نگاه امروز
دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۵

ترجمه وادبیات داستانی

اینکه ترجمه ی متون ادبی ، ازهر زبان و فرهنگی و تمدنی مفید است ،حرفی نیست و باز اینکه تبادل فرهنگی و همبستگی جهانی ملل از طریق نمایش فیلم ، اجرای تئاتر ، نمایشگاه نقاشی،کنسرت ِموسیقی وازجمله ترجمه ِشعر وداستان صورت میگیرد، برکسی پوشیده نیست ، اما اینکه گفته شود :" ادبیات داستانی ایران، مدیون ترجمه است !". حرف ساده ای نیست وبه شدت محل تردید ودست کم، ناشی از نا آگاهی گوینده ارزیابی میشود . اگر باور داشته باشیم که هر حادثه ی ادبی ،هنری، درزبان خاص خودش ، اتفاق میافتد وهنردرمفهوم زبان شده ، تجلی می یابد ، مدیون بودن هنر به ویژه ادبیات داستانی و شعر به ، ترجمه ، دیگر محلی برای اظهاراینگونه افاضات باقی نمیگذارد . باید، باورمند وآگاه باشیم که نهضت ترجمه علی رغم نکات مثبت، بار منفی نیزدارد .مخصوصا تئوریهای ادبی وجوی که دربلبشو داستانها و رمانهای ِموجی،درفضای ادبی به راه میافتد وچنان که افتاد وعین شهابی خاموش شد. اهل فن آگاهند که دربادی امر،اکثرمترجمین محترم ما،از زبان مبدا oldcourse را، نخوانده اند بلکه newcourse هستند ".متون متکی به زبان وتکنیک وفرم و اسطوره ها وفرهنگ هلنی و باورهای سه گانه ی مسیحی ، درترجمه، 50% ازمفهوم ومقصود مولف را ازدست میدهند.  ازطرف دیگر نویسندگان ومولفان شعر وادبیات داستانی در ایران خود اولین مترجمان متون نمایشی و ادبیات داستانی ازغرب و روسیه بوده اند .ازآخوندزاده ، محمد علی جمال زاده ،هدایت ، محمد قاضی ،دشتی ، یونسی، به آذین ،شاملو ، سپانلو ،براهنی ، آل احمد ،دانشور ،آتشی تا بهمن شعله ور..ترجمه های خوب و مانده گاری به یادگار مانده است . مگر مترجمی میتواندروح زمان رادراشعار ومتون،حافظ ،سهروری،سعدی، رویائی ،شاملو وعطار... منتقل کند ؟ خیام وادوارد فتیزجرالد یک استثناء بود .همانطورکه ادبیات معاصروکلاسیک ما برای ترجمه برای آنان سخت است با متون آنان نیزما مشکل داریم .از طرف دیگر کج فهمی ها وموج سازی های فصلی نیز اثرات منفی خود را برما خواهد گذاشت . ترجمه های دهه ی شست تا هشتاد گواه این قلم است . زمانی که ادبیات داستانی ما میرفت که گام های تازه اش را بسوی تعالی بردارد ، با سیال ذهن و بازی های زبانی بی خاصیت و ادبیات جادوئی بد فهم شده وتئوریهائی که درمقصد، نقد ورد شده بود ،عنصرلذت قصه وداستان درمتون غایب شد وبه بی راهه رفت وازحرکت بازماند . تا آبها از آسیاب این موج ها خوابید و زمان به بطالت گذشت . ادبیات داستانی ما اگر دینی برشانه دارد مدیون آثار بیهقی ، گلستان سعدی ،عطار نیشابوری، ابن سینا ،محمد عوفی،فردوسی ...از کلاسیک ها و متاخیرین نیز آخوندزاده ، جمال زاده ،محمد حجازی ،علی دشتی ،دهخدا ،جواد فاضل، مستعان ،هدایت ،علوی، چوبک ...است . سخن آخرآنکه دوستی نویسنده میگفت ، وقتی رمانی با ترجمه ی خوب هم که میخوانم باید یک هفته صرف خواندن گلستان ، تذکرهُ الاولیاء ، جامع الحکایات،،بیهقی و..همسایه ها ،آینه های دردار، جای خالی سلوچ ، سمفونی مردگان ، نیمه غایب ... کنم تا به حالت عادی بازگردم .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:10 |

دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۹

واقعیت عینی– واقعیت هنری

وظیفه ی هنرمند چیست ؟ آیا وظیفه ای برای او متصوراست ؟ اگرهست ، چگونه ؟ این وظیفه چه کسی یا کسانی بر دوش او گذاشته اند ؟ مباحثاتی از این دست که عمرآن به تاریخ هنر و دوران هنر باستان  بازمیگردد وهنوز هم ادامه دارد . برای آنکه وارد کلیات نشویم تعریفی ساده وهمگان پسند داشته باشیم ، ناچاریم از یک اصل بی چون چرا که تشکیک آن همه چیزهنر را، ازجمله موجودیت آن را، زیر سوال میبرد،استفاده کنیم . وآن اصل مورد پذیرش همه ی نخبگان، فرهیخته گان، دانشگاهیان، کارگران، کشاورزان تااقشار مختلف جوامع بشری رادربرمیگیرد،است .آن اصل چیست؟ آن لعبت طنازوگریزپا، شوخ ِطبع و شیدا،دیریاب ِگاه حاضر وگاه غایب،عنصرتخیل است.تخیل بالاترین ووالاترین ابزارهنرمند است . وظیفه ی هنرمند ، تبدیل واقعیت عینی با مدد تخیل ، به یک واقعیت هنری است که درعین شباهت های ظاهری و محسوس ،هیج قرابتی با واقعیت که ندارد ، هیچ ، درحقیقت ،درصدد نفی جهان واقعی هم است . زیرا نشان دادن واقعیت موجود نه تنها برای خواننده و بینده لطفی ندارد بلکه خود او، با گوشت وپوست وخون ، مبتلا ی آن است . تکرار آن توسط هنرمند به سمت عادی سازی وکسالت وگاه ابتذال سوق داده میشود . اما اگر واقعیت به سمت فراواقعی و عنصر هنری میل کند خواننده به آن سوئی می نگرد که هنراورا ،هدایت و راوی درصدد بازسازی و آفرینش آن سوی واقعیت است و خواننده میاندیشد که ورای واقعیت موجود و تکرار روزمره آن ، جهان دیگری و جهان های دیگری هم وجود دارد که توسط تخیل شکل هنری به خود میگیرد . این تخیل با زبان هنری، با نماد ها و نشانه ها ، فرم ها و شگرد ها ، صورت ها و آرایه ها ی کلامی و زبانی ، تصویری ، سمعی و بصری و تجسمی ... تا فتح جان و جهان پیش می رود . این تخیل اگر از معیار متعارف و آشنا عبور کند درهستی شناسی خود،به تولید اندیشه وسبک می انجامد که غایت هنراست . هنرمند در جستجوی فرم وسبک تازه ، درحقیقت درجستجوی خویش است و کشف تازه ازخویشتن ِخویش . فرم دیگرمظروف ِمحتوا نیست بلکه ظرف و مظروف یکی است . هرمتن ، باید امکانات جدیدی پیشنهاد و خواننده را درگیر و شریک متن کند . شگردها و امکانات در اجرای تخیل ، به سبک و معیار جدید تبدیل میشود . ساخت آشنا ، یعنی ایستادن درمعیار . یعنی درجا و توقف . یعنی عدم اجرای سبک نوین . سبک ها ، غالبا ، ساختار شکن و امکانات جدید تولید می کنند . چیزی که آفت هنر به ویژه ادبیات داستانی است درغلتیدن به ورطه ی تکرار ، ساخت آشنا والزاما فقدان تخیل است . هرچه دامنه ی تخیل وسیع تر، فربه تر، افق دارتر باشد توان شکستن فرم و ساخت آشنا بیشترمیشود . تخیل قوی و بنیان کن و ویران ساز، قطعا و الزاما ، زبان وفرم و شگرد ولحن جدید وخاص خودرا لاجرم برمتن ، ساخت و اجرا ، تحمیل وتکمیل میکند و کار مانا میشود .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:38 |

پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۵

 گاه وبیگاهِ با حافظ " یک"

حافظ درشعر به فضای مبهم ورود میکند . اما این فضای مبهم را کشف و ابهام زدائی می نمائید تا به روشنائی های گوناگون و نه یک روشنائی، برسد . همین تکثر روشنائی ممکن است خود بر ابهام وایهام آن فضای مبهم بیافزائید. با نفوذ وپرتو نور،از نماد ها ونشانه ها وزوایای مختلف ،چندین بی نهایت تصویر از آن ابهام ،درذهن خواننده منعکس میشود . این انعکاس مثل انداختن کلوخ در آب راکد می ماند که با دایره های زیاد تولید موج میکند .  استمراراین فضا درذهن ، برای روزها وهفته وماهها وشاید سالها باخواننده وشنوده خواهد ماند ودرونی میشودومعنا درپرتو درخشش و هارمونی ِواژه گان ، تولید لذت میکند .این گونه استمراردرشعر، نثروهرآفرینش هنری دیگر،هنر ناب یا پیور نامیده میشود . به زبان دیگر شعرهای حافظ ما را از تخیل به فرا تخیل و از کاوش به ژرفا شعری صعود میدهد . این صعود قطعا دارای قله وارتفاع ِاندیشه است .

مهر توعکسی بر ما نیفکن                     آیینه رویا آه از دلت آه

1- محبت تودردل تاریک ما بازتابی نداشته . ای مثال روح آینه که آه تو فقط با خود آه میشود مقایسه کرد !

2-  آهی که از دلت بر می خیزد ،تکرار بی نهایت آه است درآینه ی روح تو !

3-  سوزی که از دلت بر خواهد خاست ، می سوزاند همان آه دلت را ، والا ما نمی توانیم ابعاد آه تورا درک کنیم !

4-  ...

5-  ...

اساساّ این بیت ِدرعین کمال شعری ، معنا بردارهست ؟

آیا گفته های بالا می تواند بیان کننده ی معنای بیت حافظ باشد ؟

آیا معنای این بیت با خود بیت نیست ؟

  راقم این نوشته ، با هر چه که شما فکر کنید موافق است حتی اگر به تعداد خواننده گان باشد!

   اما یادمان باشد که *:" عصاره اندیشه های ابن سینا ، فردوسی و سهروردی در اشعار حافظ قابل مشاهده است ".

درحقیقت این پشتوانه فرهنگی ِسترک و گرانسنگ ، با حس زیبا شناسی و کمال جوئی به حافظ  فرصت طلائی برای خلق آثار مانده گارش را داده است .

  * از: دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی است

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:13 |

سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶

*اگرناخدا...

الهه ی سپید

گهگاه می نشیند

برعواطف کودکی ام

تا بیاد بیاورد دوران پیری ام را .

مادربزرگ

عصمت زمین بود اگر

 که خمیازه می کشید لب ایوان

تا دندان مصنوعی اش بالا و پایین شود

دردهان کوچک و چروکیده اش .

گردو دانه ای چند است  ؟

اومی پرسید!

اگربشود فروخت سرچهار راه ،

  فالی نیم دینار مغربی

 به روزگار ِ"محمود"

که انگشت درجهان می کرد ،

 و دنبال"ِ گالیله ِ" می گشت !

درسوله ای

 نمک می فروخت

  ِپیری در" بیهق "

که کاتبان بسیاری مرید داشت .

تاریخ را فاتحان نمی نویسند همیشه

 او می گفت !

اگرتاریخ ِنگار

الهه ی سپید

بنشیند گهگاه بر شانه اش .

 روایت "حسنک " کند یا "افشین و بودلف" ،

"قاضی بست " باشد " یا بزم "مسعود ِ و ِمحمود "

دلخواه باشد یا بی اختیار؟

 درطبق ِطغراء ی ِخشک پیر"بیهق " .

 

*سعدی :  خدا کشتی آنجا که خواهد برد

                اگر ناخدا جامه بر تن  دّرّد

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:40 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰

 گفتمانِ ِتفکرانتقادی ونقد ادبی

دراخباربعضی ازفلاسفه ی متقدم ومتاخر برای تاویل ، تفسیر، نقد و بررسی شارحان متون دینی آمده اگر چه متون مقدس همه الهی ست اما فهم ما از این متون همه بشری است . با وام گیری از این اندیشه می توان گفت فهم ِمنتقد ، از متون ِادبی هم با اتکا به همین اصل و مطلب ، فهمی ست انسانی ، نسبی ، دارای درصدی خطا ،انحراف وچندین وچند عوامل دیگر. دکتربراهنی درمورد آثار نیچه جمله ای دارد به این مضمون :" تمام آثار نیچه علی رغم خاستگاه نیهلیستی آن ، سراسر هنری است ". دراین جمله حقیقتی نهفته است و آن این است که نیچه با هنر نه تنها درارتباط بلکه مدیون  و وام دارآن هم بوده است . چه این جمله ازیافته های خود براهنی باشد یا جائی خوانده باشد ، همین جمله هم خاستگاه فلسفی دارد . تمام فلاسفه هلنی از قبیل ارسطو ،افلاطون ...تا هوراس ، ازفارابی ، ابن سینا ... تا سهروردی و خواجه نصیر...تا هگل و مارکس ونیچه وهایدگر...همه با هنر و نقد آثاری هنری موضع داشتند و دارند . در این مقال دنبال اثبات این حقیقت هستم که بگویم ، اهالی فلسفه میتوانند بهترین منتقدان آثار هنری به شمار آیند . تسلط منتقدین با پایگاه حوزه فلسفه،به دلیل اشراف بر متون پیچیده ی فلسفی،علوم عقلی و نظری،توضیع و تفسیرجهان وهستی ، متافیزیک ، دیالتیک ، سوژه وابژه ،تاریخ وتمدن ، بنیاد انواع ومنشاء پدیده ها و.. به سادگی میتوانند جایگاه هر اثرهنری را کشف ،مشخص وسمت وسوی آن را تبیین کنند . اساسا گفته اند که فلسفه وهنر، دوعنصر تفکیک نا شدنی است که هر یک دیگری را تکمیل می کند . برکسی پوشیده نیست که اکثرفلاسفه ی متاخر درغرب منتقدین آثارهنری هستند . این مطلب یکی از حلقه های مفقود شده اهالی فلسفه درایران است . شاید اولین پله برای تفکرانتقادی مستقل همین ورود به حوزه نقد ادبی برای این گونه فلاسفه است. وقتی شارح این یا آن فیلسوف غربی درایران جرات اظهار نظرمستقل و نقد همان فیلسوف را ندارد ، ناتوانی این شارح درکم بهاء دادن به نقد متون کشور خود ، قطعا اتکا به نفس اورا کاهش و تا حد یک مترجم و دست بالا شارح دست بسته باقی خواهد ماند که درحقیقت با تفکر انتقادی در تعارض است . نقد متون ادبی به فیلسوف فرصت آزمون و خطا در یافته های فلسفی را تقویت و اجازه اندیشه ی مستقل را به او می دهد . اگرنقد و پرسش گری اولین ومهم ترین بخش علوم انسانی ازجمله فلسفه را تشکیل میدهد که ظاهرا این گونه است پس چه هراسی از متون ادبی است که از نقد این متون واهمه وجود دارد . آیا ژیژاک در نقد آثار بکت دنبال چیست ؟ مارکس در آثار بالزاک چه چیزی را جستجومی کند ؟ اگر بگوئیم که نویسندگان ما درحد بالزاک و بکت یا اوژن یونسکو نیستند به سادگی هم خواهند شنید که فلاسفه ی ما هم در حد مارکس و هگل و دریدا و ژیژاک نیستند که هردو گفتمان دورازادب  و سراسر اشتباه است . چرا ؟ مگر نگفته ایم فلسفه وهنر از هم قابل تمایز نیستند ؟ اگردراین دو مقوله با توجه به داشته های خود، تن به گفتمان ندهیم قافیه را باخته ایم . با این بضاعت اندک و با پشتوانه تاریخی و کلاسیک خود و ادبیات صد سال اخیر ورشد کمی و کیفی دوسه دهه پیش رو، درهر دو زمینه ، هم ادبی وهم فلسفی، میتوان تفکر انتقادی دربستر یک گفتمان سالم پیش برد . ممکن است نتایج آن فوری ظاهر نشود اما دردراز مدت قطعا همه سود خواهندکرد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:5 |

جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵

ازمیان خوابهاویادها

کسی درباد رد اینجا را گرفته بود و آمده بود تا حوالی خانه و پارک ، انگار . آن روز ، جمعه نبود . بود ؟ شاید . نمی دانم . شاید هم یک روز تعطیل ِبعد از، جمعه بود، به مناسبتی گویا ، یادم نمیآید . ما خانه بودیم . یعنی من وماهرخ .اما مانی نبود آن روز . شاید دائی اش آمده بود او را برده بود خانه ی پدرومادرمِاهرخ . شاید هم ما خواب بودیم و دائی مانی آمده بود و با او رفته  پارک . آخر دائی مانی ، کلید خانه را داشت . شب سرشام ، ماهرخ چیزی دراین مورد نگفته بود. نزدیک های صبح ، آن روز تعطیل ،که معمولا دیراز خواب بیدار میشوم ، رفتم اتاق مانی،نبود . گشتی توی هال و آشپزخانه زدم و برگشتم اتاق خواب . فکرکردم شاید خزیده زیر پتوی ماهرخ . نبودند . خوابیدم ، تا لنگ ظهر . نهار و صبحانه را با هم خوردم . صدای مانی ازاتاقش میآمد که با اتاری اش گیم بازی میکرد . دائی مانی نبود . بعد از نهار رفتم انباری دنبال چیزی یا وسیله ای. بعد رفتم پشت بام به سرکشی کولرآبی ، که هوا کم کم رو به گرمی میرفت و لازم بود که دستی به کولرکشیده شود . نیم ساعتی با کولر وررفتم . آخر کار سیم ها را عوضی جا زدم . خسته ، رها کردم وآمدم پایین .مانی نبود اما ماهرخ توی آشپزخانه نشسته بود وزل زده بود به ظرفهای نشسته یِ توی سینگِ ظرفشوئی ، با دستانی که مثل همیشه زیرچانه اش مشت کرده بود . شال وکلاه کردم که بروم پارک دیدن رفقا . احساس کردم آن کسی که درباد رد بوی اینجا را گرفته ،حالا باید توی پارک نشسته و منتظر تک تک ما باشد. احساس بدی داشتم . ازماهرخ خداحافظی نکردم. یعنی دلم نیامد،سکوتش را به هم بزنم . رفتم .ازمیان قطعه ها و ردیف ها ، نهال ها و گلدان های گاه سبز و گاه نیمه خشک عبورکردم تا برسم به سکوت ابدی رفقا . رفقا، زیرآلاچیق اول ودوم نشسته بودند ودرسکوت مشغول بازی شطرنج بودند و به کندی دستی از زانو ، یا بازی با سبیل و یا چانه ، جدا میشد تا مهره ای جا به جا کند . چشم ها همه به صفحه ی سیاه وسفید شطرنج بود ودستهائی که هیچ حرکتی نداشت . تا آنجا بودم حرکتی را ندیدم . نشستم به ورق زدن روزنامه ای که از روز قبل ، معمولا از دکه ی گوشه ی پارک می خریدند وهمان جا روی نیمکت هامیاند ودست به دست میشد . دستم به روز نامه بود چشمم به چپ وراست می چرخید ، تا آمدنش را ببینم کسی که درباد رد بوی ما را حس کرده یود و نمی دانم آمده بود و رفته بود و می خواست بیاید ونیامده بود . یکی از رفقا آمد نشست پهلویم ، دستش رفت روی دستم و آن را فشرد . از نک پا تا سرش تکان میخورد اما درنی نی چشمانش نمی نشسته بود که نمی دانم اشک بود یا آب مروارید ِقبل ازعمل . هرچه بود،همانجا لای پلک ها جا خوش کرده بود و مانده بود تا زمانی که بود . رفیقی دیگرآمد . چهار بلیط کنسرتی مجانی به رفیق پهلو دستی ام داد وبعددستش دراز کرد تا سه بلیط هم به من بدهد . بعد انگار پشیمان شده باشد ، دو تا را برداشت و یکی به سمت من گرفت ، سر را به حالت منفی تکان دادم که رفیق پهلو دستی ام آن را از او گرفت و تپاند توی جیب پیراهنم . کسی از رفقا ، سیگاری داد دستم ، پس زدم . گلو درد داشتم . به امید گردشی دور آبنما ی بزرگ پارک ، بلند شدم تا شاید مانی وماهرخ را ببینم . یا سراغی از آنها گرفته باشم . چیزی که معمولا ، اکثر روزهائی که مانی هنوز دانشگاه نرفته بود ، اتفاق می افتاد . رفیقی که سیگار برایم روشن کرده بود ، دست روی شانه ام گذاشت و پا به پایم آمد . دورآبنما ، روی نیمکت ها ، دو به دو یا بیشتر ، زن ومرد و جوان وکودک ، ایستاده و یا نشسته بودند . چشم گیراندم ، ماهرخ ومانی نبودند . فکرکردم شاید رفته باشند توی دکه ی گوشه ی پارک برای خرید سی دی و فیلم های جدید .هرچند بعد از دانشگاه رفتن مانی ،کمتر با من وماهرخ پارک می آمد . از حوض فاصله گرفتم و درحالی که دست دوستم روی شانه هایم بود ، رفتیم به غرفه های سنتی ای که به مناسبتی ، شاید تعطیلی همین روز و یا فصل پائیز برپا شده بود و جمعیت زیادی دورغرفه ها پرسه می زدند و خرید میکردند. جماعتی هم ، دور دست فروشان دوره گرد جمع شده واجناس چینی را سبک سنگین میکردند . غرفه دارها ، با لباسهای محلی و انواع محصولاتِ منطقه ای خودشان ، عرضه و جماعت هم ایستاده بودند توی صف و میخریدند . از دور، توی شلوغی یک آن ، کنارغرفه ی نان برنجی ، ماهرخ و مانی را کیف به دست دیدم . دست دوستم را از شانه جداکردم تا بروم به سمت غرفه ی استان کرمانشاه . بایدغرفه های سه استان بلوجستان ، آذربایجان و کردستان را رد میکردیم تا به غرفه ی استان کرمانشاه می رسیدیم . فشار جمعیت و باریکه راهی که به غرفه ها میرسید،خیلی مشکل وعبورازآن باریکه ، بدون تنه وهل ممکن نبود . تا برسیم ، ماهرخ ومانی خریدشان کرده از صف رفته بودند بیرون وغیبشان زده بود . با دوستم قدم زنان چندی درآن حوالی پرسه زدیم .ازغرفه ی استان فارس ، دوستم دوبسته مسقطی لاری خرید و یکی هم به من داد که میدانستم مانی دوست دارد . درغرفه های سه استان ِساحلی ِخلیج فارس، ماهی و میگو،داشتند.اماآنقدرشلوغ بود که تنوانستیم ماهیها وخرچنگها را تماشا کنیم . برگشتیم آلاچیق . رفقا همچنان درسکوت ، چشم دوخته بودند به صفحه ی شطرنج ابدی و حرکات مهره ها را دراحتمالات ذهنشان جا بجا و حرکت بعدی حریف را حدس میزدند .اما دستی به سوی مهره ای دراز نمیشد . کمی آنسوتر ،رفقا سگی ظاهرا بی صاحب را دوره کرده که قلاده ای زیبا درگردن و حلقه ای فلزی درپای چپش ،خود نمائی میکرد .سگ با جست و خیز زیبا و نرمش عالی،جمعی از رفقا را دور خودش گرد آورده بود . زنی مسن و لاغر و شیک پوش بیرون از آلاچیق می نالید و با صدای لرزانی تکرار می کرد: " داجی . داجی . کجائی ؟". حلقه ی رفقا اندکی باز شد و سگ خیز برداشت طرف زن مسن و مضطرب ، خودش را به پاهای او می مالید و شرم سار به بالا نگاه میکرد . زن مسن حلقه تسمه چرمی ِخوشِ ِبافتی که توی دستش بود به حلقه ی قلاده انداخت و با اخمی ملایم ، درسکوت ، از ما فاصله گرفت و زیر لب غرولندی با سگ داشت که نامفهوم بود . به قصد خانه و رسیدن به نان برنجی ای که ماهرخ ومانی خریده بودن از پارک با دوستم قدم زنان آمدیم بیرون . از دکه ی سرکوچه ی خودمان چند بسته سیگار خریدم وبعد از جدائی از دوستم رفتم توی کوچه .کلید به درانداختم تازه یادم آمد که حساب دفتری بقالی نادری را تسویه نکرده ام . برگشتم فروشگاه نادری .

:"سلام آقا نادری " .

: " سلام آقای زند کم پیدائی ؟"

:" مشغولم . دو روز از سرماه گذشته حساب ما چقدر میشه ؟

:  باز یادت رفته ؟ دیگه خانم  خرید نقدی می کنه !"

: مطمئن هستی؟"

:" آره آقای زند ."

آمدم بیرون . تا درفِروشگاه آمد بدرقه ام ، انگار دستی هم بر شانه ام کشید . به خانه بازگشتم و کلید را درقفل گرداندم . نامه ها و پاکت های زیادی کف حیاط پخش و پلا بود . ایستادم به جمع کردن آنها . سر بلند کردم ، یک آن ، ماهرخ از پشت پنجره ی آشپزخانه ی ِمشرف بر حیاط دیدم که آمد و رفت . انگارمثل همیشه می خواست مطمئن شود که بازگشته ام . چراغ اتاق مانی هم روشن بود . از زمانی که دانشگاه میرفت ، دیگر مهتابی اتاق اش خاموش نمیکرد . ماهرخ هم ، مایل نبود ، مهتابی را خاموش کند . عقیده داشت که ، اگرلازم باشد خودش آن را خاموش میکند . شاید یک جورائی پذیرش استقلال او وعدم مداخله ی ِما درکارهای جوانمان مثلا . نامه ها و مجله ها را روی سکوی ورودی هال گذاشتم و روی پله های سیمانی سکو نشستم . روزهای آخر پائیز بود انگار ، اما برگ درخت چنار توی حیاط ریخته بود کف حوض خالی به صورتی که رنگ آبی حوض قابل تشخیص نبود . یک دانه سیب سالم روی درخت نبود. رنگ برزنت چادرماشین هم از بس برگ زدِ چنارخشک ،روی آن نشسته بود مثل حوض مشخص نبود . احساس خوبی نداشتم . نامه ها و مجله را برداشتم وآمدم توی هال . چشمم افتاد به عکس قاب شدهِ ی بزرگ ِسیاه و سفید خودم روی دیوارهال و نگاه امیدوار به همه چیز،با کت وشلواروکراوات سرمه ای که آن زمان مد روز بود و مخصوص گروهی خاص، که ماهرخ برای همیشه آن را جائی پنهان کرده بود . سایه ی ماهرخ را دیدم که دور و بر ماشین رختشوئی میرود و میآید و گم میشود . توی هال نشستم به بازکردن نامه ها و مجله ها ی جواجور، کامپیوتری ،مد لباس ، تبلیغ موبایل ، اینترنت ومودم مجانی ،تجهیزات و وسایل برقی و چند تائی هم ،مربوط به دانشگاه مانی بود که بی حوصله بازش نکردم . رفتم به اتاق خواب ، روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم . صدای درآمد ، نیم خیزشدم واز پنجره ، مانی را دیدم که با دوستانش توی درگاهی درِ ِماشینِ ِرو، ایستاده به صحبت . برگشتم به هال و رفتم به آشپزخانه ،درِِحِیاط خلوت، باز بود . روی طناب ، لباسهای شسته درباد پائیزی می رقصیدند . از پنجره ی آشپزخانه حیاط را نگاه کردم . مانی نبود . ماهرخ هم نیود . چشمم می سوخت . خسته بودم . رفتم اتاق خواب . صدائی آمد . نیم خیزشدم . از حیاط بود . مانی و ماهرخ میآمدند ومیرفتند توی حیاط  . رفتم توی رخت خواب و پتو را کشیدم روی سرم . تاریک شد . چشم ها را بستم ، تاریک ترشد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:0 |

پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۷

 

داستان هایی از : گنجینه ی خردِ چین : مترجم مریم مفتاحی : انتشارت معین

 کوتاه وگویا:مریم مفتاحی مترجم ِپرکاروکوشا،دانش آموخته دانشگاه علامه طباطبائی ست: زبان وادبیات انگلیس تا مقطع فوق لیسانس.ازکارنامه او :پیامبر- دخترآسیابان– کوه ها طنین انداختند– مداربسته،آخرین پرنده، زمین را شخم بزن...ودرحال ترجمه سهره طلایی

برکسی پوشیده نیست که ملتهای صاحب تمدن باستان ازقبیل ایران ، یونان، رم، چین ،مصر، شبه قاره ی هند ،درزمینه هنرهای نقاشی،معماری،موسیقی وشعر وادبیات دارای نکاتی مشابه و اشتراکات بسیاری هستند . دراین مقوله مباحثات و تحقیقات زیادی توسط محافل دانشگاهی واکادمیک صورت پذیرفته که به دلیل اجتناب از اطاله کلام از بیان آن خود داری میشود .اما کافی ست که با مراجعه به کتاب ارزشمند "ضد خاطرات" آندره مالرو، جهت آشنائی مختصراز تاریخچه هنردرمیان اقوام وملل صاحب تمدن،باعبوراز دامنه های آن ،به قله ها رسید. اما متاسفانه دردکترین عصر روشنگری وظهورمدرنیته،علیرغم دستآورد شگرف وغرورآفرین این عصر،مدرنیته دربرخورد با سنت وهرآنچه که رنگ وبوی سنت داشت به شیوه ی رادیکال و حذفی برخورد کرد به صورتیکه اگر نکته درخشانی هم درسنت بود،که قطعاهست،طرد و رد نمود . یکی ازاهداف ودستآورد پسا- مدرن،درحقیقت آشتی واحیاء سنت مترقی درمتون کهن وجذب عناصر زیباشناسی درعرصه معماری، نقاشی ،ادبی وهنری وتلفیق آن با هنر مدرنیته است . به زبان دیگر مدرنیته در برخورد با سنت وتمدن قدیم برخورد حذفی و راه افراط را پیمود.سرستونهای شعرونثرمدرن پارسی که میراث قائم مقام فراهانی،جمالزاده ،نیما،دهخدا وهدایت...است برشانه های سترگ سنت ادبی ما ازقبیل شاهنامه ،دیوان کبیر،گلستان وبوستان،تاریخ بیهقی...ایستاده است وتفکیک این دو مقوله امری محال است . ادبیات و شعر وهنرمدرن ایرانی ریشه درمتون کهن ما دارد اگرچه تکنیک ویا فرمی ازدیگر تمدن ها ویا یافته های مدرن دیگرملل اخذ نموده باشند . همانطورکه دیگرملل به قول خودشان ایران را پایتخت شعر جهان مینامند .اکثرکارهادرخشان هدایت،نیما،ابراهیم گلستان،گلشیری،سپهری،دولت آبادی،شاملو،فروغ، باباچاهی،سپانلو ..ریشه درسنت وگنجینه ی بی پایان کهن پارسی دارد. این مهم نیز دردیگر ملل از جمله در تمدن بزرگ چین هم اتفاق افتاده است و تمام سعی نویسندگان مدرن چینی احیاء سنت هنری وادبی کهن وتلفیق آن با مدرنتیه است . هر چند سیاست گذاران انقلاب فرهنگی سعی درزدودن آن کنند اما نویسندگان پویا وغیر وابسته در خلاء وبدون پشتوانه ی فرهنگ کهن نمی توانند به آفرینش خلاق دست یابند . کتاب داستان هایی از" گنجینه ی خردِ چین " توسط چینگ هواتا نگ گردآوری شده است که درحقیقت "حاصل سال ها مطالعه در ادبیات کلاسیک چین و بررسی کل تاریخ وسیع چین است". این کتاب به درستی احیای ادب کهن و نگاه نو به داستان ها،حکایات ،قصه ها ،فکلور،خرد جمعی ،افکارآرمان خواهی و روح عدالت جمعی ازملل تشکیل دهنده ی فرهنگ وتمدن چین بزرگ است که گاهی برای ایرانیان یادآور خرد و روح سلحشوری درشاهنامه وعقل سلیم در"گلستان" سعدی و بعضی کارهای " جامع الحکایات "محمد عوفی است . این کتاب سترک مثل گلستان سعدی گل چینی ازافکار درخشان شرق مصلحت اندیش با سمت وسوی ماکیاولی درجهان ممکن هاست . روح آرمان خواهی شرقی با استبداد دیر پای آسیائی ،درمقابل هم صف آرائی میکنند ونقش پررنگ خرد میان آن دو، به داوری می نشیند .کتاب سرشاراز لحظه های درخشان درعرصه های مختلف انسانی درستیز با خود وغیر وطبیعت است که با هم درآمیخته وگاه با ظرافت تمام از" بد مطلق" و" خوب مطلق" می پرهیزد اما با حفظ تعادل بدون افراط درسمت وسوی عدالت گام میزند . میزان این عدالت ، انصاف و خرد است . یعنی همان چیزی که در" شاهنامه" ی فردوسی است و"گلستان" سعدی .شناخت جامعه ،فرهنگ، تمدن کشور پهناورچین برای هردانش پژوه نه تنها لازم است بلکه ضروری ست . این کتاب نه چین سیاسی است و نه چین اقتصادی بلکه چین فرهنگی است. فضای ِتاریخی ِاجتماعی این متن درزمینه سنن وآداب وفکلور،باورهای عرفی،جامعه شناختی،تاریخی وسیاسی،اجتماعی،رواشناسی،پدیدارشناسی،انساندوستی،آرمانگرائی متعالی ،خرد ، اعتدال  ،عقل معاش،جوانمردی وانصاف،حمایت ازقشرفرود دست وباورهای مذهبی وآموزه های کنفوسیوس ، به فرهنگ ایرانی – هندی نزدیک است. مطالعه این مجموعه مخصوصا برای اهالی ادبیات داستانی توصیه میشود .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:17 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:48 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲

نماد ومعنای متن

نمادها ونشانه ها تنها کد گذارفهم متون نیستند بلکه فراترازآن،خود متون هستند .آیا نماد وسیله ای برای ساختن یا یافتن معناست یا فراترازآن؟ کدام معنا ؟ معنای اولیه یا ثانویه ؟ معنای ظاهر یا معنای پنهان متن ؟ اگرهرمتن ارزشمند وپویا ،دارای لایه های پیدا وپنهان باشد ،که ترجیاُ این گونه است ،آیا نمادها برای معنای پنهان متن هم کارساز است ؟ چگونه؟ سوال بعد . آیا متن دارای یک نماد است یا نمادهای متعدد؟ کدام نماد اصلی است و کدام نماد کمک کننده است وراهگشا ؟آیا یک نماد می تواند روشن کننده ی خطوط کلی یک متن باشد؟ البته . مترسک درمعصوم اول گلشیری به مثابه ی نماد کل است که الباقی قضایا حول محور این نماد میچرخد . داستان های تمثیلی اگر چه از نماداستفاده میکنند اما با نماد فرق دارد ولی درتحلیل نهائی،دربازگشائی معنای متن به همان سمت وسو میرود . درداستان کوتاه"عروسک چینی" گلشیری هم ،عروسک یک نماد کل است .اگرچه،تشخیص نماداصلی بین "راوی" و"عروسک" اندکی مشکل است اما هردو شاید دو نماد هم عرض باشند . گاهی متن در عین تمثیلی بودن ، نمادی هم به این تمثیل در جهت نیل به هدف – معنا ،کمک میکند . به عنوان نمونه ، نمایشنامه "چوب به دستهای ورزیل" دکترساعدی یک متن تمثیلی است اما "گراز"یک نماداست که متن حول این نماد شروع وگسترش مییابد. تمثیل ، جایگزینی"تفنگ چی ها"به جای"گراز"است. درشعرمعروف تمثیلی سعدی، کسی گوسفندی را از چنگ "گرگی " نجات میدهد . بعد شباهنگام " نجات ِدهنده "کارد درگلوی گوسفند میگذارد . روان گوسفند می نالد :"چو از چنگال گرگم در ربودی / چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی". این جا هم"گرگ" نماد است که متن را به سوی معنای واحد سوق می دهد . هما ن طور شعر معروف " زمستان" اخوان ، یک نماد است که تمام حرفها و حدیث ها ،حول محور این نماد می چرخد ومعنای متن همان سردی ،بی پناهی ،شک و یاس ناشی ازفضای کدربعد از کودتای 28 مرداد 32 را القاء می کند . بعضی وقتها ، یک متن ، چندین نماد دارد که تشخیص نماد اصلی از فرعی کمی مشکل است و گاه غیر ممکن . زیرا هر خواننده ای بسته به تجربه و دانش مطالعاتی اش ، این یا آن نماد را انتخاب و معنای متن را با آن نماد یا این نماد می سازد. به زبان دیگر ساختار متن بر پایه ی نماد می سازد .اتفاقاّ این گونه دریافت از متن ، از حسن آن است نه عیب . این ، یعنی،معنای متعدد که هدف غائی نویسنده ی مدرن است . داستان "گلدان " آل احمد یک نماد دارد وآن هم گلدان است که به قول فروغ : "دراضطراب دستان پر /آرامش دستهای خالی نیست " ." پبرمرد ودریا " ی همینگوی چندین نماد دارد . آیا نماد دریاست ؟ طوفان است ؟ ماهی ست ؟ قایق  است؟ پیری ست ؟ . "بوف کور " هم نماد های متعدد دارد . " تنگسیر" یک نماد اصلی دارد که تمام رمان حول محور این نماد شروع وپایان می یابد . " دزد دوچرخه " دسیکا هم یک نماد دارد . گاه نماد ها کم رنگ وپنهان هستند و تشخیص آنها مشکل است . گاه نماد ها درعین پر رنگی در پایان متن آن چنان کم رنگ میشوند تا جا برای نماد دیگری بازکنند . این نماد ها هرگز ازلی و ثابت درطول متن نیستند . دیگر گاه ، نویسنده ای نمادی را برجسته تا نماد اصلی را پنهان کند . خواننده ی فرهیخته با خوانش عمیق متن ،دست نویسنده را می خواند و خود معنای متن را میسازد. گاه این مهم اتفاقی و ناشی از ضمیر نا خودآگاه مولف شکل می گیرد ." ماهی و جفتش" ازابراهیم گلستان ، "جفت " نماد اصلی است . اکواریم هم یک نماد است . شیشه وآینه ی تشکیل دهنده ی اکواریم هم یک نماد است . تنهائی مرد و تجلی تصویر ماهی به عنوان "جفت "هم یک نماد است . کودک هم یک نماد است . اما "جفت " نمادی است که معنای متن را می سازد . درشعر معروف نیما "خانه ام ابری ست"، ابر یک نماد است . "درانتظارگودو" ی بکت ، چشمی که در طول نمایش در صحنه حضوردارد یک نماد است . همین طور"کرگدن " اوژن یونسکو . یا "پریا"ی شاملو ...اگر این پیش فرض را باور داشته باشیم که زبان ادبیات وهنر یک زبان تداعی کننده است و یا به عبارت دیگر ادبیات وهنر به زبان "خیال" سخن میگوید ، این نماد ها شکل ملموس تر و قابل حس تری به خود میگیرد .نمادها به خواننده فرصت می دهند تا با فاصله گیری ازمتن وگاه ویران سازی آن ، بسوی ساختن معنای واحد یا متکثرپیش رود . آیا متن می تواند فاقد نماد باشد ؟ قابل بحث است . هم می تواند هم نه . همین طور که یک متن زیبا ، ماندگار می تواند عناصر تشکیل دهنده ی متن را نداشته باشد ، متن هم می تواند قاقد نماد باشد به شرطی چیزی جایگزین و یا به قول اهالی کامپیوتر شبیه سازی کند . مخصوصا متون ضد ارسطوئی وکولاژگونه وتکه دوزی شده . اما موفقیت این گونه متون سخت و هم راه با خطر است .              

