچه پس کوچه های زندگی ) آشکارمی شدند که  نشانه های زندگی آن جوانه ی گوجه فرنگی درمیان شاخ وبرگهای زخمی وژولیده اش آشکارشده بودند!..: _ « ...زندگی آن جوانه را مادرم نجات داد...این یکی را چه کسی نجات خواهد داد؟!..ازاین یکی حتّی « عکس » هم نمی گیرند!... به اندازه ی کافی به دیگرانی که گمان می کردم نجاتش می دهند پناه بُرده ام!...جُز تخریب وسرکوفت ، ودربهترین حالت سکوت ، حاصلی نداشته : بقول شاعر« به دشت پُر ملال بیکسی پرنده پرنمی زند »...گاه اینجا وآنجا ، مُستقیم وغیرمُستقیم لُطف کرده وبا نگاه عاقل اندرسفیه اشاره هایی داشته اند که....بُگذریم!..» درچنین اوضاعی ، آنگاه که حتّی دیوانه اش می خواندند ، نخستین قدمها را برداشته واینک می دانست که دیگر دست بکار شده وراه برگشتی نیست!...یادداشتهای پراکنده ای که اینجا وآنجا نوشته ونگهداشته بود جمع آوری شدند...آن راهبُرد پنهان ، اندک اندک زنده تراز پیش سربلند کرده وسمت وسوی رهیافتی که هسته ی درونی ومُشترک این یادداشتها را برای پیوند خوردن بهم نشان می داد ، آشکارمی ساخت...شاخه های باریک اندیشه های جان گرفته درلابلای همین یادداشتها ، مانند باریکه های روان آب در راستای پیوند خوردن به یکدیگروتبدیل شدن به جویباری بزرگترشتاب می گرفتند!...»درپرتو چشم اندازی که همزمان با شتاب گیری این روند شکل می گرفت ، اندک اندک آشکار می شد که این ماجرا عمیق تروگسترده ترازآنست که درنگاه اول دیده شده یا می شود ، اکنون می دانست که با گام نهادن دراین مسیر، با این دیدگاه ودرعین بی بضاعتی ، بدون تردید ، اونیزمانند آن « چشمه » ی جدا شده ازکوهسار، درسروده ی زیبا وآموزنده ی « محمد تقی بهار» ، درمواجهه با « گرانسنگ تیره دل سخت سر» ، همراه با فریادهای « دورای پسر» ، همانطور« سیلی » خواهد خورد که چشمه خورده بود!..

گرانسنگ تیره دل سخت سر                               زدش سیلی وگفت دورای پسر

نجنبیدم ازسیل زورآزمای                                 که ای تو که پیش تو جُنبم زجای

با اینهمه امّا ، مدّتها بود که آموخته بود که چگونه می تواند ازهرگوشه ی زندگی ، وازجمله ازاشاره ی این شاعربزرگ ( که بازهم ریشه درزندگی داشت ) به کندو کاو، ابرام وپافشاری چشمه ، درسهای زندگی را بیاموزد:

نشد چشمه ازپاسخ سنگ سرد                   به کندن دراستاد وابرام کرد

بسی کند وکاوید وکوشش نمود               کزان سنگ خارا رهی برگشود

بروکارگرباش وامیدوار                          که ازیأس جزمرگ ناید ببار

درهمین راستا برآن بود که درسهای مربوط به « واپس زدن » را نه تنها درعرصه ی روانکاوی ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی ، وازجمله در« واپس » زدن همین « چشمه » بوسیله ی « سنگ » نیزمی توان آموخت...وبا دوچشم خود می دید که ماجرای « واپس » زدن حکایتی دارد به درازای تاریخ!...با این تفاوت که این ماجرا ی تاریخی ، درپرتو نگاه  واژگونه ی روانکاوی ، همانطورپا درهوا ومعلّق منعکس می شود که عدسی دوربین های عکاسی تصاویر اشیاء را منعکس می کُنند!...که دراینصورت تصاویراشیاء عینی رااگرچه می توان برگرداند وروی دوپای خود قرارداد ، امکان برگرداندن تصاویر« اشیاء » غیر قابل رؤیت روانکاوی امّا وجود ندارد: _ « مثلاً ، دراین ماجرای « واپس » زدن چشمه بوسیله ی سنگ ، درحالی که چشمه ی جدا شده ازکوهساربه نرمی ازسنگ می خواهد که « کرم کرده راهی ده ای نیکبخت » ، سنگ تیره دل فقط ایستاده ، سیلی می زند وفریاد دورای پسر سرمی دهد!...دراینجا ، برخلاف نگاه واژگونه ی روانکاوی نمی توان پذیرفت که این چشمه با « فریب ونیرنگ » دست اندرکار « نفوذ » به « قلمرو» ی است که معلوم نیست به چه دلیل دردفتر اسناد روانکاوی بنام سنگ ثبت شده!...وتازه دراین میان با این ظلمی که به چشمه رفته است چه باید کرد، وتکلیف فریادها وسیلی زدنهای سنگ چه می شود؟!...من ازحضوراین « سنگ » ، حدّ اقل درزندگی خودم آگاه بوده وبا دوچشم خود دیده ام که چگونه راه را بر« چشمه » ی پاک جانها می بندد!...»