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:26 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۶

روح زمان درهنر

شعروادبیات داستانی درهردوره وعصری مهرونشان همان دوره را دارد . نیاز به دانش و تئوری های ادبی هم نیست.  کافیست بامختصری آشنائی به تاریخ ،آداب،رسوم،عرف وسنت،پوشاک،ابزارارتباطی ازقبیل تلگراف ،تلکس،فکس  ،کامپیوتر،موبایل...نوع ومدل ماشین،ابزارکشاورزی،اشیاء...میزتحریر، نوع خودنویس یا قلم ، تعذیه ، نوشیدنی، نوع روابط انسانی ،عشقها و وصف ها، فضا ومکان ، وازهمه مهم تر نگاه ولحن وزبان وشیوه ی روایت، زمان آفرینش اثر را مشخص کرد . به اعتباری، تفاوت شعرها وداستان های دهه ی بیست تا سی شمسی با شعرها وداستان های دهه چهل تا پنجاه کاملا مشخص است . به همین صورت کارهای قبل از شهریور بیست با بعد ازآنهم متفاوت است و قابل تفکیک . همین تفاوت هم،درآثار قبل ازانقلاب با بعد ازانقلاب، واضع و آشکاراست .همین طوراین تفاوت ها بین دهه شصت وهفتاد با هشتاد شمسی تا امروزهم قابل پیگیری است . تفاوت رمان "چشمهایش" با رمان "همسایه ها"ازنظر فضا ، مکان ، زمان و دایره ی واژگان کاملا متفاوت است . تفاوت زمان درداستان های کوتاه هدایت وعلوی با گلستان و آل احمدهم بارزاست . یا این دو، با جمال میر صادقی و بهرام صادقی . گلشیری قبل ازانقلاب و بعدازانقلاب تفاوت زیادی دارد.دراین آثار روح زمان جاری ست وقابل جا شدن از زمان آفرینش آن نیست."بوف کور"هدایت محصول زمان خود است ."سنگ صبور" چوبک نیز مهر ونشان زمان خود را دارد . آثار دولت آبادی نیزهمین طور .این محدود به آفرینش خودمان نیست . همین زمان درآثارنویسندگاه روس، امریکا،فرانسه وایتالیا...نیز قابل رد گیری وتشخص است .البته بعضی آثار مثل "تنگسیر" ،"شازده احتجاب"... تاریخمند زمان گذشته ی خود اند . مثل بعضی از کارهای امبرتو اکو . امروز اگر کسی بخواهد " شوهرآهوخانم" را بنویسد قطعا جور دیگری خواهد نوشت . همین طور" ترس ولرز" ساعدی  و حتی"زمین سوخته " ی محمود را . آیا بی زمانی در آفرینش مفهوم دارد ؟ "هملت " یکی از شاهکارهای ادبیات نمایشی است. چند اجرا و فیلم متفاوت در زمان های مختلف،از آن دیده ایم ؟ "دون کیشوت " بارها باز سازی،اقتبا س و با نام های متعدد به فیلم وبه صورت نمایشنامه اجرا شده است. ادبیات وهنر یک جریان ایستا نیست . آیا گذشت زمان  به معنای کهنگی اثر است ؟ هرگز . وقتی روح زمان و جاذبه وجادوی کلام ،استحکام متن ولذت خواننده ،زبان زنده وپویا همراه باشد چرا کهنگی ؟ آثاری مثل"هملت" ،"شاهنامه" ، "خشم وهیاهو"،" برادران کارامازوف" ،"بوف کور"،"جای خالی سلوچ"، "شازده احتجاب"...دارای تفسیر، تاویل مختلف و نقد روانشناسی ، جامعه شناختی ، پدیدار شناسی و ...هستند و هرگز از ارزش آنها کاسته نخواهد شد وبعد از گذشت زمان به عنوان آثار کلاسیک مانده گارهستند و خواهند بود وجزء میراث بشری هستند .اماهمه این آثار،ناگزیر،مهرونشان ِتاریخمند زمانهِ خود را دارند.درحقیقت بازتاب تخیل فرهیخته ی روزگار خود وخالق جهان ویژه ی خویش هستند .خیلی وقت ها کاراکترها ،شخصیت ها را میتوان دراثری جدید بازآفرینی و باز تولید کرد .مثل کاری که جویس در"اولیس" با " ُادیسه" هومرانجام داد . جویس ضد قهرمان خود را در برابر قهرمان حماسی عصرهومر قرار میدهد. هیج اثر ارزشمند هنری درخلا بوجود نمیآید . آفرینش، هراثرهنری، در حقیقت متضمن تخیلی ست . جزء تخیل بشری، واقعیتی درادبیات وهنر وجود ندارد . این تخیل نیز جهانی را میسازد که با جهان واقعی در تعارض و تضاد است .دراین جهان تازه ، روح جهان نفی شده موجود است.  چون از دل جهان موجود، جهان تخیل اعلام موجودیت میکند . به بیان دیگر، دراین فعل و انفعال است که آفرینش بوجود میآید. اما بازتابنده  روح زمانه ی خود است . آیا آثار بکت ، اوژن یونسکوو...محصول بعد از جنگ دوم جهانی نیست ؟ آیا بعد از وقایع مه 1968 پاریس چه آثاری نوشته ومنتشر شد ؟ یک اثر معمولی توسط محیط خودش ، زمانه ی خودش نوشته و ساخته میشود امایک اثرارزشمند ،زمانه ی خودش را هم میسازد . در ادبیات داستانی و شعر ، اگر چه زبان حالت تداعی کننده را ایفاء میکند اما هر متنی زبانی دارد که الزاما رنگ وبوی زمان ونیزحال وهوای محیط وعصروفصل خود رادربافت زبانی خود حفظ میکند .آن صدا قابل شنیدن است .درحقیقت،هرمتن ،مختصات وقرارنویسنده با خواننده را درذات خود حفظ میکند و تفکیک وچشم پوشی ازآن کاری عبث است . این متن خواه مضمون گرا ، مفهوم گریز ویا ضدمفهوم گرا باشد . ادبیات پوچی در چه زمانی در غرب ظهورکرد؟ دراین باره باز سخن خواهم گفت .هرچند گفته باشند :"  آنچه هواپیما را به وجود آورد ، خود کامگی زمان و مکان بود ".

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:32 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹

نوشته ی: ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان و روانشناسی

 « هوش » و« پوش » 14

...حداقل درمورد خودم می دانستم که اگراشاره های دائما"تکرارشونده وپی درپی « م. آذر» نبود، ازضرورت توجّه وتمرکزبرآنچه اکنون دردیدگاه « د. راستی » با عنوان « نگرش قالبی وعادت کرده » تعریف می شد، با خبرنمی شدم...با اینهمه امّا همواره به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش نیزبوده وهستم  که منظور« م. آذر» ازضرورت تفکیک وتمایز عملکردهای همبسته ی ذهنی وروانی چیست؟!...ازنگاه او، ذهن چیست وروان کدام است؟!.. وپاسخ « م. آذر»، این بود که: «...من بارها گفته ام که قطعات تکمیل کُننده ی آن « پازل » ی که این تصّوررا دراندیشه ام پدید آورده، درحدّ وسع وتوانم ،ازلابلای دستاوردهای ارزشمند علوم انسانی، دیدگاههای عرفانی ونیزدستاوردهای علوم  طبیعی جمع آوری کرده ام...این ماجرای ضرورت پرداختن به تفکیک وتمایزعملکردهای همبسته ی ذهنی وروانی نیزبرهمین اساس شکل گرفته است..« ایوان پاولف »، فیزیولوژیست معروف، از« انعکاس مشروط حسیّ » مشترک بین انسان وسایرموجودات زنده، بعنوان « نخستین دستگاه نشانه ای » یاد میکُند...واز« انعکاس مشروط کلامی » ویژه ی انسان بعنوان « دومین دستگاه نشانه ای » نام می برد..من با همه ی تکرارکردنها ی دائمی خود می خواهم بگویم که « ضمیرناآگاه »، همان« نخستین دستگاه نشانه ای » ،همان « هوش » ، وهمان « فعالیت روانیِ » مُتمایزاز ذهن وعملکردهای ذهنی وکلامی...و« ضمیر آگاه » ، همان « دومین دستگاه نشانه ای » ، وهمان « پوش » وهمان « فعالیت ذهنی وکلامی » ویژه ی انسان است..به گمان من درپرتو همین چشم انداز است که می توان دید که همه ی  شما درحالی از«رشد روانی »سخن میگویید که همه چیزبه رشد ذهنی مربوط است ودرقلمرو ذهن رُخ می دهد...درپرتوهمین چشم اندار است که می توان ازواژگونی نگاه روانکاوی نیز باخبرشد ومی توان دید که روانکاوان چگونه درحالی که خود را « روانکاو » می نامند همواره ذهن انسانها را می کاوند، ونه روان آنهارا...درپرتو همین چشم انداز است که می توان ازنقش ویرانگرآن « من ذهنی » که برپایه ی همان عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینی درلابلای فعالیتهای ذهنی انسانها جا خوش کرده ومی کُند با خبرشد..» ...به دنبال این سخنان « م. آذر»، هم من وهم پیرمرد، روبه « د. راستی »، درانتظار پاسخش نشسته بودیم..واوبعد ازاندکی سکوت گفت : «..من میخواستم درادامه، ازمراحل بعدی فرایندرشد در روان درمانی بگویم...با اشاره ی دوستمان به دودستگاه نشانه ای « پاولف » امّا فکرمی کُنم که لازم است ازنگاه او به چگونگی روابط « هوش » و« پوش » دردید گاه « پاولف » نیز مطلع شده واینکه عملکرد « پاولف » را درآنچه که آنرا آشفته بازارذهن وروان می نامد، چگونه می بیند؟!..»...وقت آن بود که بازهم برای شعله ورکردن این بحث وگفتگودست بکارشده ومنهم از« م. آذر» بخواهم که دراین باره نه تنها درارتباط با « پاولف » بلکه در ارتباط با هرکسی ،با هردیدگاهی که لازم است سخن بگوید.. واوگفت:«...به گمان من درنگاه« پاولف » به این قضایا نیزنشانه هایی ازاین بازارآشفته را می توان دید...در اینجا واکنون، اگرچه فرصت مناسبی برای پرداختن به این مسئله وجود ندارد، با توجّه به این گفته ی « پاولف » امّا می توان به یکی ازاینگونه نشانه ها اشاره کرد که مدتها بعد ازکشف انعکاس مشروط حسّی گفته است که :«...هنگامی که آنچه فیزیولوژیک وآنچه روانشناختی است ، آنچه عینی وآنچه ذهنی است واقعا" یکی شوند، هنگامی که تعارض های زجر دهنده یا تناقض های میان شعور وجسم واقعا" حل یا به دور ریخته شوند، بشر به مرحله ی مُهمّی ازتفکررسیده است...» ...ومن پرسیدم :«..آن یک نشانه را درکجای این حرفها می بینی؟!.»...واوپاسخ داد: «...به گمان من، اگرروندهای فیزیولوژیک وروندهای روانشناختی، همان روندهای عینی وذهنی، وهمان عملکردهای همبسته امّا متمایز« نهفته » دربطن همان فعالیتی باشند که با نام کُلّی، مبهم وپیچیده ی « فعالیت روانی » معروف است، آن نشانه دراینجا آشکارمی شود که این روندهای فیزیولوژیک وروانشناختی همبسته، درواقع وعملا" اشکال دوگانه ی یک عملکردند که همواره وبخودی خود یکی بوده وهستند...واین به آن معناست که انسانها درآن زمان به مرحله ی مُهمّی ازتفکرخویش رسیده وآن تعارضهای زجر دهنده را به دور می ریزند که به این نکته ی مهم واساسی پی ببرند که این روندهای دوگانه ی همبسته، که بخودی خود یکی بوده وهستند، تنها وتنها با شکل گرفتن همین « من ذهنی » که بر پایه ی حضور ویرانگرهمان عنصردیرپا وکّهنسال خودمرکزبینی درذهنیتهای خودشان سربلند کرده است دچارگسیختگی، شکاف ودوگانگی می شوند...این « من ذهنی » همان عنصر ستیزنده وویرانگری است که مانند استخوان لای زخم درمیانه ی همین اشکال دوگانه ی روندهای فیزیولوژیک و روانشناختی همبسته ی مربوط به یک عملکرد واحد جا خوش کرده وبا ایجاد شکافهایی « بنفع » خودش، دائما" آنهارا دوشقّه کرده ومی کُند ودرست به این دلیل به این کاردائمی خود ادامه می دهد که با آشکارشدن ومشخص شدن یکی بودن همین عملکردهای همبسته ی فیزیولوژیک و روانشناختی،عرصه براوتنگ شده و نابودیش حتمی وقطعی است..وبالاخره حرف من اینست که « پاولف » درحالی درآرزوی یکی شدن آنچه که فیزیولوژیک وآنچه که روانشناختی است میسوزد، که آنها بخودی خود یکی بوده وهستند...وما غافل ازآنیم که خود، باهمین خود مرکز بینی، یا با همین « من ذهنی » خویش،  آنهارا دوشقّه کرده ایم!..همین!..»..درادامه ی این بحث وگفتگو، ذهن « م. آذر» بیشترازآنکه به چگونگی نگاه « پاولف » به روابط « هوش » و « پوش » معطوف باشد، برچگونگی آنچه که دردیدگاه « د. راستی »، تحت عنوان کشمکش، فاصله وشکاف میان کودک وبزرگسال رُخ نموده بود متمرکزشده وبه همین دلیل بود که خطاب به « د. راستی » گفت: «..ماجرای چگونگی روابط « هوش » و« پوش »ازنگاه « پاولف »، با پرداختن وی به مرحله ی میانی آنچه که آنرا « قوس انعکاس » می نامید آغازشده واکنون واینجا، جای گفتگودراین باره نیست...من همواره به دنبال آن بوده وهستم که چگونه می توان نشان  داد که این کشمکش وپدید آمدن شکاف وفاصله درمیان دونسل، درواقع وعملا"درقلمرو ذهن ودرمیان ذهنیتهای فردی ومتفرق آنها رُخ می دهد ونه درعملکردهای روانیِ طبیعیِ همگانی ، مُشترک ومتمایزازهمین ذهنهای مُتفرّق آنها!...به عبارت دیگر، کشمکش، فاصله وشکاف بین دونسل، محصول عملکردهای ذهنی وذهنیتها ی مختلف ومتفرقی هستند که برپایه ی عملکردهای روانیِ طبیعی مُشترک وهمگانیِ همبسته با همین ذهنیتهای متفرق شکل گرفته و رشد می یابند...ودرهمین راستا می توان گفت که نه تنها شکاف میان دونسل، ونه تنها شکاف درمیان افراد یک نسل، بلکه شکاف درونی هریک ازافراد انسانی نیزمحصول همین عملکردهای ذهنی وذهنیتهای مُتفرّقی هستند که برپایه ی عملکردهای روانی همگانی و مشترکِ متمایز امّا همبسته ی آنهاباهمین ذهنیتها شکل می گیرند...واینهمه، به آن معنانیزهست که این کشمکشها همواره درقلمرو ذهن رُخ داده وبه رشد ذهنی مربوطند ونه رشد روانی!..» ...پیرمرد با کشیدن انگشت ها برسیم تاردربغل گرفته اش صدای سازش رادرآورده وگفت : « ...زنگ استراحت...دیگربس است...کمی میوه بخورید وآرام بنشینید، تا کمی هم به صدای این تارپُرازحرف، امّا خاموش نشسته گوش دهیم..»...تکنوازی اوحال وهوای ماراعوض کرده ومن درحالی که پرتقالی برمی داشتم « م. آذر» رامی دیدم که زانوهایش رابغل کرده ومانند قایق سبکی که برامواج نرم وآرام دریا می جنبد، همگام باآهنگ تارپیرمردمی جُنبید وچشمهای خیس ونمناکش را میدزدید تا کسی نبیند...پیرمرد گرم کارخود بود وازاین ماجرا بیخبر، « د. راستی » امّا هرسه ی مارا دیده، ساکت نشسته وبا سیبی دردست گوش به صدای تارسپرده بود...پیرمرد، درپایان تکنوازی، تارش راکنارگذاشته، سیبی رابه هوا پرتاب کرده وآنگاه گرفت وسرجایش گذاشت وگفت: «..اگرحرفهایتان تمام شده تا بکارم ادامه داده وهمنوا با تار بخوانم...»...صدای « د. راستی » بلند شد: «...من می خواهم به دوستمان بگویم که با توجّه به گفته های خودت درمورد آن روند « واپس زدن » ی که قبل ازآشنایی با دیدگاه « فروید » وروانکاوی شناخته وازابرازآن درقالب کلمات ناتوان بودی، این مسئله روشن است که درآنزمان قادربه مبادله ی تجربیات اصیل روانی خود بادیگران اعم ازخانواده، دوستان یا نهادهای اجتماعی نبوده ای..درچنین اوضاعی معلوم است که همه ی این عوامل برای ابرازدرک ودریافت هایی که ازهمین ماجرا ی واپس زدن داشتی جایی  باقی نمی گذاشته اند...وتودرحالی که دیگراززیستن درآن محیط واجتماع خوشحال وراضی نبودی، نمی دانستی که چه استعداد هایی داری ونمی دانستی که استعدادت برای رشد، ازمحیط واجتماع محدودی که درآن قرارداری بیشتر است...نمی دانستی که گاهی ممکن است همین محیط واجتماع محدود، خواسته یا ناخواسته،ازروی ناآگاهی، یا بوسیله ی ذهنهای مریض ویا مُغرض، بهردلیلی مانع ازآن باشد که بتوانی خودت را واستعدادهایت را پیدا کُنی...نمی توانستی که با این جوهراصیل وخلّاق خود همگام شده وازاوحراست کُنی!...نمی توانستی بدانی که با همین ندانستنهاست که آن استعدادهای خودجوش، زیرفشارعوامل یاد شده، ازخلّاقیت بازمانده وبتدریج خفه می شوند..» نگاه پرسشگر« م. آذر» به من وپیرمرد دوخته شده بودوگویی می پرسید که « د. راستی » اینهمه راازکجا می داند؟!..و« د. راستی » که سکوت واین نگاه پرسشگر« م.آذر» را تحت  نظرداشت ادامه داد: «...بدون تردید، همه ی شعرا، هنرمندان ودانشمندان، با تلاسهای دائمی وطاقت فرسای خود، با حراست ازهمین استعدادهای درونی وهمگام شدن با همین فرایند خودجوش خلاقیتهای فردی، یعنی ازروان ترکیبی درونی خود که فراسوی شعورآگاه آنها رُخ می دهد سودبرده ومی برند...»...هم من وهم پیرمرد، فرورفتن « م. آذر» درخود رامی دیدیم ...واوکه چشم به زمین دوخته بود دستی به سرورویش کشید وگفت : «...من ازکوچه های پرازسنگلاخ همه ی این ندانستنها عبور کرده وانواع مُشت ولگد خوردنهای ناشی ازآن « واپس زدن » هایی که با نگاهی سوای نگاه « فروید » و روانکاوی می شناختم را تجربه کرده ام...من چگونه می توانم به شما نشان دهم که نگاههای عاقل اندرسفیه کسانی که سفاهت ازسروروی شان می بارید را بارها وبارها تحمّل کرده وسکوت کرده ام...چگونه نشان دهم که با همه ی آموختنها وسود هایی که ازسخنان مفید وارزنده ی شما می برم بازهم نمی توانم این مسئله را نادیده یگیرم وازآن بگذرم که نگاه من با نگاه شما به آنچه که آنرا« تجربیات اصیل روانی »، یا « روان ترکیبی » می نامید، یا به آنچه که به زعم شما « فراسوی شعورهنرمند ودانشمند» رُخ می دهد، متفاوت است...به گمان من آنچه که شما آنرا « تجربیات اصیل روانی » می نامید، تجربیاتی ذهنی ومتمایزاز روان اند، وآن « روان ترکیبی » شما نیز، ترکیب فردی وویژه ی علائم ذهنی تصویری وکلامی فرد با علائم حسّی مشترک وهمگانی روانی متمایزامّا همبسته باآنهاست...وآنچه که به گمان شما در« فراسوی شعورهنرمند ودانشمند » رُخ می دهد نیزهمان احساسات ناشناخته ی خارج ازمحدوده ی ذهنیتهای موجود آنها هستند که درقلمرووسیع وغنیِ همان « هوش» زنده ودائما"جاری، یا بقول شما در« ضمیرناآگاه » آنها حضورداشته وخلاقیتهای فردی آنها نیز درراستای خروج ازچهاچوب دانسته های گُذشته وموجود برای شناخت هرچه بیشترهمین احساسات ناشناخته است که شکل گرفته ورُخ نموده اند...واین احساسات ناشناخته که شما آنها را در« فراسوی شعورآگاه » آنها می بینید، همواره درقلمروهمان فعالیتهای روانی مُشترک وهمگانی متمایزامّا همبسته با عملکردهای ذهنی همین هنرمندان و ودانشمندان قرارداشته وبدنبال خلّاقیتهای فردی آنها درحالی شناخته شده، رُخ نموده وآشکارمی شوند که درجریان عملکرد ذهنی انسانهای معمولی نادیده گرفته شده ویا اینکه همین انسانهای معمولی ازشناخت آنها عاجز عاجزبوده اند... براین اساس روشن است که آشنایی همین انسانها با آنچه که بوسیله ی هنرمندان و ودانشمندان کشف شده اند، برپایه ی همین احساسات نهفته وناشناخته ی مُشترک وهمگانی شان که همواره با خودداشته ودارند ونادیده گرفته شده اند، شکل می گیرد...دراینجا باید بگویم که تفاوت نگاه من با نگاه شما به این قضایا نه تنها مانع ازآن نیست که چیزهای زیادی ازشما بیاموزم، بلکه درانتظار آموختن مطالبی بیشتروبیشتراز چگونگیِ دست یابی به رهیافتی که کوتاه ترین و مناسب ترین راه خروج ازذهنیتهای دست وپاگیرموجود را نشان می دهد نشسته ومی نشینم تا درهمین راستاازاشاره ی شما به چگونگی بروز استعدادها، خلّاقیتهای فردی، تحرک ورشد ذهنی یابقول شما رشد روانیِ هنرمند ودانشمند  نیزمطالب بیشتری بیاموزم..» 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:35 |

جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۱۴

داود ِاندیشه

 

دلبسته ی کجائی ؟

پله پله می رود  تو

به نقش بی ِرنگ

سقفِ زیر باد .

هجوم بی امان تلخ

می خزد سراغ ِ خلسه ی یاد

در متروی"سعدیِ" آخرین بار .

نهاده یِ ِسپید

در چاپگر اچ پی ،

خروجی روزانه ی "کاغذ اخبار"

در دکه ی داود ،

 قرارما پارک ِاندیشه  بود ؟

 حجم ِغروبِ ناگهان ِحروف نازنین

 رقص برگ های یاسمن

 در جوی آبی که

نسبت اش به میرِآب قنات ِ"شازده" می رسد   .

 نه قهرم  نه دلگیر ،

باور کن

داود !

فقط گرفته ام ،

افتاده ی ِایستاده ام

در جوی ِآبی که

 به تماشایِِ ِ پیشخوان بی ِشکل حروف می رود  .   

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:39 |

چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵

* درستایش سه استاِد

دانشگاه تهران – دانشگاه اکسفورد – دانشگاه قاهره

دربرخورد کاری-آموزشی با دوستان عرب بعضا ازکشورهای مصر، اردن،سوریه، لبنان وکویت و کمتراهل حوزهِ ی خلیج فارس، برای برقراری ارتباط عاطفی درجمع دوستانه چه درنمایشگاه GITEX دُبی و یا CEBIT ِهانوفرآلمان، بحث به ادبیات وهنرمعاصرعرب کشیده میشود .آنها ازاطلاعات ِهرچند محدود ما ایرانی ها ، ازادبیات داستانی و شعر جهان عرب،اظهار تعجب میکنند ازاینکه ما کتابهای نجیب محفوظ ،ادنیس، نزارقبانی، نازک الملائکه،غاده السمان،احمد شوقی،البیاتی،...را خوانده ایم .اما اطلاعات آنها درمورد ایران محدود به خیام وحافظ وسعدی و فردوسی وچند نفری هم اهل فلسفه ازقبیل ابن سینا،فارابی،بیرونی،سهروردی وابوحامدغزالی آنهم محدودبه برنامه آموزشی دردانشگاه یا مدارس ،درکتاب درسی،فراترنمیرود و درهمین حد متوقف مانده اند وهیچ اطلاعی ازادبیات داستانی و شعر معاصر وحتی سینمای ماهم ندارند . وقتی گله میکنیم میگویند متون فارسی به عربی ترجمه نمیشود .البته تا حدودی دلیل قانع کننده ای است .چرا؟ چون این ترجمه ها باید توسط روشنفکران و مترجمین اهل هنرآن سامان ترجمه تا توده یمردم ازآن بهره مند شوند .این کوتاهی قابل گذشت نیست. یعنی همانکاری که مترجمین محترم ایرانی سالهاست بی وقفه و با تلاشی خستگی ناپذیربا هنر و دیگر متون فرانسه،اسپانیا،روسی،انگلیسی،چینی،ژاپنی،ارمنی،ترکیازجمله عربی ... انجام میدهند.درهرحال یا زمینه ضد ایرانی – سیاسی مانع آن است یا کم لطفی دوستان اهل هنراین چند کشور با سابقه تاریخی است. از کشورهای تازه هویت یافته حوزه خلیج فارس چندان انتظاری نیست .هرچند کشور کویت یک استثناء است. با این مقدمه میروم سراصل موضوع. درچندسال گذشته کتابی مختصراما کامل توسط دکتر شفیعی کدکنی باهمکاری دکترجورج موریس استاددانشگاه اکسفورد بنام"ادبیات فارسی ازعصر جامی تا روزگار ما" به زبان انگلیسی نوشته ودر امریکا منتشر شده که توسط دکتربسام ربابعه استاددانشگاه قاهره– اردن، به عربی ترجمه وتوسط مجلهِ"عالم المعرفه"کویت ،در43000جلد درجهان عرب منتشروپخش شده است. این ترجمه بعداز"بوف کور"هدایت درسال 1976 توسط ابراهیم شتا مصری ورمان "همسایه ها"ی احمدمحمود توسط سلیم عبدالحمید حمدان مصری درسال 2003،سومین اثر، در معرفی جامع ادبیات داستانی و شعرمعاصر ایران است که درجهان عرب مطرح و برای غیرفارسی زبانان درسال 2009 دراختیار فرهیختگان انگلیسی زبان و جهان عرب قرارگرفته است . نکته حائز اهمیت آن است این کتاب دربرگیرنده تاریخ مختصر ادبیات داستانی ما ازموسی نثری،صنعتی زاده ی کرمانی تا اولین مجموعه "یکی بود و یکی نبود"جمالزاده ،صادق هدایت،بزرگ علوی،علی دشتی،محمد حجازی ...تا نمایشنامه نویسانی ازقبیل دکترساعدی،بهرام بیضائی و اکبررادی است .ازهمه مهم ترشناسائی و معرفی شاعران انقلاب مشروطه ازقبیل فرخی یزدی،عشقی، عارف ،بهار، پروین اعتصامی و جایگاه شعر نوایران وانقلاب نیما وشاگردانش ازقبیل شاملو ،اخوان ،فروغ فرخزاد و سهراب سپهری است .ازدرخشان ترین مبحث آن تئوری ،دیدگاه و فرازهائی از سخنان فروغ فرخزاد درسال 1339 ودرچالش با بیانیه رمانتیک ها و کهن سرایان و انتقاد اواز کسانی که بر اوزان عروضی پای میفشردند،است ،که مورد توجه محافل حرفه ای شعرعرب قرارگرفت .شاید این کتاب برای کسانی که از تحولات "ادبیات نوین ایران"چه درزمینه ادبیات داستانی و چه شعر، بی خبرمانده ،آموزنده وراه گشا باشد.  بازتاب این ترجمه که مورد توجه فرهیختگان جهان عرب قرارگرفته بی سابقه است .درتمامی پایگاه های اینترنتی کشورهای مصر،اردن ،عراق ، تونس، سوریه ، لبنان ،کویت ...این ترجمه قابل مطالعه ودسترسی است .

*این کتاب ازانگلیسی به فارسی نیز توسط آقای حجت الله اصیل ترجمه شده است .

ا- ترجمه بوف کور 1976 مترجم ابراهیم شتا – قاهره

2- تاریخ قدیم ایران 1980 مترجم طه باقرفوزی – الهاهشمی قاهره

3 – تاریخ ادبیات ایران ادوارد براون 1955 قاهره – مترجم ابراهیم الشورائی

4- تاریخ الادب الفارسی – محمد جعفر یاحقی : چون سبوی تشنه  – مترجم ندی حسون 2005 دمشق

5- تاریخ ادبیات ایران – ادوارد براون -:از سعدی تا جامی : مترجم محمد الدین منصور – قاهره 2005

6- حکایات ایرانیه ، القصه فی الادب الفارسی – قاهره – داستانهای نویسندگاه معاصر –عبدالوهاب علوب2005

7- ترجمه فیه مافیه – مولانا بلخی – مترجم عیسی العاکوب – دمشق - 2004

8- الجیران (روایه )- همسایه ها : احمد محمود – ترجمه سلیم عبدالحمید حمدان 604 صفحه قاهره

9- تاریخ بیهقی – دمشق –  ترجمه - یوسف الهادی 2004

منبع : فصلنامه تحقیقاتی سازمان اسناد کتابخانه ملی سال دوم شماره هفتم – زمستان 1392 شمسی 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:38 |

جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹

ازمیان خوابهاویادها

کسی درباد رد اینجا را گرفته بود و آمده بود تا حوالی خانه و پارک ، انگار . آن روز ، جمعه نبود . بود ؟ شاید . نمی دانم . شاید هم یک روز تعطیل ِبعد از، جمعه بود، به مناسبتی گویا ، یادم نمیآید . ما خانه بودیم . یعنی من وماهرخ .اما مانی نبود آن روز . شاید دائی اش آمده بود او را برده بود خانه ی پدرومادرمِاهرخ . شاید هم ما خواب بودیم و دائی مانی آمده بود و با او رفته  پارک . آخر دائی مانی ، کلید خانه را داشت . شب سرشام ، ماهرخ چیزی دراین مورد نگفته بود. نزدیک های صبح ، آن روز تعطیل ،که معمولا دیراز خواب بیدار میشوم ، رفتم اتاق مانی،نبود . گشتی توی هال و آشپزخانه زدم و برگشتم اتاق خواب . فکرکردم شاید خزیده زیر پتوی ماهرخ . نبودند . خوابیدم ، تا لنگ ظهر . نهار و صبحانه را با هم خوردم . صدای مانی ازاتاقش میآمد که با اتاری اش گیم بازی میکرد . دائی مانی نبود . بعد از نهار رفتم انباری دنبال چیزی یا وسیله ای. بعد رفتم پشت بام به سرکشی کولرآبی ، که هوا کم کم رو به گرمی میرفت و لازم بود که دستی به کولرکشیده شود . نیم ساعتی با کولر وررفتم . آخر کار سیم ها را عوضی جا زدم . خسته ، رها کردم وآمدم پایین .مانی نبود اما ماهرخ توی آشپزخانه نشسته بود وزل زده بود به ظرفهای نشسته یِ توی سینگِ ظرفشوئی ، با دستانی که مثل همیشه زیرچانه اش مشت کرده بود . شال وکلاه کردم که بروم پارک دیدن رفقا . احساس کردم آن کسی که درباد رد بوی اینجا را گرفته ،حالا باید توی پارک نشسته و منتظر تک تک ما باشد. احساس بدی داشتم . ازماهرخ خداحافظی نکردم. یعنی دلم نیامد،سکوتش را به هم بزنم . رفتم .ازمیان قطعه ها و ردیف ها ، نهال ها و گلدان های گاه سبز و گاه نیمه خشک عبورکردم تا برسم به سکوت ابدی رفقا . رفقا، زیرآلاچیق اول ودوم نشسته بودند ودرسکوت مشغول بازی شطرنج بودند و به کندی دستی از زانو ، یا بازی با سبیل و یا چانه ، جدا میشد تا مهره ای جا به جا کند . چشم ها همه به صفحه ی سیاه وسفید شطرنج بود ودستهائی که هیچ حرکتی نداشت . تا آنجا بودم حرکتی را ندیدم . نشستم به ورق زدن روزنامه ای که از روز قبل ، معمولا از دکه ی گوشه ی پارک می خریدند وهمان جا روی نیمکت هامیاند ودست به دست میشد . دستم به روز نامه بود چشمم به چپ وراست می چرخید ، تا آمدنش را ببینم کسی که درباد رد بوی ما را حس کرده یود و نمی دانم آمده بود و رفته بود و می خواست بیاید ونیامده بود . یکی از رفقا آمد نشست پهلویم ، دستش رفت روی دستم و آن را فشرد . از نک پا تا سرش تکان میخورد اما درنی نی چشمانش نمی نشسته بود که نمی دانم اشک بود یا آب مروارید ِقبل ازعمل . هرچه بود،همانجا لای پلک ها جا خوش کرده بود و مانده بود تا زمانی که بود . رفیقی دیگرآمد . چهار بلیط کنسرتی مجانی به رفیق پهلو دستی ام داد وبعددستش دراز کرد تا سه بلیط هم به من بدهد . بعد انگار پشیمان شده باشد ، دو تا را برداشت و یکی به سمت من گرفت ، سر را به حالت منفی تکان دادم که رفیق پهلو دستی ام آن را از او گرفت و تپاند توی جیب پیراهنم . کسی از رفقا ، سیگاری داد دستم ، پس زدم . گلو درد داشتم . به امید گردشی دور آبنما ی بزرگ پارک ، بلند شدم تا شاید مانی وماهرخ را ببینم . یا سراغی از آنها گرفته باشم . چیزی که معمولا ، اکثر روزهائی که مانی هنوز دانشگاه نرفته بود ، اتفاق می افتاد . رفیقی که سیگار برایم روشن کرده بود ، دست روی شانه ام گذاشت و پا به پایم آمد . دورآبنما ، روی نیمکت ها ، دو به دو یا بیشتر ، زن ومرد و جوان وکودک ، ایستاده و یا نشسته بودند . چشم گیراندم ، ماهرخ ومانی نبودند . فکرکردم شاید رفته باشند توی دکه ی گوشه ی پارک برای خرید سی دی و فیلم های جدید .هرچند بعد از دانشگاه رفتن مانی ،کمتر با من وماهرخ پارک می آمد . از حوض فاصله گرفتم و درحالی که دست دوستم روی شانه هایم بود ، رفتیم به غرفه های سنتی ای که به مناسبتی ، شاید تعطیلی همین روز و یا فصل پائیز برپا شده بود و جمعیت زیادی دورغرفه ها پرسه می زدند و خرید میکردند. جماعتی هم ، دور دست فروشان دوره گرد جمع شده واجناس چینی را سبک سنگین میکردند . غرفه دارها ، با لباسهای محلی و انواع محصولاتِ منطقه ای خودشان ، عرضه و جماعت هم ایستاده بودند توی صف و میخریدند . از دور، توی شلوغی یک آن ، کنارغرفه ی نان برنجی ، ماهرخ و مانی را کیف به دست دیدم . دست دوستم را از شانه جداکردم تا بروم به سمت غرفه ی استان کرمانشاه . بایدغرفه های سه استان بلوجستان ، آذربایجان و کردستان را رد میکردیم تا به غرفه ی استان کرمانشاه می رسیدیم . فشار جمعیت و باریکه راهی که به غرفه ها میرسید،خیلی مشکل وعبورازآن باریکه ، بدون تنه وهل ممکن نبود . تا برسیم ، ماهرخ ومانی خریدشان کرده از صف رفته بودند بیرون وغیبشان زده بود . با دوستم قدم زنان چندی درآن حوالی پرسه زدیم .ازغرفه ی استان فارس ، دوستم دوبسته مسقطی لاری خرید و یکی هم به من داد که میدانستم مانی دوست دارد . درغرفه های سه استان ِساحلی ِخلیج فارس، ماهی و میگو،داشتند.اماآنقدرشلوغ بود که تنوانستیم ماهیها وخرچنگها را تماشا کنیم . برگشتیم آلاچیق . رفقا همچنان درسکوت ، چشم دوخته بودند به صفحه ی شطرنج ابدی و حرکات مهره ها را دراحتمالات ذهنشان جا بجا و حرکت بعدی حریف را حدس میزدند .اما دستی به سوی مهره ای دراز نمیشد . کمی آنسوتر ،رفقا سگی ظاهرا بی صاحب را دوره کرده که قلاده ای زیبا درگردن و حلقه ای فلزی درپای چپش ،خود نمائی میکرد .سگ با جست و خیز زیبا و نرمش عالی،جمعی از رفقا را دور خودش گرد آورده بود . زنی مسن و لاغر و شیک پوش بیرون از آلاچیق می نالید و با صدای لرزانی تکرار می کرد: " داجی . داجی . کجائی ؟". حلقه ی رفقا اندکی باز شد و سگ خیز برداشت طرف زن مسن و مضطرب ، خودش را به پاهای او می مالید و شرم سار به بالا نگاه میکرد . زن مسن حلقه تسمه چرمی ِخوشِ ِبافتی که توی دستش بود به حلقه ی قلاده انداخت و با اخمی ملایم ، درسکوت ، از ما فاصله گرفت و زیر لب غرولندی با سگ داشت که نامفهوم بود . به قصد خانه و رسیدن به نان برنجی ای که ماهرخ ومانی خریده بودن از پارک با دوستم قدم زنان آمدیم بیرون . از دکه ی سرکوچه ی خودمان چند بسته سیگار خریدم وبعد از جدائی از دوستم رفتم توی کوچه .کلید به درانداختم تازه یادم آمد که حساب دفتری بقالی نادری را تسویه نکرده ام . برگشتم فروشگاه نادری .

:"سلام آقا نادری " .

: " سلام آقای زند کم پیدائی ؟"

:" مشغولم . دو روز از سرماه گذشته حساب ما چقدر میشه ؟

:  باز یادت رفته ؟ دیگه خانم  خرید نقدی می کنه !"

: مطمئن هستی؟"

:" آره آقای زند ."