واین جانهای پاک ، به گمان او، همان « ضمیرهای ناآگاه » همگانی ، مُشترک ویکسان انسانها هستند که اگرچه سراسرعالم رافراگرفته اند ، با اینهمه امّا همین انسانها ، بفرموده ی عارف وحکیم بزرگی چون « عطّارنیشابوری » ازحضور زنده ی آنها غافل اند:

عالم پُراست ازتو، من غایبم زغفلت            توحاضری ولیکن ، من آن نظرندارم

این گفته های « عطار» ، قرنها قبل ازتولّد روانکاوی واساساً مجموعه ی علوم انسانی به کدام غفلت اشاره می کنند؟!...چگونه چیزی را نشانه گرفته اند؟!...عالم ازچه کسی پُراست؟!....خود « عطار » درپی کدام غفلت غایب است؟!...چگونه فاقد « آن نظر» است؟!..کدام نظر؟!..آیا این اشاره ی « عطار » ، بعد ازگُذشت قرنها ، هنوزهم همان غفلت عمومی را درعلوم انسانی نشانه نگرفته است؟!...:_« مگرهمین عالم ، همواره ازجانهای مُشترک وهمگانی انسانها پُرنبوده ونیست؟!....مگر همین انسانها ، هنوزهم درپی آن غفلت تاریخی « غایب » نبوده وفاقد « آن نظر» نیستند؟!... مگرهنوزهم ، مانند آن سنگ سخت سردربرابرجانهای پاک خود ودیگران نمی ایستند ، سیلی نمی زنند؟!...مگرفراموش نکرده اند که ذهنهای « آگاه » محدود ونسبی آنها می توانند راه خودرا درامتداد همان  جانهای مُشترک وهمگانی بازیابند؟!..»او، با این دیدگاه برآن بود که ذهن « آگاه » ، با این محدودیت ونسبی بودن خود ، هیچ     چاره ای ندارد جُزاینکه بپذیرد که تنها وتنها درامتدادتعامل با همان زندگی زنده ای شکل گرفته ومی گیرد که درروانشناسی با نام « ضمیر ناآگاه » یا « کودک درون » معروف است!...وبازدرهمین راستا بپذیرد که به دنبال « واپس » زدن همین ضمیر نااگاه خود ودیگران ، این خود وی است که با همین آگاهی موجود درپشت خودمحوریهای خویش « پنهان » شده وبا انواع ترفندها واشکال خودساخته همواره دست بکارشده ومی شود تا با پوشاندن لباسهای مبدّل به تن روندهای زنده وغیر قابل انکار زندگی ، آنهارا بگونه ای« منطبق » با منافع وگرایشهای خود به « قلمرو» خود وارد کُند!...:_ « من هنوزهم بعد ازسالها زندگی ، گویی با دوچشم خود می بینم که آن « کودک درون » وآن « ضمیر ناآگاه » ، بگونه ای زنده تر، وسیع تروغنی ترازذهن کوچک و ناقصم ، همچنان درجریان زندگی جاری است!...با اینهمه امّا ، بازهم همین ذهن کوچک را می بینم که همچنان برپاشنه ی خود محوری می چرخد!... او هنوزهم نمی تواند به جایگاه واقعی خود درامتداد زندگی دست یابد!...واین ماجرا ی تمام نشدنی ادامه دارد!...» براین اساس ، روشن است که ذهنهای گوناگون ورنگارنگ انسانها با همه ی تضادها واختلافاتی که دارند ، همواره دست اندرکارپوشش دادن به همین « ضمیر نااگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی خویش ، بگونه ای « منطبق » با منا فع وگرایشهای فردی ، قومی ، ملّی و...بوده وهستند!...و درهمین رهگُذراست که هرچند وبا هرشیوه ای که این ضمیر ناآگاه زنده را برپایه ی همین منافع وگرایشها « واپس » می زنند ، سراخرامّا ، ضمن تسلیم به همین واقعیت ، بازهم تا آخرین لحظه برآنند تا با جان سختی ، همین واقعیت زنده را نیز تاانجا که می توانند با لباسی « منا سب » و « منطبق » با همان منافع وگرایشها بپوشانند!..:_ « هم « مولانا » وهم « حافظ » با حضورذهن ونبوغ خود وبا طرح سؤال « کیست این پنهان مرا درجان وتن » وگفتن « دراندرون من خسته دل ندانم کیست » ، درواقع به همان جریان مُشترک وهمگانی دایماًجاری وزنده ای اشاره می کنند که اگرچه در« جان وتن » ویا در« اندرون » همه ی این انسانها نیز مانند خود آنها پنهان است ، امّا همین انسانها ازاین وجه مُشترک وهمگانی خویش بگونه ای غافل اند که آنرا هم درخود وهم دردیگران ، همواره « واپس » زده یا می زنند!...ازاین دیدگاه وبرهمین اساس است که می توان وباید پُرسید که آیا این همان پایه ی مُشترک وهمگانی انسانها نیست که اینگونه درنگاه « مولانا » به زندگی شکل گرفته است؟!...:

چه نزدیک است جان توبجانم                  که هرچیزی که اندیشی بدانم

ضمیر همدگردانند یاران                              نباشم یارصادق گرندانم

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:9 |

چهارشنبه 1393/03/14

برای محمد علی جعفری و اکبرمشکین

انگارهمین حالا بود ، دیروز

انگار ، قراربراین بود که هرشب بروی وبنشینی روی سکوی فروریخته ی سیمانی آمفی تئاترفضای بازپارک وهی خیال بافی کنی ونمایشنامه هائی را که قبلا دیده بودی ودر یادت مانده مرورکنی ."حادثه در ویشی" ،"دشمن مردم"کی وکجا ؟ محسن یلفانی ، رحمانی نژاد، سعید ومحمود ؟ "آدم آدم است" ، دایره ی گچی قفقاز" ،" دیکته وزاویه "،"آی با کلا ه آی بی کلاه" والی ؟  ساعدی ...تا "آسید کاظم " ،"آنجا که ماهیها سنگ می شوند" که این یکی راخودت بازی داشتی وشد آن که نمی بایست میشد . کمی دورتربرویم ، اردوی رامسرونمایشنامه ی"سگی درخرمن جا"با بازی درخشان خانمی که همه جا دنبالش بودی که بدانی آیا ادامه داده یا خیر؟ چراراه دور برویم سالن آمفی تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران ، زمان امتحان ورودی که درحضور بیضائی وپری صابری  و دکترممنون...قسمت هائی ازدستفروش آرتورمیلررا تمرین واجراء کرده بودی .کجا رفت آنهمه شوروشیدائی ها وخاکستری که امروز، هنوز درجانت لانه کرده وگاهی درانباری متروک یا اتاقی دنگال ویا پنچ دری قدیمی خانه ای ویا همین حالا، همین سکوی گرد شبه تئاتر رومیان پارک ، که تو را هر شب می کشاند پارک ، به شوق وهوس میافتادی که مثل بعضی دانشجویان سال اول بازیگری ، توی فضای بازتئاترپارک دانشجو ، کنارسالن گرد تئاتروآبنمای میان دولچک چمن ، حس لازم را بگیری وشروع کنی به بازی ، بی توجه به اینکه جماعت درون پارک درموردت چی فکرمیکنند. چند سال گذشت ؟ خیلی ؟ یا هیچ ؟ انگارهمین حالا بود ، دیروز...سیگارم تمام شده . نه، نصفه سیگاری دارم . کجا گذاشتم این کبریت لعنتی . کوله پشتی ام کجاست ؟ میگردم . دست آخرپایین سکو بین سن وردیف سیمانی تماشگران آن را می یابم . همه جای کوله پشتی را میگردم . نبود . ناچارهمه خرت وپرت را ورارونه می کنم ، لای حوله ام بود . امروز سه روزه که خانه نرفته ام انسی دیگرعادت کرده. هرازچندی میرود ، قفل سازسرخیابان را می آورد تا ناچارشوم پشت دربمانم والتماس اش کنم که دررا بازکند . با حکم دادگاه حقوق بازنشستگی ام رامصاره کرده .انسی زن محبوب شب گردی های تئاترت بود وقتی از شهرستان آوردیش تا همسر و یاورت باشد که نشد . یعنی خسته شد . خانه خرج دارد . مرد می خواهد . اگر پای بچه ای ولو ناقص ولو منگل هم درمیان بود شاید آن تنهائی را تحمل می کرد . بازیگری تئاتر، که دخل و خرج نداشت آن سالها. مگرحالا دارد؟ دستکم سینمائی ویا سریال های سی چهل قسمتی که هست . دستهایم می لرزد . کبریت نم دارد . عاقبت ، سیگار نصفه را روشن میکنم . پکی محکم به سیگار می زنم انگار، دودش تا نوک انگشتان پاهام رفت پایین . بی حس شدم . پک دوم بردم دوباره به گذشته . درمورد ، بازی روی سن ، دودیدگاه بود . یکی میگفتند بازیگرعروسک دست کارگردان است و باید هرچی که کارگردان گفت همان را بازی کند . نه کم نه زیاد . کار ، باید مهر ونشان واجرای کارگردان پاش باشد. این نظرخیلی خاطر خواه داشت . اما تئاترجدید میگفت ، بازیگرآدم است .ازجنس گوشت وپوست و خون است . حس وحال درک دارد . اختیارش به خودش است . بازی و نقش را برایش تفهیم کن و بازی را بگذار به عهدی خودش . نقش را برایش تحلیل وبعد متن را بخواند ودرونی کند وبعد ترالباقی را به خود او واگذار، مگر، نقش را نفهمیده باشد...انسی حالا روی تخت دراز کشیده و غلت میزند و به ساعت اتاق خواب نگاه میکند . گربه ی یک چشم پایین تخت چرت می زند و با هرغلت انسی ، با دو دست لبه تخت را میگیرد و با شرمندگی او را نگاه می کند و بعد که بی اعتنائی انسی را می بیند آرام می سرد پایین روی تکه فرش خودش و دوباره چرت می زند. کلاغ ، یک چشم گربه ی انسی را توی بهار خواب کنده بود . گربه ی ملوس انسی شرمنده توی در گاهی نمی آمد . چهارروز خودش را گم و گور کرده بود . دست آخر شرمنده می آمد ونمی آمد و با دست چشم خانه ی خالی اش را می پوشاند. انسی اعتقاد داشت ، یا ، دارد ، که ، اگر مرد زندگی بودی با تفنگ بادی"دیانا" دخل همه ی کلاغ هائی که میآیند روی هره ی بهار خواب می نشینند را درمیآوردی. اما من عقیده ندارم .چون بازی کلاغ و گربه مثل یک نمایشنامه است .آنها نقش خودشان را بازی میکنند. نیازی به دخالت دیگران نیست . قرن هاست این بازی جز طبیعت حیات و جاودانگی خلقت است. دخالت ما چیزی را عوض نمی کند بلکه اوضاع را وخیم ترمیکند . گیرم من با تفنگ بادی انتقام گربه ی انسی را گرفتم . دو تراس آن ورتر چه کسی از گربه ها مواظبت می کند . مگرمیشود تا ابد نشست و از گربه ها دفاع کرد . ازموشها چه کسی مراقبت میکند؟ لابد گربه ها؟ من ازاین گربه ی انسی خیری ندیدم جز جاسوسی . اما راضی به کندن چشم گربه ی انسی هم نبودم . چون یک جورهائی جای بچه ئی نداشته اش را پرمیکرد . اینکه مال خیلی سال پیش است . مال همان زمانی که انسی را به عشق تئاتر وزندگی ، کشاندی تهران و شب ها تا دیر وقت گرسنه و تنها منتظر تو بود وتو با یک ساندویچ خشک وخالی ، شرح دیدارت با این کارگردان و آن نویسنده وفلان بازیگررا برایش تعریف کنی وبگوئی قول این تئاتر و آن نمایشنامه برای آینده وعده گرفته ای ودست آخر، راست و دروغ سرهم کنی تا انسی خواب آلود ، بعد ازخوردن همان ساندویچ کالباس خشک ، مسواک نزده سرش روی متکا بگذارد و خواب خانه پدریش دریزد و مادرمطلقه اش درکرمانشاه را ببیند