آمدم بیرون . تا درفِروشگاه آمد بدرقه ام ، انگار دستی هم بر شانه ام کشید . به خانه بازگشتم و کلید را درقفل گرداندم . نامه ها و پاکت های زیادی کف حیاط پخش و پلا بود . ایستادم به جمع کردن آنها . سر بلند کردم ، یک آن ، ماهرخ از پشت پنجره ی آشپزخانه ی ِمشرف بر حیاط دیدم که آمد و رفت . انگارمثل همیشه می خواست مطمئن شود که بازگشته ام . چراغ اتاق مانی هم روشن بود . از زمانی که دانشگاه میرفت ، دیگر مهتابی اتاق اش خاموش نمیکرد . ماهرخ هم ، مایل نبود ، مهتابی را خاموش کند . عقیده داشت که ، اگرلازم باشد خودش آن را خاموش میکند . شاید یک جورائی پذیرش استقلال او وعدم مداخله ی ِما درکارهای جوانمان مثلا . نامه ها و مجله ها را روی سکوی ورودی هال گذاشتم و روی پله های سیمانی سکو نشستم . روزهای آخر پائیز بود انگار ، اما برگ درخت چنار توی حیاط ریخته بود کف حوض خالی به صورتی که رنگ آبی حوض قابل تشخیص نبود . یک دانه سیب سالم روی درخت نبود. رنگ برزنت چادرماشین هم از بس برگ زدِ چنارخشک ،روی آن نشسته بود مثل حوض مشخص نبود . احساس خوبی نداشتم . نامه ها و مجله را برداشتم وآمدم توی هال . چشمم افتاد به عکس قاب شدهِ ی بزرگ ِسیاه و سفید خودم روی دیوارهال و نگاه امیدوار به همه چیز،با کت وشلواروکراوات سرمه ای که آن زمان مد روز بود و مخصوص گروهی خاص، که ماهرخ برای همیشه آن را جائی پنهان کرده بود . سایه ی ماهرخ را دیدم که دور و بر ماشین رختشوئی میرود و میآید و گم میشود . توی هال نشستم به بازکردن نامه ها و مجله ها ی جواجور، کامپیوتری ،مد لباس ، تبلیغ موبایل ، اینترنت ومودم مجانی ،تجهیزات و وسایل برقی و چند تائی هم ،مربوط به دانشگاه مانی بود که بی حوصله بازش نکردم . رفتم به اتاق خواب ، روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم . صدای درآمد ، نیم خیزشدم واز پنجره ، مانی را دیدم که با دوستانش توی درگاهی درِ ِماشینِ ِرو، ایستاده به صحبت . برگشتم به هال و رفتم به آشپزخانه ،درِِحِیاط خلوت، باز بود . روی طناب ، لباسهای شسته درباد پائیزی می رقصیدند . از پنجره ی آشپزخانه حیاط را نگاه کردم . مانی نبود . ماهرخ هم نیود . چشمم می سوخت . خسته بودم . رفتم اتاق خواب . صدائی آمد . نیم خیزشدم . از حیاط بود . مانی و ماهرخ میآمدند ومیرفتند توی حیاط  . رفتم توی رخت خواب و پتو را کشیدم روی سرم . تاریک شد . چشم ها را بستم ، تاریک ترشد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:28 |

دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵

 

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی بر روان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 13

اکنون، میدانستم که اشاره های دائما"تکرارشونده ی « م . آذر» به آنچه که به گمان اوبه رشد ذهنی مربوط بوده ودردیدگاه دیگران بعنوان « رشد روانی » شناخته شده، مبنا وپایه ی اصلی تفاوت نگاه اوبا دیگران وازجمله « د. راستی » است...او، همچنان که دائما"می گفت، بازهم روبه ما سه نفرکرده وتأ کید داشت که: «...من همیشه ازاین موضوع رنج می بردم که مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی به چه دلیل ازاین رشد وتغییرذهنیتها ، بعنوان « رشد روانی » یاد می کُنند..ازهمین جا وبا همین نگاه بود که برای نخستین باربه واژگونی وپا درهوا بودن نگاه « فروید » وروانکاوی می اندیشیدم، ازهمینجا وبا همین نگاه بود که برای نخستین باربه وجود آن آشفته بازارناشی ازخلط وتداخل عملکردهای همبسته امّا متمایز ذهنی وروانی می اندیشیدم..و اکنون نیزبرهمین اساس است که با گوش سپردن به سخنان « د. راستی » ، ضمن آموختن وپی بردن به هرآنچه که همواره دراندیشه هایی پنهان با خود حمل کرده وازبیا نش عاجزبوده ام، درجستجوی همه ی چیزهایی هستم که می دانم هنوزهم دراین میان پنهان وناگفته مانده اند وبا آشکارشدنشان می توانند راه را برای درک ودریافت این موضوع هموارکُنند که همه ی آنچه که درروانکاوی بعنوان « رشد روانی » شناخته شده ومی شود، درقلمروذهن رُخ داده ومربوط به رشد ذهنی اند نه رشد روانی!..ممکن است که از نظرشما قضایای دیگری نیزوجود  داشته باشند که ما ازآنها بی خبریم...امّا همانطورکه گفتم این قضایا، هرچه که باشند، بازهم تغییری دراین مسئله نمیدهند که رشد  ذهنی، یعنی رشدوتغییردر فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان، یک چیزاست...، ورشد وتغییردرفعالیتهای روانی همبسته با همین فعالیتهای ذهنی، چیزی دیگر!..من با این حرفها می خواهم بگویم که این  ماجرا حتّی به همین جا هم ختم نمی شود وبا بدست گرفتن این سرنخ به آنجا می رسیم که خواهیم دید که مکتب روانکاوی ویا روانشناسی ژرف، درحالی مُدّعی روان درمانی وکاویدن روان هستند که درواقع وعملا" ذهن را می کاوند وبه ذهن درمانی مشغولند...به گمان من، این همان آشفته بازاری است که مخاطبان آنها را سردرگُم می کُند...»...علت سکوت پیرمرد را که در انتظارواکنش « د. راستی » به این گفته های « م. آذر» نشسته بود می دانستم، سکوت « د. راستی » امّا برای من ناشناخته بود...با اینهمه امّا اونیزپس ازچند لحظه با پرداختن به آنچه که بعنوان یکی دیگرازمراحل بگفته ی وی ششگانه ی فرایند رشد در روان درمانی معرفی میکرد، سرانجام  سکوت خود را شکسته و روبه « م. آذر» گُفت : «...ما باید بدانیم که عدم آگاهیمان از تحولات تازه ای که درذهن ما صورت می گیرد، مانع اصلی رشد روانی ما ست...کسی که بیش ازحد تحت تأثیر دیدگاههای دیگران است به میزان بسیار اندکی می تواند اصالت خویش را تشخیص دهد..» ...اکنون« م. آذر» را می دیدم که آرام وقرارنداشته وضمن قطع سخنان او پی در پی می گفت : «..صبرکُن، صبرکُن..همینجا وهمین الان، این عدم آگاهی ازتحولات تازه ای که بگفته ی خودتان درذهن ما صورت میگیرد، مانع رشد ذهنی ماست یا رشد روانی ما؟!..همین الان..درهمینجا همه چیز پیداست...به حرفهای خودتان توجه کنید، شما ازتحولات ذهنی سخن می گویید وآنگاه بجای نشان دادن این رشد ذهنی، به رشد روانی اشاره می کُنید..اگراینطور است که این تغییر وتحوّل واین رشد درقلمروذهن وفعالیت ذهنی ما رُخ می دهد، پس چرا نامش را گذاشته اید رشد روانی؟!..درهمین راستا نیست که بجای تلاش درجهت درمان ذهنهای مریض، به « درمان » روانهای سالمی می پردازید که خیال می کنید « مریض » اند؟!... پیرمرد خنده کنان، ضمن اشاره به « م. آذر» روبه من کرده وگفت: «...نگاه کُن...گفته بودم که این ماهی « سبیتی » سرانجام  کلّه می کُند..»..ومن « م. آذر» را می دیدم که تحت تأثیر  خنده ی پیرمرد، اندک اندک آرام گرفته ودرخود فرومی رفت...دراین میان « د. راستی » نیزدستی بشانه های اوکشیده وبه آرامی ادامه داد: «...زمانی که به دنبال عدم آگاهی ازجریان رشدوتغییری که درذهنمان رُخ می دهد، با زندگی روزمرّه ی خود به هردلیلی سازش می کُنیم، این روند بگونه ی دردناکی دررؤیاهای ما ظاهرمی شود...این رؤیاها نشانه هایی اند بسیارحسّاس ازشرایط روانی ما...»...این بار« م. آذر» با لبخندی آرام دوباره گفت: «...چیزی که می خواهم بگویم اینست که باهمه ی این حرفها، بازهم همه چیزبسته به این است که به ضرورت تفکیک وتمایزفعالیتهای ذهنی وکلامی خویش ازفعالیتهای روانی همبسته با همین فعالیتها ی ذهنی وکلامی پی برده ایم یانه؟! ...روشن است که علائم ونشانه های ذهنی وکلامی ما ، ازخود آن احساسات وعواطف پنهان دراین فعالیت روانی که این علائم ونشانه ها به آن مربوطند متمایزند..همانطورکه « ضمیرنااگاه » مانیزاز« ضمیر آگاه » مان متمایز است...همه ی شما بارها وبارها گفته ومی گویید که رؤیاها نشانه هایی اند بسیارحسّاس از شرایط روانی ما...با اینهمه امّا، همواره ازضرورت تفکیک وتمایزآن ذهنیتها یی که این علائم ونشانه ها وازجمله رؤیاها دربیداری وخواب محصول آنان اند، ازآن فعالیت روانی همبسته با همین ذهنیتها که بگونه ای مستقل ازذهن ومتمایز ازآن ذهنیتها درجریان زندگی جاری است غافل مانده وهمه ی آنها را یکجا ویک کاسه کرده وبا نام کُلّیِ مُبهم وپیچیده ی« فعالیت روانی » تعریف می کُنید..درچنین اوضاعی روشن است که زمینه ی شکل گیری همان « من ذهنی » درهمان آشفته بازاری فراهم می شود که درآنجا مریضی ذهن را با مارک « بیماری روانی »، رشد ذهنی را با مارک « رشد روانی » ودرمان ذهن را با مارک « روان درمانی » درحالی معامله وخرید وفروش می کُنند که مجموعه ی دیدگاههای مرتبط با روانکاوی، اگرچه درعمل تسلیم واقعیت شده وذهن افراد را می کاوند، بااینهمه امّابازهم خود را« روانکاو» نامیده تا مخاطب خودرا ، خواسته یا ناخواسته ازمسیرتلاش درراستای شناخت بیماریهای ذهن ودورانداختن ذهنیتهای دست وپاگیروبی پایه ی خویش، دورودورترسازند..»..به گمان من،      « د. راستی » اندک اندک ازعمق شکافی که میان نگاه « م. آذر» به فرایند رشد در روان درمانی، ونگاه خودش ومجموعه ی روانکاوی به این فرایند وجود داشت آگاه شده وبه همین دلیل با پرداختن به زندگی ذهنی یک کودک ونحوه ای که اودنیا را می بیند وعدم خشنودی او ازنگاه وبرخورد والدین بااین زندگی ذهنی اش، دست بکارمی شد تا ضمن درگیرساختن نگاه « م. آذر» با اینگونه کشمکشها ی اجتناب ناپذیرکه میان کودک وبزرگسال رُخ می دهد، بیش ازپیش با چگونگی نگاه او به اینگونه قضایا آشنا شود...ودرهمین راستا بود که ضمن جلب توجّه من وپیرمرد به این موضوع، از« م. آذر»  نیزمی خواست تا به ادامه ی سخنان وی توجّه داشته باشد: «...برای درک این موضوع که رفتار مشروط درفرایند رشد در روان درمانی،عدم خشنودی است، توجّه شما را به زندگی  ذهنی یک کودک ونحوه ای که او دنیا را می بیند جلب می کُنم...این زندگی ذهنی معمولا"در نقطه نظردنیای والدین او خلاصه می شود، والدین غالبا"دیدی وسیع ترازکودکان خود دارند...امّا هنگامی که کودکان رشد یافته و بزرگترمی شوند آگاهی آنها تاجایی گسترش می یابد که به دیدگاههای والدین می رسد...دراینجا فرایند رشد فردیّت کودک باید غلبه کُند...امّا درواقع درهمین نقطه است که تعارضات و مشکلات بین والدین وفرزندان آغازمی شود...هرکودکی دیدگاه مخصوص خودرا نسبت به اشیاء پیرامون خود دارد واین مایه ی حیرت بزرگسالان می شود، بزرگسالان حسّاس وآگاه جنبه های خلّاق الگوهای ویژه را تشخیص می دهند و فرزندان را در ابرازآنها تشویق می کُنند...هنگامی که کودک نقطه نظرهای خاصّ خود را  ابراز می کُند ارتباط خوبی با بزرگسال تجربه می کُند...اومی تواند آگاهیهای جدید را آزمایش ودرکنار بزرگسال احساس خشنودی کُند...یک فرد بزرگسال جا افتاده نه فقط این کشفیات کودک را پذیرا می شود، بلکه اجازه خواهد داد که دنیای خودش نیز با آنها رشد کُند..این وضعیت به هردوی آنها اجازه خواهد داد که رشد تجربیات اصیل روانی خود را بطرف کمال مطلوب سوق دهند...»...هم من وهم پیرمرد از« م. آذر» که همزمان با گوش سپردن به سخنان « د. راستی » سرمی جُنباند ولبخند میزد همزمان پرسیدیم که : «..چه شده؟!.» واو خنده کنان پاسخ داد: «بازهم به روشنی می توانید ببینید که « د. راستی » درحالی از« رشد تجربیات اصیل روانی » سخن می گوید که درواقع وعملا"، برچگونگی رشد ذهنی کودک وبزرگسال تمرکزدارد، ونه رشد روانی آنها!..»...نگاه من همزمان با نگاه پیرمرد به نگاه « د. راستی » که به حرفهای خود ادامه می داد گره خورده بود: «..درچنین اوضاعی کودک با بزرگسالا ن احساس خشنودی می کُند...احساس بزرگسالان درارتباط با فرزندانشان تحقق می یابد ونیازی به کشمکش نیست...ستیز وجنگی بین آنها وجود ندارد...کودک و بزرگسال هردوآزادانه تجربیات خود را با یکدیگر درمیان می گُذارند وتسهیلاتی برای رشد متقابل فراهم می کُنند..»..هم من، هم پیرمرد وهم « م. آذر»، هرسه می دانستیم که اکثر بزرگسالان اینگونه  با کودکان خودرفتار نمی کُنند...به همین دلیل بودکه از« د. راستی » پرسیدم : «..بااین بزرگسالان، که معمولا" انعطاف پذیرنیستند وتوانایی پذیرش رشد با ایده های جدید نداشته وبیشترنگران قدرتشان هستند وهمواره می خواهند نظرگاههای تثبیت شده خودرااعمال کُنند چه باید کرد؟!..آنها به ندای فرزندان خود گوش نمی دهند، با آنها تفاهم نمی کُنند وهمواره گرایش به این دارند که اصالت کودکان راسرپوش نهند وخفه کُنند...آنها بیشتربه دنبال وفادار ماندن به دیدگاههای خود بوده وهستند تا تشویق کودکان به ابرازتازه ها...»...به دنبال این سئوال، نگاه « م. آذر» را می دیدم که  به « د. راستی » دوخته شده وپیش ازمن درانتظارپاسخ نشسته بود...« د. راستی » گفت : «...سئوال خوبی است...همینجاست که کشمکشها آغازشده وفاصله وشکاف بین نسلها به وجود می آید...کودک طغیان می کُند وممکن است تبدیل به یک بُت شکن شود...این نیز ممکن است که تنها، هراسان وترسان شود زیرا هنوزنیاموخته است که آگاهی های جدید خود را چگونه ابرازدارد....اومیخواهد خواسته ی بزرگسال را تأمین کند اما دراین حالت ممکن است عصبی شده ودردام تعارضات جدید بیفتد که دراینصورت یا زیرفشاراین تعاضات خرد می شود که این وضع بصورت بیماری روانی بروز میکُند ویا به فردی خلّاق بدل می شود که باوجود مخالفتها وفشارها می تواند خلّاقیت خودرا آشکارساخته ونقطه نظرهای خودراابرازکُند...» ..درحالی که منتظرواکُنش « م. آذر» به این سخنان  بودم، صدای پیرمرد را شنیدم که سکوت خود را شکسته وخطاب به « د. راستی » گفت : «...با این حساب، درصورتیکه نتوانیم نقطه نظرهای خود را ابراز کُنیم دچار مُشکل شده و درنتیجه، درصورت ادامه وتکراراین اوضاع به همانحال وروزی میافتیم که افسردگی نام دارد...شماهمین رامی خواهی بگویی؟!.»..همزمان با پیرمرد، من و« م. آذر» نیزبه پاسخ « د. راستی »  گوش می سپردیم : «...این افسردگی که می گویی به دنبال فقدان آگاهی ازجریان رشد درونی رُخ می دهد...هنگامی که خود رادرچنبره ی رفتارها ونگرشهایی گرفتارمی کُنیم که زمینه  را برای احساسهای عدم کفایت وخودکم بینی ما فراهم می کُنند..هر چه بیشترسعی کُنیم، کمترموفق می شویم که به شیوه ها وراههای نامحدود رشد خود دست یابیم...درواقع اگر احساس عدم کفایت، مارا درجهت تشخیص نیازهایمان برای رشد وگسترش خودمحدودمان سوق دهد می تواند نشانه ی مفیدی باشد.امّا هنگامیکه دچارنگرش منفی نسبت به پدیده های جدید می شویم ودرنگرشهای قالبی موجودی که به آنها عادت کرده ایم غوطه ورمی شویم، دیگربه ارزش رفتارهای اصیل خود که همواره ازدرونمان سربلند کرده اند پی نمی بریم...به عبارت دیگرعدم آگاهی ازخصوصیات منحصربفرد، با نگرش منفی به چیزهای جدید، یکی ازعمده ترین موانع رشد روانی ما می باشد...آن افسردگی، محصول تکرارمداوم چنین اوضاعی است...»...لبخند « م. آذر»، بالبهای درهم فشرده و ابروهای بالارفته، همراه با بالااندختن شانه هایش، تعجّب وسکوت اورادرحالی به نمایش گُذاشته بود که مُنتظرهرگونه واکُنش دیگری ازطرف او بودم ، به جز این سکوت وتعجب...ازاوپرسیدم: «...چراتعجّب کرده وساکتی؟!.. مگرچه شده؟!..» واوپاسخ داد: «...مدّت زیادی است که با تکرارهای پی در پی ومُداوم بدنبال آنم که توجّه شمارا به این مسئله جلب کُنم که همه ی شما به این نگرش قالبی عادت کرده ودرآن غوطه ورید که عملکردهای ذهنی وکلامی خود ودیگران را با عملکردهای روانی متمایزامّا همبسته با همین عملکردهای ذهنی یک کاسه کرده، ودرنتیجه، هردوی این عملکردها را تحت عنوان عملکرد روانی می شناسید...درهمین راستا روشن است که از رشد ذهنی نیزبعنوان رشد روانی یاد  می کُنید...واین همان مسئله ایست که بعد ازاینهمه تکرار، نه تنها بازهم می بینم که بدون هیچگونه توضیحی درسخنان « د.راستی » تکرار   می شود، بلکه شما دونفرنیزهنوزهم توجّهی به این مسئله ندارید که برخلاف گفته ی ایشان، عدم آگاهی ازخصوصیات منحصر بفرد، با نگرش منفی به چیزجدید ازعمده ترین موانع رشد ذهنی اند، نه رشد روانی!..درهمینجا فکرمی کُنم که باید بگویم که واقعیت تکرارهای پی درپی ومکرّربکارگیری همین نگرش قالبی که دائما" ازرشد ذهنی بانام رشد روانی یاد می کُند، باعث می شود که منهم درروندی اجتناب ناپذیر، دوباره، وبارها وبارها به تکرارهمین مسئله پرداخته وبازهم تکرارکُنم که همه ی ما با این نگرش قالبی که همه ی عملکردهای ذهنی وروانی همبسته را یک کاسه کرده وبا نام فعالیت روانی می بیند یا می شناسد، خواسته یا ناخواسته، ازتوجّه وتمرکزبه این مسئله غافل شده یا می شویم که با این نگرش قالبی رسوب کرده، به دلیل عدم تفکیک وتمایزاین دوعملکرد همبسته ازیکدیگر، قادربه رها شدن ازچنبره ی همان آشفته بازارناشی ازخلط وتداخل این دوعملکرد نخواهیم بود...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:58 |

یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷

یاداشتی برکتاب" دود"

نوشته : حسین سناپور نشر چشمه : نشرسال 93

این متن قراربود در نقد چهارشنبه خوانده شود به علت فوت یکی از بستگانم میسور نشد.