وتوتنها با آخرین سیگار باقی مانده ازظهر ، توی بهارخواب ، دودش را حلقه حلقه بفرستی به هوا وبه شغل آینده ات دربایگانی اداره ی دخانیات فکرکنی که یکی ازهمان بازیگران فعال درتئاتر ، رئیس یکی ازشعب آن بود و مثل همه ی اهل تئاتر  ، بازیگری شغل دومش بود و او این لقمه را برایت گرفت. وازهمه مهم تراجاره ی بالاخانه ی مشرف برخیابان سابقا اداره ی تئاتر بود ، که دو سه ماهی عقب افتاده بود و پیرمرد هیز زن مرده ،گه گاه موی دماغ انسی شود. تازه هزینه ی آموزشگاه تئاترآزاد "آناهیتا" هم دو سه ماهی بود که نپرداخته بودی.  بلند شو . اینها که مال سال ها پیش است . انسی دیگرنیست . رفت . او تو را ترک گفته . مثل مادرش که از دست پدرش به خانه ی پدریش درکرمانشاه پناه برد ، ازدست تو عاصی شد . شاید هم در یزد و کرمانشاه خودش را گم و گورکرده باشد . رفتی اما نیافتی . چرا زود برگشتی . مرخصی نداشتی ؟ نه به فکر نقش ده دقیقه ات درکارگاه نمایش بودی که مبادا کسی جایت بگذارند . یا نه ، به گروهی فکرمی کردی که وعده ی بازی در نمایشی که قرار بود، در جشن هنرشیراز اجراء شود ، به صورت نیم بند و مشروط بهت داده بودند. کدام؟ خسته شدی . بلند شو. بلند شو. از فرصت استفاده کن . بروروی سن ،امشب هم مثل هرشب ، دراین شب زیبا بازی خودت را انجام بده تا نگهبانان پارک درخوابند . حیف است این سن وسکو خالی ازبازیگر و تماشاگر بماند.این سن وتئاتر بد جوری احساس غربت می کند . انگارمرکبی که به انتظارسوارش ، سم بر زمین میزند ، سخت بی تاب است . پاشو برو روی سن آمفی تئاتر"کلیزه" و شوروشر دیگری بپاکن . پاشو برو روی سن . توطعه ی گربه های لعنتی ، که پشت شمشاد ها سرک می کشند را ، خنثی کن . با آن چشمهای عجیب و غریبشان ، سیگنال می فرستند برای گربه ی ملعون انسی . همه شون جاسوس اند . تو این خلوتی و تاریکی شب ، مثل اشباح ، هم هستند و هم نیستند. من حضورشان را حس می کنم . بروید جهنم . من بازی خودم را می کنم . به شما هم ربطی ندارد . کدام نقش راانتخاب کنم ؟ "یاگو" یا "بازرس"یا نه ،"کلادیوس"یا بهتراست درنقش"ژیل" درنمایشنامه"خرده جنایتهای زناشوهری" را بازی کنم .هرچند نفهمیدی  ، هیچ وقت هم نخواهی فهمید تواین بازی ، عروسک دست کارگردان بودی یا بازی را با حس و حال و اختیار خودت بازی کردی؟ دکترکه بی نظر ، هردو را در"آناهیتا" تدریس میکرد و بعد هم از لای نرده ها بلعزی بیرون تا قبل ازسپیده به خانه بروی واگر انسی دراین چند روز غیب تو قفل دررا عوض نکرده باشد ، آهسته و بی صدا کلید را درشکاف قفل فروکنی و با کمترین تقه در را بازکنی و بی صدا روی پنچه ی پا به خزی زیر پتوی توی هال و مواظب باشی که گربه ی یک چشم انسی ، با دم اش انسی را از آمدن تو با خبر نکند.    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:4 |

جمعه 1393/03/09

نوشته : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« دُهُل  » 2 

سعدیا اینهمه فریاد توبی دردی نیست

آتشی هست که دود ازسرآن می آید

اینک تکانه های زنده ، امّا پنهان آن راهبُرد دشواری که حضورزنده ودایماً جاری خود را اندک اندک وبگونه ای روزافزون به ذهن کوچک او تحمیل می کرد زندگی اش را تحت الشعاع خود قرارداده وبا شتاب گرفتن این روند ، ذهنیتهای بی پایه اش ، همچون زنگارهایی پوسیده ، با ضربه های چکش واقعیتها پریده وبرزمین می ریختند!...روشن است که اینگونه قضایا ، درحوضه ی علوم انسانی قرارداشته واوکه با نگاهی مُتفاوت برچگونگی ماهیت وکارکرد ضمیر ناآگاه وکودک درون متمرکزشده بود ، با این ماجرا روبرومی شد که:«خیلی عجیب است!..حدّاقل درزندگی فردی خودم ، بعد ازاینهمه سال ، این به اصطلاح کودک درون ، هنوزهم روزبروزبزرگتر، زنده تر، وسیع تروغنی ترازذهن کوچک من ، درحالی درجریان زندگی جاری است که خود بدست خویش با برداشتهای گُنگ وناقص همین ذهن کوچک همواره سدّ راهش بوده ام!...این ماجرا را چگونه می توان اشاره کرد ونشان داد که برخلاف آنچه که درهمین علوم انسانی وبویژه روانشناسی اشاره شده ومی شود ، این ذهن ناقص من است که دربرابروسعت ، عمق وغنای زندگی به کودکان می ماند؟!...این واژگونی را چگونه باید نشان داد؟!...چه کسی نمی داند یا نمی تواند بداند که همین زند گی دایماً جاری است که ازکودکی تا پیری ، همواره دست ذهن را چون شاگردی گرفته وپا به پا راه می برد؟!..این شاگرد گریزپای زندگی ، چگونه استاد خود را « کودک درون » خطاب می کُند؟!..»  با این شکاف عمیقی که درمیان همین نگاه وی به زندگی ازیکطرف ، وشیوه ی نگاههای مرسوم وروزمرّه ازطرف دیگرپدید آمده بود ، نشانه های دُشواری روزافزون راهی که درپیش داشت اندک اندک آشکار شده وپیش رویش قرار می گرفتند!...واین ماجرا هنگامی عمیق ترمی شد که گُستره ی این دُشواری نه تنها به عرصه ی روانشناسی ، بلکه ازآنجا که با این چشم اندازبرچگونگی رابطه ی ذهن وروان متمرکز می شد ، درروندی اجتناب ناپذیر، به تمامی محصولات ذهنی انسانها درتمامی عرصه های علمی وهنری مربوط می شد !.. درهمین راستا بود که درابتدا وبناگزیر، نگاه خود را برچگونگی رابطه ی همین ذهن کوچک خویش با نزدیکترین نمونه ی زنده ای که ازآن زندگی وسیع ودایماً جاری دردسترس داشت ، یعنی زندگی جاری فرد خودش متمرکزمی ساخت : «...برای من این مسئله روشن شده بود که علوم مختلف طبیعی وانسانی ، به صراحت نشان داده اند که همواره وتنها درآنزمان به درک ودریافت واقعیتهای زندگی نزدیک شده اند که آنها رامُستقل ازذهن مورد ارزیابی قرارداده اند ، واین به آن معنا بود که این روان ، یا کودک درون ، یا ضمیر ناآگاه خودم را نیز می بایستی بعنوان موضوعی مُستقل ازذهن ، پیش روی خود قراردهم!...