تمام آثارارزشمندهنری تا روح زمان را درک نکرده اند،نتوانسته اند مورداقبال عمومی و توجه منتقدین را به خود جلب کنند.داستان بلند "دود"سناپوردرمسیرروح زمان خویش گام میزند ودراین سیروسلوک اگربا آونگاردیسم رایج ومد روزفاصله میگیرد چه باک .دراین اثر،سناپور با پیشگوئی ،ازآینده ی نسلی میگوید که مدام درحال ویرانی،گسست میان سنت ومدرنیته، دست وپا میزند و دچارحیرانی وسرگیجه ،میان بازتعریف جدید ازمفاهیم ،زندگی وروابط خانواده گی،اقتصادی درجهان نامتوازن وجهانی شدن است.این داستان بلند درحقیقت،نمائی ازپیش بینی نویسنده است که امروز بعد ازگذشت حدود نه سال که ازنوشتن آن میگذرد،به حققیت پیوسته است. راهی که ازآن گریزی نیست اما ندیدن آن نیز،جزءخود فریبی نام دیگری ندارد.سرگردانی،اعتیاد وازهمه مهم تر ،ازهم پاشیدگی نهاد خانواده به بزرگترین معضل جامعه ی نیمه مدرن ومدرن ما،تبدیل شده است که نوک پیکان تحولات متوجه آسیب پذیرترین هسته اجتماع ، یعنی نهاد خانواده شده است.قلم نویسنده نمیتواند دراین تحولات حضورنداشته باشد.موضوعی که نهادهای رسمی وآماری وپژوهشی نیزبرآن تاکید دارند . فضای کسب وکارناسالم ،آدمهای دلال وقابل خرید که مدام دست به دست میشوند . این فضای نا سالم که میراثی کهن است وریشه دراقتصاد وذات تک محصولی دارد ومربوط به امروزودیروز نیست وسابقه بسیارطولانی دارد. "دود"،محصول تنفس درهوای مسموم ماشینیزم ومدرنیته ای جهانی است که همه را بسوی جهانی شدن سوق میدهد و نهاد خانواده را هدف قرار داده است. بازخورد این فلاکت،"دود" است .همه آدمهای "دود" به نوعی مفلوک ودرمانده اند وبی پناه اند . حسام،مهتاب،زهره و سیاوش ومادرگربهِ باززهره،لادن وپدرومادرلاابالی ومعتادش،کبکانی وفرشید...شاید عاقل ترین وسالم ترین آنها "درسا"ی نوجوان است که حسام نگران آینده ی اوست بدون آنکه بتواند کاری برایش انجام دهد. سپید خوانی متن ،توجه خواننده رابه"درسا"ونسل اوسوق میدهد. نویسنده مصلح اجتماعی نیست ولی او با حس هنری اش، صدای پای ویرانگرمدرنیته و جهانی شدن راعلی رغم دستآورد ارزشمندش که ویرانی نهاد خانواده را جهت باز تولد شرایط جدید با خود میآورد را ،هشدارمیدهد. اگرچه دنیای حسام خیلی کوچک است اما نویسنده درهمین فضای کوچک ومحدود ،خواننده رادرگیر روایت خود میکند . شاید نویسنده  درکندی و ضربآهنگ ملایم متن به مخاطب،فرصت اندیشه ،درمورد همین دنیای کوچک حسام وتعمیم آن به فضای بزرگتری را میدهد . چیزیکه این جا نباید مورد غفلت واقع شود آن است که سرجمع ، مخاطب به این جهان کوچک ، اما تکان دهنده ،آشفته فکرمیکند که این کلاف سردرگمِ فروپاشی اخلاقی ، ویرانی نهاد خانواده ، تا کجا پیش میرود و مدرنیته برای ما چه آسیب هائی به ارمغان می آورد که ما نه آن را پیش بینی ونه تماما آن راتجربه کرده ایم . آیا پوسته اش اصل میشود واصلش فرع ؟همگان آگاهند که مدرنیته مزایائی دارد و مضراتی . اگرتکنولوژی ، رفاه، درمان،بهداشت وبهره مندی اطلاعاتی دارد،آنسوی این چهره ، چهره ی دیگری هم دارد . ازخود بیگانگی ، افسردگی،عقل منفعت طلب وبازتولید جدید ازنهاد خانواده و عرف و ویرانی سنت نیزدارد. برای عبوراز این بحران آیا آمادگی فرهنگی واجتماعی و نهاد سازی های وابسطه آن راداریم ؟ یا دست بسته و چشم بسته و باری به هرجهت باید تمکین کرد؟ شاید این متن و مورد مشابه درحوزه ی جامعه شناختی وروانشناسی و پدیدار شناسی نقش پررنگ تری دارد تا فضای صرفا ادبی وضد مفهوم گرا و اما ای کاش چاقوی حسام از دستان لرزانش فرومی افتاد تا پادوهائی امثال کبکانی وفرشید ومظفر اتفاق دیگری برایشان رخ می داد .چراکه این ریخت وپاش ها ومهمانی ها ، مال عناصر درجه دو وسه است واصلی ها خیلی زود با خوی اشراف منشی آشنا وبا حفظ ظاهرکارشان بیخ پیدا نمی کند وتابلو دارمثل مظفر نمیشوند. 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:56 |

چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۳۰

نیل: نگاهی کوتاه به 4 داستان مجموعه نیل

نشرچشمه : نوشته : محمد تقوی

دراین مجموعه داستان ، با نویسنده ای روبروهستیم که هم درنقد و داوری صاحب نظر است وهم می داند که چه مینویسد .متنی متفاوت از جهان رایج داستان ، هدفمند  و دراجراء ، از زاویه ای سخت و هوشمندانه . علاقه ی نویسنده به سایرهنرها ، مخصوصا تئاتر و نقاشی و موسیقی در این مجموعه غیرقابل کتمان است. دو داستان " بازی" و " بینا بین خطوط حایل " شاهدی بر این مدعا است . درداستان قتل" متن ، ازنسلی استیصال زده ازدرک پدرمیگوید ، که علی رغم نفرت ، توان پدر کشی هم ندارد . از پدرخوانده ها زجرمی کشد ولی توان حل کوچکترین مشکلش را ندارد . وقتی رو در روی قتل پدر میشود جا می زند وبا پرگوئی ، میگوید و روایت میکند تا حکم برائت را،از برادرکوچکترش بگیرد و دامن خویش را ازقتل پدرپاک کند. درداستان "بازی"راوی وقتی ازبازیگری درتئاترکنارگذاشته میشود ، به تماشای بازی – تئاتر می ماند وسالن را ترک نمی کند وازکسی نفرت به دل نمی گیرد و قواعد بازی خود ساخته، را به هم نمی زند . وقتی خرد جمعی اورا مناسب میزان سن و اجرای تئاتر نمیداند ،غرمی زند ولی به تصمیم جمع احترام می گذارد و با حضورخود به عنوان تماشاچی،ضلع سوم یک اجرای تئاتر- داستانی را تکمیل میکند. درداستان زیبای"سفید"که درحقیقت می شود گفت فرا داستان است ، نویسنده هم خود را می نویسد وهم چگونه نوشتن را فرا روی خواننده می آورد . درروایت شکل گیری داستان "سفید"، با بازی زبانی به شیوه ی ویتگنشتاینی با برف ، کبوتر، تاب ، پرواز، هم توانائی خود را به عنوان نویسنده مینویسد وهم محدودیت خود را وهم آزادی قهرمان خود را وهم محدودیت او را . این جا ، خالق و مخلوق به زیبائی درجایگاه خود می نشینند ودر پایان نویسنده غایب میشود وقهرمان بازی، با نشستن روی تاب کودکی نویسنده گوئی پروازمیکند .درداستان "بینابین خطوط حایل"نیزهمین اتفاق میافتد.درکلاس نقاشی ، بحثی فنی – هنری بین استاد وهنرجویان پیش میآید که درحقیقت نظراکثریت دانشجویان بر نظراستاد غالب است . استاد که از رنگ حتی اگر فیلم رنگی هم باشد، بدش میآید تنها موفق می شود نظر یکی ازشاگردانش را بسوی خود جلب کند ودراقلیت محض میماند. اما درپایان این استاد است که برسرچهارراه ، پشت چراغ قرمز راهنمائی با واقعیت روبرومیشود ، کلاه نارنجی وشلوارآبی پسرک کنار فواره ،کلاغ سیاه روی درخت ، روسری صورتی وآسمان آبی و تنوع و تکثررنگ ها را. البته بدون آنکه از تصمیم خود ما را آگاه کند ، داستان با این جمله کلیدی تمام می شود : "می شود با نوک تیز مداد بی سپرجنگید اما تا هست رنگ هست مثل رنج که پایانی ندارد " . آیا این رنج همان چندگانگی جهان هنرمندی نیست که درتقابل با دست پروده گان خود ، به تعارض رسیده ؟ یا نه لجاجت استادی است که نمیخواهد هیچ تحولی را باورکند وتنها به داشته های خود بسنده میکند ؟ یا درمقابل اونسلی ست که دیگربا "چشم باز"و"تردید" با همه چیز وهرموضوعی، چون چرا دارد ؟ ویا نه ، همه به نوعی به"رنگ"ی آلوده اند؟ کدام یک ؟ نویسنده به زیبائی ، پاسخ این واقعیت را،ازخواننده ی متن میخواهد . تا خواننده با متن دگیرشود و متن را اگر پایانی برای "رنج"ها داشته باشد با خواننده به فرجام برساند ! آدمهای "نیل" همه به نوعی دردنیای معصومیت ها وحماقت های خود غرق اند . از پدرکه با کارهای ابله هانه اش همه را به ستوه می آورد تا استادی که تنها موفق میشود یک دانشجو را با خود هم راه کند حال آنکه خود می بیند درکوچه وخیابان این "رنگ" است که انگار، بربوم نچندان سفید کارش، پیش از اراده ی او، نشسته ودراین تقدیرمقدر، در"رنج" نامه اش فقط دست و پا می زند یا تقدیر بازیگری که بعد از ورود کارگرانی حرفه ای ازبازی کنارگذاشته میشود ودرحسرت بازی میماند وآخرسربرادرکوچکتری که مستنطق برادربزرگترمیشود برای"قتل" پدر، و ناتوانی برادر بزرگتر برای اثبات بی گناهی اش . همه به نوعی دراین جهان "نیل"ی گرفتار هستند . همانطورکه همه تشنه اند درکنار دریای "نیل"!  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:1 |

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۲۵

فرم ومعنا درمتون کهن پارسی

وقتی که فرم برمعنا غلبه کند ، چه اتفاقی می افتد ؟ فرمالیست ها می گویند فرم معنای متن رامی سازد. آیا این گفته درست است ؟ تا چه اندازه ؟ آیا این گفته ی فرمالیست ها چیز جدیدی است یا تاریخچه ی آن به قدمت تاریخ ادبیات برمی گردد ؟ آیا به راستی فرم ، قادر است معنای متن را بسازد ؟ و یا به ذوق وذائقه ودیدگاه خواننده بازمی گردد ؟ سوال دیگری ، آیا مقصود خواننده ی خاص است یا همه خواننده گان را دربرمی گیرد و جنبه عمومی دارد ؟ پاسخ این سوال ساده نیست . چون ما با طیف یک دستی روبرو نیستیم . خواننده گان ادبیات ، با نظرگاه ، جهانبینی، ذوق و سلائق منحصر به فرد خود به سوی اثرکشیده می شوند . اما ساده ترین مخاطب ها، زیبائی فرمی را تشخیص میدهند . ولی از آنجا که ذهن ها ، اغلب منطق پذیر و نیل به رابطه ی علت و معلولی دارند، با جهان خاص فرمی به هم ریخته ، ازقبیل، مخدوش بودن رابطه علت ومعلولی ، عدم رعایت زمان خطی ، راویت های متعدد و گاه غیرقابل اعتماد، کولاژگونه ،اغلب نحوستیز و ازعدم ساخت آشنا ، بهره می گیرد ، ممکن است گروهی خاص ، اقلیتی محدود ، جذب شوند و ما مخاطب عام را از دست بدهیم . ولی منکر وجودی این گونه آثارهم نمی توان شد . اما ارجاع وانتساب مطلق این مقوله به غرب وفرمالیست های روس هم از کم آگاهی است . چون درآثار ادبیات کلاسیک خودمان به کرات موضوع فرم (لفظ) و معنا ( محتوا) وغلبه هرکدام بردیگری بارها درمجلس ادبی وشعری مطرح وبه نظم و نثر نیز کشیده شده است. غیرازشاعران و ادیبان ، این مهم درمیان اهالی فلسفه وکلام ازقبیل مشائیان ومعتزله وسهروردی وملاصدرا وعرفا وخواجه نصیر وعین القضات همدانی ودیگران مورد بحث وجدل بوده و درآثارآنان منعکس است . توجه کنید " طبیعت بر معنا غلبه می کند ... وقتی که نشئه طبیعت تمام شد ... جلوه ی معنا شروع میشود ... مادامی که این نشئه تمام نشود معنی معنا محال است که ظاهر شود ..."  نمونه دیگر " آدمی در آغاز از طریق حس و خیال از محسوس به معقول رسیده . از این رو از طریق صورت ( لفظ یا نشانه ) برای طبع او مانوس و مالوف نیست ، اگر خلاف این باشد آدمی توان درک معانی را ندارد " . از گفته های بایزید بسطامی است :" سخن من بر اقتضای حال می آید اما هر کس آن را چنان که اقتضای وقت خویش است ادراک می کند و سپس ادارک خویش را به من منسوب می کند " . بسیاری نظریه های ادبی قدمائی ما نظر به حضور و مداخله ی خواننده دربازسازی معنا ازطریق درک لفظ داشته اند . البته حافظ اعتقاد به وجود معنا دراندیشه ی شاعر است که از طریق بیان (فرم) افاده واداء می شود. اساسا گروهی گفته اند که حافظ شاعری ارادی است که آگاهانه سراغ شعر می رفته است . گروهی دیگرعقیده داشته اند که از طریق بیان است که معنا امکان حضور و تجلی پیدا می کند . اما مولوی بلخی می گوید : تو مپندار که من شعر به خود می گویم / تا که بیدار و هشیار یکی دم نزنم ... ای که درون جان من تلقین شعرم می کنی / گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم . باز به این شعر منسوب به صائب توجه کنید : از شیشه بی می ، می بی شیشه طلب کن / حق را زدل خالی از اندیشه طلب کن . تفاوت و تسلط بی معنائی بیت اول شاعر وعدم قطعیت به سراغ اندیشه رفتن ، بدون اراده معطف به محکومیت آن اندیشه را ، در بیت دوم . ازعصررودکی تا زمان شاعران سبک خراسانی وعراقی و تا پایان عصر جامی وشروع و پایان عصرسبک هندی ونهضت بازگشت به سبک خراسانی وشروع مشروطه وقائل بودن کارکردی اجتماعی برای شعر و ادبیات تا انقلاب وزمان حاضر ، مباحث غلبه فرم بر معنا وضد آن ، اینکه فرم قالبی است برای مضمون ، به اشکال گوناگون درمقوله های ادبی و مباحث کلامی و فلسفی وعرفانی ما مطرح و ندیدن آن در مباحث نظریه ادبی ونقد ادبی خالی از اشکال نیست . در این مقوله بازسخن خواهم گفت .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:54 |

یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۰

پرسش

بسیار به تاٌمل        لحظاتی طولانی زیسته ام      بی آنکه یافته باشم

ازآن همه تدارک شک      که دیدم                  چرا در یقین نیافتم

وخود نیز               درآن مهمانی بی دریغ       تنها نماندم ؟

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:38 |

دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۴

بازآفرینی شگردهای فرمی ازمتون کهن

تکنیک وشگرد های فرمی از قبیل تعلیق و تکثر ، تعادل وعدم تعادل ، فراز و فرود ، سپید خوانی متن ، قطع و وصل زمانی و سلسله مراتب غیر خطی ، واگذاری تکمیل متن به عهده ی خواننده ، راوی های جورا جور و متعدد وناموثق ، روایت در روایت ، ارجاع به بیرون ، نقل قول های گاه مبهم وچند معنایی ،بازیهای زبانی ویتگنشتاینی، ایجاز، استعاره ومجاز، کلمه وجمله های چند پهلو و گاه نحونامتداول وساختارشکن، درمتون کهن پارسی به وفور موجود وقابل استفاده درادبیات داستانی است . درگلستان سعدی، تذکره الاولیاء و منطق الطیرعطارنیشابوری، مثنوی مولانای بلخی،جامع الحکایات محمدعوفی، تاریخ بیهقی، تاریخ طبری ومتون فلسفی -عرفانی امثال روایت منصور حلاج بیضاوی، عقل سرخ و آوازپرجبرائیل سهروردی، حی ابن یقظان ابن سینا،مکاتبات ومحاکمات عین القضات همدانی وسمک عیار و دیگر متون عرفانی مانند فی مافیه وشرح حالات بایزید بسطامی ، عناصر داستانی را می توان مشاهده و به کار گرفت . رویکرد ما به متون عرفانی نه به منظور بار معنائی آن ، بلکه به قصد لذت ویافتن افق های فرمی وشگرد های تکنیکی، از چییده مان واژگان و زیبا شناسی کلمه ها وجمله های فرمی واقتدارلفظ ، بر معناست و نه چیزدیگر . ذکردو نمونه ازنثرو روایت عطارنیشابوری خالی از لطف نیست  : " گروهی از صوفیه بر ما وارد شدند و دورترازما نشستند . سپس یکی برخاست تا نماز گذارد . پس چون از نماز فارغ شد رو به من کرد و گفت : ای شیخ ! آیا در این جا مکانی می شناسی که در آن بمیرم ؟ گمان کردم که او می خواهد بخوابد . سپس به مکانی اشاره کردم ، او نیز به آن جا رفت و خود را به پشت انداخت و بی حرکت شد . سپس برخاستم و به سویش رفتم و او را تکان دادم ولی او سرد شده بود ..." روایتی تکان دهنده و بی طرف ، بدون اطناب و با ایجازکامل و با لحنی سرد و زیبا برای ایجاد فضای مرگ در کلام . نمونه ی دیگربا " زاویه دید"ی دیگر. قصه ی شیخ صنعان که قریب سیصد مرید داشته : " شبی خفته بود به خواب دید بتی بر دامن او نشسته بود ، از خواب بردر آمد ، سخت دلتنگ و دل مشعول شد ... در خاطرش چنان آمد که او را به جانب روم می باید رفت ... با مریدان روی به بلاد روم نهاد ... روزی به جایی رسیدند ، کلیسایی دیدند ... چشم او بر بام کلیسا به دختر ترسایی افتاده ، در حال عاشق شد و دلش بپرید ... مرقع بیرون آورد و جامه مغان در پوشید ... مریدان گفتند : یا شیخ این چه حالت است ؟ گفت ما را دل چنین کاری افتاد . با دل منافقی نتوانیم کرد . ظاهر و باطن داشتن شرط کار است . گقتند: اگر ظاهر مسلمان باشی چه زیان بود ؟ گفت لشکری بر نظاره گاه فرود آمده است نظر او به دل است دل داغ غیری دارد.  ظاهر به رنگ اسلام داشتن چه سود دارد ؟ که نه ما بندگی به عادت داشتیم . آن نشان دوستی او بود ، امروز دوستی دیگری که پای در میان نهاد مارا .." .  نمونه دیگر بیان معنای شعراز دیدگاه عین قضات همدانی را که بعد از قرن ها جدال لفظ (فرم ) ومعنا ( محتوا )می آورم که دوستان معناگریزآگاه باشند بی معنایی شعر( هرمنوتیک یا علم تاویل ) و" معنای متن هرگز دقیقا معین نیست ". چیز تازه ای برای سرزمین شعرنبوده و به زیبا ترین شکل ممکن قبل از، ادوارد براون انگلیسی ، رولان بارت فرانسوی و امبرتواکو ایتالیایی و ا. د .هیرش امریکائی وفرمالیست های روس ، عین قضات همدانی گفته است . متون کهن پارسی گنجینه ای دست نخورده است. آن را دریابیم . از نامه های عین قضات همدانی درمورد معنای شعر:" جوانمردا ! این شعرها را چون آینه دان ، آخر دانی که آینه را صورتی نیست ، درخود ، اما هر که در او نگه کند صورت خود تواند دید ، همچنین می دان که شعررا درخود هیچ معنی نیست اما هر کسی از او تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست ... ". قطعا دوستان آگاهند که لحن با زبان تفاوت دارد . لحن ایجاد فضا سازی درکلام است وزبان باز تاب دقیق ساختار جهان و" مرزهای جهان هر کس به میزان مرزهای زبان اوست " . این نکته دقیقا در آثار سعدی ، بیهقی وجامع حکایات عوفی رعایت شده است . داستان " افشین و بودلف " ، حکایت" قاضی بست " ، " و روایت " بردارکردن حسنک وزیر" بیهقی ، "تسلط و اقتدار" سعدی در تصرف و اختیار دراصل" مجاورت" و" همنشینی "کلمات  زبان پارسی ، در" بوستان" و" گلستان" ، هنوز منابع عظیمی از ظرفیت های نهفته زبان فارسی است که با استفاده از فرم و تکنیک های زبانی، متن را تا مرز ایجاز در لحن و زبان وسعت می دهد و در کمال سادگی واقتدار، فرم و محتوا را غیر قابل تفکیک می کند واین مهم با شگرد "حذف " و "فصل" ، "محاوره" و" تناظر" نحوی فرجام و بعد می دهد . این همانی است که ما به آن نیازداریم بی آنکه ازدستآوردهای دیگران اعلام بی نیازی کنیم .اما ازداشته های خود نیزحداکثراستفاده را، باید کرد قبل از آنکه دیگران ما را از وجود سهروردی ها ، ابن سیناها ، خیام ها وآثار باستانی ودیگرهنرهایمان با خبرکنند . باید ازگذشته عبور کرد .اما نفی گذشته ، نفی امروز نیز هست . چون امروز ریشه دردیروز دارد و هر فردائی ریشه درامروز. 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:9 |

چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۹

دوشعراز: حمید رضا گشمردی

کتاب اول : ماهوردرهامون - نشر بهارستان

کتاب دوم : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز– نشرفراگاه

بیست ده

بازی تمام نشده

                       پشت محوطه جریمه

هیجده قدم مانده به ماشین پلیس

                        برگه ی جریمه دستش دادند   

جریمه جریمه است ...

                           بیدارکه شوی

درغاری

                       کنار بن غازی

                              یا صبح ملسِِ اندلس

شام خورده نخورده با سس مخصوص وووزیلا

رویای رقص پس از اولین گلِ بازی زندگیش

با یک سوپ داغ مجانی

مقصر اصلی گل های خوردنی تیمی بوده درگل افتاده

شانه هامی لرزید با لرزش مرمر سینه بلرزون ، بگردون

با کره ی زمین رویایی می زند نلسون

                با کفش های کتانی ی

                که آرم کره مریخ دارد

کهکشانی ها در راه شیری

شیرینی فروشی را به بردگی گرفتند

سیاه ها مستند

درست جایی می زنند

که فرصت طلایی الماس ها شوتشان کرده بود

همان جا

لب خط چشم کره زمین پاس اشتباه داد

نیمه اول که تمام شد

با سوت داور دسته گلی از پیکرت

               ساخته بودند ماندلای جام بدست

تازه یادش آمد

که دیشب هیجده قدم مانده

                به یک ساندویچی

                    برگه ی جریمه دستش داده بودند .

کوروش

آرم مخصوص جنتلمن های قرون وسطی

پشت کراوات و شلوار مشکی

کوروش از شهر بابل صدایم کرد

ماشین کورسی کوپه

حقوق بشر

نظم نوین با فیزیک کوانتوم

دانشگاه ها تعطیلند

گازش را بگیر

 دخترهای عاشق ماشین کوپه

مدی تیشن تمرین می کنند

کلیسای بی ناقوس کماکان

مراسم غسل تعمید را آماده می کند

اصلا نگران نباش

حالا حالا منشورت را

کف دستم می نویسم و یا روی لاله گوشم

آسوده بخواب

برده ها که بروند

براده ها جذب آهن ربا می شوند

کوروش : شیفته مرامتم – جنتلمن قرون  و اعصار .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:25 |

پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۳

تخیل بی انتها

گفتم که: برخیالت راه نظر ببندم         گفتا که : شبروست او، از راه دیگرآید (حافظ)

تناقض و تعارض ازهنگام تولد ، با انسان، زاده می شود . تناقض میان آنچه که می بینی و نمی خواهی وآنچه می خواهی ، اما نمی بینی . درکودکی این تناقض کوروغریزی است . فقط می خواهی ولی نمیتوانی بیان کنی . اما درنوجوانی و بعد ازآن ، تناقض ها و تعارض ها ، با مشاهده ، تجربه ، آزمون وخطا ، شعور و مقایسه وآگاهی به اوج می رسد.این تناقض ها، برای انسان های عادی،اقشارمختلف ،اندیشمند و متفکر،امری معمول ومحل آغاز، ظهور و بروز انفعال از جامعه و محیط اطراف میگردد ودرصورت عدم آگاهی وفقدان سازمانهای اجتماعی پاسخگو این معضل منجر به آسیب های فردی وگروهی واجتماعی میشود .اما واکنش این انفعال ، برای انسان هنرمند "دیگر"است. این" دیگر"،  فعل هنری او را شامل می شود . واکنش برای این انفعال، فعل اوست . فعل او برخواسته از انفعال اوست . این فعل و انفعال ، درحقیقت ، محل آفرینش هنرها هستند . تناقض ها وتعارض ها، خیزش گاه تخیل است که منابع اصلی خیال پردازیها میشوند . ورود به سلسله تناقض ها، اولین گام بسوی تخیل است . تخیل های برآمده ازتناقض ها، هیچ سنخیتی با دنیای واقعی ندارد. درحقیقت ، تخیل نفی واقعیت ها است . جهانی ورای جهان موجود . این تخیل جنبه ی عمومی دارد وگریزی هم از آن نیست وهمه ازآن بهره مند هستند . کم یا زیاد ، قوی یا ضعیف، پیدا یا پنهان ، دامنه دار یا گذرا ، درخواب وبیداری ودرتمام مراحل و دوران زندگی . اما چون ، این تخیل درجنبه عمومی آن "  فاقد آگاهی " است راه به جائی نمی برد  .اما همین تخیل بی مهار، درانسان هنرمند تبدیل به آفرینش اثرهنری میگردد.همینطورکه "آگاهی فاقد" تخیل هم به آثارهنری تبدیل نمیشود. تخیل"فاقد آگاهی" زیبا شناسی هنری، نیز به خلاقیت منتهی نمی گردد. بارهادرنقد آثارهنری خواننده ایم که ،این تخیل قوی، دراثر فقدان زبان، تکنیک و فرم مناسب،عدم اجرای زیبا وحس آمیزی زیبا شناسی هنری، حیف شده است . ازطرفی دیگرزبان، تکنیک وفرم زیبا درفقدان تخیل قوی، نتوانسته متن را نجات دهد . درصورت وجود تخیل قوی وآگاهی لازم زیبا شناسی هنری،آفرینش رو به کمال و تعالی دارد . اما این آفرینش هنری درتمام عرصه ها، لاجرم می بایست فاصله اش را با دنیای واقعی حفظ کند تا با حفظ این فاصله ، ما شاهد خلق جهانی ورای جهان موجود باشیم . واقعگرائی همچون بختکی ،هنرمند را تهدید میکند و خروج ورهائی ازدنیای واقعی کمال مطلوب وآفرینش هنری است. تخیل بی مهار و سرکش،اولین ومهمترین ابزارهنرمند است وبدون آن تمام راه های آفرینش بسته است . تخیل قوی درجستجوی زبان هنری خود،گاه از عصری به نسلی واز نسلی به عصری، نقل مکان می کند . گاه از فرهنگی "دیگر" به تمدنی "دیگر" واز تمدنی "دیگر" به فرهنگ "دیگر" مهاجرت می نماید. تخیل درپشت ، هیچ مرزی، متوقف نمی شود و رسمیت را به رسمیت نمی شناسد. همانطور، درمقیاسی کوچک تر، از ذهنی به ذهنی "دیگر" ازاثری به اثر" دیگر" انتقال می یابد و یا خود منشاء اثر جدیدی میشود . تنها راهی که بسته نیست راه تخیل است. تنها راهی که هیچ اش کرانه نیست، تخیل بی انتهاست.      

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 11:58 |

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸

باران

تازان شد

مادیان دشت کبود .

بشکست هر طرح و بنمود هر جلوه فرود .

بنشست غبار وخیزآب شد چهره ی رود .

زبرخاک پرید

صد پروانه ی دود

از نفس نرم زمین نغمه برآمد : درود ... درود .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:21 |

یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۲

نقد خواننده محور

تاریخچه وپیشینه نقد به آغازتمدن هلنی وهوراس وارسطووتمدن آریائی بازمیگردد . درمنابع آریائی ازجمله درکتیبه نقش رستم ومتون پارسی کهن به زبان" زند اوستا" ئی و زبان"پهلوی" موضوع ایراد وسنجش سخنان هرگوینده ای تاکید شده است . دکترهاگ می نویسد" زبان اوستائی با کهن ترین زبان سانسکریت همانند ارتباط گویش های مختلف زبان یونانی( آئولی،آیونی دوری وآتی ) با یکدیگر دارد". پس نقد وانتقاد دارای ریشه ای به قدمت تاریخ تمدن بشر، سابقه دارد و چیزجدیدی نیست . گروهی براین عقیده اند که:" میان تعالی وانحطاط دوره های ادبی وکیفیت وکمیت نقد ادبی،نسبتی وجود دارد. به این صورت که در ادواری که خلاقیت ادبی در اوج شکوفائی است و شاهکارها آفریده می شود ، نقد ادبی درصحنه ی ادبیات حاضر نیست و برعکس ". ادوارد براون و رولان بارت ازاین دسته هستند. اماچیزی که به دوران معاصروصد سال اخیر کشورما برمی گردد شاید خلاف این را اثبات می کند. اززمان شروع تردید درشعرکهن ومتون ادبی با نثرپیچیده ، تا آغاز شعرنو توسط رفعت ، لاهوتی ، عشقی تا داستانک های چرند وپرند دهخداو یکی بود ونبود جمال زاده ، تا می رسیم به حضور شاخص هدایت و نیما و آفرینش"آفسانه "و "بوف کور" و زمان پس ازشهریوربیست وسالهای سی ودو تا دهه چهل و پنجاه وپنجاه وهفت ، همگی بازارنقد داغ ،آفرینش پویا و با هم رشد وبا هم به شکوفائی رسیده اند . نقد های دشتی ، خانلری، بهار وحمیدی برآثار نیما وهدایت ، نقد نیما برچند داستان هدایت ، کنگره ی نویسنگان درسال بیست وپنج و نقد های فاطمه سیاح و احسان طبری ومرتضی کیوان تاسال سی ودو وبعد ازآن مجله ی اندیشه وهنروثوقی تا تسلط شعرنیما وظهورعلوی وچوبک وآل احمد وابراهیم گلستان وشاگردان نیما از قبیل شاهرودی و شاملوو اخوان ... همه وهمه ، متن ونقد توامان وبه موازات هم پیش رفته اند به قسمی که نقد های کارساز دکتر براهنی ، اسماعیل نوری علاء ، محمد حقوقی، باقرمومنی ، محمود اعتمادزاده ودریابندری باعث شناخت ومعرفی نویسندگان کتابهای "پسرک بومی" و"دریا آرام است" ،" باشبیرو" و" عقیل عقیل " ،"جشن باشکوه"به جامعه ادبیات داستانی ایران شد . نویسندگانی که توسط منتقدین کشف وباعث آثار برجسته ای مثل " همسایه ها" ، " زمین سوخته " ، "انجیرمعابد " توسط احمد محمود و "کلیدر" ، "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی و"شازده احتجاب"گلشیری وآثاربرجسته ومانده گاری از داستانها ونمایشنامه های اکبررادی وساعدی گردید.درموردشعرنیز، آتشی ازبوشهر ،فروغ ازتهران ،حقوقی از اصفهان ،احمدرضااحمدی ازکرمان ، رویائی ازسمنان ، سهراب از کاشان ... همه توسط منتقدین معرفی و مورد نقد قرار گرفتند .این تجربه نشان می دهد که دستکم درمورد گفته ی بزرگانی از قبیل ادوارد براون و رولان بارت باید با دیده تردید نگاه کرد . چون داده های ما خلاف آن را نشان میدهد . این مبحث را می توان با نمونه هاو شاخص های بسیارگسترش وتعمیم داد .وجه مشترک تمام منتقدین سال های یاد شده این است که منتقدین این گروه صاحب اندیشه و مفهوم ساز و جریان ساز بودند . شاید لازم به ذکر نباشد کتاب " بازآفرینی واقعیت " محمدعلی سپانلودرمعرفی داستان کوتاه و رشد بعدی آن غیرقابل کتمان وبه یاد ماندنی است .منتقد مثل موتورجستجوگر گوگل وفراترازآن، کاشف نویسندگان جوان وبا تحلیل خود کاشف فرامتن ضمیر نا خودآگاه نویسنده است و باید ، برمتن مورد نقد ، بیفزاید . منتقد البته عضوانجمن دوست یابی فیس بوکی واینترنتی نیست وبا احدی هم رودرباسی ندارد . نقدی موفق است که هم وزن اثربدرخشد .در نقد " خواننده محور" ، خواننده ، با دومتن روبرواست . اگر" مرگ نویسنده " را باورداریم ، الزاما" مرگ منتقد " نیززمان خوانش نقد ، تکمیل متن " مرگ نویسنده" است . این معادله، پایه یک فرضیه است. یک نقد ویرانگرو باورمند و رادیکال به مراتب ازآئین دوست یابی کم خطرتراست . دلیل آن خیلی ساده است . اولا این نقد برای شخص سومی نوشته شده است که باید به شعور او احترام گذاشت واو را باورکرد . ثانیا ، نقل به مضمون ، به قول شاملو اگر " داوری شرطش انصاف است و حیات اش زمان" . پس ایراد درکجاست ؟. نقد اگردرباور منتقد باشد ودرنقد " خواننده محور" با خواننده درمیان نگذارد ، درصداقت منتقد نباید شک کرد ؟ درحقیقت متنقد برداشت خود را با نقد " خواننده محور" تسهیم و او را دعوت به شک و تردید می کند . اگربه نقد رادیکال ایرادی هست که با منطق بالا نباید باشد ، باید به دلسوزان نقد ایراد گرفت که قیم خواننده ی فرهیخته می شوند و با منطق دوست یابی از واژه ی"زدن"  استفاده ، هراس ، وکالت تسخیری و محافظه کاری خود را به خواننده ی نقد تعمیم می دهند . تبارشناسی یک متن ، شناخت وریشه یابی جان وجهان آن ، ساده انگاری وتکرار، ساخت آشنا ، فقدان تکنیک ، زبان پویا و تخیل بکر، اگر در حوزه کاری یک منتقد نباشد ، دیگرچه چیزی برای نقد می ماند؟ زمانه منتقدی بی رحم تراز منتقد رادیکال است . نقد اگردر فضای محافظه کاری نفس بکشد قطعا به نفع هیچ کس نیست . نه نویسنده ونه خواننده . پرورش منتقد بزدل و ترسوودست به عصا به ادبیات سست و بی خاصیت وعاری ازخلاقیت پویا منجر می شود .

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 21:28 |

چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۸

زرد

شکسته جاده پا       به تردید      همه این نبود            معیار زمین      به یقین .

فربهی آسمان          پائیز          پائیز نیمه جان               زرد نماند به سنگ .

جنگل خفته ی غریق شب    بی آوارآفتاب نیمه جان    هم رنگ سنگ و زمین سرد،

در گردش باد و برگ های خشک بی رمق      نشسته در پناه مه ای نزدیک به دور .

آشنا بوده نیست                فردا ،                 بی دلیل .

بگو بیاید              شکسته جاده پا        بی گزیده ی              تردید یا یقین .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:37 |

پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲

نقدعقل منفعل

نقدعقل مدرنیته اگرچه، دستآوردی چند، برای فلسفه،هنر وادبیات ، مخصوصا درزمینه ایدئولوژی زودائی درعرصه ی هنر و یا نقش تاثیر گذارآفرینش متون ادبی ضد مفهوم گرا وچند صدائی داشته اما از آنجا که هر ایده یا نظریه فلسفی و یا هنری تا به کشور ما وارد شود،اولازمان زیادی میگذرد ثانیا،ترجمه های غیرحرفه ای توان انتقال این چالشهاومفاهیم ونظریه های نو ظهور،که گاه بعضا دربستر اصلی خود نقد ، بررسی و گاه رد می شوند ، را ندارد . در نتیجه آن نظریه ، با پیش فرضهای گوناگون که از راه ترجمه و گاه ناقص ومتضاد ، بد فهم شده ، به دست ما می رسد از صافی ذهن و اندیشه ی مترجم محترم با اضافات وکمبودهائی همراه میشود که گاهی دستآورده های خودی نیز مورد تشکیک واقع میگردد*. دیالکتیک منفی تئودورآدورنو، درمقابل دیالکتیک اثباتی، یک " ضد سیستم" است که با نظریه های نیچه همخوانی دارد ، اگر چه نقش پر رنگ و محوری برای زیبا شناسی هنرمیدهد اما افراط درآن گاه به ضد خود تبدیل می شود . اگرمتون کولاژگونه را یک متن منفصل و بینامتنی یا چند پاره و یا تکه دوزی شده بنامیم ، در حقیقت یک تعریف از، متن ،" ضد سیستم " داریم . این تکنیک در حقیقت به مثابه ی یک ساختار ضد ساختار است که با آن متن یا مضمون همخوانی و سازگاری دارد . به عبارت دیگر" ضد سیستم"با ساختارآشنا ،آشنا زودائی میکند وبا فرمهای ازظرفیت افتاده، به چالش وسرناسازگاری دارد.به زبان دیگراین"ضد سیستم" تعریف جدید ، ازجهان منفصل  وغیرمستمروقطعه قطعه شده است . این گونه متون ،متن های ضد ارسطوئی هستند که ازعصر روشنگری و بعد از پیشامدرن ، که مدرنیته به عنوان کانون غالب درتمامی آثار هنری و فلسفی کارکردی همه جانبه داشته است،مطرح گردید . پیشاهنگ نقد مدرنیته درحقیقت هایدگرو همفکرانش ، در دانشگاه برلین ، پایه گذار آن بودند وبعدها به صور و اشکال گوناگون مطرح و مورد بازبینی قرارگرفت . اگرچه مارکس و همفکران، قبل ازهایدگربه نقدعقل ابزاری ویاس فلسفی پرداخته بودنداماچون بانگاه امیدواروخوشبینانه دیالکتیک تاریخی را باور داشتند ، براین مقوله درنگ نکردند . آن سوی نقد عقل مدرنیته ، نقد عقل منفعل است وعقل منفعل ،افراط درنقد عقل مدرنیته است . دردیالکتیک منفی ، بین سوژه و ابژه ، برای فرار از اثبات گرائی ، مدام باید " گسست " ایجاد و فروکاست تا شکاف بین مفهوم ها و نمونه های عینی هویدا و آشکارترشود اما این شکاف و" گسست " تا کجا ؟ این "گسست " چه دستآوردی برای مخاطب دارد؟ آیا این" گسست" تامرحله ی تخریب و انهدام پیش نخواهد رفت؟ چه چیزی جایگزین این" گسست" خواهد شد ؟ اصراردرعقل منفعل ؟ تئوری های فلسفی برای آموزش وآگاهی هنرمند مفید به فایده است مثل دیگر دانش ها برای آفرینش هنری اما اگر این قبیل متون ، عاملی جهت انحراف تخیل ، محافظه کاری، تولیدات کامپیوتری و مهندسی شده ، خشک وبی روح و تئوری زده تبدیل و خروجی آثار هنری، متکی صرف به این گونه تئوریها وجزمیت باشد ، چه نیازی به شکستن قالبها ی قدیمی وکهنه و فخیم و ارکان عروضی و صنعت شعری وفرمهای تکراری وخطی وسلسله مراتبی بود ؟ هنراگر ازحالت طبیعی وسیرآزاد و سیال احساس وتخیل تخطی کند ، دقیقا خود عقل ابزاری ست که منتقدان عقل مدرنیته فریاد نقد آن را سرمیدهند . ابزار، ساختمان وهمه چیز هنر از تخیل بی مهار سر چشمه می گیرد . هنر بدون تخیل ، یا ناشی از " فقر تخیل" است یا سلطه ذهن تئوری زده ی هنرمند بر این تخیل و یا لگام و درغلتیدن برخود سانسوری و حاشیه امن برای توجیه فقرتخیل یا سلطه عقل منفعل به بهانه عقل ابزاری و دنبال محیط امن و ادبیات بی خاصیت گشتن است . به قول نورتروپ فرای: " نویسنده نه تماشاگر است و نه رویاگر . ادبیات بازتاب زندگی نیست ، ولی از زندگی هم فرار نمی کند و دوری نمی گزیند : آنرا می بلعد وتخیل تا همه چیز را نبلعد از پای نخواهد نشست .صرف نظر از آنکه از چه سمتی حرکت کنیم ، نشانه های ادبیات همواره به یک سو رهنمون اند ، به دنیای که درآن چیزی ورای تخیل بشری نیست". ادبیاتی که به دنبال اثبات این تئوری یا آن تئوری است و یا اباطیلی از قبیل"شرق معناگرا" و "غرب معناگریز" است ، پیداست که نه شرق را می شناسد و نه غرب را و از همه ساده لوحانه تر، تقسیم بشریت در احساس و عاطفه و تخیل به شرق وغرب ، تقسیمی بی پایه ،غیرخردمندانه و ضدهنر است . بشرعلی رغم تفاوت ها در فرهنگ و تمدن ها ، در احساس و عاطفه وتخیل ، درکلیات شبیه هم می اندیشد .


*مترجمین ما اکثرا زبان انگلیسی را new course خواننده اند حال آنکه پایه زبان در کشور مبدا بر پایه old course آغاز تا به new course می رسند ویا برعکس اول new course   را میخوانند تا به old course می رسند و یا هر دو را به هنگام می آموزند و این ضعف در اکثر مترجمین محترم وجود دارد .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:23 |

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۷

 اغواگر

به غوغا ی باد                  دل سپرده بود         خروسی که می خواند و  

آشفته می کرد                   خواب بندر را .

به وجد آمده بود             خروس بی محل       از ایوان مشرف      بر آب انبار،

در بی پگاه نیمه شبان            از غوغای باد و موج  .

نکوهش به دهانی که بی محل       به غوغای باد                  حرام می کند                 نیمه شب آدینه مان را .                                                                                       

 خراب می کند          نیمه شبها یمان           این خروس بی محل ،                   بهترنیست  برود از این محل      این خروس بی محل ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:14 |

پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۵

در تیک تاک زمان

بی داد می کند زمان         لحظه می نشیند       حیاط  .

مانده شب معطل             افسرده روز .

فاصله افتاد                   افتاد          میان حیاط  و زمان .

بریده باد                       باد   باد          نفس ، نفس  .                  

مانده معطل                    عطسه درهوا .       

 راه در پائیز                   سکوت دراهتزاز      آشیانه در پگاه .

  برده سکوت                 شب به انزواء         روز در پناه 

 آویخته شک در هوا  . 

 بی داد می کند زمان          لحظه می نشیند              حیاط .

  فاصله افتاد                  افتاد                    میان حیاط و زمان .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:2 |

پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۸

         یاداشتی بر کتاب : من منچستر یونایتد را دوست دارم     

            نشر: چشمه . نوشته : مهدی یزدانی خرم 

این کتاب نمی تواند یک رمان باشد برای اینکه هرگز ورود به "جهان داستان "اتفاق نمی افتد. یعنی اصلا به علت ، عدم تخیل و جزر و مد لازمه و فقدان  تناسب تعادل وعدم تعادل ، داستان در این کتاب شکل نمی گیرد . به زبان دیگر، در فقدان تخیل ، نه در زبان ، نه درتکنیک و نه در فرم و شیوه ی روایت ، با هیچ یک از ژانرهای داستانی هم خوانی ندارد . از همه مهم تر، در نبود عنصر تخیل ، ورود به " جهان داستان" در این اثر حادث نمی شود . در نتیجه می رویم به سمت " ضد داستان " . ضد داستان هم نیست ، برای اینکه به قصد داستان نوشته شده است . یعنی متن با زبانی غیر داستانی و گزارشی ودر غیاب تخیل که لازمه ی هراثر هنری است، سعی می کند از منطق داستانی پیروی کند . نه اغتشاش در فرم ونه در زبان و نه عقل نا به سامان ، ونه جهان غیر مستمرو قطعه قطعه شده ، که از مختصات متن ضد ارسطوئی است ، دراین متن دیده نمی شود ، بلکه همه ی تلاش برای خلق داستان ، هر چند متفاوت ، پیش می رود . اما درفقر تخیل ، همه چیزدرسطح می ماند ومتن به عمق نمی رسد . چون در سطح می ماند به داستان و ضد داستان هم تبدیل نمی شود . پس چیست ؟ سوال درستی است . این گونه روایت ها ، درسطح عالی آن ، مستند با واقعیت های تاریخی ، در روایت های" هفت گانه "ی دکتر باستانی پاریزی که هم خواندنی است وهم روشنگر وهم قابل استناد و هم منبعی است برای تحقیق ، دیده می شود . در شکل ساده تر آن ، روایت های تاریخی – معاصر به شیوه ی مسعود بهنود است که هر چند جنبه اکادمیک باستانی پاریزی را ندارد ، اما متکی بر اساس شنیده ها و ملاقات های حضوری با عناصر درگیر مسائل سیاسی پنجاه سال اخیر است . در شیوه ی ژورنالیست وگاه ارزشمند آن به قصد بالا بردن آگاهی سیاسی خواننده ، کارهای محمد قوچانی ودر کل گردانندگان بعضی از روزنامه ها و مجله های چند سال اخیرکه به سبک وسیاق جناب قوچانی می نویسند . اما به قصد رمان ، منجمله این اثر، معمولا برش های طنز گونه و جمله های چند پهلو و ایهام دار آل احمدی با نوعی تحقیر زیر پوستی به فعالین سیاسی و شخصیت های معروف و مشهور و گروه هاو احزاب سیاسی ، به صورت گذینشی انتخاب و به قول دکتر باستانی پاریزی"آسمان ریسمان" میکنند وهرقسمت که حذف کنید هیچ اتفاقی نمی افتد . از طرفی دیگر، هیچ بخش از خرده روایت ها ، در روند متن تاثیر گذار نیست . مضافا همپوشانی لازم نیز ندارد و اساسا در خدمت روند رمان هم نیست و در نتیجه متن به کانون واحد و وحدت جزء در خدمت کل  نمی رسد . این متن برای ذهن های خالی از واقعیت های تاریخی ، شبه داستان می سازد. غافل از آنکه اینگونه کارها که فاقد اصالت داستانی است و هرگز به عنوان رمان یا داستان در عرصه ادبیات نخواهد بود بلکه جایگاه این گونه آثار که مخاطبینی هم دارد در جای دیگر است . نبود عنصر تخیل نه تنها به شکل گیری داستان نمی انجامد بلکه برای جبران این نقص ، ناچار به سرهم بندی و قطار کردن موضوعاتی کهنه ، کسل کننده ، دم دستی، تکراری وشگرد های آشنا و کلیشه ای ، بی هیچ خلاقیتی ازمنابع "رفقای بالا" و استفاده ی تکراری ودم دستی ازموضوع پناهده گان و تبعدیان لهستانی در ایران وتمثال استالین ولنین درکافه های تهران و رم و برلین و پاریس که به کرات در بعضی فیلم ها وسریال ایرانی و خارجی دوران بعد از شهریور بیست به نمایش درآمده است . در پایان خوانش آن ، ته ذهن خواننده ، هیچ چیزی نمی ماند ، جزء گزارشی سطحی ، از نوع خاطرات پدر بزرگ های همه چیز دان و مطلع ، الکن از رویدادی که نسخه ی دست چندم عامیانه را تداعی می کند که نه مخلوق تخیل نویسنده است و نه حاصل ذهنی نقاد و ویرانگراست ، بلکه ردیف کردن اطلاعاتی است که درحد یک مقاله سیاسی ناشیانه وکسل کننده به صرف دادن یک سری اطلاعات سر هم بندی شده است . گذری پرشی ، سطحی ، بر وقایع تاریخی ، ظاهرا با نیت سلبی و نه ایجابی ، با ردیف کردن ،چند گونه اطلاعات عوامانه از مصدق و قوام و هیتلرو ارتش سرخ به شیوه "دائی جان ناپلئون"ی بدون لذت ، حول و حوش احزاب و شحصیت های چهل – پنجاه سال اخیرایرانی و روسی که لذتی هم برای خواننده ندارد و بارها توسط پاورقی های مجله های "تهران مصور"و"خواندنیها"و "خاک وخون"  و"روشنفکر"به صورت جنجالی وسریال های تلویزونی پیش و بعد از انقلاب تکرارشده است. درنتیجه ، نه در تکنیک وشگردهای فرمی پیشنهاد جدیدی ارائه می دهد و نه در زبان چیزی به سنت ، زبان ادبیات داستانی امروز ما ، اضافه می کند و در پایان هم چیزی و یادی از متن در ته ذهن باقی نمی ماند و اگر نخوانی  ونبینی ، چیزی هم از دست نداده ای . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:15 |

یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۴

انتظار

دفترچه را ، که روی پیشخوان ، جلو دخترک گذاشتم ، ظاهرا اولین نفر بودم . هوا تاریک بود . نور ضعیف ، خلوتی سالن ، کمی عجیب به نظر می رسید . دختر، کوچک اندام ، ریزنقش و کم سن وسالی بود ، با دهان باز و دندانهای ارتودنسی . دفتر چه را ورق زد و به تاریخ اعتبار آن که رسید ، لبخند ریزی زد و گفت : چند سال دارید ؟   گفتم : مگه دفتر چه رو نخوندی ؟ تاریخ تولد توش نوشته !  روسری اش پس رفته بود و تا آنجا که چشم بدون عینک جا داشت ، نگاه کردم ، موئی ندیدم که مثل دیگران ، کاکل اش ریخته باشد بیرون . صاف صاف بود . از پیشانی گرد و برآمده اش تا نزدیک های فرق سرموئی دیده نمی شد . بی کلام ، دوفرم با لیوانی یک بار مصرف ، داد دستم و اشاره به پاگرد بیرون سالن کرد که روی تابلو کوچکی با فلش نوشته بود ، محل نمونه گیری . هنوز ، عصا زنان به در خروج پاگرد نرسیده بودم که گفت : " آقا" . برگشتم . این بار ، دو نفر بودند ، هم شکل ، هم لباس ، با همان دهان باز و دندان های ارتودنسی شده و پیشانی گرد و روسری پس رفته و سر بی مو . :" آدرس لطفا". یادم نیست کدام یکی گفت: " با شماره تلفن ، پشت برگ لطفا " . این یکی همان بود که به نظرمی رسید گفته بود آدرس . نوشتم و ردش کردم به آن یکی که نزدیکتر بود وظاهرا آدرس و تلفن را نگفته بود . نگاهی به آن انداخت و برگه را رد کرد به آن یکی که آدرس را خواسته بود واو هم ، نگاهی به آن انداخت و سنجاق کرد ، به فرمی که به نظر می آمد جوابیه اش خواهد بود .

آهسته از تخت پایین آمدم . نور کمرنگ چراغ هال ، راهرو بین دو اتاق خواب را اندکی روشن می کرد. نسرین گرد و قلمبه ، گوشه ی تخت خوابیده بود . روی پنجه ی پا رفتم پذیرائی . صدای غلت زدن نسرین وغژه ی تخت و بعد که گفت :" ساعت چنده ؟ ". برگشتم و آهسته گفتم : " وقتشه " . گفت : " چیزی نخوری ها . سیروس میاد دنبالت . عجله نکن . زوده" . گفتم : " گفتم که لازم نیست".     گفت :" خیلی زود پاشدی مرد عجله نکن " . لباس هایم ، ازسرشب ، آماده روی مبل پذیرائی گذاشته بودم . در تاریکی لباس پوشیدم ."اگه برم سیروس دلخور میشه . هنوزسر وام اداره بازنشتگی ام که دادم به شوهروحیده گله منده". لباس پوشیده ، عصا به دست ، میان هال ، رفتم به سمت در ورودی . "کار سیروس هم گره خورده " . رفته نرفته نشستم روی مبل ، مردد . بلند شدم . "اما تصمیم درستی بود" . نشسته ، ازپرده ی پس رفته ی پنجره ،  دیدم ، بیرون یکسره تاریک بود ." باید می رفتم ".  

دوباره عصا زنان ، رفتم به سوی در خروج و پاگرد ، فلش اریب روی تابلو که نگاه کردم ، دیدم اشاره به زیر زمین دارد . دست به میله ها ، از پله ها رفتم پایین . نوراندکی که از سقف پاگرد، روی پله ها پخش می شد ، فقط جلو پا ، قابل دید بود . مردد بودم که باز گردم یا بروم پایین . به دو در، رو به روی هم ، برخوردم . چشم گیراندم و تابلو اولی را به سختی خواندم که که ظاهرا گارگاه تولیدی بود و دیگری با نوشته ای رویش همان محل نمونه گیری بود . ایستادم ، دو به شک ، ناچار دستگیره در را برده به پایین ، فشاردادم . در باز شد . راهروی دیدم نیمه تاریک ، به رنگ خون کم رنگ ، با پارتیشن های متعدد، اتاق اتاق مانند ، چیزی همانند اورژانس بیمارستان ها. در سمت چپ ، با پرده های کشیده کیپ هم و قرمز رنگ . در سمت راست ، چند در بسته . یکی سرویس بهداشتی ، یکی اتاق حجامت ، دیگری معنی اش را نفهمیدم یا نتوانستم بخوانم و الباقی ، بی نوشته بودند . در سکوت جلو رفتم ، در انتهای راهرو ، محوطه ای هال مانند ، کوچک ، که میزی بود با صندلی و دفتر و دستکی و یک چراغ آباژر قرمز و روشن ، تلفنی سیاه و قدیمی و چند خرت و پرت پراکنده از قبیل تقویم ، منگنه ، پانچ و یکی دوسه کتاب مختلف با ربط و بی ربط و پخش ، مانند حسابداری ودرمان فراموشی و یک کتاب نیمه خوانده ، از روی جلد برگردان ،از آن خانم پلیسی نویس معروف که این روزها در همه جا ، می توان آن را دید با دو نیمکت کوچک دردو سوی میز . ایستادم ، منتظر . تا  کسی پیدا شود و راهنمائی ام کند . طبق معمول سرفه ای کردم که ویژه مردان پا به سن گذاشته است تا جوانان کله شق که بی هوا می گویند : " کسی انجا نیست ؟ ". و یا : "اینجا مسئول نداره ؟ " . ظاهرا سرفه های تحمیلی افاقه نکرد و کسی پاسخ گو نبود . سکوت بود و سکوت و هوای خفه و تاریکی آمیخته به قرمزی ، که نمی دانستم از چراغ مطالعه عجیب روی میز بود یا پرده های قرمز پارتیشن ها . دو به شک ، به عزم بازگشت و یا کوبیدن درهای سمت راست ، از میز فاصله گرفتم تا به درمیان سرویس بهداشتی و آنکه به میز تحریر، نزدیک تر بود ، خیز بردارم ، که نفس های گرمی پشت گردنم حس کردم . برگشتم . عصا از دستم رها شد و با صدای وحشتناکی به موزائیک زمین بر خورد کرد . با مرد لاغر اندامی، قد بلند ، با سر بی مو ، چهره به چهره و نفس به نفس شدم . آنقدرقد بلند بود که برای نگاه کردن اش می بایست گردن کشید . تلاش کرد ، عصا را بردارد . با پا روی عصا، مانع اش شدم . با دست به نیمکت انتظار اشاره کرد . یعنی برو بنشین آنجا . با تردید بر گشتم و روی نیمکت کنار میز نشستم و زل زدم به چراغ مطالعه قرمز عجیب . لحظه ای گوشه ای نورکم رنگ میشد و جای دیگری پرنورتر . دیوار و سقف مدام رنگ می باخت . انگار چشمک هم می زد . نوسان نور، از گوشه ای آغاز تا کف زمین امتداد می یافت . هرثانیه بر سرخی نور افزوده میشد ومن به انتظارماندم . چقدر ؟ یادم نیست . تمام بدنم غرق عرق بود و دسته ی مبل را با انگشتانم می فشردم . ورقه های آزمایش مچاله با لیوان یک بار مصرف روی میز گذاشتم . ناگهان تصمیم گرفتم ، باز گردم . حروف روی لیوان نمونه گیری، که با نام و نام خانواده گی ام بودند ، در حال جابجایی  و درهم ریختگی بود . چشم گیراندم . کسی ندیدم که حرفی یا حرکتی بکند . خودم را قانع کردم که ، ظاهرا درآن پارتیشن ها با پرده های کشیده ، می بایست کس یاکسانی در حال نمونه گیری خون یا نوار قلب یا نوار مغز یا چیز دیگری می بودند که باید منتظر می نشستم . فضای وهم انگیز و رعب آوری بود . از همه بدتر سکوت آزار دهنده آن و قرمزی نور بود . کسی آمد تا فرم ها را بگیرد . از جنس همان دختران طبقه ی بالا ، واحد پذیرش بود با همان دهان باز و دندان ارتودنسی ، پیشانی گرد و روسری پس رفته ، که تا فرق سر موئی نبود . اندیشیدم که ، ورود به محل نمونه گیری ، غیر از پله ها ، می بایست راه دیگری داشته باشد که یکی از دختران پذیرش برای گرفتن فرم ها به استقبالم آمد . بعد از چند ثانیه ، پرده ی یکی از از پارتیشن ها ، پس رفته  ، همان دختر ، بی حرف ، دعوت به داخل آن کرد . درحال باز کردن دکمه ی آستین دست چپ ام ، داخل شدم . کنار میزی که نمونه ها و لوله های متعدد روی آن درمخزن های مختلف چسیده شده بود ، همان مرد لاغر اندام وقد بلند و طاس ، ایستاده ، اشاره به صندلی کنار میزی کرد که مخصوص بیمار بود . برای گرفتن نمونه خون نشستم  با آستین بالا زده ، دستانم را روی لبه صندلی نمونه گیری گذاشتم . چشم گیراندم به سوی شیشه های نمونه خون ها در مخازن مخصوص . بعضی نمونه ها از قرمزی به سیاهی می زد . بعضی روشن تر بود . یعنی آن قدر رقیق و شفاف بود که گوئی با نور پراکنده در اتاق هم خوانی داشت . نمونه ها درون شیشه های مخصوص انگار بالا و پایین می رفت و به جدار بسته ی سر آن می خورد . هر چیزی می دیدم خونی بود و درحال جنب و جوش . نگاهم بر گردانیدم بسوی مرد لاغر اندام که ببینم اوهم این بالا وپایین رفتن خون ها توی شیشه ی نمونه گیری می بیند یا نه ، که دیدم لاستیک مخصوص بستن بالا ی بازو را برداشته و با تانی و حوصله با دستش آن را می کشد و بی صدا رها می کند تا صاف شود . در یک لحظه احساس کردم ، ثانیه ای کفایت می کند که دور گردنم دو دور تاب بخورد و راه تنفس ام گرفته شود . به حرکت دستهایش نگاه کردم . چقدر گذشت ؟ یادم نیست . تصمیم گرفتم مانع و یا بلند شوم . با قد بلند و دستهای کشیده و گردن دراز و سرطاس و بی مویش برای فشار به شانه هایم کفایت می کرد که اطاعت کنم . با استیصال فقط نگاه اش کردم . در چهره اش نه امید به آینده بود و نه بیم از گذشته . همان بود که بود که پیشتر کنار میز دیده بودم اش . نه عبوس ، نه تلخ ، نه خنده ، هیچ در هیچ بود. پوچ بود . انگار بوی رفتن می داد . بوی نبودن . بوی نفی دیگران . بوی چیزی که همه حس اش نمی کنند . فکر کردم تا آخر وفت ، این چهره ، همین طورمی خواهد بماند یا نه . آیا برای همه، همین نگاه را دارد ؟ . لاستیک را دور بازویم گره زد ، محکم ، انگارچیزی درگوشت پلاسیده ی دستم فرو کنند . درآن واحد ، دستم به خارش افتاد . با دست دیگر سعی کردم جا به جا یش کنم . با نگاهش فهماند که کاری نکنم . شاید هم نه . من این گونه می اندیشیدم یا می دیدم . با تانی و حوصله ، با سرسوزن ، دنبال رگ دستم با پنبه آغشته به الکل می گشت و نمی یافت . با انگشت کشیده اش ، ضربه ای به دستم می زد ، تا رگ بر جسته شود . جائی فرو می کرد و دوبار بیرون می کشید تا آخر سر ، رگی را یافت وبه آرامی هواکش سرنگ را بالا کشید که یک آن احساس کردم سرنگ خالی است و سوزن دیگری ، با لوله درازی به دستانم وصل است با کیسه ای کنار میز در ارتباط است . چشم گرداندم به اطراف ، از دو سوی پرده کشیده شده ، همان دختران با دهان باز ، دندان های ارتودنسی ، پیشانی گرد و روسری پس رفته وتا فرق سر بی مو ، ایستاده بودند و نگاه ام می کردند . سعی کردم که با دست آزادم مانع شوم . دست ام بی حس بود و امکان هر گونه حرکت از دست آزادم سلب شده بود .چشمانم سیاهی می رفت و ضربان قلبم را می شنیدم . از استیصال چشم به چشم او دوختم . چهره اش یک دست ، همان بود که بود . نگاهی بی تفاوت ، پرت ، پوچ ، پوک ، که انگار در قاب نگاهش ، فقط یک موضوع ، برای انجام وظیفه اش بودم . همین . تمام نیرویم را درپاهایم جمع کردم و با تمام سرگیچه و تهوع ، ناگهان زدم زیر دستش و دردم برخواستم که سرنگ ، سوزن ، لوله پلاستیکی دور دستم یک طرف و از سرنگ بی خون رگم ، خون فواره زد بیرون . بی عصا به سوی در خروج هجوم آوردم . پرده ی قرمز ، ازچوب پرده ، افتاد روی سرم و دور تنم پیچید . قطره های خون روی پیراهن و شلوارو کف راهرو و پاگرد می ریخت . میز نمونه ها ، سرنگون شد و خون پاشید به در و دیوار . تلو تلو خوران از پله های زیر زمین بالا آمدم . دو سه تا از دختران سپید پوش که شباهت زیادی به دختران پذیرش با دهان باز و دندان های ارتدنسی شده ، داشتند هراسان وحشت زده از کنارم رد شدند  خون زیادی روی دستان ، دیوار و کف زمین پاشیده بود. رد کفش خونی ام روی پله ها نقش می انداخت . با دستان بی عصا دست به میله ها و دیوار، به بالا درورودی نزدیک شدم . تا چند عابر ورودی به آزمایشگاه به کمک بشتا بند ، روی پله های خروجی آزمایشگاه بی حال افتادم.  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:33 |