ازآنجاکه امّا ، این روان یا کودک درونم ، ازهمان آغازتولُد ودرروندی اجتناب نا پذیر، خواسته یا ناخواسته ، درلابلای ساخته های خودمحورانه ی همین ذهن کوچکم به دام افتاده وبناگُزیربوسیله ی همین ذهن ( وصد البتّه منطبق با منافع ، امیال وگرایشهای روزمرّه اش ) به تصویرکشیده شده ومی شود ، ضرورت تفکیک وتمایزآن روان زنده ازاین ذهن حسابگروکاسبکاربه این دلیل رُخ نموده وآشکار می شد که این ذهن « آگاه » ، همواره همه چیز را بنفع خود ، امّا به حساب همین روان یا کودک درونم گُذاشته ومی گُذارد که تمامی واقعیتهای زندگی را همواره قبل از آلوده شدن به این گرایشها وامیال ذهنی ، در روندی طبیعی منعکس ساخته ومی سازد!...این روند پیچیده رابا این ذهن حسابگر وکاسبکار، چگونه می توان آشکارساخت؟!...انگار که که انسانی پاک ، صادق وبزرگ امّا فاقد زبان در درون من زندگی می کُند!..وآنگاه که بناگُزیر، برای ابراز وبیان خود درقالب کلمات وتصاویربه همین ذهن وزبان کوچک وناقصم تکیه می کنُد چاره ای جزمبتلا شدن به رنج دایمی آلوده شدن به حسابگریها وکاسبکاریهای وی نداشته وندارد!..اینجا همانجایی است که می توان دانست که این « دُزد » زندگی چگونه می تواند همه چیزرا هم بنفع خود وهم به حساب زندگی به نمایش بُگذارد!...اینجا همانجایی است که همان حُقه بازیها وفریب ونیرنگهای کاملاً آگاهانه ای تولید ومصرف می شوند که روانکاوی با نگاهی واژگونه به حساب ضمیرناآگاه گذاشته ، تا خواسته یا نا خواسته ، با تحمیل ظُلم وستمی تازیخی ومُضاعف به همین ضمیرناآگاه ، بازهم مانند همیشه ی تاریخ به تداوم آن کمک کرده باشد!...اینجا همان جایی است که گمان می کنم آن روان یا آن کودک درون با پا گُذاشتن روی دُم ذهنهای خود محور( ذهن خودم باشد یا دیگران ) به اتهام « نق زدن عین جیر جیرک » یا « صدادادن عین طبل توخالی » طرد وسرکوب می شود!..» درهمین راستا بود که نگاه « فروید » وروانکاوی به آنچه که آنرا « ضمیر ناآگاه » می نامید ، به گمان او ، بشکلی واژگونه وپا درهوا رُخ نموده وبه همین دلیل است که تمامی ترفندها وحسابگریهای ذهن « آگاه » خودمحور، به گردن ضمیرناآگاه آویخته می شود!...با این چشم اندازبرآن بود که « فروید » با همه ی نبوغ وصداقت غیر قابل انکارخود ، هرچند که ازضمیرناآگاه به درستی به عنوان « واقعیت حقیقی روان » یاد می کُند ، با اینهمه امّا ، فراموش کرده است که این واقعیت زنده ی همواره جاری نیز، مانند همه ی واقعیتهای دیگرزندگی ، پدیده ایست مُستقل ازذهن : _ « ...من نمی دانستم کُجا ، امّا می دانستم که خود زندگی ، بنا به ضرورت ، بمن آموخته بود که فعالیتهای ذهن ، هم درامتداد فعالیتها ی روان ناآگاه شکل می گیرند ، وهم با فعالیتهای همین روان ناآگاه بگونه ای همبسته اند که می توانند گُسسته ومتمایزنیز با شند!...به همین دلیل همواره برآن بودم که بدون قراردادن ذهن درامتداد زندگی ، وبدون توجه وتمرکز لازم برهمبستگی وتمایزذهن وزندگی حتّی اگرکسی مانند « فروید » تا اعماق تاریخ هم فرورود ، بازهم با دست پُربالا نخواهد آمد!.. همچنانکه  « فروید » نیز با همه ی تلاش صادقانه وسنگینی که داشت با دست پُربالا نیامد!...به دنبال همین خالی بودن دست روانکاوی بود که مدّتها بعد ازتولّد این مکتب ، بازهم هنرمند ( ه. ا. سایه ) ، مثل همیشه ی تاریخ ، دست بکارمی شود تا ضمن نشان دادن واقعیت حضورزنده ی ضمیر ناآگاه ، درجریان « کندن    کوه » و نمودن « رُخ لیلی » ، خودستایی « فرهاد » وخام اندیشی « مجنون » را نیزاشاره کُند :

 من همان عشقم که در فرهاد بود                اونمی دانست وخود را می ستود

من همی کندم نه تیشه کوه را                         عشق شیرین می کُند اندوه را

دررُخ لیلی نمودم خویش را                            سوختم مجنون خام اندیش را

می گرستم دردلش با درد دوست                  اوگمان میگرد اشک چشم اوست 

 با تمرکزوتأ کید پی در پی ومکرّرهنرمند برهمین خام اندیشی وخودمرکزبینی دیرپای تاریخی وکُهنسال ذهن است که این ذهن خام خودمحور، درروندی اجتناب ناپذیر، اندک اندک ، و سرانجام هما نطور با پای خود درمسیررهایی ازدام این خودمحوری قرارمی گیرد که  « سعدی » نشان داده است :

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت        که هرکه را توبگیری زخویشتن برهانی

توپرده پیش گرفتی وزاشتیاق جمالت             زپرده ها بدرافتاد رازهای نهانی

برآتش تونشستیم و دود شوق برآمد            توساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

اکنون ، دُشواری راه را به این دلیل گسترده ترازپیش می دید که نه تنها سنگینی نگاه  واژگونه ی روانکاوی ، بلکه سنگینی نگاه عارفانه ی « مولانا » را درحالی بالای سرخود می دید که به گمان او، اینگونه نیست ( چنانکه درسروده ی معروف وی آمده است ) که « آنکه » درجان وتن « مولانا » پنهان است ، بجای وی سخن گفته باشد ،  بلکه درواقع این حضور ذهن ونبوغ خود « مولانا » ست که فارغ ازآن حسابگریها وکاسبکاریهای ذهنهای معمولی ، ضمن محوکامل خود محوری ، درامتداد وعیناً بجای آن زندگی دایماً جاری درونی وی ، یعنی « آنکه » با سؤال « کیست این پنهان مرا درجان وتن » مشخّص شده است ، سُخن می گوید وبه همین دلیل برآن بود که :_  « ...ازاین دیدگاه ، به گمانم ، « مولانا » می توانست درمصرع دوم این بیت به جای : « کززبان من همی گوید سخن » ، بگوید که : « من بجای اوهمی گویم سخن » ....که دراینصورت ، این بیت اینگونه شکل می گرفت :

 کیست این پنهان مرا درجان وتن                 من بجا ی او همی گویم سخن

درچنین اوضاعی ، بدنبال عدم دسترسی به شرح وبیانی شفّاف وروشن ازاین مُدّعا ، همراه با ایمانی که به آن راهبُرد « پنهان » امّا پایدار شکل گرفته درزندگی اش داشت ، سکوتی سنگین به او تحمیل شده بود تا جان دردمندش را درچنبره ی خُرد کننده ی خود بفشارد!..: _ « سنگینی این ماجرا هنگامی دوچندان می شد که « آنکه» درجان وتن « مولانا » پنهان بود، دردیدگاه « حافظ » نیز رُخ نموده  واینگونه آشکار می شد که : « دراندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم واو درفغان ودرغوغا » ...وبازدراینجا نیزاوضاع را اینگونه می دیدم که « آنکه » دراندرون « حافظ » خسته دل نشسته خاموش است ، نه خودوی !...به عبارت دیگر، این خود « حافظ » است که با نبوغ وحضور ذهن خود درفغان ودرغوغاست ، نه « که اوخموش است ومن درفغان ودرغوغا » که دراینصورت این بیت نیز اینگونه شکل  می گرفت :

دراندرون من خسته دل ندانم کیست        که اوخموش است ومن درفغان ودرغوغا

اکنون ، دراین قلمرو ناشناخته ، غریب ودُشوار، هرچند که با تردید ودلهُره گام برمی داشت ، برای برگشت امّا دیرشده وچاره ای جُزسپُردن خویش به دریای زندگی نداشت !... آیا تمامی محصولات ذهنی انسانها بویژه درعرصه ی علوم انسانی ، درچنبره ی غفلتی عمومی گرفتارند؟!..: « ...با دوچشم خود دیده ام که غفلتی بزرگ وتاریخی درلابلای مجموعه ی علوم انسانی رُخ نموده وآشکارشده است ، به این موضوع ایمان دارم!...برای نشان دادن چنین غفلتی امّا ، داشتن ایمان اگرچه لازم ، امّا کافی نبوده ونیست!..دراین ماجرای پیچیده وتُودرتُو ، داشتن ایمان یک چیز است ، استناد وتکیه بر شواهد علمی مُحقّق چیزی دیگر!...دراین مسیردُشوار، بدون داشتن تخصّص ، یا حتّی دیدن دوره ای ، باداشتن سواد ومعلوماتی کم وزبانی کُند وناقص ، چگونه می توان راه سپُرد؟!...با اینهمه امّا ، بفرموده ی « سعدی » :

براه بادیه رفتن به ازنشستن باطل            که گرمراد نیابم ، بقدروُسع بکوشم...»

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:57 |

پروفایل
نگاه امروز وبلاگی است در رابطه با نقد شعر و داستان ومبانی تئوری ادبیات.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :