نگاه امروز
پنجشنبه 1393/09/27

اشتراک

بر مدار توقف همهِ چیز وقت

 وهم چراغی ِ مهِ  و دست ،

ازقطاری جا ماندیم ،

که نیامدهِ به ایستگاه ، رفت .

ما ماندیم زیرسقفی که نیست ،

اما برشانه هایش

 گروهی به تماشا ایستادند .

درزمان که مرده بود  

حوصله ی کسی  به خاطر نداشت ،

که هم بازی کند گره ی کور را

وهم هجی  کند کلاف سردرگم

 حرفی ناپیدا را .

و باز 

درهم ِچِراغی وقت ،

ما ماندیم

 مسافران خسته ی پائیز  

دربازخواست روزانه ی وقت

  که حذف شدیم از تماشا  

همانطورکه password  رایانه مان  

وشماره رمز عابر بانک مان

با تاریخ انقضایش را .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:34 |

جمعه 1393/09/21

آه منتشر  

 

ایستاده غروب خونین

درجلگه ی شرم ،

تاریکی برافکند چگونه

بر این سیاهی در پیش ؟

سایه سایه

ظلمت است

نیمروز تباهی

تسمه بر گرده ی روز .

پوک است زمین

وپوچ است زمان

به هیئت شرم

از رعشه ی دست و همت جهل .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 17:16 |

پنجشنبه 1393/09/13

یاداشتی برکتاب" تاریکِ ماه" نوشته : منصورعلیمرادی: نشر روزنه

این گغتاردر بیست وهفتمین نشست ازسلسله جلسات نقد چهارشنبه قرائت شد.

"خون برادر را از برادرمی گیرند .مرسوم منطقه است ". دختر به جای خون بست . میراثی شوم ، از باستان درد، درکوه و بیابان وصحرا . رسم منطقه و قبیله و طایفه وجهان عرفی ایلات است . داستان بلند " تاریک ماه "علیمرادی این گونه آغازمیشود . راوی دردامِ تارعنکبوت ِ تنیده ی، نقلی خویش  است. میرجان،حالا شیفته ی روایت است. او برخلاف "شهرزاد" که روایت می کند تا مرگ را به تاخیر بیندازد ، میرجان به پیشواز مرگ می رود بی آنکه بخواهد . آیا علیمرادی آشنازدائی کرده ؟ شاید . آیا راوی فربه و شیرین زبان، بازی مرگ - روایت – مرگ را، آگاهانه انتخاب می کند ؟ جای تردید است. متن درسه سطح با ضمیر یکسان روایت میشود . واگویه با خود ،با گراناز و هانی غایب وخورشید میزبان و حاضر . خواننده با پردازش شنیداری این سه سطح ، پی به هویت میرجان وایل و تبار او می برد . درحقیقت با این سه سطح میرجان ساخته میشود . میرجان،در این سه واگویه نیل به زندگی ، شیدائی و عشق دارد . عشقی در چهار سلسله .آهو، گراناز، هانی و زندگی . اولی توسط مار جوانمرگ میشود . گراناز دررسم منطقه – خون بست- به تاراج می رود . هانی صاحب داردو زندگی نیز با شتاب بسوی فنا و نابودی کشیده میشود . برای اولین بار راوی توسط مخاطب و نجات دهنده اش به قتل می رسد . میرجان برای خواننده ی متن صادق است اما برای خورشید شنونده گاهی ناموثق است. این دوگانگی از نکته های ظریف و درخشان متن است . راوی خود شیفته است وجذبه وجادوی کلام، گاهی نهان خانه ی دل را می گشاید و همین نقطه ضعف ، پاشنه ی آشیل اوست. راویِ فربه، مجذوب نقل خویش است . جزء به جزء، لحظه به لحظه ، نفس گیر و بی محابا می گوید و خواننده و خورشید ، مفتون کلام اوست .درحقیقت، راوی در تله ی مخاطب با نا آگاهی دو سویه گرفتار میشود . صحرا و بیابان رسم ورسوم خود را دارد. قوانین عرفی و سنتی ، سینه به سینه ، نسل اندر نسل منتقل و گاه راهگشاه ست و گاه خشن وبیرحم وبی منطق . پناه جوئی درحمایت سردار ، رئیس خانواده ، مرسوم منطقه و بزرگ زادگی و محتشمی است . این برادر وجه الضمان آن برادر است . بی جرم وجنایت . مثل ارثیه است .اما حقیقت دارد . هست وجاری وساری ست .ضمانت اجرائی آن ؟ لوله ی تفنگ و گردن گذاری شرافت صحرا و بیابان . چیزی ، اندکی بالاتر ازقانون طبیعت و کویروغریزه . اما میرجان این رسم را بر نمی تاید . تاوانش ؟ مطرود میشود . حتی از جانب ایل و تبار خود . تا حدی که برادر کوچکترش قربانی عصیان میرجان مطرود میشود ." شهرزاد " با روایت ، مرگ را به تاخیر و سپس رام میکند . اما میرجان با شتاب بی وقفه و با کلام شیرین به سوی مرگ خیز بر میدارد بی آنکه بخواهد . تلخ ترآنکه قاتل اش ، مخاطب مهربان و نجات دهنده ی اوست . آیا خورشید می داند که میرجان ِراویِ وزخمی ، قاتل برادش هست ؟ متن این را نمی گوید . اما ذهن خورشید ، جدا ازمتن کارخودش را میکند . مهر برادری بر حق مهمان نوازی ، غلبه می کند و او با پرتاب هیزم و جادوی تریاک ، آتش کلام او را به اوج می رساند تا میرجان اعتماد کند و تقدیر در روایت میرجان ، هلاکت او را به جلومی اندازد . میرجان درانتخاب شوم وتقدیر، ناگزیر، تن به شلیک میدهد و با قتل برادر خورشید و بازی روزگار ، به خانه ی خورشید می رسد .درحقیقت بازی مرگ – روایت – مرگ را سامان می دهد . خانه ی خورشید هم ایستگاه اول است هم آخر . انگار خورشید هم در فصل نهم به بعد ، درایستگاه آخر، درقلمروتردید و یقین ، میان مهمان نوازی و خون برادر ، راه حل ، خونخواهی را انتخاب میکند. اوهم میان رسم مهمان نوازی وحرمت دیرین و قاتل برادرش ، ناگزیر- تقدیر- انتقام را برمیگزیند . مرگ آهو توسط افعی ، خون بهای یاراحمد ، گراناز نازنین وجسور است . میرجان هرکجا که می رود ، حادثه درکمین اوست. تا جان بی قراراوجگرسوز زهرهلاهل شود . این جان بی قرار ، راوی دردِ باستان درد است . میرجانِِ آواره که دلش برای گرگ ، همتای باستان درد ، بدنام بیابان و صحرا ، میسوزد ومدام میگوید :" ما هردو آواره ی بیابانیم " . هرکجا که می رود شرو حادثه در انتظار اوست و اگر به "میار "می رود ،  رئیس رحمت ، دنبال اوست . به آهو دل می بندد ، مارنابکار نفله اش میکند . به گراناز زیبا و دلیر،دل می بازد ، اما درخون بستی نا خواسته به رسم منطقه وسنت بلوچ، به تاراج ویغما میرود تا روح سرگردان میرجانِ ازهمه جا مطرود ، زهر هلاهل میزبان تن زخمی وجگراو شود .آیا با وجود سنت ورسم منطقه و اسب واستر وشتر و تریاک وصحرا و بیابان وگله وسیاه چادر ... متن معاصر و مدرن است ؟ آری متن معاصر و مدرن است . اگر در صحرا و بیابان و کوه وکتل ، شتر و گرگ و خوف ، همزاد آدمی است ، اما ماشین تویوتای دو کابین و دوربین آلمانی ، کلاشینکف ، موتورآب لیستر، تیرباردوشیکا... مظاهر تمدن هم هست اما نه به دلیل اول و نه به دلیل دوم متن معاصر و مدرن است بلکه روایت از روال سلسله مراتب خطی تخطی و عدول کرده . راوی گاه موثق و گاه ناموثق است .آنجا که برای خواننده روایت می کند صادق است اما زمانی که برای خورشید روایت می کند همه ی حقیقت را نمی گوید .ازطرف دیگرمتن به سمت خیر وشری گام نمی زند و تمایلی به قهرمان وضد قهرمان ندارد .متن نیل به قطعیت و ورود به عرصه ی قضاوت را ندارد . میرجان هم گریه میکند وهم میترسد . اومرگ را تقدیس نمیکند بلکه ازمرگ فرارمیکند.وقتی قطاروتفنگ دارد محکم تیر می اندازد و وقتی بی سلاح است از حادثه می گریزد. اما او تحقیر را بر نمی تابد . به اندک سواد و دانش و خط و قلم خود می بالد . محل زیر خاکی را از خورشد پنهان می کند یا روایت عشق گراناز را نمی گوید تا درمقابل تقاضای احتمالی هانی،بد چشم جلوه نکند. متن، طرح موضوع میکند و با روایت خود ، چالش ها ، تضاد ها ، سنت های پوسیده و واپسگرا و غریبه با عصر روشنگری را ، فرا دید خواننده می آورد وانسان معاصر رادر موقعیت این سنت هاقرار می دهد و تصمیم گیری ، درتضاد میان سنت و مدرنیته را به عهده خواننده وا می گذارد .از همه مهم تر، ذات متن ، جوهره ی متن ، آشنازدائی متن ، نوع زبان و شیوه ی روایت ، افق ونگاه راوی و تکیه اش به درس و زندگی وعشق، آن چنان ترو تازه و زنده است که انگار روایت همین حالا اتفاق افتاده است ، بغل گوش ما ، در کرمان ، جیرفت ، رودبار، بلوچستان ما ، ایران ما . غیر از این است نازنین میرجانِ ِمغموم . میرجانِ آواره ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 15:2 |

شنبه 1393/09/08

نوشته :ع .ق . منصور                 

چشم اندازی بر روان وروانشناسی                                                                

« هوش » و « پوش » 9                                                                          

تا آنجاکه می دانستم وظیفه وکارمشخص انسانها درقلمروعلوم انسانی وبویژه روانشناسی و روانکاوی، تلاش درراستای بدست دادن شناختی هرچه بیشترازخود انسان وآنچه که بعنوان « فعالیت روانی » وی شناخته می شود، یعنی تلاش درجهت گسترش وتوسعه ی شناخت ازچگونگی عملکرد همین فعالیت بوده است....واین همان چیزی بود که دردیدگاه « م. آذر» نیزاگرچه با شور وشوق وعلافمندی روزافزون وی، امّا بدون داشتن هرگونه تخصصی والبته بگونه ای سوای شیوه های مرسوم دنبال می شد...اوکه به گمان خودعملکردهای همبسته ودر عین حال متمایز« هوش » و « پوش » راازدرون آنچه که با اصطلاح کلّی، پیچیده ومبهم   « فعالیت روانی » معروف شده بودبیرون کشیده و« هوش » را محصول « ضمیر ناآگاه »  یا « نخسنین دستگاه نشانه ای »، یا آنچه که آنرا« فعالیتهای روان بی زبان » می نامید دانسته ، واز« پوش » نیزبعنوان محصول « ضمیرآگاه »، یا « دومین دستگاه نشانه ای »، یا « فعالیتهای ذهنی وکلامی » انسان سخنگوواندیشه ورزیا د می کرد، « کار» و« فعل » انسانهارا هم بعنوان حلقه ی زنده ی پیوند زننده ی همین دوفعالیت دراشکال سه گانه ی پاسخ  به محرکهای محیط، یعنی رفتار، کرداروگفتارآنها می شناخت..برهمین اساس، درلابلای دستاوردهای موجود علوم انسانی، همواره بدنبال قطعات تکمیل کننده ی همان« پاز ل » ی می گشت که به گمان او، با کامل شدنش تصویرشفاف وروشن تری ازاین عملکردهای همبسته ی دوگانه  بدست  می داد...اینکه این قطعات تکمیل کننده، چگونه وبا چه شیوه ای بازیافت شده و« پازل » مورد اشاره ی اورا چگونه با چفت وبست شدن درکنارهم تکمیل می کنند؟!، مسئله ای بودکه آنروز، بعد ازجداشدن ازپیرمردازاوپرسیدم..واوپاسخ داد: «...ناشناخته بودن وپنهان ماندن قضایای گوناگون زندگی، هرگزبمعنای فقدان آنها نبوده ونیست..همه ی آنچه که دانشمندان وپژوهشگران کشف کرده ومی کنند، اگرچه قبلا"ناشناخته بوده، یا نادیده گرفته شده اند،همواره امّا وجود داشته اند...هم من، هم تووهم دیگران، هم قبل وهم بعد از « فروید »، آنچه را که اوبا نام « واپس زدن » کشف کرده است، همواره بگونه ای زنده وعملی حس کرده ودرروندی پنهان، ناشناخته وناگفته همراه خود داشته وداریم...« فروید »، دراین میان وبنا به ضرورتهای زندگی، درپی کاروتلاشی طاقت فرسا دست بکار می شود تا همین روند پنهان وناشناخته را درقالب فعالیت ذهنی وکلامی خود، تحت عنوان « واپس زدن » دربیان آورده وتعریف کُند...ودرهمین راستاست که روندهای پنهان وناشناخته ی انعکاسهای مشروط حسی وکلامی نیزکه طیّ قرنهای متمادی درزندگی روزمرّه ی مجموعه ی موجودات زنده وازجمله انسانها، دراشکال گوناگون جاری بوده اند، سرانجام درآستانه ی قرن بیستم وبه دنبال تحقیقات طولانی « ایوان پاولف »، بوسیله ی فعالیتهای ذهنی وکلامی وی کشف وشناخته شده ودربیان آمده اند...واین به آن معنا نیز هست که میلیونها انسان، طیّ قرنهای متمادی، درحالی با بی اعتنایی ازکنارهمین روندهای پنهان، ناشناخته وناگفته گُذشته اند که همواره آنها را بگونه ای زنده وعملی حس کرده وبا خود داشته اند...منهم بعنوان یکی ازهمین میلیونها انسان، تنها درآنزمان که بنابه ضرورتهای زندگی پی گیررنجها وگرفتاریهای ذهنی خود بودم، درحالی با نگاه « فروید » به ماجرای « واپس زدن » آشنا می شدم که روند زنده وعملی این ماجرا را اگرچه درطیّ سالها با خود داشتم ، با اینهمه امّا قادر به بیان آن درقالب کلمات نبودم...شاید این ماجرای تاریخی را که با همین قضایا بی ارتباط هم نیست شنیده باشی که نزدیک به دوهزارو پانصد سال پیش ازآنکه « ایوان پاولف » به کشف « انعکاس مشروط » دست یابد، میرآخور « داریوش » شاه ایران، درحالی ازکاربرد همین  انعکاس سودبرده واورابه پادشاهی رسانده که هیچگونه اطلاعی ازکارکرد قشرخاکستری مغز، یعنی همین « انعکاس مشروط » نداشته است...درآنزمان، بدنبال مرگ « کمبوجیه » شاه ایران، تصمیم گرفته می شود که روزبعد ازمرگ وی ، سرداران  بزرگ ایران سواراسب شوند تا کسی که اسبش شیهه ی اول را کشید به عنوان پادشاه وجانشین او انتخاب شود..میرآخور« داریوش » زرنگی کرده وازقبل وپنهان ازدیگران، اسب اورابه محل تعیین شده برده ودرآنجا مادیانی به اونشان داده واسب نیزشیهه کشیده بود..صبح روزبعد اسب « داریوش » بادیدن آن محل، به دنبال مادیان دیروزی وپیش ازهراسب دیگری شیهه کشیده واوپادشاه میشود...این ماجرا اگرچه بیشتربه داستان وافسانه شباهت دارد،واقعیت نهفته ی بکارگیری خودبخودی آنچه که « پاولف » آنرا باعنوان « انعکاس مشروط » کشف کرده را نیزبا خود دارد...من می خواهم بگویم که همه ی آن احساسهای زنده وعملی وپنهان ما دائما"وبگونه ای نا مکشوف، درجریان مستمرّزندگی وبربستر تعامل با عوامل محیط، یعنی درجریان« کار» دررفتاروکردارما، ودر جریان بکارگیری « فعل » درگفتارما همواره جاری بوده اند...آن «  ضمیرناآگاه »، آن «هوش »، آن « نخستین دستگاه نشانه ای » وآن « روان بی زبان »، همه وهمه، نامهای گوناگون یک واقعیت اند که برپایه ی همین روندهای پنهان، ناشناخته وناگفته شکل گرفته ومی گیرد..واین به آن معنا نیزهست که اطلاع داشتن یا عدم اطلاع ما ازاین روندها ی « پنهان » ونامکشوف، تغییری دراین مسئله نمی دهد که آنها در هرحال بگونه ای زنده وعملی ودرروندی اجتناب ناپذیردرجریان زندگی جاری بوده وتکرارها ی پی درپیِ حضورزنده ی خودرا به ذهنهای محدود، خودمحوروبی اعتنای ما، یعنی« ضمیر آگاه » ما تحمیل کرده تا این ذهن خودمحوروبی اعتنا، سرانجام ودرروندی اجتناب ناپذیر، ضمن تسلیم دربرابرواقعیت همین حضورزنده دست بکارشود تا بازهم با « زرنگی »، همه چیزرااگرچه بحساب وی، امّا بنفع خود سروسامان دهد...ودرست درهمین جاست که سروکله ی همان چیزی پیدا می شود که  دردید گاه پیرمرد ومفسرآن برنامه ی تلویزیونی به عنوان « من ذهنی » شناخته شده است...»...روشن بود که « م. آذر»، با این نگاه ویژه چگونه ضمن جستجو درلابلای دستاوردهای موجود علوم انسانی وبویژه روانشناسی، از کشف روند « واپس زدن » بوسیله ی« فروید » و کشف « انعکاسهای مشروط حسی وکلامی » بوسیله ی « پاولف »، بعنوان قطعات تکمیل کننده ی « پازل » مورد نظرخود سود برده واکنون نیزضمن اشاره به اصطلاح جدید « من ذهنی » برآن بود تا نشان دهد که زمینه ی آشکارساختن بیش ازپیش نقش ویرانگرو تباه کننده ی آن عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینی را می توان وباید با شناخت هرچه بیشتر همین من ذهنی که همواره بگونه ای « پنهان » درمیانه ی روند واپس زدن ودرمیانه ی انعکاسهای مشروط حسی وکلامی جاخوش کرده است، فراهم ساخت...خوداو درباره ی اینکه این چشم اندازچگونه درزندگی وی شکل گرفته است گفته بود : «... نگاه من به این ماجرا، همواره و بگونه ای مستمر، براین موضوع متمرکز شده بود که  مجموعه ی علوم انسانی وبخصوص روانشناسی وروانکاوی به چه دلیل ازضرورت تلاش درراستای شکافتن بطن آنچه که با عنوان کلّی، گنگ ومبهم « فعالیت روانی » شناخته میشودغافل مانده ودرهمین راستا ازضرورت بیرون کشیدن فعالیتهای دوگانه ی همبسته امّا متمایز« هوش » و« پوش » یا « ضمیر نا آگاه » و « ضمیر آگاه » ازدرون این بطن نیزغافل مانده اند...به گمان من، تا زمانی که این فعالیتهای دوگانه که همواره بربسترتعامل یا« کار» یا « فعل»،درتمامی اشکال سه گانه ی  رفتار، کرداروگفتارما پیوند خورده ومی خورند، ازدرون بطن همین اصطلاح کلّی، مبهم وپیچیده « فعالیت روانی » بیرون کشیده نشوند...تا زمانی که عملکردهای همبسته امّا متمایزآنها با گسست وپیوندهای دائما"متغیّرو اجتناب ناپذیری که درجریان همین تعامل یا « کار» یا « فعل » دارند، درچنبره ی بسته ی همین « فعالیت روانی » کلّی ومبهم، بگونه ای مُشخص ومتمایزازهم دیده نشوند... ازروند خلط وتداخل این کارکردهای همبسته  که درنهایت زمینه ی خلط وتداخل کارکردهای « هوش » و« پوش » را فراهم می آورند رها نخواهیم شد...به گمان من، درآشفته بازارهمین خلط وتداخل است که زمینه ی کاسبکاری آن « من ذهنی » نیزفراهم می شود تا ازاین آب گل آلود براحتی ماهی بگیرد...» ...روشن بود که منهم اگرچه مثل همه ی انسانها ازرنج دائمی ناشی ازاین خلط وتداخل ، این کاسبکاری ، این آشفته بازارو این آب گل آلود بیخبرنبودم،دراین میان امّا ازاین اشاره ی تکاندهنده ی « م . آذر» به غفلت علوم انسانی وضرورت شکافتن بطن آنچه که آنرا « فعالیت روانی کلّی وگنگ ومبهم » می نامید نیزدچار بُهت وحیرانی شده وچاره ای جز پرسیدن این سؤال ازاو نداشتم که به شکافتن چه چیزی، به کدام خلط وتداخل وکدام آشفته بازاراشاره میکند؟!..واونیزپس ازمکث وسکوتی طولانی وبانگاهی پرسشگرپاسخ داد که:«...درقلمروعلوم انسانی وازجمله روانشناسی وروانکاوی نشریات گوناگون وبیشماری با دیدگاهها واندیشه های مختلف چاپ ومنتشرشده وهنوزهم میشوند...در این دیدگاهها، در لابلای مطالب گوناگونی که دربیان آمده اند بروشنی می توانی ببینی که هرکس، باهرعقیده ومسلکی وبا هرسلیقه ای که سخن گفته یا می گوید، تکلیف خودرا با این موضوع روشن نکرده است که چه زمانی از« هوش » وچه زمانی از« پوش » سخن می گوید؟!...چه زمانی از« ضمیرنا آگاه » وچه زمانی از« ضمیرآگاه » می گوید؟!..چه زمانی ازفعالیت روانی فاقد زبان وچه زمانی ازفعالیت ذهنی وکلامی انسان سخنگومی گوید؟!.. ومن فکر می کنم که درنهایت به این مسئله نیزخواهی رسید که مخاطب آنها نمی تواند بداند که علم روانشناسی که قراراست « روان » را بشناسد، چه زمانی از« روان »، وچه زمانی از« ذهن » ی که دست اندرکارشناخت همین روان است سخن می گوید...ودرست درهمینجاست که این مخاطب، دراین خلط وتداخل عملکردهای دوگانه و همبسته ی ذهن وروان، مانند قایقی طوفانزده کژمی شود ومژمی شود...به خودت نگاه کُن!..تو می توانی بگویی که دراین آشفته بازاروبا این خلط وتداخل چه می کُنی؟!..من که هیچگاه نتوانسته ام وهنوزهم نمی توانم بدانم که ازاین ماجرا چگونه می توان سردرآورد؟!....ودر راستای رهایی ازهمین وضع آشفته است که دست اندرکاربازیابی قطعات تکمیل کننده ی همان « پازل » ی هستم که به گمانم می تواند تصویرروشنتری ازاین ماجرا ی مبهم وغبارآلود بدست دهد...» براین اساس پیدا بود که نگاه « م. آذر »، علاوه برآنچه که بعنوان واژگونی نگاه « فروید » وروانکاوی می شناخت، برآنچه که بعنوان روندخلط وتداخل وبازارآشفته ی ذهن وروان می شناخت نیزمتمرکزشده واین دوموضوع، همراه با شیوه ی گفتگوی او با پیرمرد درارتباط با « من ذهنی » توجه مرا جلب کرده تا اندک اندک ازبی اعتنایی خاموش خودم به این نگاه ویژه ی اوبه اینگونه قضایا باخبرشده ودرجستجوی پاسخی برای این سئوال اوباشم که پرسیده بود: به خودت نگاه کن وبه من بگوکه باآشفته بازاراین خلط وتداخل چه می کنی؟!..ودرهمین راستا بود که منهم اگرچه نگاه خود رابرای نخستین بارو بگونه ای جدّی برآشفته بازاری که برزندگی ام سایه انداخته بود متمرکزمی ساختم، این مسئله را نیزپیش روی خود داشتم که « م. آذر»، نگاه خودرا بدون داشتن تخصص وبا چشم اندازی سوای شیوهای مرسوم که بگفته ی خودش ازدرون دانشگاه بی در وپیکرزندگی وبگونه ای خود جوش سربلند کرده است، چگونه برآنچه که روابط « هوش » و « پوش » می نامد تابانده؟!...من که اطلاع درستی ازاین ماجرا ندارم...واین همان چیزی بود که وادارم میکرد تا درفرصتی مناسب وبدون اطلاع اوبه خانه ی پیرمرد که تا اندازه ای با این اوضاع آشنا شده بود رفته و نظراورا دراین باره، بیش ازپیش جویا شوم..پیرمرد، مثل همیشه گرم وصمیمی بود..پرسید:« پس کو؟!..«م.آذر» کُجاست؟!..» ومن تاراورا که درکنارش بود بدستش داده وگفتم: « بزن!..»..واودوباره پرسید: « چرااورابا خودت نیاورده ای؟!...»..جواب دادم: « بزن تاروبزن تارکه آن « سبیتی » کلّه کرده...» واوبا لبخندی آرام می خواند ومی نواخت: «..هزارجهد بکردم که سرعشق بپوشم/ نبود برسرآتش میسرم که نجوشم...» همزمان با درآغوش کشیدن تارش چشم درچشم من دوخته وگفت: «..اونمی تواند که نجوشد...بگذارتا بجوشد!..» ومن دراین میان، ضمن اشاره به تمرکز نگاه « م. آذر» بر واژگونی نگاه روانکاوی درماجرای « واپس زدن »، ونیزآشفته بازاری که به گمان او بدنبال خلط وتداخل کارکردهای دوگانه وهمبسته ی ذهنی وروانی شکل گرفته یا می گیرد، گفتم که اومدّتهاست که می جوشد، کاش ازطریق دوستان وآشنایان شما زمینه ی ارتباطی صمیمی با کسی که درعرصه ی روانشناسی یا روانکاوی تخصص داشته  یا حدّاقل به اندازه ی کافی با اینگونه قضایا آشنایی داشته باشد، فراهم آورده واز« م. آذر» نیزبخواهیم تا درحضوروی به شرح وبیان قضایای یاد شده بپردازد...پیرمرد ضمن موافقت با خواسته ی من گفت که بهتر است خود « م. آذر» راهم درجریان گذاشته ومنتظرباشی تا خبرت کنم...کاش اوهم اینجا  بود...چرابا تونیامد؟!...منهم مانند تواگرچه درصداقت اوتردید ندارم، با این نگاه  غریب ، وبا اشاره های او به ماجرای واپس زدن وبرعکس بودن نگاه روانکاوی وچگونگی روابط هوش وپوش امّا آشنا نسیتم ...عجب حکایتی دارد این ماهی « سبیتی »، نمی دانم چرا خسته نشده وسُست وبی رمق روی آب نمی آید؟!..ومن، بعد ازخداحافظی ازپیرمرد، درحالی به انتظارخبردادن اومی نشستم که با خود می اندیشیدم که « م.آذر»، اگرچه چنین می نماید که به قلاب او گیر افتاده، پیرمرد امّا غافل ازآنست که این بار، شاید این قلاب اوباشد که گیراین ماهی افتاده، واین « سبیتی »، حالا حالاها قرارنیست که سُست وبی رمق شده وروی آب بیاید... 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:26 |

شنبه 1393/09/01

نقد اخلاقی – اخلاق نقد

وظیفه منتقد،تشخیص هارمونی لحن ، زبان ، تکنیک ، زاویه دید ، درونمایه ، طرح واستحکام وظهور رابطه ی جزء درکل و کل در جزء وانسجام بین تمام اجزاء متن و جزرومد متنی ، درکنش های داستانی وسرجمع باورپذیری وجفت وبست پیش فرض های نویسنده با مخاطب از همان کلمه ی اول و شروع و ورود به متن است . فقدان قضاوت ،عدم ورود به مسائل ایجابی ، سلبی ، امریت وحضورمستمرمدرنیت واندیشه های عصرروشنگری درلابه لای متن ازمختصات یک متن معاصر وآوانگارد است . بارهاگفته شده است که نقد رادیکال وافراطی تبدیل به ایده ئولوژی میشود اما این بدان معنا نیست که ترس ازبی انصافی به سمت بده بستان های معمول و محافظه کاری، نهایت،شیادی کاسب کارانه برویم . یک منتقد بی انصاف،ضررش ازنقد کاسب کارانه کمتراست . منتقد با درک وفهم بالای خود ، از متنی که نویسنده اش مدام از این دال به دال دیگری می رود و داوری را ازخواننده میگیرد و با تاخیرازدریافت متن ، خواننده را گاه دور و گاه نزدیک میکند را، نباید با نقد مالوف ، سنتی و تمایلات چپ کلاسیک ، بررسی کند.درمتن مدرن وپست مدرن ، مرزها مدام درحال برهم خوردن است واگرمنتقدی ، حدود مرزها را تشخیص ندهد وبا ایجاد محدودیت برای خود ونقد خود ، خط کشی کند ، چون با این پیش فرض ها به استقبال متن میرود ، قطعن ، داوری او ازمتد علمی ونقد حرفه ای وساختمند ، دور و درنتیجه ، نقد هم پا ، با متن پیش نخواهد رفت . منتقد با هوش وتیزبین به متنی که نویسنده و یا شاعر به تخیل خواننده فرصت می دهد که به دلالت های متن فکر کند و خود معنای متن را بسازد ، باید قطعن احترام بگذارد . خیلی وقت ها ، بطور طبیعی ساخت و اجرای تخیل درمتن ازکنترل نویسنده خارج میشود ، این زمان است که منتقد درجستجوی آن چیزی است که متن ازدست نویسنده خارج و یا متن نمیگوید یا نمیتواند هم بگوید. نقد پایه های اخلاقی دارد.تعارفات و مماشات با متن همان طورناپسند است که ندیدن برجستگی های آن . بدون توجه به این مهم ، کار نقد از شالوده خراب است . وظیفه منتقد تعین تکلیف برای خواننده و نویسنده نیست . وقتی متنی برای خواننده تعین تکلیف نمیکند، منتقد چگونه به خود اجازه میدهد که برای خواننده بگوید که چه خوب است وچه بد . بلکه با برجسته سازی ، به رخ کشیدن جهان پنهان متن ، زبان ، زیبا شناسی وسپید خوانی متن را ، بدون رفتن به سمت قطعیت ، رونمائی کند تا افق های بسته وپنهان مانده ی احتمالی از دید خواننده ، بازگشائی و او را ، دردریافت حرفه ای خود سهیم گرداند . فروکاستن وتقلیل متن، پایه ها وبنیاد اخلاقی منتقد را درهم می ریزد. منتقد باید با تاویل بر وسعت وهستی متن بیفزاید . مماشات ومحافظه کاری با متن نیز، ازآفت های دیگرنقد است که اعتماد خواننده را ازمنتقد سلب خواهد کرد . برای همین هم هست که ، کارنقد ، کاری ست به غایت سخت وبنیاد اخلاقی آن از نوشتن هم مشکل تراست . قطعیت ، خیر وشری ، تک قرائتی ، امریت ، واپسگرائی ، ققدان غرورانسانی وروشنگری، فقدان زیبائی وزبان پویا وتکنیک مناسب ، محل بی گذشت منتقد است . نقد ، دیدن جریان رود خروشان وگاه آرام متن است که با خود هم ، گل ولای وشاخ وبرگ دارد هم آب زلال و هم آبزیان نقره ای وهم ...

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:18 |

یکشنبه 1393/08/25

تقدیر" یا "پیش بینی" دو بیت شعر!

اندر احوالات شاه شهید و اتابک اعظم

دراخبارعهد ناصری آمده است که قبله ی عالم ودربار قاجار وامیراتابک ، وزیراعظم ، سخت در تدارک پنجاهمین سال سلطنت قبله عالم بودند که درآن سال روان ، مقرر بود انجام شود .درآستانه ی این ایام خجسته،سلطان راهوس شکارآهووکبک ازقصرصاحبقرانیه به شکارگاه عشرت آباد کشاند وبعد ازمبلغی شکارچاق وپروپیمان وصرف نهار ازکباب بریان آن شکار،میل سلطان صاحبقران ، به قلیان افتاد . بعد ازکیفوری چند از پک قلیان چاق ،با تنباکوی اصل محمود احمدی تنگستان،ازتوابع ولایت ابوشهرخلیج فارس، میل فرمودند که امیراعظم را امرخواهیم فرمودیم که فردا آدینه روز، نهاردر" باغ طوطی" خواهیم بود و حضرت عبدالعظیم هم زیا رت خواهیم فرمود وشب هم درتیارت و اپرات بدون ملیجک وعده داریم . بروید ایشان را درتدارک کار، آگاه کنید . فراشان وعمله جات خلوت به نیابت حاجب دوله ی امین الحضور ،مامور پیام به امیراتابک شدند . امیراتابک که سخت در تدارک جشن بزرگ ورایزنی با سفرا وصاحب منصبان دول اجنبی و دولت فخیمه انگلیس بود شفاها عرض نمودند به قبله ی عالم عرض نمائید که چاکران خانه زاد ، دل مشغول جشن بزرگیم و نهار فردا در"باغ طوطی" وزیارت "عبدالعظیم" را به مصلحت نمیدانیم هرچند بساط تیارت و سینما توگراف بی اشکال است.خاصه که چاکران خفیه نویس وماموران فدوی تامینات وپیش قراولان گاردحفاظت جبه خانه،به امردیگری اشتغال دارند ودرصلاح مالک ودولت قائد اعظم نیست که دوکاررا باهم انجام شود ونقصان هرکدام رخنه ،دردولت وشوکت قبله ی عالم وکوتاهی ازنوکری چاکران دولت آفتاب مآب،مایه ی شرمندگی ما، نوکران خانه زاد است . ناصرالدین شاه که بعد ازقلیان درآستانه ی چرتکی بعد از کیفوری آن بودند با تبسمی ملیح حاجب دوله را فرمودند که اتابک اعظم را ازاراده ی ما خبرکنید که آنچه ما فرمودیم حرف همان است که فرمودیم . بعد قبله عالم ، روکرد به حاج امین والضرب واین بیت شعررا خواند :

نیش خاری نیست کز خون شکاری رنگ نیست   

 آفتی بود آن شکارافکن کزاین صحراگذشت  

                                                                                                                                               : پیک حامل دستور وقتی به محل امیر اتابک رسید ، او درحال بازی بلیارد بود که تازه از بلاد فرنگ به تفریحات چاکران ، نوکران خاصه وخلوت ونجبای درباری وصاحب منصبان دولت ابد المدت راه بازکرده بود . امیراتابک فرمان راشنید و درحالی که با چوب بلیارد گوی را میزد این شعررا با صدای بلند با خودش زمزمه کرد :

دشمن  طاوس آمد پّر او  / ای بسا شه را که کُشته فر او

دو بیت شعری که هر دو با ضمیر ناخودآگاه ، از حادثه ی روز آدینه، درحضرت عبدالعظم خبر می داد . 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:9 |

پنجشنبه 1393/08/22

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش »  8

تمرکزاصلی ومحوری مفسربرنامه های تلویزیونی ضبط شده درتمامی سی دی هایی که پیرمرد به ما داده بود برپدیده ای که آنرا بعنوان « من ذهنی » می شناخت استواربود واین موضوع بشدّت توجه « م. آذر» را جلب کرده ودرهمین راستا بود که برای درک ودریافت چگونگی شکل گیری آنچه که ازدیدگاه این مفسر، زیر پوشش همین اصطلاح « من ذهنی » بکارگرفته میشد بارها وبارها به سی دی ها نگاه کرده...وازمن خواسته بود تا قبل ازدیدارآینده با پیرمرد، همدیگررا ببینیم...ومن که اکنون به دیدن اوآمده ام ذوق وشوق غیرقابل وصف اورا درراستای بدست آوردن شناختی هرچه بیشترازآنچه که دراین سی دی ها با نام « من ذهنی » بکارگرفته می شد دیده وهنگامی که علت این ذوق وشوق را جویا شدم پاسخ داد: -«...ماهیت کارکرد این « من ذهنی » تعریف شده دردیدگاه مفسر این برنامه ها نشانه ای برجسته وکاملا"آشکارازحضورهمان عنصردیرپا وکهنسال خود محوری درفعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگوکه با عملکردی همبسته امّا متمایزازفعالیتهای روانی وطبیعی فاقد زبان وی درجریان تعامل با عوامل محیط بکارگرفته می شوند، بدست می دهد...اکنون می دانم که  چرا پیرمرد بدون بکار گیری آن ادا واطوارهای روشنفکرنمایانه وآن « واپس زدن » های بی پایه ، براحتی به سخنانم گوش داده وچرا این سی دی ها راداده است...به همین دلیل است که ازتو می خواهم که دردیداری که با اوخواهیم داشت هردوباهم ازاو بخواهیم تا با بدست دادن شرح وبیانی کامل ازچگونگی شکل گیری وکارکرد همین « من ذهنی » تصویرروشن تری پیش چشم ما بگذارد..»دیگرتردیدی نبود که این « ماهی » گیر افتاده به قلاب پیرمرد قصد کله کردن هم دارد...پس ازاندکی مکث وسکوت، اگرچه به آنچه که خواسته بود رضایت داده امّآ حق داشتم که از انگیزه ی اوبرای این کارنیزپرسیده وبا خبرشوم...پاسخ اوچنین بود:-«...برای اولین بار است که با این اصطلاح « من ذهنی » که به گمانم اصطلاح جدیدی است آشنا شده ام...این اصطلاح ترکیبی است ازکلمه ی « من » که ضمیر اول شخص است وحرف « ی » که به کلمه ی « ذهن » که کارکرد مغزاست نسبت داده میشود...واین به آن معناست که این ضمیراول شخص، همان « من » ی است که خیال می کنیم آن هستیم ودر ذهن خود، از خود ساخته ایم...این مفسربارها وبارها وبدرستی تأ کید دارد که این « من » ساختگی اگرچه پوچ و میان تهی وناپایداراست، با اینهمه امّا آنچنان  تصویری ازخود بنمایش می گُذارد که گویی مرکزجهان بوده واین جهان باهمه ی وسعت وبزرگی اش گرداوشکل گرفته...ومن برآنم که این « من ذهنی »،همواره درمیانه ی همان« ضمیرآگاه »مورداشاره ی روانشناسی که بعنوان محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، وبعنوان پوششی برای فعالیتهای روانی فاقد زبان وی رُخ نموده وآشکارشده است جاخوش کرده ومی کند... این « من ذهنی »، محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی همان موجود زنده ایست که بعنوان « حیوان سیاسی » نیزشناخته شده...این « من ذهنیِ » بافته شده باهزاران تار وپود ذهنی آلوده به فریب ونیرنگ، پوشاننده ی دائما"فعال همان فعالیتهای روانی فاقد زبان، یعنی پوشاننده ی همان « ضمیرناآگاه » زنده ی دائما"جاری وپاک ومعصومی است که دردیدگاه واژگونه ی « فروید » وروانکاوی  به « اتهام » بکارگیری همین فریب ونیرنگها « محکوم » شده... اینهمه را به این دلیل گفته وبازهم خواهم گفت که ازانگیزه ی من برای شناخت چگونگی نگاه پیرمرد به این « من ذهنی » پرسیدی...تا آنجا که می دانم ودرلابلای گفتگوهایم با او نیزمتوجه شده ام، اوهم با دستاوردهای روانشناسی وروانکاوی بیگانه نیست...قصدوانگیزه ی من اینست  که می خواهم بدانم که نگاه او به « من ذهنی » واینکه چه رابطه ای با دیدگاههای موجود روانشناسی وروانکاوی دارد، چگونه است، همین!..به گمان من این « من ذهنی » تاریخچه ای دارد که با ظهورانسان سخنگو واندیشه ورز، یعنی همان موجود زنده ای که به « حیوان سیاسی » نیزمعروف است، برپایه ی فعالیتهای ذهنی وکلامی، که خود درامتداد وازدرون فعالیتهای روانی فاقد زبان وی سربلند کرده است، شکل گرفته ومی گیرد...واین تاریخچه نیزهمان چیزی است که فکرمی کنم نه تنها پیرمرد ومفسربرنامه های تلویزیونی یاد شده اشاره ای به آن نکرده ونمی کنند، بلکه دردیدگاههای موجود روانشناسی وروانکاوی نیزخبری ازاین اشاره نیست...هرچند که اشاره ی « پاولف » به « انعکاس مشروط کلامی » به عنوان دومین دستگاه نشانه ای که درامتداد وازدرون نخستین دستگاه نشانه ای، یعنی « ا نعکاس مشروط حسی » سربلند می کند، راه را برای این اشاره بازکرده ومی کند..»-«...ازکجا میدانی که چنین اشاره ای درتمامی این عرصه هایی که می گویی نشده؟!...»

-«...من ندیده ام...اگرسراغ داری نشانم بده...شاید پیرمرد سراغ داشته باشد...خواهیم دید..»

اکنون می دانستم که « م.آذر» ازخط ونشانی که پیرمرد برایش کشیده نه تنها آگاه است، بلکه ازآن استقبال هم می کند...واین درحالی بود که پیر مرد، به گمان من نمی دانست که « م.آذر» ، هرچند که به قلابش گیر افتاده اما اونیزخط ونشانی ویژه وسوای شیوه های مرسوم دارد...ومن، اگرچه مدت زیادی است که ازمطالعات پیرمرد درعرصه ی روانشناسی و روانکاوی آگاهم ، امّا هرگزبیاد ندارم که ازواژگونی دید گاه « فروید » وروانکاوی، ویا ازآنچه که درروانشناسی با نام « ضمیرآگاه » شناخته می شود بعنوان فعالیت ذهنی وکلامی انسان سخنگو، سخنی گفته باشد...واین همان نشانه ای بود که بی خبری پیرمرد ازآنجایی که « م. آذر» مانند آن « ماهی سبیتی » کله خواهد کرد را آشکارمی ساخت...ومن درچنین اوضاعی، به دنبال اینکه اونیزبه استقبال این شیوه ی « م. آذر» خواهد رفت یانه، چشم به دیدارآینده ای دوخته بودم که پیش روبود...واین دیداربزودی، وبازهم درخانه ی پیرمرد فراهم آمده واو، برخلاف انتظارما وازهمان ابتدا بدون اینکه اشاره ای به سی دی ها وچگونگی توجه یا عدم توجه ما به آنهاداشته با شد تارخود را برداشته ومی نواخت ومی خواند:بمیرید، بمیرید، دراین عشق بمیرید..دراین عشق چومردید همه روح پذیرید..بمیرید، بمیرید.. همچنان که می خواند، با آن چشمان عسلی روشن، چشم درچشم مادوخته...وناگهان، همراه با سکوت خود تاررا بزمین گذاشته، روبه « م. آذر» کرده وگُفت:-«...آنروزدر« خورشکسته »، ضمن اشاره به فلسهای رنگین آن ماهی کوچکی که درلابلای چشمه های توردستی گیرافتاده ودست وپا می زد، نشانم دادی که « هوش » زنده و دائما"جاری ما نیزمانندهمین ماهی کوچک درلابلای چشمه های « پوش » گیر افتاده وبدست فراموشی سپرده شده...امُا نگفتی که این هوش زنده را چگونه باید ازدام آن پوش رها ساخت...نگفتی که این دام خیالی تاچه اندازه پوسیده وبی پایه است...نگفتی که آن ازیادرفته ی فراموش شده را چگونه بیاد آوریم؟!...»«م . آذر» اندکی جا بجا شد...امّا قبل ازاینکه لب بگشاید پیرمرد گُفت:-«...صبرکن...صبرکن...مردن دراین عشق، به معنی آن مرگی نیست که بمیری وترادرخاک دفن کُنند...منظورآنست که این « من ذهنی » اگربمیرد پذیرای عشق خواهی شد...درواقع تا ریشه ی همین « من ذهنی » را نخشکانی بویی ازعشق نخواهی برد...تنها وتنها باخشکاندن اوست که با تولدی دوباره به زندگی واقعی دست خواهی یافت...این « من ذهنی » همان پوش وهمان دام پوسیده ایست که آن هوش زنده را درپی غفلت ما به اسارت می گیرد...»من، همانطور که میدانستم دراشاره ی پیرمرد به آنچه که آنرا « من ذهنی » می نامد نشانه های زیادی ازهمان خودمرکز بینی کهنسال و رسوب کرده درآن فعالیت ذهنی که « م . آذر» آنرا به عنوان « پوش » می شناسد وجود دارد، تردید ی هم نداشتم که « م . آذر» نیز مانند من، هرچند که بارها وبارها این شعربمیرید بمیرید راهم بصورت مکتوب دیده وهم بصورت آوازشنیده، هرگزامّا برداشتی که ازاین عبارت داشته، اینگونه نبوده که پیرمرد معنا می کند...واکنون، درچنین اوضاعی که هردوی آنها کارخودشان را دنبال می کردند، سمت وسوی نگاه من امّا براین موضوع متمرکزشده بود که آنچه که کسانی مثل من و« م . آذر» رااز دستیابی به درک درستی ازپیام ومعنای دیدگاهها ومضامین عرفانی محروم ساخته، سربسته ، رازآلود وسمبلیک بودن آنهاست یا کوتاهی وعدم تلاش خودمان دراین راستا؟!...آیا عدم تلاش مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی وروانکاوی درراستای تفکیک کارکردهای همبسته امّا متمایز آنچه که « م . آذر» آنهارا « هوش » و« پوش » می نامد، ونیزعدم تلاش آنها درجهت نشان دادن جایگاه واقعی پوش که درامتداد وازدرون هوش سربلندکرده ومی کند زمینه ی خلط وتداخل کارکردهای آنها ودرنتیجه سردر گُمی وگیجی مخاطبان خود را فراهم نیاورده اند؟!...پاسخ این سئوالها، به گمان من، درلابلای گفتگوهای « م.آذر» وپبرمرد که معلوم نبود تاکجا ادامه خواهدیافت، پنهان بود...اکنون، سکوت وتمرکز من براین قضایا توجه آنها را جلب کرده ودرهمین راستا بود که « م.آذر» گفت:                                         

-«...ماجرای این من ذهنی که به گمان من مانند شیطان درلابلای فعالیتهای ذهنی انسان سخنگو، یعنی درلابلای همان « ضمیرآگاه » وی جاخوش کرده، دریچه ای جدید پیش روی ما می گشاید...شیطنت ها وحُقه بازیهای همین من ذهنی نیست که بدست « فروید » و  روانکاوی به گردن « ضمیر ناآگاه » آویخته شده ومی شود؟!...شیطان که سرخ وسبزنیست...این خود شیطان است»                         

   اینکه پیرمرد دریچه ای جدید پیش روی اوگشوده بود واقعیت داشت واین سخنان او ربطی به انگیزه ی قبلی اش درجهت شناخت نگاه پیرمرد به « من ذهنی » نداشت...منهم می دانستم که هرچند ازنگاه خود پیگیرتاریخچه ی شکل گیری این من ذهنی است وهرچند می داند که پیرمرد اساسا"کاری به این تاریخچه نداشته وندارد وتنها به دنبال آشکارساختن ماهیت خودخواهانه وویرانگرآن است، بازهم با ذوق وشوقی بیش ازپیش، درانتظارشرح وبیانی کامل ترازهمین من ذهنی نشسته...واکنون وقت آن بود که بقولی که به او داده بودم عمل کرده ومنهم ازپیرمرد بخواهم تا یکباردیگربا شرح وبیانی کامل، با زبانی ساده وروان، تصویرروشنی ازچگونگی « من ذهنی » بدست دهد...واوهم باروی گشاده پذیرفت:

-«...این من ذهنی را قبل ازاینکه خود برای خود بسازیم برای ما ساخته اند...ازاین ساده تر نمی توان گفت که همه ی ما انسانها، ازنخستین روزهای تشکیل جنین ،در روندی طبیعی و اختناب ناپذیر، بعد ازنه ماه رشد تکامل درجنین مادر متولد شده وپا به این جهان هستی می گذاریم....ماجرای شکل گیری این من ذهنی هم ازنخستین روزهای پاگذاشتن دراین دنیا آغاز شده تا بازهم دردرون رحمی ذهنی، مصنوعی وبی پایه، درحالی به زندگی خود ادامه دهیم که هم می توانیم با پی بردن به ذهنی بودن، موقتی بودن ، مصنوعی، بی پایه وحتی پوسیده بودن این رحم، مانند پروانه ای که ازدرون پیله بیرون می زند، دوباره متولد شده وبه زندگی واقعی دست یابیم...وهم می توانیم بدون توجه وتلاش درراستای شناخت این پیله، عمرخودرا دراین قفس تنگ تلف کنیم...این قفس را قبل ازاینکه خود برای خود بسازیم، ازهمان نخستین روزتولد، اینگونه برای ما می سازند که یادمان می دهند که نام تو اینست، لباست رااینگونه بپوش، اینگونه حرف بزن، اینگونه راه برو، اینگونه غذا بخور، اینگونه بخواب، این خانواده، این محله، این مدرسه، این شهرشتان، این استان، این کشور،این جهان توست...علاوه براینها، این آداب ورسوم قومی، قبیله ای تو....وخلاصه باهمه ی این مصالح مجسمه ای می سازند ذهنی وبدستت می دهند ومی گویند این تویی وتوهم این « خودت » را که همان من ذهنی باشد درروندی اجتناب ناپذیر پذیرفته وروزوشب درپی حفظ وحراست ازاودست وپا می زنی و...ماجراآغازمی شود...»« م. آذر»، ساکت وآرام به پیرمرد خیره بود...برق نگاه پیرمرد تاعمق جانش نفوذ کرده تا اورا سخت به تکاپو انداخته وبیش ازپیش به پیگیری ماجرا یی وادارد که به گفته ی اوبا شکل گیری « من ذهنی » آغازمی شود...اینکه بگفته ی پیرمرد بعد ازبدنیا آمدنش دردرون رحمی  ذهنی ومصنوعی وهمچون قفسی تنگ زندگی میکرده را برای اولین باربود که می شنید... ناگهان روبه پیرمرد کرده وگفت:-«...کدام ماجرا؟!...چه ماجرایی آغازمی شود؟!..

وپیرمرد پاسخ داد:-«...ماجرای همان هوش زنده ای که همانطوردرچنبره ی پوش دست وپا می زند که آن ماهی کوچک درلابلای چشمه های توردستی دست وپا می زد...»  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:52 |

دوشنبه 1393/08/12

یاداشتی برای: اندوه مونالیزا: نوشته شاهرخ گیوا: نشرزاوش سال 92

منتشرشده در: ماهنامه : دنیای قلم مهر 93

اگربه متن از زاویه واقع گرائی و رئال نگاه کنیم که به گمانم این گونه است . اولین سوال که به ذهن خواننده می آید این است که آیا متن مدرن و معاصر است ؟ آیا متن در زمینه ی زبان و تکنیک وفرم و جهان داستان ، پیشنهاد تازه ای دارد ؟ سوال بعدی آن است که موتیف اصلی چیست ؟ اگر موتیف اصلی تئاتر باشد که پیش فرض اول ما چنین است . باید گفت همگان آگاهند که تئاتر از شهریور بیست تا زمان کودتای بیست وهشت مرداد ، پیش رفت چشم گیری داشته و بعد از یک وقفه ی کوتاه مجددا دردهه چهل وتا مقطع پنجاه وهفت با افتتاح سالنهای زیاد وحضورگروهها جدید واز بقایای هنرمندان ودانشجویان و شاگردان نوشین(سبک استانسیلاوسکی)،مصطفی اسکوئی ( آناهیتا) ، جعفروالی ،محمد علی جعفری، اکبرمشکین،سمندریان،یلفانی ،جوانمرد،...ودرام نویسانی ازقبیل رادی،ساعدی،نعلبندیان،بیضائی ،آربی آوانسیان،بیژن مفید،محمداستاد محمد،خسروحکیم رابط ...ومتون نمایشی درزمینه ترجمه واجرابه اوج شکوفائی خود رسید . پس اجرای سنتی وغیبت زن و فقدان متن پویا ، درمقابل تئاترمدرن وحضور زنان بازیگر، متون عالی ایرانی که گاه با متن مدرن خارجی هم برابری میکرد تا ترجمه های ازچخوف ، برشت ، بکت ، یونسکو ، هنریک ایپسن نروژی نمی تواند حسرتی را برانگیزد . میماند سوال بعد . آیا متن ، داستان " عشق سالهای سبز " است ؟ که حضور این عشق طبعا باید بین بهرام و پریسای جوان مرگ شده باشد ، چرا کم به آن پرداخت شده است ؟ دررمانی حدود دویست صفحه جزء چند اشاره ی، گذرا و کوتاه ، آن هم دوران کودکی و ازاین اتاق به آن اتاق و دست بالا فالوده خوری دوران معصومیت کودکی که روایت عشق نشد . سوال دیگرآیا دغدغه متن داستان "عشق به سینما"ست ؟ آنجا که بهرام - راوی هرازچند گاه درمورد دائی منوچهروکاردرسینما واسم بعضی فیلم ها ، تحصیلات نیمه تمام به "عشق به سینما" ، دوربین ضبط شده توسط یک واحد نظامی ، عکاسی یک هفته ای درجبهه ، رایش های بجا مانده ازعمارت وانتقال آن به مغازه اش می گوئید ، بازکافی واقناء کننده برای" عشق به سینما " نیست . اگرهدف "هویت بخشی " به تهران ولایه های زیرین اجتماع است که اندکی قابل تعمق ودرنگ است. چرا ؟ که درگذرازسینمای حاتمی ، سریال های دهه ده وبیست وسی ،داستان های تقی مدرسی ، پارسی پور،علوی ، آل احمد وشعله ورودیگران دراین زمینه کارهای خوبی ارائه نموده اند . اما متن درعین نابوده گی مطالب بالا، میتواند همه ی آنها باشد به اضافه ی اینکه به گمان من  برداشت آخر،"هویت بخشی" به "طهران" درست ترو با متن هم خوانی دارد . این نثرزیبا و خلاق وگاه شاعرانه با پاراگراف های زنانه ی طولانی و نگاه به جهان بینی بهرام ، درتضاد است و پیداست که زبان فربه ی نویسنده ، نه راوی، پشت آن است . اما درساختن محله ی میرعماد وطبقه ی فرودست ، حواشی آن ، تلاشی وپراکنگی اجباری آنان ، پس از تخلیه وتخریب عمارت ، آواره گی و فروپاشی آنان درسطح کلان شهری مثل تهران و لحظه های حضوردرزمان تخریب، موفق وزیبا است. شرحی ریزباف ،گاه شعرگونه ومنیاتوری، استفاده ازظرفیت آرمانی زبان پارسی ، با حوصله ، فربه و با تمام جزئیات ، ثانیه به ثانیه از نگاه راوی یا بهرام ، درعین بی حوصله گی ظاهری بهرام ، با ساخت آشنا ، روایت می شود . چرابهرام این قدرخنثی وازپیش باخته وبی تحرک وناامید است؟ آیا این نا امیدی ذاتی است یا معلول شرایط پس از جنگ دوم جهانی وسرخورده گی توده ی مردم ازتسلیم ارتش وقحطی وبیماری واشغال کشوراست ؟رمان، روایت استعدادهای تباه شده است وتضاد میان وسنت و مدرنیته اگر نیست،پس چیست ؟چرا، سقف آسمان این قدرکوتاه وگرفته وتاریک و بی باروبراست ؟ آیا جهان بهرام عمارت است یا عمارت جهان بهرام است ؟ بهرام درمیان خرابه های عمارت ، تکه تکه ی نرده های اسلیمی ،آجرهای نظامی ،قرنیزهای ترک برداشته ی دور حوض ، شیشه های رنگی سرستونها ، اتاق گشواره ، حوض هنوز دارای ماهیهای قرمز و کارگرانی که اورا"صاحب" صدا میزنند،دنبال چیست ؟ بازیگری که نتوانسته ازتئاتر روحوضی به تئاتر لاله زار و یا دیگرمراکزمتولی تئاترراه پیدا کنند ،  دانشجوی سرخورده ی سینما که علی رغم استعداد ورویای خود وهمسرش ، به سینما ، عکاسی و نوشتن ، با پسرش به مغازه داری پناه می برد ، عشق های نافرجام ،آرمان های تباه شده وناکامی های فردی و ازهمه مهم تراز خود بیگانگی محتومی که نتیجه ی مدرنیته و پیامد آن اگر نیست پس چیست ؟ عمارتی که جهانی را دردل خود دارد به یک طرفه العین با طرح شهرداری ونصب پلی یا اتوبانی با بی رحمی تمام توسط لودرو بیل مکانیکی و کلنک برادران افغانی به تلی ازخاک و خاکروبه ونخاله تبدیل میشود . غافل ازآنکه با خود چه دل و جان وجهانی هم نابود می کنند، تا مانده گان در زوال خاطرات درشهر بیقواره ی بی مهر،منتشر و تنها به دیداری درآپارتمان های قوطی کبریتی ،عیادتی دربیمارستانی احتمالا ، مشایعت جنازه ای وکفن ودفن آن و مجلس ترحیمی شاید دل خوش کنند .  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 17:53 |

پنجشنبه 1393/08/08

منتشر شده در:مجله ی : دنیای قلم شماره 3 مهرماه 93

یاداشتی کوتاه برای : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز : سروده : حمید رضا گشمردی : نشر فراآگاه آبان 92

 "من شش قاره ام "

تغییرجغرافیای ذهن و زبان دردفتر"بازیگوشیهای پشت چراغ قرمز"نسبت به دفتر"ماهوردرهامون" گشمردی ، به نفع جهان صرفا شعری و ثبت لحظه های ناب وغیرقابل تکرار، اتفاق خجسته ای است . درحقیقت ، کشف خلاق غیرمخاطب محور ،حذف معنای یگانه و حضورعناصر سازنده ی صورت شعر ، تحولی درآفرینش شعری گشمردی است . دیگر شعر" سفارش جامعه به شاعر" نیست بلکه تشخص و فردیت شاعر است که تا کنون به علت پذیرش سفارش جامعه ، سرکوب و مورد غفلت واقع شده است  . این مهم، دست شاعر را برای عبوراز باید ها و انتظار" پیام ویژه" و جهان "تک صدائی" باز گذارده تا مولف با خذف ساخت آشنا و تناقضات خود وجهان، تجربه ای تازه ونو را ، فرا چنگ آورد . دراین مسیر اگر مخاطبی همراه شد زهی توفیق که اول منزل است این راه . شعرهای دفتر " بازی گوشی های ..." سوار قطار شعر با مفهوم زبان شده ، میشود و با شیب ملایم ، صاحب عناصرسازنده ی شعری از طرفی واز سوی دیگر حال وهوائی از جنس معاصر و مدرن درخود جای میدهد . این توفیق میسور نشده مگر در پرتو تجربه و تلاش شاعر در قامت شاعرانه و صیقل ذهن و زبان و حذف جهان "تک صدائی"وبازتخریب خود و باز آفرینی جهان سنگ شده ای که عقلانیت ابزاری آن، پاسخگوی جهان متحول امروزی را نمیدهد . شاعردر درک شاعرانه ی خود با فاصله گذاری از انتظار مخاطب از سخن خاص ومعنا محور ، هویت تازه ای را فراروی مخاطب و سوژه میدهد که خواننده نه شگفت زده بلکه به سرزمین تردید و بازنگری درباورهای ثابت وعدم مطلقیت امور اشارت و تلنگر می زند وبا دوری از تکرار، لذت آشنا ،عادت مالوف ، تخیل را به اندیشه ی متکثر و جهان معمولی را، تبدیل به جهان فرا واقعی میکند و این مهم با تکیه بر عناصر شعری ممکن و در این راه به موفقیت نسبی نایل میشود . آن جا که موفق است در قلمرو شعری نفس کشیده و آنجا که توفیق کم یار او بوده همانا بی حوصله گی وشتاب او را از مقصد بازداشته و درغلتیده به معنا گرائی و مفهوم گرائی مالوف که در این دفتر " بازیگوشی ..." هر چه پیش تر می روی کم و کمتر میشود . تا " عشق درمعنای عوض کردن دنده / به مقصد میرسد " ..."سمت چپ دنده راستم نشست / اینجا بازیگوشی پشت چراغ قرمز / فک از کارافتاده ای / نجوا کرد / هنگامی که پیاده شد / نم نم پر باران بود / هنوز .." شعرتا فردا". و این جاست که شاعر به شعر" عبور" می رسد . باهم بخوانیم :" شکی نیست / دشتی بی آب و کبکی تشنه / کنار چشمه ای که عقاب می لولید / تا از اندام یخ زده ات / منقاری بنوازد " . که شکی نیست ، یعنی شکی هست . تاکید" نیست "  اتفاقا دلیل بر نبود شک نیست . شاعر با جهان خود را یکی میداند و در این راه از بیان آن صرف نظر نکرده و تن به حقارت مبتذلانه نمیدهد . جهان با شاعر می شود شش قاره . نگاه کنید " من شش قاره ام / با تکه های شش گانه اقساطم /  از شرق برای آفتاب وام گرفتم / تا خشگی بزرگی ..." . شعر "خشکی بزرگ " . شاعر در شعر" آخرراه " تازه متوجه اشتباهش می شود که آدرس مقصد را حتی نه خودش بلکه درامری محال ،عابران هم نمیدانند ! "می دانستم / صبح از چادر بیرون زدم / لابد آنجا خانه بی نوا ویکتور هوگو بود /  ..." در خلوت قرار ملاقات / چشمی که همیشه نبود / " چرا ؟  ادامه می دهیم . :" گور به گور شده / نیم نگاهی / عابری که آدرسم را بداند / پیدا نمی کردم "...پشت میز ارنست همینگوی /...عابری که آدرسم را بداند / پیدا نکردم . همه از شاعر می گریزند . کولیان هم که خود مطروند ودیگر پذیرند ، او را به پیاله ای چای در سیاه چادرشان دعوت نمی کنند . درهنگامه ای  " ...که  موبایل در یک قدمی / ماهواره آنتن نمی دهد / تو چرا دو شماره می گیری ..." دیگر در شب شعری گزارش به زبانی بدهی که هیچ کس نفهمد و تازه آن هم دو شماره بگیری درست زیر دکل ماهواره که ، آنتن نمیدهد . در این شلوغی پرتاب صدای دو قوطی خالی نوشابه از همه جالب تر است در راه بندان بزرگ راه سردارجنگل . موبایل وآنتن و قوطی خالی نوشابه ! این چه جهانی است که شاعر را احاطه کرده است ؟ حاصل آن صدای پرتاب اشغالی از پنجره ی خودروئی (لابد مدل بالا است آن مرکب ) درعصر تمدن مصرف ! شاعردرشبگردی های تهران "... کنار خطی های پارک سوار / راننده اول کیفت می گردد / بعد می پرسد / کجا ؟ " . :"در نوبت های بی قراری / تکرارشماره ای که مال من بود / شنیدم ..." شعر"شب سوم" و"شب چهارم :" مرغان پارک هیچ توجهی به کیف قاپی ما نداشتنند / قلبی که درون کیف بود / مربوط به هیچ کس نیست ..." در این جهان آشفته و شقه شده و وصله پینه شده "... با صلح و صفا / کیف ها مان مبادله کنیم "  با آداب تمام قد . در جائی که ای تی " ... هم کار خودش می کند / تو هیج وقت قایم نشدی تا پیدایت / پیدایم کند " تلفیق و احضار سنت شعری در شعر مدرن . فروغی یسطامی  :  کی رفته ای زدل که پیدا کنم تورا / کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا /غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور / پنهان نگشته ای که هویدا کنم تورا . نمونه دیگر که دست از سر شاعر بر نمی دارد : ناتل عقابش را پرواز داده / کنار فواره ها اوج گرفته ...آشیانه ی شاهین ها به باد رفت / همه شان لباس سفید پوشیدند... که یاد آور کنگره ی نویسندگان و عقاب دکتر خانلری و شاهین های تندرکیا است  :" اینها مثل شک بین یک و دواند / دوان دوان پیغام ها ته نشین شدند / پرهای عقاب دورین دار شدند / عروسکی با غمزه / پشت شبکه محلی قدی علم کرد / با پنبه سرش رفت ... همگی موظف شدند ، تا چند روزی / چند بار از روی نبرد گرد آفرین / جریمه بنوبسد . اشاره ای به سخت گیری استاد خانلری به شعر نیمائی و شاهین های تندرکیا و جریمه ای که شاعر به شیوه ی استاد اورا " سیاست " می کند اما به شیوه ی خودشان که مثل دکتر سی و اندی سال در کسوت معلمی شاید مجبور : کاه ها را به باد دادند / تا خاشاکشان در زیر وبم دوربین ها / گم شوند / حالا هم شاهین ها پیغام دادند / ...آشیانه ی شاهین ها به باد رفت " شعر(مانیتور مسطح) . در شعر" شب صفرم ":"آغاز کردم / آغاز پلک های عقربک ساعت شنی / وشماطه اش که در میدانی چال کرده اند / نیزار شن ها یکی یکی شمشیر شماطه ای به دست داشتند / با همان پلک ها ... " تصویری ناب و بی نقص . " گور همه شان کنده است / مگر مجال می داد / شب که خاموش خفته بود .... نوک کوچک پرنده ای /از پشت ساعت دیواری / با قر وفر نصف شب را نوید داد ... حالا ساعت شنی ... باید بگذرد از آن ماجرا ."  کدام ماجرا ؟ آن شب صفر شاعر که آغازکرد " میدان شهر را بیدار کرد " . شاعر در این جهان "بی قرار " : پاچه اش را که بالا زد تا از آب انبار / آبی کشیده باشد و برهوت را آبیاری کند ..". بحر در کوزه ی کویر ؟ آن هم :" کنار عمارت ژرمنی / چه سال آبادی ؟ جنازه ات روی موج متورم دریا دست به دست شد .. در کرج .../ آشیانه ها ، فانتمی را به نشانه مترسک / روی ریل گذاشتند ... او پشت شیشه آمبولانس/ شیشه شیری در دهان دو قلو ها می چپاند /... او همیشه خلوت کپرش را / با تنه دو قلو ها می ساخت ..." . شاعر ، فانتوم ، شیشه شیر ، دوقلو ها ، برج مراقبت ، مترسک ، آمبولانس ، پرستو، چه سال آبادی، طیرا ابابیل ، آژیر، برهوت ، جنازه روی موج متروم دریا ، چگونه می تواند " بی قرار " نباشد ! هر کدام از این کلمه ها تکرار و پژواک نامکرر ، بی نهایت " بی قرار " ی جان بیدار است :" نی جفتی / رگ های گلوی نی زن را نوازش می داد / او همیشه خلوت کپرش را / با تنه دو قلو ها می ساخت ." بیست ده" : بازی تمام نشده / پشت محوطه جریمه / هیجده قدم مانده به ماشین پلیس / برگه ی جریمه دستش دادند/ جریمه جریمه است ... رویای رقص پس از اولین گل بازی زندگیش / با سوپ داغ مجانی /.... / با کره ی زمین رویائی نلسون / با کفش کتانی ی / که آرم کره ی مریخ دارد .../ نیمه اول که تمام شد / با سوت داور .../ تازه یادش آمد / که هیجده قدم مانده / به یک ساندویچی / برگه ی جریمه دستش دادند ...احضاردوباره ی " کورش" ودعوت او به " خواب آسوده " با هم بخوانیم : آرم مخصوص جنتلمن های قرون وسطی / پشت کراوات و شلوار مشکی / کورش از شهر بابل صدایم کرد /... / اصلا نگران نباش / حالا حالا ها منشورت را / کف دستم می نویسم و یا روی لاله گوشم / آسوده بخواب /... / کورش : شیفته مرامتم – جنتلمن قرون و اعصار ." و شاعر چه زیبا وبی طرف یاد آوری می کند رهائی دهنده و نجیب زاده ( جنتلمن تمام قرن ها) بندیان شهر بابل ومرام او و منشوری که امروز میراث ی پشت کراوات هر جنتلمنی می تواند باشد در هر کجا و هر قرنی وهر قاره ای ، حتی کف دست یا روی لاله ی گوش هر کسی .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:31 |

دوشنبه 1393/08/05

ادبیات وعقل ابزاری

اگرهدف انقلاب مشروطه را ، ایجادعصرروشنگری: تاسیس مدارس سراسری وآموزش علوم نوین ،ارتش منظم ،قانون اساسی کشوری ، ثبت اسناد و املاک ، ایجادصنایع و معادن ،امورگمرکات نوین ،اصلاح مالیات،دریانوردی،بهداشت ودرمان همگانی،رفع ملوک الطوایفی ،اصلاحات ارضی و تاسیس عدالتخانه ومجلس ومطبوعات آزاد، تفکیک قوا و تاسیس قوه ی قضائیه مدرن واستقلال آن..، پیش فرض بگیریم که اساتید فن سیاست وعلوم اجتماعی و تاریخ گرای داخلی وخارجی نیزبرآن تاکید دارند ، هم زمان وهمگام این تحولات، دراین عصر،"ادبیات نوین ایران" نیزتحول جدی را شروع وتاکنون ادامه دارد. ازمنشات قائم مقام فراهانی وچرند وپرند دهخدا تا یکی بود ویکی نبود جمالزاده وتحول درشعرپارسی مخصوصا تردید درسبک بازگشت واوزان عروض قدیم ، توسط پیشگامان این هنرازقبیل لاهوتی ،رفعت ،عشقی وبعدها انقلاب نیمای نام آور،شروع رمان ونمایشنامه های مراغه ای وآخوندزاده وظهورهدایت و ترجمه رمانهای فرانسوی وروسی وانگلیسی،همه حاکی از فراگیری این اندیشه در تمامی عرصه ها ،مخصوصا هنرگردید. عصرروشنگری به معنای واقعی آن درکشورهای آسیائی حتی ژاپن با اندکی تاخیر،گاه ناقص وابترآغازشد اگر چه به فرجام نهائی نرسید وهم اینک می توان آن را پروژه ای ناتمام نامید اما ازآنجاکه هنربازتاب فعل وانفعال فردیت هنرمند با جهان ویژه ی خویش است،بالاترین بهره  ازتحولات ترقی خواهانه را گرفت وفراترازتحولات اجتماعی،سیاسی واقتصادی ایستاد ودرزمان ناکامیها وفقدان احزاب وگروه های سیاسی ونهاد های مدنی هم ازپویائی بازنماند و درایران حتی بعدازکودتای28مرداد32سال ، بعدازیک وقفه کوتاه ، دوباره ادبیات داستانی ،شعر ، تئاتر،نقاشی وموسیقی،سیرصعودی خودراآغازکرد . درکشورهمسایه ایران نیز،روسیه،درشرایط فقدان صنایع وسازمانهای ملی ودمکراتیک ،برخلاف پیش بینی مارکس وانگلس ، ناگهان با انقلابی طوفانی روبروگردید ،که درشرایط جنگ داخلی وبعدها جنگ جهانی دوم وحمله ارتش آلمان،هرگزامکان وفرصت رشد فرهنگ دمکراتیک و نهاد های ملی ومدنی برآمده ازانقلاب 1905 و1917 نیافت وهنوزاین پروژه درآن سامان نا تمام است. با این مقدمه اگر این تحلیل درست باشد بازهم به دلایل بالا ،درپروژه ی عقل ستیزی قرن ها درآسیا و عقل ابزاری درغرب ، جایگاه ادبیات ما کجاست ؟ آیا ادبیات ما به سمت تردید درعقل ابزاری، که حقیقتا مشکل، جوامع غربی است می رود یا نکوهش عقل ستیزی جهان برآمده ازرسوبات اندیشه های ضد ارسطوئی ،سینائی ومشائی بجا مانده ازقرنهای متمادی ؟ کدام؟  این یا آن؟ظهوروحضورادیان درزندگی بشر،متکی برخرد وعقلانیت ودعوت به اندیشه وکشف رازآفرینش بناشده است وهرگزدرمتون مقدس توصیه به تعطیل عقل نمیشود بلکه تاکید درتحصیل علم ولودرچین وماچین میشود . اینکه ادبیات باید پیشرو باشد وآینده نیز لحاظ کند حرفی نیست اما این، آیا مثل آن نیست که ستون هائی را زده ایم به جای سقف آن، به سوی انتخاب رنگ و پنجره دو جداره اتوماتیک وهود آشپزخانه ومحل نصب دزدگیر،بگردیم نیست؟ البته ساختمان را باید طوری ساخت که برای آن امکان استفاده ازپنجره دوجداره وتهویه مطبوع وسرمایش وگرمایش آن نیزدرنظرگرفت اما پرداختن درشرایطی که هنوزسقف آن ساختمان پوشیده نیست آیا رفتن به سمت چیزی که هنوز وجود ندارد، نیست ؟ عقل ابزاری دیدن وتهی نمودن واسقاط وتعطیل عقل و معنا ازمتون ادبی ،به صرف ایجاد ابزاری شدن عقل،همان طورمضراست که رفتن سوی عقل ستیزانی که، کسانی مانند ابن سینا ، فارابی و ابن رشد دررد آنان مجاهدت تام وتمام نمودند . ذات گرائی ارسطو همانقدر ماهیت منفی دارد که عقل ستیزان و ضد فلسفه ای،ازقبیل ابوحامد محمد غزالی وهم فکران .درعقل ستیزی عرفا ی ما نیت وانگیزه ی تعطیل عقل مطرح نبوده بلکه درمقابل عقل منفعت طلب ومطلق گرائی عصر خود به عقل انکاری وگریز ازسنگ شدکی مطرح کردند.درحقیقت بین عقل وعشق جانب عشق راگرفتند . اشاعه و نفی عقل وتعطیل آن به بهانه ی عقل ابزاری درجوامعی که قرن ها ،عقل درمحاق تعطیل بوده ، دوباره بازگشتی به تعطیلی عقل اگرنیست پس چیست؟بخش وسیعی ازادبیات ماایرانیها توسط عرفا نوشته یا سروده شده است.درحقیقت ما ادیبان عارف یاعرفای ادیب داشته ایم اما عقل انکاری عرفا با آن کارکرد و زیبائی دیگرموضوعیت ندارد.مخصوصا حالا که عرفان های وارداتی نه اصالت عرفان شرقی را دارند و نه کارکرد بومی سازی وسازگاری آن با تمدن ما.امکان بازآفرینی سنت ادبی همانقدر لازم است که نگاه انتقادی به محصولاتی فرهنگی واردتی که درجوامع مبدا تولید، نقد ورد شده است . نگاه انتقادی به عقل گرائی مطلق همانقدر راه ثواب است که عقل ستیزی نوافلاطونی . اما شیوع ادبیات عقل ستیزبه بهانه ی عقل ابزاری غرب، که ما آن را عقل منفعت طلب می نامیم ، نیز زیان بخش است . مخصوصا آن روی عقل ستیزی وایجاد خلاء ،عرفان قلابی است.آیا ادبیات ضد مفهوم گرا ، دربستر خود عقل ستیزاست ؟ قاعدتن ،جواب منفی است اما اگرادبیات ضد مفهوم گرا، به معنی رد"معنا ی یگانه" یا "پیام ویژه"یا جهان خیروشری باشد و طرح جهانی چند گانه ومعنای متکثروعدم مطلقیت امور، آری قابل قبول است. طبعن اگرادبیات برای خود رسالت طرد عقل ابزاری قائل باشد که ظاهرا این گونه است ، درغلتیدن به دامن عقل ستیزی نیزآفت دیگرآن روی سکه است وحفظ تعادل عقلانیت وبازآفرینی سنت ادبی نیزرسالت دیگرادبیات خواهد بود .مخصوصا درجوامع درحال رشد وتوسعه که نسیم روشنگری علی رغم مجاهدات های پیشگامان آن هنوز یک پروژه ی ناتمام است .    

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:55 |

چهارشنبه 1393/07/30

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش» و « پوش »  7

« خورشکسته »، با همان حوضچه های درهم شکسته ای که با جزر ومدّ آب دریا دائما"ازهم جدا شده ودوباره بهم می پیوندند، راه را برجاده ای خاکی واندکی ناهموارکه چندکیلومتری در کناروبه موازات ساحل به سمت شرق روستای « بندرگاه » پیش می رود بسته واین جاده را به بن بست می کشاند...ازآنروز، که به دنبال جزرکامل وسربرآوردن پُشته ها وزمینها ی اطراف حوضچه هااززیرآب، همراه با پیرمرد و« م. آذر»، بعد ازبیشترازنیمساعت پیاده رفتن روی همین پُشته ها وزمینها از« خور» بیرون زده بودیم، بیشترازسه هفته می گُذرد... واکنون، بدنبال دعوت پیرمرد، دوباره همراه با « م. آذر» درکناراوودرخانه اش نشسته ایم... شنیدن صدای زنده ی تارازنزدیک  چیز دیگری است...پیرمرد ضمن پذیرایی ازما، با صدایی رگه دارمی خواند ومی نواخت:-«..درهوایت بیقرارم روز وشب...سرزپایت برندارم روزوشب...تاکه عشقت مطربی آغازکرد...گاه چنگم گاه تارم روز وشب..»  « م . آذر» به وجدآمده ...واین موضوع ازنگاه پیرمرد دورنمانده ومن که می دانستم دراین اندیشه است که مانند ماهی« سبیتی » به او« خیط » بدهد، اینراهم می دانستم که ازچگونگی شیوه های غیرمرسوم نگاه « م. آذر» که برمجموعه ی رفتار، کرداروگفتاراوتابیدن گرفته تا انگیزه ی محوری ومرکزی اورا ازپشت همین رفتاروکردار وگفتاربازیابد غافل است...وبه درستی نمی داند که این « سبیتی » چه زمانی وچگونه کلّه خواهد کرد؟!...ودرهمین راستا بود که  منهم نظاره گرماجرا بوده وبه انتظارمی نشستم...پس ازپایان خواندن ونواختن پیرمرد، « م. آذر» به او گفت:- «..درهوای چه کسی بیقراری؟!..سرزپای چه کسی برنمیداری؟!...به عشق چه کسی گاه چنگی وگاه تار؟!...به دنبال چه کسی می گردی؟!..»رُک گویی « م.آذر» واینکه گاه گاه مُستقیما" وبدون هیچ ملاحظه ای با پیرمرد بگونه ای صحبت میکرد که گویی سالهاست اورا می شناسد باعث مکث وسکوت اوشده ومن که سنگینی نگاه پیرمرد به خودم را حس میکردم سربه زیر انداخته، همراه با سکوت خود به انتظارواکنش او به گفته های « م. آذر» نشستم...واواز« م.آذر» پرسید:- «..فکرمی کُنی به دنبال چه کسی می گردم؟!...- «...به دنبال خودت!...خود شاعرگفته است که هرکسی ازاصل خویش دورمی ماند همواره دست اندرکارجستجو وبازیابی همین اصل خویش است...وجه مشترک همگانی من، شما با شاعرودیگران نیزدرهمین به دنبال اصل خویش گشتن است...هنرمندی شاعردرآنست که ازاین وجه مُشترک، هرآنچه را که دیگران ملتفت نبوده ویا بگونه ای پنهان وآشکاراحساس کرده امّا قادربه شرح وبیانش نیستند، به روشنی وصراحت هرچه بیشتردربیان آورده تاآنها را ملتفت کُند...اگرمن، شما، ودیگران، دارای این وجه مشترک همگانی نبودیم ، چگونه می توانستیم بدانیم که شاعرازچه چیزی سخن می گوید؟!...وشاعراشاره ی خودراچگونه وبرپایه ی کدام وجه مشترک آنگونه بیان می کرد که من، شما ودیگران بتوانیم بدانیم که چه می گوید؟!...اگربدنبال خودت نمی گشتی، این گفته های شاعری که درجستجوی اصل خویش است را اینگونه تکرارنمی کردی...به نظرشما این وجه مشترک، همان حلقه ی پیوند همه ی انسانها وبویژه شاعر،هنرمند ودانشمند با دیگران نیست؟!...»پیرمرد که اندک اندک با رک گویی وچگونگی بی پروا سخن گفتن « م.آذر» آشنا می شد به آرامی وشمرده شمرده سخن می گفت:- «...درست است...این وجه مشترک وجوددارد...امّا اینکه چگونه وبا کدام شیوه دست اندرکارآشکارساختن ونشان دادن آن به دیگران خواهی شد اهمیتی تعیین کُننده دارد...وکارساده ای هم نیست....اهمیت این موضوع تا آنجاست که نشانه های برجسته ی آنرا درآثارعارفان بزرگی چون « حافظ » ، « مولوی » ، « عطار» ، « سعدی »، وبسیاری ازعارفان دیگرکه کم هم نیستند به وفورمی یابیم..بعلاوه اینکه طی دوقرن اخیر، فلاسفه ،دانشمندان، روانشناسان زیادی نیزبه این موضوع پرداخته اند..." من می دانستم که « م.آذر» همه ی قطعات تکمیل کننده ی آن « پازلی » که با دیدگاهی جدا از شیوه های مرسوم جمع آوری کرده ودرکنارهم می چید را آنگونه که می خواست وبگفته ی خودش درحد وسع وتوانش، ازدرون  دید گاههای گوناگون عرفانی وعلمی موجود بیرون کشیده وبه همین دلیل تاحدودی ازچگونگی پاسخی که به پیر مرد می داد آگاهی داشتم:- «...امّا همه ی این بزرگان، هریک بگونه ای ازاسارت « هوش » بوسیله ی « پوش » همواره سخن گفته وحتّی اخلاف آنها نیزهنوزهم می گویند...امّا اینکه این هوش را چگونه می توان ازاسارت بندهای پوسیده امّا دست وپاگیرپوش رها ساخت ، دردیدگاههای عرفانی بگونه ای سربسته وتاحدودی دورازدسترس اشاره شده وآن دسته ازدیدگاههای علمی نیزکه بویژه درعلوم انسانی دست اندرکارپرداختن به این ماجرا شده اند، هنوز هم نه تنها ازچگونگی آشکار ساختن جایگاه واقعی « پوش » که درمتداد وازدرون « هوش » سربلند کرده عاجزاند، بلکه به دلیل عدم تلاش درراستای تفکیک وبیرون کشیدن عملکرد های همبسته امّا متمایزآنها ازدرون اصطلاح کلی وگنگ « فعالیت روانی »، زمینه ی خلط وتداخل وجایگزین ساختن آنها بجای یکدیگربا هردیدگاه وهرسلیقه ای را بگونه ای فراهم آورده اند که مخاطبان آنها نمی توانند بدانند چه زمانی از« هوش » وچه زمانی از« پوش » سخن می گویند!..به گمان من تا زمانی که دیدگاههای علمی درعلوم انسانی وبویژه درعرصه ی روانشناسی قادربه بازگشایی رمز کارکردها وعناصرتشکیل دهنده ی روابط هوش وپوش، ازدرون دیدگاههای سربسته ی عرفانی نباشند این ماجراادامه دارد...حداقل درمورد خودم این را می دانم که تنها درصورتیکه علوم انسانی کلید کارکردهای همبسته امّا متمایز هوش وپوش را بدست دهند راه ورود به دیدگاههای سربسته ی عرفانی ودرک ودریافت معانی پرمغزآنها نیزبرای کسانی مثل من هموارخواهد شد...ودرغیراینصورت این ماجرا ادامه دارد...»با مکث وسکوت پیرمرد ونیزنگاه خیره ی او به « م. آذر» تردید نداشتم که نخستین تکانه های سرپیچی آن « ماهی سبیتی » که گمان میکرد به قلابش گیر افتاده را حس کرده وبا اینهمه امّا هنوزهم دراین اندیشه بود که به او« خیط » بدهد:-«...گفتم که ...برموضوع حساس ومُهمّی انگشت گذاشته ای...ماجرای این هوش وپوشی که میگویی دورودرازترازآنست که دیده ای...من بزودی هدیه ا ی بتوخواهم داد بعد ازآن دوباره همدیگر را خواهیم دید...»تارپیرمرد دوباره همنوا با آوازاوبه صدا درآمده واین بار« م. آذر» به دیوار تکیه داده وبه این اجرای زنده گوش سپرده بود...من بیادداشتم که گفته بود نوازندگان سازهای گوناگون نیزبا حرکات عضلانی انگشتها وحرکات دستها ی خود همانطورصدای سازرا بیرون می کشند وبه اصطلاح حرف خودرا با همین صدای ساز می زنند که با حرکات عضلانی فک وحنجره ی خود نیزبا صدای بلند سخن می گویند...واکنون به نگاه اوکه به دنبال حرکت انگشتها ودستهای پیرمردبردسته ها وسیمهای تاروهماهنگی آنها با صدای بیرون آمده ازحنجره اش متمرکزشده بود خیره شده وبا خود می اندیشیدم که پیرمرد درحالی سرگرم خواندن ونواختن است که ازتمرکز نگاه « م.آذر» به آن فعالیت عضلانی واحدی که پایه ی اصلی ومُشترک حرکات فک وحنجره ازیکطرف وحرکات دستها وانگشتها یش ازطرف دیگررا پی می ریزد، بی خبر است...« م. آذر» همیشه می گفت که با این فعالیت عضلانی، تنها فک وحنجره نیستند که حرف می زنند، دستها وانگشتها هم برپایه ی به شیوه خود حرف می زنند...آنروزبعد از خداحافظی ازپیرمرد، اندکی بعدازآن از« م. آذر» نیزجدا شده وتا مدّتی نسبتا" طولانی آنها را ندیدم....اینکه گفتگوی آنها تاکجا ادامه خواهد یافت برای منهم به این دلیل جالب بود که ازیکطرف « ن. مختار» را شناخته ومی دانستم که با شناخت نسبتا"درستی که ازعرفان ودیدگاههای عرفانی داشت کم وبیش ازچگونگی نگاه « م. آذر» به رابطه ی آنچه که آنرا هوش وپوش می نامید برداشتی عرفانی دارد وگمان می کِند که اونیز مانند خودش درهمین راستا گام برمی دارد، درحالی که چنین نبود...وازطرف دیگر« م. آذر» راهم شناخته ومی دانستم که اگرموقتا"نشان می دهد که مانند آن « ماهی سبیتی » به قلاب پیرمرد گیرافتاده، سرانجام امّا کله خواهد کرد...برای من روشن بود که تنها چیزی که اورا به ادامه ی گفتگوبا « ن. مختار » وامی داشت فروتنی ، عدم تکبروعدم آنگونه « واپس زدن » های مبتنی برادا واطوارهای روشنفکرنمایانه دررفتار، کرداروگفتاروی بود..والبته این راهم می دانستم که اوازتلاش پیرمرد برای هرچه بیشترآشنا کردنش با مضامین عرفانی آگاه بوده ودرراستای استقبال ازهمین موضوع بود که دراولین دیداردوباره ای که پیش آمد ازمن خواست تا هرچه زودتربا پیرمرد تماس گرفته وبا اوملاقات کنیم...اینکه « م. آذر» با تظاهربه گیر افتادن به « قلاب » پیرمرد گام به گام به اونزدیک می شد، اگرچه می توانست زمینه ی رنجش وآزردن اورافراهم کُند، به گمان من امّا هم پیرمرد قوی تر وانعطاف پذیر ترازآن بود که برنجد وهم « م. آذر» چنین قصدی نداشت...بااینهمه امّا این موضوع را با اودرمیان گُذاشته واوگفت:-« ...بداند یا نداند می خواهم به او نزدیک شده تا بیشتربیاموزم...واین آموختن تظاهرنیست کمترکسی اینگونه به حرفهایم گوش می دهد ومن این فرصت را ازدست نخواهم داد...اوبی غلّ وغش وراحت ترازآنست که ازکسی مثل من رنجیده وآزرده شود...توهم خوب می دانی که چنین قصدی ندارم...بزودی می بینی که اوخودش هم متوجه خواهد شد که چه قصدی دارم....اوقراراست هدیه ای به من بدهد ومن مشتاق گرفتن...»تا دوباره پیرمرد راببینم بیست روزی گُذشته بود..واورا که قصدمسافرت داشت تا یکماه دیگر ندیده وبعد ازبرگشتنش بود که به خانه ی ما آمده ودوبسته ی کوچک به من داد...یکی برای خودم ودیگری برای « م. آذر»...به داخل خانه نیامد وبا من ننشست...خیلی زود رفت وگفت:-«...بنظرمیادکه این دوستت مانند « سبیتی»  خیال کلّه کردن داره...این بسته را به اوبده ، مال خودت هم نگاه کُن، چیزی هم به اونگو...تا دیدار بعدی خداحافظ...» بسته ی خودم را بازکردم...ده عدد سی دی ضبط شده ازیک برنامه ی تلویزیونی درآن بود که به تفسیراشعارعرفانی وبویژه اشعار« مولوی » و« حافظ » می پرداخت..بسته ی مربوط به « م. آذر» نیزبه اورسانده ودرحالی به انتظاردیداری دوباره با او وپیرمرد می نشستم که با نگاه کردن به سی دی ها با مضامین عرفانی تفسیر شده بوسیله ی مفسر برنامه ، با شرح وبیانی متفاوت، با صراحت وروانی بیشتری ازآنچه که ازپیرمرد شنیده بودم،آشنا شده ومن میدانستم که این تفسیرهادرمجموع، همان « قطعات » تکمیل کُننده را درمحتوی وبا خود دارند که « م. آذر» دست اندرکارجمع آوری آنان وتکمیل « پازل » خوداست...درهمین راستا بود که بزودی ودراولین دیداری که با اوداشتم پیگیرماجرا شده ونظراورا جویا شدم...و اوپاسخی آماده داشت:-«...که توآن هوشی وباقی هوش پوش/ خویشتن را گم مکن یاوه مکوش...حتما"خودت هم دیده ای که این بیت شعردرهرکدام ازاین سی دی ها ، برسردرورودی هربرنامه حک شده...و بروشنی پیداست که توجه وشعارمحوری این برنامه ها ونگاه مفسرآنها برروابط همان هوش وپوشی استوارومتمرکز است که به گونه ای دیگردردیدگاه من شکل گرفته...واین به آن معناست که پیرمرد نیز با این هدیه ی ارزشمند، خوب جایی را نشانه گرفته...من اگرچه ازدیدن این برنامه ها لذت برده ودرراستای هرچه بیشتردرس گرفتن، بارها وبارها به آنها نگاه کرده ودوباره هم نگاه می کنم، با اینهمه امّا همانطورکه با گام نهادن درقلمرو روانکاوی درهمان نگاه اوّل با نگاه واژگونه ی « فروید » روبرو می شدم، با ورود به فضای معنوی این برنامه ها نیز، هرچند که بازهم مانند روانکاوی کمک زیادی به رشد وتوسعه وشکوفایی دیدگاهم کرده ومی کنند، وهرچند که درلابلای قضایای مطرح شده درآنها وجوه مُشترک وآشنای زیادی دیده ومی بینم، دوباره وازهمین ابتدا برآنم که رابطه ی هوش وپوش را با چشم اندازی دیگر وبگونه ای متفاوت با آنچه که مفسراین برنامه ها اشاره می کند دیده ومی بینم...ودر این میان آنچه که برای من جذاب ونشاط آوراست انعطاف پذیری وعدم تلاش پیرمرد درجهت بکارگیری همان « واپس زدن » ها وهمان شیوه های پوچ وویرانگری است که با ادا واطوارهای روشنفکر نمایانه همه چیزرا به تباهی می کشند...»اکنون به روشنی می دیدم که « م. آذر»، هرچند که مانند « ماهی سبیتی » به قلاب پیرمرد گیرافتاده، تکانه های هشداردهنده ی مربوط به کله کردنهای آینده ی اوامّا هنوزهم بگونه ای آشکارخود را نشان می دهند...واین همان چیزی بود که هرگز ازنگاه پیرمرد دورنمانده وهمان چیزی بود که که مرا نیزوامی داشت تا با پیگیری واکنش پیرمرد دربرابراین نشانه های آشکار، هم شاهد به قلاب افتادن آن « ماهی سبیتی » ، وهم شاهد چگونگی کله کردنهای اوباشم...

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:49 |

چهارشنبه 1393/07/23

با دریا حرف میزد

درتاریکی یکی یکی ، یا دو به دو، کورمال کورمال وآهسته وبی حرف و پا برهنه، ازکوچه های باریک وتودرتوی خانه های پنج دری و پنجره های هلالی رنگی با چندل های بیرون زده ومحجرهای سیمی وبالکن های شناشیری،آمدیم بیرون وسرازیرشدیم به محوطه ی بازاسکله. شبی ظلمات بود و باد بوره میکشیدوغژوغژمیانداخت به شراع لنج های بسته به سد وموج میکوبید به سد وستون های سیمانی اسکله وقطره های آب شورمیپاشید درهوا وعدل ها و الیاف های توی محوطه ی بارانداز را ، خیس میکرد.صدای غنبه دریا ،هول هراس می انداخت به جان آدم وعالم .ازپشت الیاف ها سرک میکشیدیم تا شیفت شب عوض شود ،تا گاردساحلی پست را تحویل بدهند، آرام وبی صدا از نقطه ی کورنورافکنهای باراندازوتاریکی"کرند"بزرگ،ازمیان الیاف ها بیرون خزیدیم وبا لباس به آب زدیم . خنکی آب ، عرق قلب الاسد را، ازتنمان گرفت . نان وخرما وخیارچنبروشیشه ها به کمربسته بودیم . سیاهی روی دریا خیمه زده بود . ازمیان لنج ها وموج ها وطناب های بسته به لنگرلنج ها، گذشتیم وازسد واسکله دور شدیم  . صد بغل که ازلنج ها دورشدیم ،دوسه نورپیاپی روشن وبعد خاموش شد . صدای برخورد پارو با آب وموج  را می شنیدیم .همان طور که شنا می بریدیم ازپشت روی آب خوابیده به قسمی که بینی و قسمتی ازدو گوشمان بیرون آب بود ، مسیررا از نوری که هرچند لحظه ازماشوه ها ، روشن وخاموش می شد ،تشخیص میدادیم و به همان سمت شنا می کردیم . ازساحل به اندازه ی هزارمتری که دورشدیم رفته رفته برتعداد ما و ماشوه ها افزوده میشد و دیگرتقریبا با ماشوه ها هم سوونزدیک بودیم ویکی دو طناب هم ازماشوه ها برای افراد خسته انداختند به آب . جمالوگفته بود که خودش دیده که شب ها برو بچه های لنج کل جابر و نعمتی و پاپری ، ازدریا می آیند روی خشکی"علف دان" و یزله می کنند . این را زیر" تاق خونی" گفته وهمه هم شنیدند . راست ودروغ اش پای خودش . اول هیچ کس باورنکرد . بعد تعدادی جدی گرفتند . سیدو و موسی،از جمالو پرسیدند عیسی هم بوده ؟ جمالوهم گفته بود:" بوده" . گفته همه بودند . اسم آورده بود یکی یکی . غلو سیاه ، عبدو گنا ، گمپلو، اسوسرخو ، رجوبمبک،ناخدا جلیل، ماشو، منو، ناخدا عبوس ،خالوابول ،عبدوبلوچ...همه ، هرچی سن جمالو، قد می داده اسم آورده . اول قرار بود سیدو و موسی و جمالو و یونس وچند تای دیگر از یکی دو محله ی ساحلی بروند خشکی "علف دان " . بعد خبرهمه جا پیچید تا زیر" تاق طاهری" و"تاق ریاضی" و تا بعد به گوش امنیه ها هم رسید . گوشی که همیشه برای این خبرها تیز است . چند روزی اسکله و ساحل را قرق کردند و به کسی اجازه ی شنای شبانه وماهی گیری با ماشوه و خروجی "تشاله" از یکی دو" خور" لاروبی شده نمی دادند . قضیه که لو رفت ، منصرف شدیم وگذاشتیم تا چند روزی تب اش بخوابد . ولی،مگرجمالو ول کن بود . موسی که دل تنگ برادرش عیسی بود ، همه ی جاشو ها و ماهیگیرها و پیله ورها را تحریک می کرد و جمالو را می برد رو درروی آنها و جمالو هم ، همه چیز را مثل روز اول که برای همه تعریف کرده بود ازسیرتا پیاز گفته بدون آنکه کلمه ای پس وپیش کند . اول کی باورکرده جمالو با آنها دیدارداشته ؟ خدا می داند . ازاینکه جمالو روزها می خوابید وشب ها مثل اجنه، روی اسکله و لب دریا ومیان سبخ ها وصخره ها ، می پلکید وتوی لنج ها ی به"گل نشسته" ی منتظر" گلاف" ، ولوبود وبعد جل وپلاسش هم پهن میکرد توی"قماره "ی لنج ها وبا موجها صحبت میکرد حرفی نیست، اما اینکه جمالو با آنها سروسری داشته باشد ، باورکردنش کمی سخت است . مگرعاقل ترازجمالو کسی نیست ؟ یکی دو ساعت شنا بریدیم تا رسیدیم خشکی "علف دان ". اززور خستگی همان جا ولو شدیم روی ماسه ها .آنها که با ماشوه زودترآمده بودند ، ماشوه ها را توی ماسه ها یله داده برای محکم کاری ، لنگرهم ، روی ماسه ها پرت کرده بودند . تا اینجای کار سی چهل نفری می شدیم . ازهمه ی محله های ساحلی بودند . از"جفره " بگیرتا "جبری" و"ظلم آباد"و "پودر" و"جلالی" و"هلیله "و" سنگی"و"ری شهر" و"دواس" و"تنگک" و"چهار محل". این را فقط ازصدا ها می شد تشخیص داد والا چشم چشم را نمیدید ازظلمات . ازغراب بزرگ به "گل نشسته"چوب خشک آوردند وآتشی درست کردند تا باریکه "علف دان" اندکی روشن شود . بساط سوروسات ازکمرها وساق پاها وماشوره هابازو روی حصیرنرمه ای پهن کردیم ،هریک به فراخورحال خود، چیزکی آورده بود . تا خستگی را ازتن بدرکنیم وتا لبی ترکنیم وخیارچنبری به دندان بکشیم وتوی روشنائی آشنائی راببینم وپیراهنهایمان را بچلانیم ، هنوزشناگرها وماشوه های دیگردرراه داشتیم که با صدای کف زدن جمالو وبانی یزله شروع شد :"صٌل اُلنبی یآهو". همه با هم دم گرفتیم ؛ حلقه به حلقه ، دو به دو و کف زنان و دورخود ودیگری تاب می خوردیم و میپردیم بالا و پا بر زمین میزدیم: " ودینا دینا دینا ، کاسه لیسو...ومشکی بدره ...آوش بریزه ... جهان گشته ، به کام کاسه لیسون... تغاری بشکنه ماسش بریزه ...جهان گشته، به کام کاسه لیسون ..." و دورخود وآتش و دیگری، می چرخیدیم وبا سربه آسمان و زمین و یک باره دورهم جمع و باز می شدیم رو به دریا ، دوباره جمع وپشت به هم ، روبه دریا و دوباره رو به هم وپشت به دریا،جواب جمالوو بانی رامیدادیم .هردم ازگوشه وکنار"علف دان" ودریا برجمع افزوده می شد. رفته رفته یزله گرم شد. خوردیم وخواندیم تا پاسی از شب اما کسی خسته نشد . گاهی شعله ی آتش کم وزیاد می شد ، کسی به آتش ، جوبی یا هیزم تری ویا تخته ای می افزود و جمع همچنان مشغول یزله بود . چشم گیراندم تا جمالو را ببینم که خود بانی این بساط بود. نبودش . دریک رفت وبرگشت موسی را دیدم که با عیسی ، دو نفری درحال یزله اند . دنبال سیدو گشتم ،دیدم با گمپلواست. انگارهمه آمده بودند . رجوسیاه ،مثل مار زنگی دورخودش، روبروی یونس ، تاب میخورد . همه را دیدم . عبدوگنا ، اسوسرخو، خالو ابول ، ناخدا مناف ،زارسین ،عبدو کوچو، عبدوبلوچ ، منو، ناخدا جلیل، ناخدا رمل ،ناخدا عبوس، مندو...دوباره چشم گیراندم وسط یزله ، جمالو نبود.ازجمع بارزشدم  و رفتم قسمت شمال "علف دان" و جنوب غراب . جمالو با سیگارروشن ، کنارماشوه های لم داده رو ماسه ها ، داشت با دریا حرف می زد .

 یزله : پای کوبی ورقص ملوانان بوشهری      ماشوه : بلم – قایق پارو زن

تشاله : لنج ماهیگیرودوبه کار          گلاف : سازنده ی لنج وتعمیرکارآن

قماره : اتاقک سکان لنج وناخدا           کرند : چرثقیل ثابت و نصب درزمین

غراب به گل نشسته : کشتی قدیمی پرسپولیس که درجنگ عراق با ایران زیرآب رفت

 

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 22:27 |

جمعه 1393/07/18

عناصرسازنده ی"جهان داستان"

زبان، فرم و زاویه دید در"جهان داستان"مانند هارمونی" آکارد ها "درنواختن همزمان چندین نت است . درمتون کلاسیک وادبیات بومی با خواستگاه چپ سنتی، این هماهنگی (هارمونی ) ساده ، رو ،هندسی شده ، روایت خطی ومکانمند و زمانمند است . اما درادبیات مدرن و پسا مدرن ممکن است چند پاره گی ، عدم قرینه سازی ، فاقد سلسله مراتب، کولاژگونه ، بینامتنی ، تکه دوزی شده ، با ساختار نامناسب ، اما مناسب مضمون خود ، اجرا وآفرینش شود . زبان ، فرم و زاویه دید ، توسط مضمون برمتن تحمیل میشود .انتخاب زاویه دید و فرم مناسب با زبان داستانی وخلاق وبازیگوشانه، جذابیت مضمون را چند برابرمی کند .هرمضمونی درزمان روایت ، فرم پذیری و لحن وزبان خاص خود را طلب میکند . دررمان،داستان های بلند و کوتاه موفق؛ الزاما" این مهم تحقق پذیرفته است . بسا مضمونی های قوی دراثر زاویه دید اشتباه ، فرم نامناسب و زبان شلخته ، بی عمق ونثر متکلفانه وغیرداستانی یا وصف های اضافی و یا امساک درفضا سازی و یا افراط دردادن اطلاعات و روایت نقلی فربه از ضرب آهنگ رمان یا داستان کاسته و با ایجاد مخل ، انسجام لازم را ازمتن گرفته است. تحمیل بازیهای زبانی و مصنوعی ،فرم گرائی صرف ،خواننده را خسته و دوچارنا امیدی ازمتن میکند. تعلیق در"جهان داستان " زمان و جایگاه  ویژه ای دارد . تعلیق و تاخیر درنشست ودریافت معنا و مضمون ، برای کشش و ضرب آهنگ داستان ، حیاتی و بر زیبائی و جذابیت داستان و رمان می افزاید.  اما اگر تعلیق مخل و تاپایان داستان دریغ و امساک شود ، به سیر وروند طبیعی آن آسیب می رساند و به قول معروف کاردرنیامده است . پذیرش صرف فرم و زبان به منظور بعد دادن به داستان تا آنجا قابل پذیرش است که کنش های داستانی و طرح اولیه با دیگرعناصر داستانی از قبیل شخصیت پردازی، فرازوفرود و تعادل وعدم تعادل هماهنگی داشته باشد ولذت خواندن را تضمین کند .ممکن است عناصری ازسازنده "جهان داستان" درمتنی غایب باشد به شرط جایگزینی وتقبل عنصردیگری که نبود آن عنصررا جبران کند،پذیرفتنی است .کشف فرمهای تازه،درزمان روایت به طوراتوماتیک ، درصورت انتخاب زاویه دید مناسب با موضوع روایت ، زبان روان ودیالوگ احتمالی پخته ومتناسب با شخصیت ها ،اتفاق میافتد . زبان یک ارگانیسم زنده است.  این جوهره درمتن وتشکیل واحد ها وسلول های جمله و حسن همجواری وهمنشینی ترکیب جمله ها،اشاره ها ، نشانه ها و نماد ها ، تجلی خود را نشان می دهد . معنا سازی ، لحن وزبان ، زاویه دید ، درتخیل ، منجر به کشف فرم و پیشنهاد های تازه و به اعتلاء و آفرینش هنری تبدیل و با قرائت های متعدد رو به رو و سپس به اندیشه تبدیل میشود . فرم جدید ، باید امکانات نو پیشنهاد و به کشف تازه ای منجرشود . ساخت آشنا درمضمون نو، ممکن است تا مدتی گروهی را جلب کند اما تا تبدیل به متنی ماندگار، فاصله ی بسیاری دارد . اما بسا مضمونی کهنه ، تکراری درفرمی تازه با زاویه دیدی نو، آن موضوع ، باردیگر درکانون توجه قراردهد. سبک درذهن متخیل ،همزمان می نشیند ودرزمان اجرا ،هم برخودار از سبک می شود هم تبدیل به اندیشه . ذهن های متعارف ، فهم متعارف را طلب می کند . اما ذهن های پیچیده و متخیل در جستجوی افق های تازه ونو وخروج ازمعیارعادت پذیرومعتاد است . لازم به یادآوری نیست که مضامین تکراری دراجرای تکراری وآشنا ، ملال آوراست.اما مضامین تکراری درسبک نو(نگاه نو) گاهی ممکن است موفق ترازمتن اولیه اش شود. نا گفته نماند داستان و رمان ، باید والزاما،قصه داشته باشد اما چگونگی اش را، نویسنده تعیین وتبیین و روایت میکند. فرم وزبان وتکنیک وشگرد های تعلیقی ... همه باید درخدمت تخیل قصه شده ، باشد . دراین باره بازسخن خواهم گفت اما به یک نمونه ساده شعری بسنده می کنم ودرفرصت دیگرمطلب را پی خواهم گرفت . به این بیت توجه کنید وتفاوت یک کلمه را .

 خواجوی کرمانی:عاقبت وادی ما "گورستان" است . سروده ی قدیم تر

 حافظ  شیرازی :عاقبت وادی ما " خاموشان " است . سروده ی جدید تر  

مفهوم "گورستان " با مفهوم "خاموشان "  تفاوت آشکار دارد . " گورستان " اشاره به جای مشخص و معلوم ومعین دارد . اما "خاموشان " معنائی بس وسیع دارد . هم می تواند سکوت اختیارکردن باشد هم می تواند فراموشی باشد هم می تواند کنایه ی مرگ باشد ... تداعی خانه ی مثلا سالمندان ... این جاست که در بیت اول تک قرائتی و بیت دوم تکثر معنا ، خودش را نشان می دهد .

                          

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:49 |

سه شنبه 1393/07/15

نوشته ی: ع. ق. منصور                                                                           

چشم اندازی برروان وروانشناسی

« هوش » و « پوش » 6                                                                 

 اینکه آن دوشخصیت مورد نظر« یونگ »، ویا آن دودستگاه نشانه ای « پاولف » چگونه دریک فرد واحد ودرجریان تعامل با عوامل محیط، درکنارهم زندگی می کُنند وماهیت روابطشان چگونه است، به گمان « م. آذر»، درگروبازیافت نقش تعیین کُننده ی همان حلقه ی « گُمشده »ی تعامل یا « کار» یا « فعل » ی قرارمی گیرد که اگرچه با حضورزنده ی خود همواره درجریان زندگی جاری است، واگرچه بگونه ای روشن وآشکار مُشخص شده است که زندگی بدون « کار» وجمله ی بدون « فعل » بی معنی اند، با اینهمه امّا مجموعه ی علوم انسانی وبویژه روانشناسی، هنوزهم ازضرورت توجه وتمرکزکافی به حضورزنده ودائما"جاری همین کاروفعل، در جریان تعامل با عوامل محیط به عنوان حلقه ی پیوند زننده ی دائمی آن« دوشخصیت » یا آن « دودستگاه نشانه ای » غافل مانده ودرراستای همین غفلت است که ازدرک ودریافت عملکردهای همبسته امّا متمایز ضمایر« آگاه » و« ناآگاه »، یعنی« هوش»و« پوش » که همواره برپایه ی تعامل یا « کار» یا« فعل» دررفتار، کرداروگفتارانسانها پیوند خورده ومیخورند عاجزاند...اینکه« م .آذر» به آنچه که بعنوان «عملکردهای همبسته امّا متمایزهوش وپوش » می شناسد ازچه زاویه ای وچگونه نگاه می کند وچرا دائما"به تعامل ، کار وفعل به عنوان حلقه ی زنده ی پیوند زننده ی تمامی رفتارها، کردارها وگفتارهای انسانها، اشاره می کند..اینکه با کدام نگاه به قلمروکارهای کسانی مانند « فروید »،« پاولف » ، « یونگ » ، « اریک فروم » و...قدم گُذاشته ومی گُذارد...اینکه به ضرورت تفکیک وتمایزهوش وپوش وبیرون کشیدن آنها ازبطن بگفته ی وی اصطلاح کلّی، مبهم وپیچیده ی « فعالیت روانی » اشاره می کند...و سرانجام، اینکه درارتباط با علوم انسانی وبخصوص روانشناسی به کدام غفلت اشاره می کُند، اندک اندک توجه مرا جلب کرده وبتدریج به مسئله ای تبدیل شده بود که آنرا درهرفرصت مناسبی، با هرکسی که با اینگونه قضایا آشنا بود درمیان گُذاشته ودرهمین راستا بود که پس ازچند باربحث وگفتگوی طولانی با « ن. مختار» واصرارمن به لزوم توجه وتمرکز اوبراین مسئله، توجه وی نیزجلب شده وازمن خواست تا زمینه ی دیداروآشنایی اوبا « م. آذر» را فراهم کُنم ...« ن . مُختار» افسر بازنشسته ی شهربانی، سالمندی نسبتا" پیربا بدنی قرص ومحکم ، ورزشکار، علاقمند به ماهیگیری و موسیقی ، نوازنده ی تاروازدیربازاهل مطالعه بود ...عشق به مطالعه وتلاش برای شناخت قضایای تودرتوی زندگی را اوبه من آموخته وازهمان کودکی کتاب میداد ومی گفت اگرمیخواهی زنده وبیدارباشی بخوان...درکنارفوتبال، دریا وماهیگیری کتاب هم بخوان... خوب هم بخوان!..اکثرنقاط ساحلی بندرراکه برای ماهیگیری مناسب بودند می شناخت...« خورشکسته »، با حوضچه های درهم شکسته اش یکی ازاین نقاط بود، منطقه ای دورازهیاهوی شهربا شبهایی آرام وخنک وروزهایی آفتاب زاده وداغ که بگفته ی پیرمرد : اگرسرآفتاب سوزان تابستانش را زیرآب کُنیم، زیبا ونشاط آورخواهدشد... درکناریکی ازحوضچه ها ی « خور»، تپّه ای ماسه ای قرارداشت که بیشتراوقات، به هنگام مدّ دریا، مانند جزیره ای کوچک وتنها، به وسعت یک یا دوزمین فوتبال بیرون ازآب مانده تا پناهگاهی باشد برای ماهیگیران خسته...ماهیگیران، بربلندترین نقطه ی این تپه سایبانی ساخته بودند ازبرگهای خشک وخاکستری نخل، تا همزمان با بالا آمدن آب دریا وبه هنگام فرارازآفتاب سوزان درپناه سایه اش بنشینند...چندهفته پیش، دریکی ازروزهایی که پیرمرد را دیده بودم گفته بود که فردا به « خور» میروم اگرخواستی همراه با دوستت « م . آذر» بیا، مرا درحوالی تپه ی ما سه ای یا زیر« کپر» پیدا می کُنید...وما درظهرآنروزدرزیر« کپر» نشسته وبا پیرمرد که ضمن جمع آوری چوبهای خشک آتشی براه انداخته وماهی تازه کباب میکرد ازهردری سخن می گفتیم..فضای « کپر»، با ترکیبی ازنسیم خنکی که ازسمت دریا آمده واز درونش گُذر می کرد ، با بوی ماهی کباب شده ونیزبوی دود برخاسته ازچوب سوخته، همراه با آهنگ خش خش برگهای خشک وخاکستری نخل، پُرشده تا زیبایی گُستره ی آبی دریایی که ماراازهمه طرف محاصره کرده بود، دوچندان کُند...من به روشنی می دیدم که « م. آذر» برای سخنانش گوشی شنوا یافته وبا ذوق وشوق با پیرمرد که اوهم با چهره ای باز وصمیمی به گفتگوبا او ادمه می داد، سخن می گُفت: -«...همه چیز بسته به این است که ما « پوش » را آگاهانه درامتداد « هوش » می بینیم یانه؟!..آگاهانه!.. ونه کورکورانه!...واینکه آیا ازبُت پرستی خود، یعنی ازپرستش بُت هایی که ازمفاهیمی که اگرچه همواره نسبی اند ساخته ایم و آنها را مُطلقا" غیرقابل تغییر می دانیم، غافل هستیم یا نه؟!...»برق نگاه پیرمرد، باآن چشمهای عسلی شفاف وروشن با نگاه پرازذوق وشوق « م. آذر » که بی محابا وبدون توجه به عدم شناختی که ازمخاطب پخته وبا تجربه اش داشت سخن می راند، گره خورده بود...ومن می دانستم که پیرمرد با لبخند نازکی که به لب داشت، چه درسردارد... اوبارها وبارها گفته بود که دراینگونه مواقع باید بدانی که ماهی « سبیتی » به قلابت گیرکرده واگرناشیانه عمل کنی اورا ازدست خواهی داد...گرفتن این ماهی با گرفتن ماهی های دیگرفرق دارد..باید آرام آرام آنقدربه او« خیط » ( نخ ماهیگیری ) بدهی تا بهر طرف که خواست بکشد...بزودی خسته شده وبه بالای آب آمده واگرچه خودرا رها کرده تا اورا به سمت خود بکشی، با اینهمه امّا گویی تمام نیروی خودرا ذخیره کره تا درآخرین لحظه ای که به تو نزدیک شده وقصد بیرون کشیدنش ازآب داری با زدن کله ای ناگهانی رها شود...وبه گمان من، اکنون وقت آن رسیده بود که به « م. آذر» نیز که گویی به قلّابش افتاده « خیط » بدهد...به همین دلیل بود که به اوگفت :-«...پیداست که اندیشه ای پاک وروشن داری...با نگاهی که به رابطه ی قضایایی مثل همین هوش وپوشی که می گویی داری، بیگانه نیستم...امّا ازموضوع بُت ساختن ازمفاهیم بیشتربگو...برای من جالب است...دیدگاههای عرفانی، بیشترازدیگران به اینگونه قضایا پرداخته اند...اینطورنیست؟!..»پیرمرد، همزمان با این سخنان هم افق رامی نگریست وهم به عقب نشینی دریا که با شروع جزرآغازشده بود توجه داشت واین توجه به این دلیل بود که با کوتاه شدن تدریجی آب دریا اندک اندک زمینه برای شکارماهیها با توردستی اش فراهم می شد...« م. آذر» نگاهی به من انداخته وآنگاه روبه پیرمرد گفت:-«...نگاه من به این قضایا ، عناصرتشکیل دهنده ی خود را مانند قطعات تشکیل دهنده ی « پازل »، هم ازدرون دید گاههای عرفانی وهم ازدرون دستاورهای علمی اندک اندک ودر حدوسع وتوانم جمع کرده وهنوزهم می کُند...به همین دلیل است که با جستجو دراشکال گوناگون دیدگاههایی که روابط هوش وپوش را درتاریخ مجموعه ی مناسبات اجتماعی بکار گرفته ومی گیرند، همواره دست اندرکاربازیابی همین قطعات بوده وهستم...روشن است که این دیدگاهها، با همه ی تنوع وگوناگونی که دارند، درهرحال با پوششی ازمفاهیمی که کلمات واصطلاحات نماینده ی آنان اند، آن هوش زنده ی دائما"جاری را می پوشانند...این پوشش مفهومی، اگروسیله ایست ذهنی برای فهم آنچه درجریان تعامل و« کار» با عوامل محیط برما وهمین هوش زنده ی ما می گُذرد، واگرجریان زنده ی کاروتعامل دائما"درنوسان وتغییراند، پس با مُطلق ساختن وبُت ساختن ازهمین مفاهیم ذهنی جزاینکه عرصه را براین تعامل وکارتنگ کرده تا درواقع وعملا" هوش خود را به اسارت همین عرصه ی تنگ درآوریم چه چیزدیگری دستگیرمان خواهد شد...اینکه این کاروتعامل، بعنوان حلقه ی زنده ودائما"جاری پیوند زننده ی این مفاهیم ذهنی با آن هوشی که آنراپوشش می دهند، با اینهمه نزدیکی به همین هوش وپوش، چگونه دورازدسترس وخارج ازدایره ی کارقرارگرفته است، به گمان من، مسئله ی ساده ای نبوده ونیست...»پیرمرد که با نگاه نافذ خود، همرا با مکث وسکوت به اومی نگریست پرسید: - «...درست است، مسئله ی ساده ای نیست، امّا من...بدرستی نمیدانم که ازعلم وعرفان چه میدانی...به من بگوازعرفان چه می دانی؟!...»- «...منهم مثل خیلی ها چیززیادی نمی دانم...من همیشه ازاشاره های سربسته ی دیدگاههای عرفانی به رابطه ی همین هوش وپوش سردرنیاورده وچیززیادی ندانسته ونمی دانم..با اینهمه امّا به گمان خود تا حدودی به این نکته پی برده ام که مثلا"دراشاره ی « حافظ » به « خرقه ی آلوده ای » که با « شعبده بازی » به « صدوصله » آراسته شده، همان خوداگاهی یا  « ضمیرآگاه » ی می بینم که مانند همین خرقه ی آلوده، با وصله ها وشعبده بازیهای رنگارنگ « من ذهنی »، هوش زنده ی ما، یعنی « ضمیرناآگاه » ما را دائما"پوشانده ومی پوشاند..»- «...ازاین اشاره ی سربسته ی « حافظ » چگونه سردرآورده ای؟!..- «...شرمم ازخرقه ی آلوده ی خود می آید/ که براو وصله به صد شعبده پیراسته ام...هم ما سه نفرمی دانیم ، هم دیگران می دانند که با بندبازیها وبقول « حافظ » با شعبده بازیهای کاملا" آگاهانه ی خویش چگونه « ضمیرآگاه » خود را با وصله های فریب ونیرنگ آلوده کرده تا پوششی برای همان « هوش » ی بسازیم که « فروید » وروانکاوی، چنانکه پیش ازاین نیزگفتم با دیدگاهی واژگونه وبا معرّفی آن به عنوان« ضمیر ناآگاه » ، مانند همیشه ی تاریخ ضمن تحمیل ظلمی مُضاعف به این ضمیرزنده ی  پاک ودائما" جاری ، تمامی این وصله های فریب ونیرنگ را به نافش بسته اند...»پیرمرد، آرام آرام درخود فرومی رفت...ومن درحالی به اوخیره بودم که او نیز به « م. آذر» خیره شده وساکت مانده بود...نزدیک عصربود، آب دریا به دنبال جزرعقب نشسته وپیرمرد توردستی خود را برداشته و « سیلک » ( سبدی بافته شده ازبرگ نخل که ماهیگیران بویژه به هنگام کاربا توردستی، مانند کوله پشتی به پشت خود آویزان کرده تا ماهیهای بدام افتاده را ازتور جدا کرد وازبالای شانه ها به درون آن بیاندازند ) خود را به دوش من انداخته ومثل همیشه قدم به قدم توردستی اش را پرتاب کرده ومراهم « سیلک » بدوش بدنبال خود می کشید تا درحمل ماهیهای بدام افتاده کمکش کُنم..« م. آذر» نیزاز« کپر» بیرون آمده ودراین اندیشه که رابطه ی «هوش » و« پوش » را چگونه با پیرمرد درمیان بگذارد با پای برهنه برفرش نرم ماسه ها یی که دیگرسردشده بودند قدم می زد...درفاصله ی کوتاهی ازتپه ی ماسه ای، توردستی پیرمرد با مهارت پرتاب شده وبا دایره ای کامل درآن آب کوتاه فرود می آمد تا ازمیان گله ی ماهیها که کم هم نبودند هرچه بیشتربدام اندازد...من که بتدریج سنگین شدن سبد را با انباشته شدن ماهیها حس میکردم  می دانستم که اگرچه ماهی زیاد است ، پیر مرد امّا با توجه به لزوم خروج از « خور» قبل ازتاریک شدن هوا، ونیزبالا آمدن دوباره ی آب بزودی دست ازصید کشیده وبراه می افتیم...چند لحظه بعد به هنگام بیرون آمدن ازآب، « م. آذر» نیزبه سوی ما می آمد تا ماهیهای صید شده ی درون « سیلک » را ببیند.. پیرمرد نیزیک پایش درآب وپای دیگرش بیرون ازآب بود که روی ماسه ها ی نرم ومرطوب لم داد تا خستگی بدرکُند...برق فلسهای رنگین ماهی کوچکی که درپرتوآفتاب پسینگاهی درلابلای تورپیرمرد می درخشید توجه « م. آذر» راجلب کرده بود...واوضمن اشاره به ماهی جا مانده درتوردستی به پیرمرد گفت:-«...نگاه کُن...ازاین بهترنمی توانم نشانت دهم...نگاه کُن به این ماهی کوچک فراموش شده ای که دردامت دست وپا می زند...این توردستی همان « پوش » ماست واین ماهی زنده بافلسهای براق ورنگینش همان « هوش » ما...حدّ اقل درمورد خودم می دانم که آن هوش زنده ی دائما" جاری، درتمامی سالهای عمر وزندگی ام، همانطوردردام « پوش » یا ضمیرآگاهم با همه ی وصله ها وشعبده هایش بدام افتاده وفراموش شده که این ماهی زنده درلابلای چشمه های کورتوردستی بدام افتاده است...»پبرمرد خنده کُنان گفت:-«...می دانم...این ماهی درونی به دام افتاده را همه دارند...زودتربرویم که قبل ازرسیدن تاریکی، وقبل ازتند شدن مدّ آب، از« خور» بیرون زده باشیم...می دانم چه می گویی...دوباره همدیگر را خواهیم دید...»

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 1:3 |

پنجشنبه 1393/07/10

اندوه خیال

درامتداد

گریه های باد

تجزیه ی تقدیر و تندیس ملال

سرنوشت کسی را هاشور نمی زند .

تاخیر شوک و انتظار

حجم مثلث ،

من و تو و اعتماد

دوباره می نشیند بر پیشانی صدف وصخره ودریا ،

اگر سکوت امواج

اشارتی تلخ

کفایت کند .

ما کشتی را به مسیر

گریه های باد  ،

سپردیم

اگر سلامت

مسافران ،

تضمینی در اندوه باد

خلاصه نشود .

به شک وتردید اما

فسخ قرار نبخشیدیم

تفاهم وتفاوت کجاست ؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:44 |

جمعه 1393/07/04

یک روزخوب دیگر

 

ازآشکوب های "کانکس" ی،

که هوایش بوی مرکب پلیکان اصل می داد

راهی بازکردیم ، از پله های اضطراری ،

به آبریزگاه های عمومی درساعت معین

 پگاه هنگام .

از پیاده روهای مجاز

با اتوبوس های برقی دوجداره

وانگشت اعلام ورود به محل اشتغال وقت ،

حجم ردیف اولیه عصرانه ای

با جنس غیراصل

در اکران عمومی

"گذشته "ی اصغر فرهادی

با سه شنبه ی نصف ،

روزی خوش

سپری و پردادیم .

ودر بازگشت به اشکوب های "کا نکس"ی

 درتخت"خوش خواب" دیواری اصل

به انتظار پگاه دیگری

خواب های دنباله دارسیما را

پی گرفتیم .

  

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 2:10 |

یکشنبه 1393/06/30

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 5

شناخت « زیگموند فروید » وروانکاوی ازچگونگی عملکرد « ضمیر آگاه » یا خودآگاهی انسانها درجریان « واپس زدنِ »انگیزه ها وعوامل ناخودآگاه یک چیزبود، وتمرکز« م . آذر» برمجموعه ی « واپس زدن »های رفتاری، کرداری وگفتاری آنها وبویژه « ازما بهترانی »  که با ادا واطوارهای ساختگی ومیان تُهی، دیگران را درحد واندازه ی خود ند یده ونمی بینند، چیزی دیگر!...او که بنا به ضرورتهای زندگی درخانواده ای تهی دست ومحروم، ازهمان کودکی با چنبره ی مُتعفّن همین واپس زدنهای « ازمابهتران » آشنایی کامل داشته وصابون کبروتفرعن آنان به تنش خورده بود، ازمدّتها قبل ازآشنایی با دیدگاه « فروید » وروانکاوی، روند « واپس زدن » رااگرچه از نزدیک ودرزندگی روزمرّه بگونه ای زنده وعملی احساس کرده وعملا"آنرا می شناخت، با اینهمه امّا قادربه ابرازونشان دادن آن درقالب کلمات نبود... به دنبا ل گام نهادن درقلمرو روانکاوی وآشنایی با چگونگی نگاه « فروید » به این روند به عنوان سنگ بنای روانکاوی، سمت وسوی توجه ونگاه جستجوگراوامّا درجهت پرده برداشتن ازشیوه های پوچ ومیان تُهی همین « واپس » زدنهایی متمرکزمی شد که با « زرنگی » و شیوه هایی « پنهانی »، درلابلای رفتاروکرداروگفتارهای روزمرّه ی همین «ازمابهتران »ی بکارگرفته می شد که برهرآنچه که باد تفرعن وتکبّرشان راخالی می کرد دست رد می نهادند.. به گمان « م. آذر»، اینگونه « واپس » زدنها، برخلاف آنچه که دردیدگاه « فروید » و روانکاوی نشان داده شده ومی شوند، نه تنها درزندگی فردی، بلکه درلابلای مناسبات انسانها درسرتاسرتاریخ زندگی اجتماعی نیزماهیتی دیگرگونه دارند..بدنبال پیگیری وتلاش درجهت شناخت همین ماهیت بود که با ورود به عرصه ی روانکاوی، درهمان نگاه اوّل وبگونه ای تکان دهنده ازتفاوت نگاه خود با نگاه « فروید » درارتباط باآنچه که ازمُدتها پیش ازاین با گوشت وپوست خود احساس کرده و« فروید » آنرا « واپس زدن » می نامید باخبرشده بود:  -«..برپایه ی چشم اندازی که دردانشگاه بی در وپیکرزندگی ام شکل گرفته بود ازمُدّتها پیش ازاین، با آنچه که « فروید » آنرا « واپس زدن » می نامید آشنایی داشتم ...با همین چشم اندازبود که درهمان نگاه اوّل و به این دلیل با واژگونی نگاه   فروید » وروانکاوی روبرومی شدم که به گمان من آنچه که روانکاوی آنرا « ضمیرنا آگاه » می نامید، فعالیتهای روانی و طبیعی همان روان بی زبان است که درتمایزبا فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو که بعنوان خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » وی شناخته میشود، تنهاوتنهاعمل میکند ...این فعالیت روانی فاقد زبان درعین همبستگی با فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو،عملکردی متمایز ازآن دارد.....ازاین دیدگاه ، همین دوعملکرد همبسته امّا متمایزاند که « فروید » وروانکاوی آنها را« ضمیرناآگاه » و« ضمیرآگاه » نامیده وروابط آنها را دریک تعامل مُشخص ازدیدگاه خود بکارمی گیرند...براین اساس، با تفکیک این دوعملکرد همبسته اماّ متما یزدرهمین تعامل مشخص با محیط است که می توان به درک ودریافت درستی ازعلل وانگیزه هاونیزماهیت روند « واپس زدن » درارتباط با عوامل مُشخصی ازمحیط نزدیک شد..واین همان چشم انداز دردسرآفرینی بود که بگونه ای خود جوش درجریان زندگی ام شکل گرفته وهمواره مرا خواسته یا ناخواسته رودرروی همان « ازمابهتران » ی قرارمی داد که این گونه چشم اندازها را برنتابیده ودایماً « واپس » می زدند....واین همان واپس زدنی بود که به گمان من در مجموعه ی تاریخ مناسبات انسانی با کارکردی کاملاً متفاوت ازدیدگاه « فروید » ودرروندی کاملا"آگاهانه، همواره و بوسیله ی هرکسی میتوانست ومی تواند درراستای حفظ ومراقبت از منافع گوناگون فردی واجتماعی بکارگرفته شود...اصراروپافشاری « م. آذر» برپا درهوا ماندن ومُعلّق بودن دیدگاه « فروید » وروانکاوی وتلاش دایمی او درجهت آشکارساختن واژگونی این دیدگاه درارتباط با همین روند « واپس زدن » که سنگ بنای روانکاوی را تشکیل می داد اگرچه تعجب مرا برانگیخته بود،  با اینهمه امّا برخلاف دیگرانی که چشم بسته ویا درپی غرض ورزی های بیمارگونه اورا تحقیر وتمسخروحتی طردکرده وازخود می راندند، این کاروتلاش پیگیرانه ی اورااگرچه با تردید نگریسته، امّا مُحترم شمرده وارج می نهادم...واوکه مکث وسکوت همراه با بُهت وحیرانی مرا دیده بود، میگفت: -«...چرا اینجوری نگاه می کنی؟!...من همین را می گویم...واپس زدن که سرخ وسبزنیست، همین است...همین طورکه نگاه می کنی!..درست است که من دیوانگی می کنم، امّا نگاه کن به انسانهای« سالم » که چگونه دیگران را با هزاران توطئه وفریب ونیرنگ، مثل آب خوردن واپس می زنند...من بخوبی می دانستم  که با این دیدگاه محکوم به « تنهایی » خواهم شد...من نه تنها بااینگونه تنهایی ها آشنایی کامل دارم، بلکه ازچگونگی « همراهی » همین انسانهای « سالم » نیزباخبرم...درهمین راستا وبه این دلیل برواژگونی دیدگاه « فروید » پای می فشارم که اگرچه از« واپس زدن » انگیزه ها واعمال « ضمیرناآگاه » بوسیله ی خودآگاهی انسان سخنگو یا « ضمیرآگاه » وی بدرستی یاد می کند، با اینهمه امّا این دیدگاه وی درآنجا واژگونه وپادرهوا می شود که تمامی طرح ونقشه ها، سیاست گُذاریها وحتی فریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته ی کاملاً آگاهانه ی انسانها را به حساب « ضمیرناآگاه » آنها میگُذارد...واین به آن معناست که تمامی طرح ونقشه ها وسیاست گُذاریهای کاملاً آگاهانه ی تولید ومصرف شده بوسیله ی صاحبان زوروزردرسرتاسرتاریخ مناسبات انسانی رادرحالی به حساب « ناآگاهی » آنها بُگذاریم که همه می دانیم کاملا"آگاهانه وهدفداربکارگرفته شده اند..من پاسخ این سئوال را نیافته ام که آن فعالیت روانی فاقد زبان، یعنی آن« ضمیرناآگاه»ی که درروندی طبیعی، تنها وتنها عمل می کند، درتمایزبا فعالیهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو ودرفقدان همین فعالیت ذهنی وکلامی وی، اساساً وبخودی خود چگونه قادربه « فکر» کردن می شود وچگونه به طراحی همان نقشه ها وسیاست گُذاریهایی می پردازد که روند شکل گیری وپیدایی آنها بعد ازظهور انسان سخنگو واندیشه ورز، یعنی بعدازشکل گیری آنچه که آنرا خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » می نامیم، رُخ نموده وآشکارمی شوند؟!....شکل مختصر، کوچک وخلاصه شده ی این روند را حتی درتاریخ زندگی فردی کودکان، درحد فاصل سالهای قبل وبعد ازسخن گفتن آنها می توان دید...روند شکل گیری افکارآگاهانه، طراحی نقشه ها وسیاست گُذاریهای زندگی کودکان نیز مانند انسان سخنگو، محصول سالهای بعد ازسخنگویی، یعنی محصول « ضمیرآگاه » ونه « ضمیرنااگاه » آنانست..همه ی ما دیده ومی دانیم که آن دسته ازکودکان از« مابهتران» ی که با ما همبازی بودند چگونه بتدریج، اندک اندک ودرگذر سالها، بگونه ای « پنهانی » رنگ باخته ومارا« واپس » می زدند...تومی توانی بگویی که اینگونه واپس زدنها را ندیده ای یا نمیشناسی؟!..منهم مثل همه ی کسانی که مانند تووخودم بزرگ شده انداینگونه واپس زدنها رابا همه ی رنگ ولعابهای فریبنده شان درهرلباسی که باشند می شناسم این همان واپس زدنی است که « فروید » وروانکاوی، دانسته یا ندانسته ، خواسته یا ناخواسته آنرا پا درهوا ومُعلّق ساخته وبجای برداشتن بارسنگین فشارناشی ازفریب ونیرنگهای ساخته وپرداخته شده بوسیله ی خودآگاهی انسانها درجریان همین واپس زدن، تمامی آنها را ضمن تحمیل  ظلم وستمی مضاعف، به گردن « ضمیر ناآگاه » آویخته اند...من به آن بذرنهفته وناشکفته ای که زندگی درجان ودلم کاشته است باوردارم وتردید ندارم که این بذرجوانه خواهد زد واززیرپوسته ی کهنه وپوسیده ی واپس زدنهای بی پایه سربلند خواهد کرد...تردید ندارد . آنکه این باور« م. آذر» به بارخواهد نشل خودش چون جوانه ای اززیربارفشارآن واپس زدنهای مدامی که آنها را پوسیده وبی پایه می نامید سربلند خواهد کرد یا نه، مسئله ای بود که برای من به این دلیل ارزش پیگیری داشت که ماجرا به همین جا ختم نشده وبه گمان اونبوغ غیرقابل انکار« فروید » درآنجا رُخ نموده است که وی توانسته است شیوه ها واشکال گوناگون سیاست بازیها ونقشه پردازیهایی را شناسایی کند که هرچند بوسیله ی فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، یعنی خودآگاهی یا « ضمیرآگاه » وی دائما" تولید ومصرف شده و می شوند، با اینهمه امّا بازهم باهمان نگاه واژگونه وی به حساب « ضمیرناآگاه »، یعنی همان فعالیتهای روانی فاقد زبان گُذاشته شده اند: -- بیگمان، تاریخ زندگی اجتماعی وفردی انسانها بگونه ای آشکارنشان می دهد که تنها با ظهورانسان سخنگو، ونیزبعدازسخن گفتن کودک است که روند شکل گیری شیوه ها و اشکال گوناگون همین سیاست بازیها ونقشه پردازیهاآغاز میشود...به عبارت دیگربا تولید ومصرف پوششهای ذهنی وکلامی بوسیله ی خودآگاهی ، یعنی « ضمیرآگاه » همین انسان سخنگو وهمین کودک است که هوش آنها پوشانده می شود تا روند شکل گیری ماجراهای ، "هوش » و « پوش »، هم درزندگی فردی وهم درزندگی اجتماعی آنان آغازشود.. ودرهمین راستاست که سرآغازشکل گیری « پوش » به این دلیل درامتداد « هوش » قرارمی گیرد که بیشترازیک میلیون سال ازظهورانسان سخنگونمی گِذرد...بعلاوه اینکه مرحله ی پس زبانی زندگی کودک نیزدرامتداد مرحله ی پیش زبانی زندگی وی شکل می گیرد...واین به آن معنا نیزهست که این « پوش » یعنی خودآگاهی یا «ضمیر آگاه »، با سابقه ای کم وبیش یک میلیون ساله، ازدرون ودرامتداد میلیونها سال تکامل « هوش »، یعنی « ضمیرناآگاه » اجداد پیشین انسان هایی که به انسان سخنگوتکامل یافته اند، درجریان تعامل با محیط سربلند کرده است، همانطور که خودآگاهی یا « پوش » کودک نیز، همواره ازدرون ودرامتداد ناخودآگاهی و« هوش » وی ودرجریان تعامل با محیط پیرامون سربلند می کند...»  روشن بود که « م. آذر» با این چشم انداز، خواسته یا ناخواسته به قلمرووسیع وگسترده ای پا می گُذاشت که  روابط « هوش » و« پوش » را درتمامی اشکال گوناگون شعوراجتماعی وفردی انسانها، یعنی فلسفه، علم، هنر، سیاست وغیره را دربرمی گرفت...اینکه این راه دشوارودورودرازرا چگونه خواهد پیمود، اگرچه سنگین ودورازدسترس می نمود با اینهمه امّا برآن بود که :«...کم نیستند دستاوردهای غنی وپرباری که عناصر اصلی ، محوری وتعیین کُننده ی روابط « هوش » و « پوش » را درلابلای کارها ودیدگاههای فلاسفه، دانشمندان وهنرمندان مختلف جوامع بشری اشاره کرده وبه نمایش گُذاشته اند....واین دستاوردهای ارزشمند، قطعات تکمیل کُننده ی همان « پازل » ی هستند که می تواند تصویر مُبهم وتارروابط دائما" متغیّر« هوش » و« پوش » را بیش ازپیش روشن سازد...به گمان من روند بازیابی این قطعات تکمیل کُننده درپرتوچشم اندازی به بار می نشیند که روند شکل گیری « پوش » را بعنوان محصول فعالیتهای ذهنی وکلامی انسان سخنگو، ونیزبه عنوان« ضمیر آگاه » وی، درامتداد وسربلند کرده ازدرون سوابق تکاملی « هوش »، یعنی « ضمیرناآگاه » او، هم درنوع انسان وهم درکودک می بیند....بااین چشم اندازودرحدّ وسع وتوانم، درراستای بازیابی همین قطعات تکمیل کُننده است که اندک اندک به گمان خودم به این درک ودریافت نزدیک شده ومی شوم که آن حلقه ی « گُمشده » ای که تمامی رفتارها، کردارها وگفتارهای انسانها، یعنی تمامی عناصرآگاه وناآگاه تشکیل دهنده ی روابط « هوش » و «  پوش » را درروندی اجتناب ناپذیرحول خود گرد آورده وبه یکدیگرپیوند می زند، همان روند زنده ی دائما" جاری تعامل با محیط پیرامون، یعنی همان « کار» است که همه ی انسانها را گردخود جمع کرده وهمان « فعل » است که درجریان شکل گیری گفتارانسانها، تمامی کلمات، یعنی نشانه های منعکس کُننده روابط آنها رادرجریان همین تعامل وکار، گرد خود فراهم می آورد...» ازاین دیدگاه وبرهمین اساس بود که « م. آذر » هرچند با علاقمندی وانگیزه ای قوی، امّا درحدّ وسع وتوان خود، نه تنها با جستجودرلابلای دستاوردهای موجود علوم مختلف طبیعی وانسانی ونیزهنرهای مختلف، بلکه با کندو کاودرلایه های مُختلف زندگی روزمرّه، دست اندرکاربازیابی قطعات تکمیل کُننده ی همان « پازل » ی می شد که به زعم او، تصویرکامل و روشن تری ازروابط « هوش » و « پوش » وچگونگی پیوند خوردنشان  درجریان تعامل با محیط را آشکارخواهدساخت:  - «...مثلا" اشاره ی « ایوان پاولف » به کشف دودستگاه نشانه ای اوّلیه وثانویه درانسان، یکی ازقطعات مهمّ تکمیل کُننده ی این تصویراست...« پاولف » که « هوش » را دستگاه نشانه ای اولیه و« پوش » را دستگاه نشانه ای ثانویه می نامید، به دنبال کشف « انعکاس مشروط حسّی » ومدتی بعد ازآن کشف « انعکاس مشروط کلامی » درانسان سخنگو، بدرستی نشان می دهد که چگونه  « پوش »، درامتداد وازدرون « هوش » ودرجریان تعامل با عوامل مُحیط شکل گرفته وسربلند می کُند.....یکی دیگرازکسانی که با دیدگاهی دیگر« هوش » و « پوش » را مانند « دوشخصیت دریک فرد واحد » دیده ، « کارل گوستاو یونگ » شاگرد وهمکار« فروید » است که ضمن اشاره به اینکه بسیاری ازدانشمندان منکروجود روان ناخودآگاه هستند به استدلال آنها نیزاشاره می کند که می گویند چنین چیزی متضمن وجود دوموضوع یا دوشخصیت دریک فرد واحد است...« یونگ » میگوید که مقصود همین است ، نظرآنان کاملا"صحیح است...واین یکی ازبدبختیهای انسان امروزاست که بسیاری ازمردم دستخوش این شخصیت منقسم هستند ..چنین وضعی به هیچ وجه جنبه ی مرضی نداردومی توان آنراهرجا وهرزمانی مشاهده کرد....این گفته های « یونگ » به آن معنا نیزهستند که « ضمیرنا آگاه»و«ضمیرآگاه »دردیدگاه وی نیزمانند دوشخصیت اند دریک فرد واحد .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:40 |

دوشنبه 1393/06/24

 متن معاصر- خواننده ی معاصر

خواننده ی امروزی و معاصر، دیگر یک فرد منفعل و بیرون از متن نیست . همانطور که نویسنده هم،  یک راوی مطلق و حاکم بلامنازغ متن نیست . درحقیقت ، نویسنده ضمن راویت متن ، همزمان خودش را هم می نویسد و گاه فقط یاد آوری و یا پیشنهاد ویا طرح موضوع می کند . نویسنده ، متن و خواننده ، سه عنصراصلی وحیات دهنده به یک عنصر زنده و پویا وآفرینش خلاق است، بنام هنر.دیگرنویسنده همه ی حقیقت نیست بلکه بخشی ازحقیقت است.متنی می توان ماندگاروسرپا نگاه داشت که براین سه پایه استوار،ایستاده باشد . مشارکت خواننده درمتن ، توسط  نویسنده به واسطه ی راوی ، ازطریق نا نوشته ها و سپید خوانی درژرفای متن حضور می یابد تا متن درجزرومد طرح ، زبان ، فرم وتکنیک حیاتی دوباره بیابد . متن" خواننده محور"و متکثر، همیشه با یک علامت سوال روبروست وآن این است که قطعیت کجاست ؟ آیا اساسا خواننده به قطعیتی خواهد رسید؟ آیا خواننده دریک متن نیاز به قطعیت دارد؟ کنش های داستانی با کنش های اجتماعی ، همیشه جواب های سر راست و بی چون و چرائی ندارند . درمتن مدرن وپسا مدرن و تخیل بی انتها، چون پایان بسته ندارد،بی گمان،دینامیک،خود تولید اندیشه میکند.فضای داستانی"جهان داستان"، درچالش های فراذهنی وفرا واقعی ،درک ها و برداشت های مختلف و متعددی را پیشنهاد و فرموله می کند که تا کنون برای خواننده ی معتاد به" پیام ویژه"، درنگ وتاخیر دردریافت معنا ، تعریف نشده و او نیزدراین مورد هدف مشخصی نداشته است.متن پست مدرن مدام و پیوسته درحال برهم زدن مرزها ،تابوها وقطعیت هاست . برای عبورازهزارتوی، ذهن و زبان جهان پیچیده ی امروز، قطعیت های کلاسیک ، دیگرموضوعیت خود را ازدست داده است . ما با جهان چند وجهی ، پیچیده و دشواردرگیر هستیم . دیدن امور به شیوه ی "سپید و سیاه "، دیگرچالش برانگیز نیست وساده سازی امورو پدیده ها ،جاذبه ای برای خواننده ندارد . شخصیت ها درعین مهربانی و گشاده دستی ، در تنگنا های موجود ازفعل" ناگزیر" استفاده وسود می برند . تقابل ها ، تفاهم ها ، تنگنا ها ، پلشتی ها ، فقدان امنیت فردی وگروهی ،عدم توضیع عادلانه ی امکانات ، عقل ابزاری ، فروش تسلیحات نظامی به کشورهای فقیر،دانش وتکنولوژی درخدمت بهره کشی ،تصمیم های خردمندانه  ،سوداگرایانه،پوچی وازخود بیگانگی ،مصلحت اندیشی های حقیر،خشونت وعدم خشونت، همبستگی جهانی دربلای طبیعی ،زیبائی های میادن ورزشی جهانی ،همه درانسان معاصرحضوردارند وحذف این کنش های داستانی درادبیات معاصر،یعنی عدم حضور وغیبت انسان معاصردرادبیات معاصراگر نیست پس چیست ؟  مدرن بودن و پست مدرن بودن ، دراستفاده ازواژگان امروزی و تکنیک و فرم روائی وفضا وابزارمدرن ، شرط لازم است اما کافی نیست . مثلی ساده ، شاید ما را به مقصود نزدیک ترکند . من هرازگاهی بنا به علت آموزشی - کاری به "دبی" میروم . ناخودآگاه درآنجا ، یاد دوکتاب "جنگ وصلح " و"آئورا" می افتم . یکی آنجا که شاهزاده ی روسی ازجنگ به مرخصی بازگشته و درمهمانی مجلل کاخی حضور پیدا می کند واز شادابی و طراوت وافتخار وشجاعت مورد توجه تمام مهمانان قرار می گیرد . وقتی که برای استراحت و خواب به اتاق مخصوص خود درکاخ می رود روبروی آینه می ایستد . یکی یکی وسایل مصنوعی از قبیل دندان ، کلاه گیس ، چشم و پای راست خود را برمی دارد و درآینه از دیدن خود وحشت می کند ! دیگری ، لحظه دیدار جوان جویای کاردر رمان"آئورا"، به اتاق بیوه ی پیری که ، قراراست یاداشت های سرهنگ را به او ارجاع تا سامان بدهد، میافتم که با آرایش تمام درلباس عروسی درصندلی لمیده است ! چه کسی می تواند به انسان معاصر، مخصوصا جوان ایرانی بگوئید من"دبی" را این گونه می بینم ؟آیا به جوان می توان گفت که تمام خاک ، درختان ، حوضچه ها ، چمن کاری ها فواره ها ،ساختمان ها ...همه مثل اعضاء آن شاهزاده مصنوعی است ؟ آیا کسی باور میکند؟ جزبا مشارکت خواننده درکنش های انسانی – فرهنگی وداستانی-هنری هرگز موفق به القای مصنوعی بودن ، "دبی" نخواهیم بود . تازه آنسوی اثبات بی ریشه گی آن فضا ،درمقابل قاهره ، بیروت ، دمشق ،سراسرهند،آتن،شیراز،آتشکده ی بلخ افغانستان وبامیان ، رم ،استانبول... خواهد گفت این فضا حاصل تلاش انسانی درجزیره ای متروک است که امروز، درهرحال، آباد شده است . شما چه می گوئید ؟ چه گونه می توان میان این تلاش انسانی ومصنوعی بودن وبزک دوزک "دبی"، ایجاد تعادل ، تضاد ، تفاهم و همبستگی ایجاد کرد و یاد آورشد که سوداگری بی حد وحصر جهان سرمایه دراین جزیره چه اهدافی را دنبال می کند ؟ آری دست بالا ، این جا فضای تجارت جهانی است ولی آیا ارزش گردشگری دارد ؟ نویسنده ی"جنگ وصلح " بعد ازآن مهمانی مجلل ودلربائی آن شاهزاده ، با یک وصف ساده ، پرده ازاین چهره ی زیبا و برازنده با برداشتن اشیاء مصنوعی ازتن آن شاهزاده ، هم مهمانی را به چالش می کشد و هم جنگ را . بدون آنکه کلمه ای دربد گوئی ازجنگ ویا خشونت آن صاحب منصب نظامی ازجنگ برگشته را بیان کند با ارجاع به فرا واقعیتی قابل لمس ،هم می گوید ، هم نمی گوئید وخواننده را به مشارکت درمتن ، تعمق وسپس به اندیشه دعوت می کند .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 20:3 |

چهارشنبه 1393/06/19

شعری از : حمید رضا گشمردی

حسرت

عشقی دزدیده

سرک می کشید

حتمن دیده

عاشقان به صف

 پشت سر لیلی

چرخ دنده های مجنون را

دنده به دنده

دید می زنند

عاشقی که از ته کوچه می آمد

سرش یواشکی به سنگ خورد

محتاطانه روی پل هوائی ای خوابید

تا به شاخ گاوی که برای پروانه ها

مرثیه می خواند

برنخورد

همان ساعت

سر به سنگ نخورده ها

پایین تنه درختی

برای مجنون سنگ ریزه جمع می کردند  .

مرداد 93

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:12 |

چهارشنبه 1393/06/12

یاداشتی برای کتاب: گلف روی باروت : نوشته: آیدا مرادی آهنی :انتشارات نگاه بهار92

 این  متن درادامه ی سلسله نشست های نقد چهارشنبه ها ، عصرچهارشنبه 5 شهریور93  قرائت شد.

نشر در مجله ی : دنیای قلم شهریور۹۳

این رمان به شدت واقع گرا، معاصر و محتوا محوراست . رمان درسه مقطع زمانی شامل سفر با کشتی ، پس ازسفر، پیش ازسفر و با دو ضمیرمتفاوت ، به موازات هم پیش میرود که هریک دیگری را پوشش، چیدمان (setting )  و حمایت می کند .جذابیت محتوا گاه با ضرب آهنگ تند وگاه کند پیش می رود  . انتخاب کشتی تفریحی ـــ سیاحتی و خط سیرآن به نویسنده فرصتی طلائی می دهد تا رمان را پیش ببرد . توصیف های زیبا با قطع و وصل روایت ، پیوند با فضای تهران ، پیوند دوباره با سفر ، مسائل اقتصادی، مناقصه ها، قراردادهای تجاری، صنایع فولاد و کشتی سازی،اماکن تاریخی، بنادر، موزه ها ، تصویر جالبی از اوضاع عمومی ایران و جهان به نمایش می گذارد که بی ارتباط با محتوای رمان هم نیست . رمان در 10 فصل روایت می شود. مهم تخیل نویسنده است که این رمان خط اصلی را گم نمی کند و با خرده روایت ها، با زیرکی تمام جمع و جورش می کند به صورتی که خواننده سردرگم نمی شود و انسجام رمان حفظ می شود. یادآوری این نکته نیز چیزی از ارزش کار نمی کاهد که نویسنده نگاهی سینمایی به متن داشته است. شخصیت حامی خوب پرداخت شده . مخصوصاً دیالوگ های حامی همه جا با شخصیت او همخوانی دارد. شخصیت نواح پور پدر، تا فصل هشتم هم عالی است. اما از فصل نهم که خاطراتش را تعریف می کند از آن وجاهت و نقش جنتلمنی اش، فرو کاسته می شود تا با شخصیتی درمانده و روبه زوال روبرو شویم . حامی نیز از صفحه 492 به بعد در قسمت پیست ها و میزهای بازی و افرادی که باید همه ماسک به چهره داشته باشند، با حرکات خشن، چهره واقعی خود را نشان می دهد. عملیات انتحاری بیروت تصنعی است و به نظرم جای کار دارد. از ان طرف جلسه سفارت روسیه و عدم رعایت آداب تجاری در وابسته بازرگانی این کشور خوب وصف شده است . موضوع ملکیت سفارت و پارک امیراتابک وقضایای مشروطه کمکی به پیش برد رمان نمیکند. فضای عتیقه فروشی حامی و گفتگوی آنها بسیار زیبا و خواندنی است .اما هم تور شدن راوی با پدر حامی نواح پوراندکی باور پذیری آن سخت است . دررمان های محتوا محور، ناخودآگاه نویسنده برای حفظ مضمون از ساخت آشنا استفاده می کند و داستان در زبان روایت نمی شود ، بلکه با زبان روایت می شود . این اتفاق در استفاده از واژگان انگلیسی هم صدق می کند . امابرای فهم آنها ، با توضیح ، چه توسط خود ، چه توسط شخصیت ها ، به زیرکی ترجمه ی آن را می آورد . به عنوان نمونه در سه فصل از واژه trap هم معنی می کند هم تشریح . راوی، خود شیفته است و از اینکه درجه 2 باشد رنج می برد. اما قواعد بازی را درفضای تجاری ـــ بازرگانی نمیداند و درمقابل ، حامی نواح پور با زرنگی و بی رحمی تمام او را به کاری وامی دارد که دام آن را از قبل گسترده است . نکته دیگر اینکه مشارکت خواننده در متن بسیار اندک و شاید به علت اقتدار نویسند به صفر می رسد. زوایه دید نویسنده به شدت به قطعیت و دعوت خواننده به مشاهدات و تفکرات نویسنده محدود میشود . نویسنده درتمام موضوعات و کنش های داستانی حاکم مطلق است . اصرار برصداقت و عینیت بخشی به متن ، گاه به تکرار و تاکید بر جنبه های حقیقت مطلق ، حضور در همه ی عینیت ها ، تا کاوش درضمیر افراد اگر عیب نباشد ، حسن نیزنیست. رمان در جهان معاصر به شدت در زبان تردید و تشکیک تجلی می یابد نه قطعیت عقلانی . تردید در مطلقیت امور ، بازخوانی و تعریف جدید از مفاهیم و حضوردرسر زمین شک ، به تعبیر نزار قبانی از(platform)پلت فرم جهان معاصر است . راز جاودانگی آثاری از قبیل هملت ، فقدان قضاوت و تردید در قلمرو قضاوت است. قضاوت در ادبیات مدرن و پست مدرن جایگاهی ندارد. متن حاضر علی رغم وفاداری به واقع گرائی در جهان حاضر، شانس اندکی برای ماندگاری به مفهوم واقعی دارد. اگرچه این متن جنبه عمومی گسترده و طیف وسیعی از خوانندگان را جلب خواهد کرد، اما بی انصافی است اگر در ادبیات عامه پسند طبقه بندی شود . زیرا ادبیات عامه پسند معمولن ، متون حنثی ای هستند در حالی که این رمان با جهان موضع دارد . در این رمان واقع گرا ، اگر اندکی تلخیص و درازگویی های عالمانه و اطناب در موارد متعدد، از آن گرفته میشد وازهمه مهم تر ، در فصل نهم آن ، نبی نواح پور خاطرات جوانی اش از انزلی نمیگفت ، ما ،در پایان رمان ، با متنی زیباتر ، شورانگیزتر ،با عشقی افلاطونی وپاک میان نبی نواح پور 56 ساله با خانم سام 30 ساله روبرو بودیم . کلام آخر، درپایان بندی رمان نیز ، ما با متنی بسته روبرو هستیم که با روشن شدن همه ی ابعاد چهره ها و عناصر داستان و گذشته ی راوی ، نبی نواح پور ،جمشید سام ، حامی نواح پور، مادرش ،پاوان ،آرش،مژده خواه، ظهیر ها ، مناجی وکیل... چیزی برای ذهن خواننده مجهول و درگیربا متن باقی نمی ماند .هر چند ، خانم سام در صحنه ی قتل ناجی وکیل ، اسناد را با خودش جهت ادامه ی راه وکیل بر می دارد . . البته در مجموع تلاش نویسنده محترم قابل ستایش است و از همین جا آینده خوبی را برای این نویسنده جوان پیش بینی می کنم .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:45 |

چهارشنبه 1393/06/05

نظریه های ادبی : منابع ومراجع

منابع ومحل تئوری های ادبی از جمله شعر و داستان در کجا و چگونه بوجود می آید ؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت از خود ادبیات . یا بهتر آن است گفته شود از خود هنر . هنرها در زمان مقبولیت و آفرینش ، دردرون خود ، تئوری نیز خلق می کنند . هنرمند از دیرباز ، نگاهش به جهان وهستی از فلیتر فرم و شکل ، به جهان می اندیشیده و واکنش نشان می داده است . به صراحت می توان بیان کرد که تاریخ هنر، تاریخ نهضت های فکری و جنبش های اندیشمند نیست بلکه جنبش های اشکال گوناگون فرم های هنری است که توسط هنرمندان خلق و چند دهه هنرمندان و صاحبان خرد واندیشه را به خود مشغول تا جنبش فرمی دیگری با بهره گیری از فرم قبلی ، فرم نو دیگری را جایگزین فرم سابق کنند . پس این تئوری ها و تکنیک های فرمی و شگردهای اجرائی تخیل ، اول باید درآفرینش های هنری تجلی و ساخته و سپس به تئوری تبدیل شود . منتقدین ، تئوری های ادبی را صرفا از خود متون ادبی اخذ و سپس به صورت تئوری ، آن را فرموله وارائه می دهند . هیچ تئوری ادبی- هنری ، ابتدا به ساکن و در ذهن و ضمیر کسی و در خلاء تولید و ساخته نمی شود . انسان هنرمند در زمان آفرینش یک اثرهنری، تخیل خود را در فرم و قالب در خور محتوا ، اجراء و عرضه می کند . آن شیوه ی اجراء ونحوه ی ارائه آن تخیل ، توسط منتقدین و کارشناسان آثار هنری ، کشف و نظامند به صورت تئوری های ادبی – هنری در متون تحقیقاتی و کارشناسی با تکیه بر منابع هنری خود امکان ظهور، مناقشه ، بحث ، مباحثه وتبدیل به نظریه ادبی می گردند . تئوری ها درمتون هنری شکل و فرم و دوام و قوام می یابند نه به صورت  انتزاعی ودرذهن و ضمیر منتقد و تئوریسین های هنری . مثل های ساده می تواند ما را به مقصد نزدیک تر کند . فرم و ارائه رمان " بوف کور " هدایت ، " آینه های در دار " گلشیری ، " انجیر معابد " احمد محمود ، " خشم وهیاهوی" فاکنر،" سرزمین هرز" الیوت ، " داغ ننگ" ناتانیل هاتورن ، " تریسترم شندی " لارنس استرن ، "قصیده ای برای بلبل " جان کیتس ،"آئورا" ، "پدروپارامو" ...همه نمونه های خوبی هستند  که با فرم منحصر به فرد خود، عرضه شده اند و وظیفه منتقد ، فرموله کردن این فرم ها در نظریه های هنری و ارائه برای هنرمندان جوان ، نه جهت تقلید ، بلکه جهت گشودن افق ها وظرفیت های پایان ناپذیر وتازه ی بشری ، برای رشد وتعالی هنر . تئوری ها و نظریه های هنری الزاما ماخوذ وپشتوانه متون اجرائی داشته اند که منتقدین محترم آن را از کتاب های شاعران و نویسندگان موفق اخذ و به صورت فرمول بندی و نظریه هنری عرضه نموده اند . پس خواندن متون اصلی برای انسان هنرمند و صاحب آفرینش، بالاترین منبع و محل آموزش تئوری های عملی ونظریه های هنری هستند . 

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

جمعه 1393/05/31

نوشته ی : ع. ق. منصور

چشم اندازی برروان وروانشناسی

حجاب راه تویی حافظ ازمیان برخیز

خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود

« هوش » و « پوش » 4

برای من ، اندک اندک روشن می شد که آن حلقه ی گمشده ای که به گمان « م. آذر » آن دوعملکرد همبسته امّا متمایزراهمواره پیوند زده ومی زند ، همان چیزی است که همه آنرا با نام « تعامل » بیرونی موجود زنده با محیط می شناسند ، اکنون می دانستم که اودایماً برآن بوده وهست تا نشان دهد که همه ی انسانها بدون داشتن درک درستی ازاین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی که همواره آن روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه را با این ذهن « آگاه » خودمحوریا ضمیر آگاه پیوند زده ومی زند ، قادربه رها شدن ازدام آن خودمرکزبینی کُهنسال ودیرپای همین ذهن « آگاه » خویش نخواهند بود!...درهمین راستا بود که این ماجرا رابا ذوق وشوق ، اینگونه ادامه می داد:ــ «...منظورمن ازتعامل ، شکل ابتدایی ومنشأ تاریخی همان چیزی است که سرانجام ودرشکل تکامل یافته ی خود درزندگی انسانها با نام « کار » شناخته می شود!...ومن فکر می کُنم که درزندگی روزمرّه ی من، توودیگران، برپایه ی همین تعامل وهمین« کار» است که   فعالیتهای همبسته ومتمایزروانی وذهنی، یعنی عملکردهای همبسته ومتمایزاین روان بی زبان مُشترک وهمگانی ازیکطرف، وذهنهای « آگاه » خودمحوروپراکنده ی ما ازطرف دیگرپیوند می خورند...اینکه گُفته اند که « کارانسان را ساخت » نیزریشه درهمین ماجرا دارد!...برای نزدیک شدن به این موضوع ، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم ، تا ببینیم که عملکرد های آن روان بی زبان مُشترک وهمگانی ، چگونه برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ورنگارنگ محیط پیرامون، با آن ذهنهای « آگاه » خودمحور، پراکنده ومُتفرّق ما پیوند خورده ومی خورند...تا ببینیم که هم من ، هم تووهم دیگران ، با همین ذهنهای « آگاه » خودمحور، چگونه دست به کارمی شویم تاروند طبیعیِ « تنظیم » عملکرد مُشترک وهمگانی روان بی زبان خود ودیگران را درجریان تعامل با محیط پیرامون ، به گونه ای « منطبق » با منافع ، امیال و گرایشهای فردی ، خانودگی ، قومی وملّی خود « تعریف » کرده و« سروسامان » دهیم؟!... اینجا دیگرتخصصّ یا سواد داشته باشیم یا نه ، تغییری دراین مسئله نمی دهد که همه چیزبسته به اینست که همبستگی وتمایزاین« تنظیم » و« تعریف » که برپایه ی تعاملهای دایماً جاری با عوامل محیط پیوند می خورند را چگونه می بینیم!..اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « جا انداختن » همان منافع، امیال وگرایشهای گوناگون فردی، قومی  وگروهی خود ودیگران که آنهارا بگونه ای « پنهانی<  درمیانه ی همین تنظیم وتعریفها بکارمی گیریم آگاه شویم! ، اینجا همان جایی است که می توانیم ازچگونگی « تولید » و « مصرف » آن شیوه ها، ترفندها وتمهیداتی که این« تنظیم » های طبیعیِ مُشترک وهمگانی رادرمیانه ی « تعریف »های گوناگون ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده انسانها « پوشش » میدهند با خبرشویم!..» آنجا که من بیاد دارم، همیشه، یعنی ازهمان کودکی درتب وتاب دست یابی به آن رهیافتی می سوخت که راه رسیدن به حلقه ی « مفقوده » شده ای را نشان دهد که درمیانه ی پیوند زدن همین « تنظیم » و« تعریف » ها، زمینه ی« جا انداختن » تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای« تولید » و«مصرف » شده درتاریخ مناسبات انسانی را فراهم می سازد!..برای دست یابی به چنین رهیافتی بود که هرجا ودرهرزمان به هرگوشه ای اززندگی سرزده وبو می کشید، از« دایره رنگ » گرفته تا ترکیب چاشنیها درآشپزی، ازدیدگاههای مرتبط باعلوم وهنرهای مُختلف گرفته تاحرکات گوناگون ورزشی، ازطرّاحی ونقّاشی گرفته تا قواعد گفتار در« دستورزبان »...ودراین میان، همین « قواعد گفتار» بودند که بیش ازهرچیز دیگری  به روند شکل گیری« تعریف » هایی اشاره داشته ودارند که درزندگی روزمرّه، دست اندرکار شرح وبیان چگونگی « تنظیم » تعامل روان بی زبان با عوامل محیط  شده ومی شوند!...واین همان چیزی بود که به گمان او، راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » و« تعریف »ها ونیزپرده برانداختن ازشیوه های « جا انداختن » امیال وگرایشهای انسانها درمیانه ی همین پیوند زنده ودایماً جاری هموارمی کرد:ـ «....سالهای سال است که همواره بااحساسی گُنگ وپنهان همواره برآن بوده ام که در میانه ی قواعد دستور زبان چیزی « پنهان » است که می تواند راه را برای آشکارساختن حلقه ی پیوند زننده ی آن دو عملکرد همبسته ومتمایزهموارکُند!..، اگرقواعد دستورزبان همان قواعد گُفتار، یعنی همان قواعد « تعریف » های انسانها ازروند « تنظیم » تعامل روان بی زبان آنها با عوامل محیط اند!...اگراین « تعریف » ها درامتدادهمین « تنظیم » است که به این تعامل پیوند خورده وشکل می گیرند!...واگرآنچنان که این قواعد نشان می دهند ، تنها بر پایه ی « فعل » ، یعنی همین تعامل است که « تعریف » ها ، یعنی گُفتارها شکل می گیرند!.. اگرآنچنان که قواعد دستورزبان اشاره می کُنند، درفقدان « فعل » ، ساختمان هیچ جمله ای برپا نمانده وفرومی ریزد!..اگراین« فعل » به  معنی همان عمل وتعامل و« کار» است!..پس تردیدی وجود ندارد که سایرکلمات هفتگانه ای که نمایندگان اشیاء وحالات ما بوده و ساختمان جُمله را شکل می دهند ، همانطوربوسیله ی حلقه ی پیوند زننده ی « فعل » که نماینده ی تعامل و« کار» است ، پیوند خورده ومی خورند که عملکردهای طبیعیِ « روان بی زبان » یا « ضمیرناآگاه » ما نیز بوسیله ی حلقه ی عینی، عملی وزنده ی همین تعامل و« کار» با عملکرد همان ذهن « آگاه »، یا « ضمیرآگاه » پیوند خورده ومی خورند که « جمله » های گفتارمارا با همین کلمات هفتگانه شکل می دهند!...» بارنیزآنچه برای من تازگی داشته وغافلگیرم می کرد ، همین اشاره ی اوبه نقشی بود که « فعل »، درساختمان جُمله داشت!....درهمین راستا بود که به گمان وی، این « فعل » در قواعد دستورزبان ، به این دلیل به عنوان حلقه پیوند زننده ی سایرکلمات هفتگانه ای که  نماینده ی اشیاء وحالات ما هستند رُخ نموده وآشکارشده است که خود نیز نماینده ی همان  تعامل وهمان « کار» ی است که حلقه ی پیوند زننده ی زنده وبیرونی همین اشیاء بیرونی با حالات روان بی زبان ، یا ضمیر ناآگاه ماست!..اکنون، می دانستم که چرادراین باره می گُفت:«...همه ی « تعریف » های شفاهی وکتبی ما انعکاسی است متشکّل ازنشانه های اشیاء مُحیط وحالات گوناگون ما که درهمین تعریفها بوسیله ی « فعل » ی پیوند می خورند که خود این فعل نیز نشانه ی آن تعامل یا کاربیرونی مُشخصّی است که ما را با همین اشیاء مُحیط پیوند می زند!... همه ی ما می دانیم یا می توانیم بدانیم که همانطورکه ازترکیبهای گوناگون عددهای صفرتا نُه ، رقمهای بی شماری تشکیل می شوند که نماینده ی تعدّد اشیاء هستند ، سخنان بی شمار وهمیشگی مانیزازترکیب کلمات هفتگانه ای تشکیل می شوند که نماینده ی اشیا ء وحالات واعمال ماهستند!...این کلمات هفتگانه عبارتند از: اسم – صفت – قید – فعل  ــ ضمیرــ حرف ــ صوت... ودراین میان، ازآنجا که « فعل » نماینده ی تعامل ما با محیط است، بناگُزیر، نقش خودرا همانطوربه عنوان حلقه ی پیوند زننده ی سایرکلمات ، که آنها نیزنماینده ی اشیاء وحالات ماهستند، در« تعریف » های ما ایفا می کند که تعامل طبیعی روان بی زبان، یا ضمیر نااگاه ما با محیط نقش عینی وعملی خود را بعنوان حلقه ی پیوند زننده ی « تنظیم » روابط طبیعی خود باعوامل گوناگون مُحیط پیرامون ایفا می کُند!....به عبارت دیگراین کلمات هفتگانه ، بنا به صرورت، همانطورگرد « فعل » فراهم آمده، پیوند خورده وجُمله ی « تعریف » را شکل می دهند، که واکنشها ی طبیعی روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه نیزقبل ازآن وبنا به ضرورتهای زندگی، گرد آن تعامل عینی که این جُمله ی شکل گرفته دراین « تعریف » نماینده ی آنست،  فراهم آمده وپیوند خورده باشند....واینهمه به آن معنا نیز هست که « تعریف » های ما انعکاس سازمان یافته ایست ازروند « تنظیم » تعامل « روان بی زبان » یا « ضمیر نا آگاه » ما با عوامل دایماً مُتغیُرمحیط پیرامون!...ودراین میان روشن است که هم من ، هم تو، وهم دیگران ، درهمینجاست که منافع، امیال وگرایشهای گوناگون خودرادرلابلای « سازمان » دادن همین « تعریف » ها، بگونه ای « پنهان » امّا کاملاً آگاهانه، « جاانداخته » وبکارمی گیریم!..»اکنون ، لبخند به لب ، چشم درچشم من دوخته بود وآرام آرام سرجُنبانده ومیگُفت:دیگران را به خودشان واگُذاریم....چونکه به خودشان مربوط است...من وتو امّا وقت آن رسیده است که نیم نگاهی هم به خودمان داشته باشیم...وببینیم که آن « تنظیم » های طبیعی روابط روان بی زبان یا ضمیر ناآگاه خود را درجریان تعامل با محیط پیرامون خویش چگونه « تعریف » کرده ومی کُنیم؟!....منافع ، امیال وگرایشهای گوناگون خود را چگونه وبا کدام شیوه ها درلابلای همین « تعریف » ها  « جا انداخته » و « سازمان » داده یا می دهیم؟!.اینجا همان جایی است که حتّی با پا گُذاشتن روی دُم ذهن« آگاه » خودمان نیزمی توانیم به روشنی ببینیم که چگونه به هنگام « واپس » زدن آن جنبه ازکنشهای روان بی زبان که با منافع و گرایشهای موجود وی « مطابقت » ندارند، ازیکطرف سازمُخالف می زند، وازطرف دیگر، ازآنجا که چاره ای جزتسلیم شدن به واقعیتهای زندگی ندارد، ضمن تسلیم شدن، دست بکار« تولید » و« مصرف » همان ترفند وتمهیداتی می شود که دوباره بتواند راه را برای « جا انداختن » همان منافع وگرایشها بازکُند!...گاهی ازخودت پُرسیده ای که به هنگام « واپس » زدن روندها ی « تنظیم » طبیعی تعامل روان بی زبان خودت ودیگران با عوامل گوناگون مُحیط ، چگونه وبا چه شیوه هایی دست بکار« سروسامان » دادن به « تعریف » هایی شده ای که این ماجرا را « پوشش » می دهند؟!...این شیوه ها را خواسته یا ناخواسته، از الگوهای تولید شده ای که قبلاً توسط دیگران بکارگرفته شده اند، برداشت نمی کُنی؟!...برای سروسامان دادن به این « تعریف » چه شیوه ای بکارمی گیری؟!...نوبتی هم که باشدوقت آن رسیده که من هم ازتوبپُرسم که گاهی ازخودت پُرسیده ای که این الگوها واین شیوه های مورد مصرف خودت راازکجا آورده ای؟!..توسط چه کسی وبا چه انگیزه ای تولید شده اند؟!... منظوراین است که آن « تنظیم » های زنده وطبیعی روان بی زبان، یا ضمیرناگاه بی شکل وبی صدای خودت را چگونه، با کدام شیوه « تعریف » کرده وبا دیدگاه فردی خود « پوشش » داده وسروسامان می دهی؟!...وبالاخره اینکه آیا همیشه ازشیوه ها، الگوها  « تعریف » های آماده ودردسترسی که بوسیله ی دیگران تولید شده اند چشم بسته استفاده می کُنی یا اینکه نه، ضمن بررسی واستفاده ازاین تولیدات، خودنیزدست بکارتولید شیوه ها والگوهایی جدید ومنطبق با ویژگیهای فردی خویش می شوی؟!...»نون، با چنین سئوالهایی که پیش رویم می گُذاشت، برای من هم روشن می ساخت که با همین نگاه است که بگُفته ی خودش روی دُم ذهنهای « آگاه » وخودمحورمن، خودش ودیگران پا می گُذاشت..او، همواره باهمین نگاه بود که درمیانه ی رابطه ی « تنظیم » طبیعی فعالیتهای  فعالیتهای روان بی زبان یا ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی انسانها، با « تعریف » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » مُتفرّق وپراکنده ی آنها، برچگونگی تولید ومصرف همین تعریفها وبویژه « جا انداختن » منافع وگرایشهای گوناگون فردی وجمعی درلابلای آنها مُتمرکزمی شد!...ومن دراین میان، هرچند که درنگاه اوّل ازرُک گویی واشاره ی صریح اوبه خودمحوری ذهن « آگاه » خودم احساس خوشی نداشتم، بااینهمه امّاازآنجا که اورا می شناختم، می دانستم که خیلی بیراه هم نمی گوید...واو، درراستای تمرکُزبرچگونگی « جا انداختن » همین منافع وگرایشها بود که پارا ازاین هم فرا ترگُذاشته وبرآن بود که:.درمیانه ی روابط « تنظیم » و« تعریف »ها، تنها بوسیله ی « گُفتار» نیست که امکان شکل گیری اینگونه « جا انداختن »ها فراهم است، جنبه ی دیگر این ماجرا نیزآنست که چنین امکانی برای « رفتار» و« کردار» ما نیزوجود دارد واینهمه به آن دلیل است که اعمال سه گانه ی رفتار، کرداروگفتار، درواقع می توانند بعنوان اشکال مُختلف همبسته امّا متمایز پاسُخ به یک مُحرّک بیرونی دریک تعامل مُشترک همکاری کُنند...ومن فکرمی کُنم که تا زمانی که نتوانیم بدانیم که درپُشت هررفتار، کرداریا گُفتار، یعنی پُشت هرلبخند، هراخم، هرسخن کدام انگیزه ی مُثبت یا منفی « پنهان » است، قادربه رها ساختن آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی آن « پوش » های مُتفرّق وپراکنده...یعنی قادربه رهاساختن آن« ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، ازچنبره ی ذهنهای « آگاه » خودمحورخویش نخواهیم بود...وبه گمان من، به همین دلیل است که « حافظ » بدرستی وقرنها قبل ازتولّد علوم انسانی، نه تنها به ضرورت توجّه وتمرکزبراین « پوش »، بلکه به ضرورت ازمیان برداشتن آن عنصردیرپا وکهنسال خودمرکزبینیِ نهفته دراین میان نیزاشاره می کُند:

حجاب راه تویی، حافظ ازمیان برخیز      خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود....»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 14:49 |

پنجشنبه 1393/05/23

تمدن سوم

در تو شکستم ،

می شکنم ، تو را و مرا

 بی آب و آینه وسرمه .  

باد - بغض گلوی شب گراز

با های های شبانه ی

هق هق اشکی ، که هست و نیست ،

در امتداد پلشتی

که از صبح آغازش

قهقهه سرب مدام است وسنگ دست قتل برادر .

هول جان  و جنون و آز،

  مغاک خاک و حماقت پندار

 در پوچ  گاه

تکرارتوحش تکرار

درهزاره ی تمدن سوم  .

پنهان "م" کنید  مرا و تو را ،

غار "م"  کنید  دوباره ،

دراین شب ضلال

سی سکه ی مسین در آستین پاره !

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:17 |

دوشنبه 1393/05/20

نوشته : ع .ق . منصور

چشم اندازی بر روان و روانشناسی

« هوش » و « پوش » 3                                               

روشن بود که رُکن رصلی دیدگاه«م.آذر» راهمان چیزی تشکیل میداد که « فروید » و  روانکاوی آنرا« او » یا « ضمیرناآگاه » می نامیدند!.با این تفاوت که این ضمیر ناآگاه، به گمان « م. آذر»، با همه ی وسعت، عمق وغنایی که دارد، با کارکردی زنده امّا بی شکل، بی صدا وفاقد زبان، دایما ًدرجریان زندگی جاری است!...وبه همین دلیل وباهمین نگاه مُتفاوت بود که این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان را « روان بی زبان » می نامید....ودرهمین راستا برآن بود که آنچه که همواره، بوسیله ی ذهن « آگاه » خومحوروبرپایه ی امیال وگرایشهای وی، درمیانه ی ارتباط « هوش »، بعنوان کارکرد زنده، بی شکل وبی صدای این روان بی زبان، با « پوش »، بعنوان کارکرد ویژه ی ذهن وزبان انسان سخنگو« جا سازی » شده وبکارگرفته می شود، همین مسئله ی ظاهراً « پیچیده » ودرعین حال ساده ی « پیراستن » ذهن وزبان وی با « وصله » هایی است که بقول « حافظ » با « صد شعبده » جا سازی شده وبکارگرفته می شوند!...او، برهمین اساس وبا همین دیدگاه بود که می گُفت: ــ « ...تاآنجا که به یاددارم ، نگاه من به آنچه که درعلوم انسانی وبویژه درروانکاوی به عنوان ضمیرناآگاه شناخته می شود ، ازهمان کودکی به گونه ای دیگربود!...من همیشه بگونه ای گُنگ ومبهم امّا مستمرومداوم گمان می کردم که دارای دوتا « روان » هستم ، سالها طول کشیده است تا درجریان کشمکشهای زندگی دراین سمت وسو وبا این نگاه قراربگیرم که این دو« روان » همبسته ، اگرچه برپایه ی تعامل زنده ودایماً جاری من با عوامل محیط، همواره پیوند خورده ومی خورند، واین هردو، اگرچه دارای یک ذهن مُشترک اند، با اینهمه امّا با همین ذهن مُشترک است که با دو کارکرد مُتمایز، یکی عمل می کُند ودیگری فکرمی کُند ، ذهن یکی بی زبان وبی شکل وبی صداست ، وذهن آن دیگری حرف میزند ، تصویرمی سازد وتولید فکرمی کُند!...به گمان من، همینجا ودرمیانه ی همین دوعملکرد همبسته امّا متمایزاست که هرچند برپایه ی یک تعامل واحد با عوامل مُحیط، بگونه ای مُشترک پیوند می خورند، با اینهمه امّا با « پیراسته » شدن ذهن وزبان انسانها به همین« وصله »ها، با آن « شعبده » بازیها ست که زمینه ی شکل گیری آن کشمکشها وناسازگاریهای دایماً جاری درمناسبات انسانها باخودشان ودیگران فراهم می آید...»اینکه این کشمکشها وناسازگاریها چگونه شکل گرفته یا می گیرند، همان چیزی بود که بنا به ضرورتهای زندگی، سمت وسوی علاقمندی روزافزون « م. آذر» را به روانشناسی نشان داده ودرهمین راستا بود که باانگیزه ای قوی، درجهت تلاش برای درک ودریافت هرچه بیشترروابط همین دو« روان » با عملکردهای همبسته ومتمایزی که داشتند سوق می داد!... واو، چنانکه خود می گوید همواره برآن بوده وهست که حضور زنده ی همین دوعملکرد  است که دردیدگاه روانشناسان با نامهای « ضمیرناآگاه » و « ضمیرآگاه » رُخ نموده وآشکار شده است!...ودر این میان، به گمان او، آنچه که اهمیت دارد نه نامگُذاری این دو« روان » همبسته ایست که همه ی انسانها دارند، بلکه تلاش درراستای بدست دادن درکی درست از همبستگی وتمایزآنهاست که برپایه ی تعامل با محیط پیرامون،همواره پیوند خورده یا ازهم می گُسلند!...وبازدرهمین راستاست که هم زمینه ی تفکیک وتمایُزروندهای طبیعیِ « تنظیم » کُننده ی فعالیتهای « روان بی زبان » یا ضمیرناآگاه، از« تعریف »هایی فراهم می شود که محصول ذهنهای « آگاه » بوده وهمواره دست اندرکاربدست دادن شرح وبیانی ازهمین تنظیم طبیعی بوده وهستند، وهم دراین تفکیک وتمایز، زمینه ی شناخت آن ترفندها ، تمهیدات ، فریب ونیرنگها واشکال مُبدّلی که درراستای منافع، امیال وگرایشها ی همین ذهن « آگاه »، درلابلای همین « تعریف » ها ی ساخته وپرداخته شده بوسیله ی وی « جا سازی » شده وبکارگرفته می شوند، میسّرمی شود!...» اینکه « تنظیم »های طبیعی روابط وتعاملهای آن « روان بی زبان » با عوامل مُحیط، چگونه با « تعریف » هایی که ذهنهای « آگاه » خودمحورانسانها ازهمین روابط وتعاملها بدست داده ومی دهند، پیوند خورده یا می خورند وبا آن راهبُرد « پنهان » مورد نظر« م. آذر» چه ارتباطی دارند؟!..، همان سؤالی بود که اگرچه همواره با خودداشتم ، زمینه ی طرح آن امّا هیچگاه اینگونه که اکنون فراهم شده، مُهیّا نبود!...واکنون، پاسخ او، حدّاقل برای من جدید و  تکاندهنده بود: ــ «...همه ی انسانها می توانند بدانندکه همه چیزوابسته ی همین « تنظیم » و « تعریف » است....وهمچنین، می توانند بدانند که این تنظیم وتعریفها، همواره وتنها وتنها برپایه ی تعامل زنده ای پیوند خورده ومی خورند که هرکسی، بناگزیربا مُحیط پیرامون خود دارد!...من میخواهم بگویم که همه چیز بسته به نگاهی است که به این تعامل زنده ودایماً جاری، به عنوان پیوند زننده ی همین تنظیم وتعریفها داریم....درست است که دراین زمینه تخصُّص ویا حتّی  سواد کافی ندارم ، با اینهمه امّا این درس را ازدانشگاه زنده ی زندگی آموخته ام که حتّی اگر تخصُّص وسوادکافی هم داشته با شم تغییری دراین مسئله نخواهد داد که مجموعه ی علوم  انسانی وبویژه روانشناسی ، هم از توجّه لازم وکافی به همین تعامل دایماً جاری درجریان زندگی، بعنوان همان حلقه ی « گُمشده »ای که همین روندهای « تنظیم » و« تعریف » را درآن دوعملکرد همبسته ومتمایز، همواره پیوند زده ومی زند غافل اند!..، وهم ازضرورت تفکیک موُقّت همین « تنظیم » و « تعریف » ها برای درک ودریافت رابطه ی آنها ونیز آنچه که می تواند درمیانه ی این رابطه، درهرتعامل مُشخصی که پیوندشان زده یا می زند « پنهان » شود، بی خبرمانده اند!...» او ، ازکدام حلقه ی گمشده ، ازکدام غفلت حرف می زد؟!..همزمان با مرور این سؤالها درذهنم ودرمیانه ی مکث وسکوتی که پیش آمده بود ، چشم درچشم من دوخته وبدون توجّه به بُهت وحیرانی من ، با ذوق وشوق ادامه می داد: ....همه چیز بسته به نوع نگاهی  است که به این « روان بی زبان » ، یا این « ضمیر ناآگاه » فاقد زبان داریم!...اینکه مانند « فروید » وروانکاوی با « زبانی ویژه » وخودساخته ، بجای این روان بی زبان حرف زده وخودمان نیز« ترجمه اش » کنیم ، تنها خودمان را فریب داده ، وتا زمانی که به این واقعیت دست نیابیم که این ضمیرناآگاه زنده ودایماً جاری ، درروندی طبیعی ، همواره و  بگونه ای مُستقل ازآن ذهن « آگاه » خودمحور، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند ، قربانی این خود فریبی خواهیم بود!...به همین دلیل است که « فروید » وروانکاوی نیزدوباره ، مثل همیشه ی تاریخ ، دردام همان خودمرکزبینی دیرپا وکُهنسال ذهن « آگاه » خود افتاده وقربانی این خود فریبی شده اند!..ومن فکرمی کُنم که تا آن زمان که انسانها نتوانند بدانند که عملکرهای همبسته، امّا متمایزآن « روان بی زبان » مُشترک و همگانی انسانها وهمین ذهنهای« آگاه » خود محور، پراکنده ومُتفرّق آنها برپایه ی تعامل با عوامل گوناگون ودایماً متغیّرمحیط پیوند خورده ومی خورند ، قادر به بازیافت آن رهیافتی که آنهارابه سمت وسوی رها شدن ازدام این خودفریبی ودرنتیجه ازدام آن رنجش دایمی ناشی ازآن « تعارض روانی » تاریخی هدایت کُند نخواهند بود!...»اینکه منظور« م. آذر» ازآن رنجش دایمی چیست؟!.. وآن « تعارض روانی » به چه معنی است؟!.. برای من جای سئوال داشت واوهم دربرابراین سئوال پاسخ خود راداشت:ــ «....به گمان من این تعارض روانی واین رنجش دایمی درآن زمان شکل می گیرد که رابطه ی همین تنطیم وتعریفهای روزمرّه ی خودرا درآن تعامل زنده ومُشخصی که آنهارا دریک رویداد مُشخّص پیوند زده یا می زند، نه آنچنانکه عیناً وواقعاً هست، بلکه بگونه ای ذهنی و« منطبق » با همان منافع، امیال وگرایشها ی فردی، قومی وقبیله ای خویش می بینیم ...این مسئله ی پیچیده ودرعین حال ساده رااگرچه درنگاه اوّل نمی توان دید، با اینهمه امّا هرکسی، با اندکی دقّت، حدّاقل درزندگی روزمرّه ی خود می تواند ازآن احساس رنجش وآن تعارض روانی ، درآنزمان با خبرشود که حتّی نزدیکان وآشنایانش نیزبه هنگام بدست دادن تعریفی مُشخّص، ازیک رویداد مُشخّص، دریک تعامل زنده ی مُشخّص، ماجرارا نه آنچنانکه عیناً هست، بلکه « منطبق با مصلحت » ویا برپایه ی همان امیال وگرایشهای فردی یا اجتماعی یادشده « تعریف » می کُنند...برای روشن ترشدن این ماجرا، بُگذارتا بازهم سری به دانشگاه زندگی بزنیم تا چگونگی شکل گیری این رنجش واین تعارض روانی را که بارها وبارها وبگونه ای رورمرّه پیش چشم ما به نمایش گذاشته ومی گُذارد، ببینیم!...آنروزکه همراه آن پیرمرد ماهیگیربه دریا رفته بودیم راهردوبیاد داریم...هنگام غروب، بعدازاینکه خسته وکوفته ازدریا برگشته وبرای اندکی استراحت به خانه اش رفته وهندوانه می خوردیم، مثل همیشه شاهد جرّوبحث ودعوای اوو همسرش بوده ومی دیدیم که پیرمرد چگونه بهانه گیری گرده وهمسرش را عذاب داده واوراهم به لج ولجبازی وامی داشت...هم من وهم تو،خوب بیادداریم که آنروزدرنوع رفتارپیرمرد باهمسرش، چیزی را شاهد بودیم که همسرش رادچار همین رنجش وهمین تعارض روانی کرده. ...وماکه ازاینگونه رفتارهای وی با خودمان نیزآگاه بودیم می دانستیم که این خانوده سالهاست که دردام این رنجش واین تعارض گرفتاراست ...»« م. آذر» درآنروز، بعدازخروج ازخانه ی پیرمرد می گریست...اوبارها وبارها با پیرمرد صحبت کرده تا ازخطری که به دنبال این شیوه های مُخرّب وویرانگر، زندگی او وخانواده اش را تهدید می کرد آگاهش کُند...ومن می دیدم که پیرمرد مغرورتروخودخواه ترازآن بود که به حرفهای اواهمیتی بدهد...واین ماجرا هنوزهم ادامه دارد...آنروز، برای ما که خسته ی دریا بودیم، هندوانه های خنک خانه ی پیرمرد به همان  همان اندازه چسبید وفراموش شدنی نبود که دعوای اووهمسرش نمی چسبید وفراموش نمی شد...همچنانکه که سرگرم گاززدن به تکّه های هندوانه بودیم ، همسرپیرمرد نیزکارد وسینی ومقداری سبزی پیش روی خود گُذاشته ومشغول پاک کردن سبزیها بود...ناگهان صدای پیرمرد بلندشد:ــ « بی شعور...کی می خواهی بدانی که بالای این برگهای سبزی که دورمی ریزی پول داده ایم؟!...» ما که همراه با پرشهای چشم ودرخودفرورفتن خُردکننده وویرانگرهمسرپیرمرد سکوت کرده بودیم، آرام آرام ازخوردن دست کشیده، به دیوارتکیه داده وبه سقف حانه نگاه می کردیم... اندکی بعد، هندوانه ها را جمع کرده وبه پیرمرد دادیم تا به آشپزخانه ببرد...بعدازهمسرش که به آشپزخانه رفته بود، اونیزرفت وکمی بعد با فلاکس چای وسه استکان برگشته وبا سخن   گفتن ازدریا وصید ماهی برآن بود تا سکوت تلخ پیش آمده درفضای موجود خانه را تغییردهد.. او که ازمُخالفت ما با اینگونه کارهایش که بی سابقه هم نبودند خبرداشت، چشم درچشم ما دوخته ، شانه ها یش رابالا انداخته وبا عصبانیت سرمی جنباند...دراین میان، همسرش نیزدوباره با کارد وسینی واین باربا مقداری کاهوبرگشته ودست اندرکارپاک کردن آنها نیز شده بود...اندکی بعد، بازهم صدای پیرمرد با گردش نگاهش به سمت اوبلند شد: ــ « ...مگرما گاویم که این برگهای زرد وله شده را می خواهی به خوردما ن بدهی...احمق جان...بریزدوراین برگها را...»نگاه « م. آذر»، بانگاه پیرمرد گره خورده وحکایت ازمُخالفت شدید او با اینگونه رفتارهای آزاردهنده ای داشت که همسرش رارنج داده ومتقابلاً اوراهم به لجبازی واداشته و واوضاع را خراب ترمی کرد...پیرمرد نیزضمن اشاره به اینکه ما ازهمه ی قضایایی که این وضع را پیش آورده اطلاعی نداریم، یکی ازاستکانها رابرداشته وازما پُرسید:

ــ «...بنظرشما این چیست؟!...»

ــ «...معلوم است...استکان!...»

ناگهان، با عصبانیت استکان را وارونه کرده ، برزمین گُذاشته وگُفت:ــ «...خوب نگاه کُنید، من به این می گویم استکان!.. باباجان چرا نمی توانید بفهمید که استکان، ازنظر من اینگونه است!...»"م . آذر» نیز، بعد ازاندکی مکث وسکوت، درمیان بُهت وحیرانی من، فلاکس چای رابدست پیرمرد داده وضمن اشاره به آن استکان وارونه گُفت:ــ «...اگراستکان این است که تومی گویی، این فلاکس را بگیر وچا ی درآن بریزوبنوش!... مردحسابی خجالت نمی کشی!...توبا این نگاه وارونه ات حتّی چای هم نمی توانی بخوری!...به خودت نگاه کُن، تنها تویی که استکانت واروشده وبرای همین است که مثل همه ی مردم، نه تنهاازاین فلاکس، بلکه ازیک دریا چای هم نمی توانی چیزی بنوشی!..تواصلاً همه چیزت ، مثل همین استکانت وارونه است..» پیرمرد، ازآنروزبه بعد رابطه ی خود را برای همیشه با ما قطع کرده بود واکنون، « م. آذر» ضمن اشاره به اینکه اوهنوزهم « استکانش » وارونه است گفت:ــ «....حالا بهتراست که به خودمان هم نیم نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که مانیزباهمین رفتارهای دوگانه، خود ودیگران رادچارتعارض روانی کرده ایم یا نه؟!...به دنبال همینگونه رفتارها بود که همسر پیرمرد نمی توانست بداند که بالاخره آیا برگهای زرد وپژمرده ی سبزیهارا دوربریزد یانه؟!...آن تعارض روانی محصول همین بلاتکلیفی است واین بلا تکلیفی ویرانگر وخُرد کُننده نه تنها درارتباط با سبزی، نه تنها در ارتباط با آن استکان وارونه، بلکه اساساً درارتباط با همان نگاه وارونه ای شکل می گرفت که درتمامی عرصه های زندگی، درسرتاسرتاریخ زندگی مُشترک آنها جاری بوده وتاآنجا که خبردارم هنوزهم جاری است!...روند شکل گیری اینگونه تعارضهای روانی را« ایوان پاولف »، فیزیولوژیست معروف روس، دریکی ازآزمایشهای خود به روشنی نشان داده است...اودراین آزمایش ضمن نشان دادن یک دایره به سگ، گوشت هم به او می دهد...وآنگاه بانشان دادن یک بیضی، شوکی الکتریکی نیزبه بدنش وارد می کُند... اکنون این سگ شرطی شده دربرابردایره مُنتظرگوشت بوده ودربرابربیضی به انتظار شوک الکتریکی می نشیند. تا اینجا تکلیفش روشن است....بلا تکلیفی امّا هنگامی آغازمیشود که« پاولف » دایره وبیضی راقاطی کرده تا سگ نتواند آنها راازیکدیگرمتمایزکرده و تشخیص دهد...دراین هنگام است که این حیوان دچارتعارض روانی شده، آرام وقرارنداشته وزوزه می کشد!...حالا بیاتا به« تعریف »های مُختلف خودمان نیزکه به هنگام به دست دادن تصویری از« تنظیم » تعاملهایمان باعوامل گوناگون مُحیط، برپایه ی منافع وگرایشهایمان شکل گرفته ومی گیرند نگاهی داشته باشیم تا ببینیم که خود نیزچگونه با « قاطی » کردن « دایره ها وبیضی ها » برای خود ودیگران، زمینه ی شکل گیری آن بلا تکلیفی، آن رنجش وآن تعارض روانی رافراهم آورده یا می آوریم!...بلاتکلیفی ، رنجش وتعارض روانی همسر پیرمرد نیزازآن جهت بود که نه تنهاهیچگاه نمی توانست بداند که بالاخره آن برگهای زرد وپژمرده را دوربریزد یانه، بلکه این راهم نمی توانست بداند که اساساً « استکان » پیرمرد نیزوارونه است!...»       

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 19:4 |

دوشنبه 1393/05/13

به پدر گفتم :دریا چرا تلخ می شود ؟

گفت: برای چرایش پاسخی سر راستی ندارم فرزند!

 گفتم : پدر هیچ نام آن ناخدای مقدس را به یاد داری ؟

گفت : تا از دروازه ی شهرش گذر نکنی

و با" شکوه پیرش" دیدار نداشته باشی به آستان نامش نمی رسی !

گفتم : و تو پدر ؟

 سنگین و آرام گفت : امروز، این گونه ام فرزند !

و سر بر بالین گذاشت و تمام کرد !

پدر

با پدر به شهری آمده بودیم که می گقتند زمانی برادرم آنجابوده است . اما پدرعقیده ای ، غیرازاین داشت . برادرم سال ها پیش ، دوران خدمت سربازیش راآنجا گذرانده بود و درماه های آخر، یا به روایتی روزهای آخرخدمت ، ناگهان غیبش می زند وهیچ رد واثری از خودش باقی نمی گذارد . حالا به اصرارمادر برای پیدا کردن او به آن شهرآمدیم . من پسرآخر خانواده هستم . درآن زمان فقط پانزده سال داشتم و وظیفه ی خود میدانستم که درجستجوی و یافتن برادرم ، یاورپدرباشم . البته برادردیگری هم داشتم که درآن زمان هفده ساله بود . به خاطر ناپدید شدن برادر سربازم وبی تفاوتی پدر، به حالت قهرازخانه زد بیرون وازش هیچ خبری نداریم . پدرناچارهوای مرا خیلی داشت و مادرنبزبه شدت دنبال این بود که من زودتر ازدواج کنم. انگار از چیزی می ترسید. دریک صبح سرد پائیزی وارد شهری شدیم که ازدریا فاصله ی زیادی داشت . محصوردرکوه تپه های فراوان ، به شکلی که خانه ها وخیابانها دردامنه ی کوه ها بنا شده بود . از خیابان ها، خیلی راحت می توانستی کوه ها را ببینی . باعبوراولین پیچ ازکوچه ها ، پله های سنگی ، به بالای کوه یا تپه برسی . میگفتند روزگاری طرف توجه باستان شناسان ومسیونرهای خارجی بوده . وجود تعدادی کلیسا ی کوچک وجمع وجورومتروک ، درکوه پایه های گسترده ی شهردلیل برهمین حرف وحدیث است . به علت کوهستانی بودن شهر، سوزسرما درمغزواستخوان می نشست و لرز به تن وبدن میانداخت . پدرمصمم وبی باک و چابک بود وانگار به پیک نیک آمده . درچهره اش غزمی راسخ و تازه بیدار شده ، بی اعتناء به سرما قدم برمیداشت . گوئی بعد ازسالها تازه یادش آمده که برادرم درآن شهرگمشده . درآخرین خیابانی که به سربالائی ختم میشد ، به پادگان وسیعی رسیدیم که دردامنه ی کوه ئی با شیب ملایم اما گسترده ای بنا شده بود . انگارقله ی کله قندی آن را ، سربریده و بعد صاف کرده باشند . سکوت پادگان کمی عجیب بود . ابرهای خاکستری و سیاه ، با مه ای غلیط ، مانند چتری سراسرآسمان کوتاه پادگان را پوشانده بود به حالتی که انگار پادگان درصدفی بیضی شکل وبزرگ با درنیمه باز،خفته است.   روی شاخه های درختان خشک چناراطراف پادگان و جاده ای که به تاسیسات پادگان ختم می شد، تعداد بی شماری کلاغان ساکت ودرخود فرورفته به صورت تک تک ومنظم نشسته بودند.درآن هوای سرد وسربی و سیاه و خاکستری، ازدور، انگارتکه تکه پارچه های سیاهی که از سقف آسمان آویزان باشد. ساختمانهای سنگی متعدد ، شیری رنگ وکدرشده ، با سقف های کوتاه ، شامل آسایشگاه سربازان ،دفترفرمانده  درنیم طبقه فوقانی،اسلحه خانه،سالن نهارخوری،اتاق نگهبانی،سرویس های بهداشتی و چند ساختمان دیگرکه درراهنمای پادگان نوشته نشده بود و دست آخر زمین والیبال ومیدان سان و با سکوی سیمانی و تیرک پرچمی که پرچم آن به علت آفتاب وسرما، رنگ باخته ،دورتیرک پیچیده شده بود . بعد ازهماهنگی وعبورازقراول خانه وگذشتن ازجاده ی منتهی به ساختمان های اصلی به تک ساختمان نگهبانی جلو تاق ضربی پادگان رسیدیم که جوازعبور را ازما گرفتند وساعت زدند . سربازی قد کوتاه وچاق ، پدررا به اتاق فرمانده راهنمائی کرد و با اشاره ی همان سرباز چاق روی نیمک چوبی ای که میان نهارخوری وآسایشگاه بود نشستم به انتظار . مکالمات پدربا فرمانده را نمیدیدم اما از رفت وآمد گروهبان های مختلف وبردن وآوردن دفتر و کاغذ ، میشد حدس زد که دنبال کسی یا چیزی میگردند که از اعضای کادر قدیمی باشد واو را به یاد بیاورد . وقتی که پدرازدفتر فرمانده آمد بیرون ، متذکرشد که فرمانده جدید است وهیچ کدام ازگروهبانان های قدیمی هم او را به خاطر نمی آورند . اما دردفاتر قدیمی پادگان تنها یک حکم ماموریتی جمعی ، از برادرم باقی مانده است که محل ماموریت او با همکارانش را نشان می داد وآن هم ، انتقال چند نفرمتخلف ومعترض به مناطق خفاظت شده ازایلی، به مرکزاستان بود که طبق محاسبه ی پدرشش روزآخرمانده به پایان خدمت برادرم را ، شامل میشد.  البته اوعقیده داشت که افراد بومی شاغل درپادگان احتمالا از چیزیهائی باخبرهستند که از او و فرمانده پنهان میکنند. چیزیکه بسیارعجیب بود،امضاء وتاریخ دریافت کارت پایان خدمت برادرم قبل ازشروع ماموریت وهمزمان با آن حکم بود که فرمانده هم ازآن احساس نارضایتی کرده بود. اینکه برادرم پس از اتمام ماموریت به پادگان برگشته یا همان زمان پیش ازماموریت کارت پایان خدمت دریافت کرده، محل شک و تردیداست اما با قبول این پیش فرض ، پس موردی برای برگشت به پادگان نداشته جزء تحویل وسائلی از قبیل اسلحه ، فانوسقه و کیسه ی خرت و پرتش ، که درآمارپادگان چیزی حاکی از کم وکسری ،آن هم به این مهمی وجود نداشت ودرنهایت ، صحت ترخیص وسلامت او را تائید میکرد . توصیه فرمانده به پدر، فراموش کردن وعدم جستجو برای یافتن برادرسربازم و به صرافت انداختن او، برای پیدا کردن برادرقهرکرده ی،دیگرم بود. چون فرمانده از قول یکی از گروهبانان قدیمی وغیر بومی به پدریاد آوری شده بود این اتفاقات دراین محل،با توجه به وجود ایلات وکوچ مدام ، مرز، افراد یاغی،شرور، ماجراجو وکوهستانی بودن منطقه،طبیعی است. اما بازازقول همان گروهبان قدیمی متذکرشده بود که برادرقهرکرده ام به یاد او، هرسال درپائیز، تاریخ ترخیص او،به پادگان مراجعه ومنتظراومیماند وپس ازپایان زمان اداری پادگان ، آنجاراترک میکند.این مراجعه به آرامی وبی خشونت نیست . با این حساب اگرچهار روزدرآن شهر دوام میآوردیم ،امکان ملاقات ، برادرقهرکرده ام ، بود . با راهنمائی گروهبانی دیگر،آن چهار روز را درخانه ی فردی ازافراد بومی به مبلغی ناچیزی، سپری و روزموعود به سالن ملاقات خانواده ها با سربازان آمدیم به امید آنکه برادر قهرکرده ام را ببینم که متاسفانه آن سال برادرم نیامد تا نزدیکیهای غروب ماندیم وخبری ازاو نشد که نشد. قصد مراجعه به قهوه خانه ای کردیم که این چهار روز را درآن به کسب خبرمی گذارندیم.  ازسالن سوت وکورملاقات آمدیم بیرون ودرسکوت، ازحاشیه ی درختان خشک کنار خیابان به طرف شهر پیاده راه افتادیم . با صدای پائی پدربرگشت عقب ،که با پیرمردی تنومند وخوش سیما پا به پا شدیم .آمد کنارمان ودعوت مان کرد منزلش برای صرف چای که دو ایستگاهی تا پادگان فاصله داشت.همان گروهبان راهنما هم آمد . درمنزلش همه چیزرا به لهجه ای که برای پدرمفهوم بود،تعریف کردند . چیزی که تا آن لحظه ازپدرندیده ونشنیده بودم . تعجبم زمانی بیشترشد که پدر با همان لهجه با خونسردی با آنان سخن گفت. لهجه ایکه بعضی جمله های آن رامیفهمیدم وبعضی را نه. پیر خوش سیما ، ظاهرا درآن زمان سرگروهبان واحد بوده . برادرم را میشناختند. درچهره ی پدردقیق شدم.هیچ چیزی که حاکی ازشگفت زدگی وتعجب دراوباشد ،مشاهده نکردم . به پدر گفتند درحکم ماموریت ،سرگروهبان هم بوده اما به علت گرفتاری خانواده گی وبه دلیل اطمینان به سربازان قدیمی،ازجمله برادرم،احساس نیازنکرده است با آنها برود.هرچند این کارخلاف مقررات بوده . به ما گفتند که او تنها فرد مسلح گروه بوده که قراربوده زندانیان را به مرکز استان برده وتحویل دهند ورسید دریافت کنند . اما دراسناد پادگان چنین رسیدی وجود ندارد . گفتند در روزهای ملاقات خانواده های وابسته به ایل خاطی دربازداشتگاه موقت پادگان ، که دوماهی بوده ، برادرم و سربازدیگری ، که درسرگروهبان  واحد وقت باشد ، عاشق دختران افراد زندانی میشوند ودرمیانه ی راه ، برادرم ، خشاب پرفشنگ را ازجا فشنگی تفنگ خارج و اسلحه خالی را، تحویل همقطارانشان میدهد و با اسیران وپسربرادر سرگروهبان به کوه میزنند . چیزی که محل تردید است ، عدم تائید خبررسیدن یا نرسیدن آنها به ایل است . مسئله ی بعد ، آیا تعقیب و پیگیری ازجانب کسی صورت گرفته یاخیر؟ اینکه کسری فشنگها را چه کسی جبران کرده معلوم نیست. بازاینکه نقشه ی اینکارازقبل طراحی شده بوده ویا افراد دیگری درآن دست داشته اند یا نه ، کسی نمیداند . اخبارآمدن هرساله ی برادرقهرکرده ام هم ، توسط افراد بومی دهان به دهان تا آن سوی کوه ها رفته و ظاهرا درسال گذشته اوهم به آنها پیوسته ویا خودش رفته بازمعلوم نیست . پیدا کردن ایل آن هم ایلی که یک روزاین سوی کوه ، یک روزآنسوی کوه ، درمرز و کوچ ، هم هستند وهم نیستند ، کارساده ای نیست . همه ی اینها برداشت وحدس من بود از سخنانی که میان پدر و آن دو نفر رد وبدل شد . کسی چه میداند شاید یک جورهائی پدربا منطقه وسرگروهبان بازنشسته ، بی قصه ی قبلی نبوده و بوده . بود؟

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:46 |

جمعه 1393/05/10

 چشم اندازی برروان و روانشناسی

مکُن دراین چمنم سرزنش به خود رویی

چنانکه  پرورشم می دهند  می رویم     « حافظ »

نوشته : ع . ق . منصور

« هوش » و « پوش » 2

پدر« م . آذر»، به دنبال کاروبقول خودش برای « جیلُم »، یعنی دروکردن گندم با دست وداس به تنگستان رفته وبعد از یکی دوروز..باشنیدن خبرتولّد پسرش کارخود رارها کرده وبه بندرآمده بود...دراین هنگام خواب می بیند که صدایی پنهانی به اومی گوید که یکی از همسایگانت قصد داردپسرت رادرخواب خفه کُند ، پس برای جلوگیری ازاین پیش آمد بهتراست گوسفندی قربانی کُنی وبگونه ای که دیگران مُتوجّه نشوند دوتااسم برایش انتخاب کُنی، یکی«اصلی » وپنهان ودیگری« غیراصلی » وآشکار!..واوهم دُزدکی به اداره ی ثبت احوال رفته وشناسنامه ای با  نام « اصلی » گرفته وآنرادرجایی که فقط همسرش ازآن آگاه بود پنهان کرده وبه همسرش نیزسفارش کرده که ازآن گوشت قربانی به یکی ازهمسایه ها که همیشه با اواختلاف داشت ندهد!...وآنگاه ، درپاسخ همسرش که علّت انتخاب دونام را پرسیده گفته بود که من خواب دیده ام که او می خواهد پسرمان را خفه کند!...توهم بهتراست که بدون اینکه کسی بداند بچّه رابانام دیگری بغیرازآنچه که درشناسنامه نوشته صدا کُنی!...واین « م . آذر» همان پسربود که بعدازگُذرسالها، علّت دونام داشتن خودراپُرسیده، پاسخ خودرا گرفته واکنون بیاد می آورد که :« ...آن همسایه نیز، مانند خود پدرم، هم مهربان وزحمت کش بود وهم کمی خشن!..، او که دراکثربعد ازظهرهای تابستان، بعدازریختن آب چاه برسروصورتش زیر سایه ی درخت « گُل ابریشم » جلو درب حیاطش نشسته وبدن خیس وتکیده ی خود را بدست بادمی سپُرد ، بارها وبارها اجازه داده بود ازنخلهای درون خانه اش بالا رفته و« خارک » و « رطب » بچینم!...من درآنروزها نمی دانستم که او « قصد دارد خفه ام کُند»....البته بعد ها فهمیدم که خود اوهم ازاین « قصد » خوداطلاعی نداشته است...یک روزتعدادی ازبچّه ها ی محل، بادردست داشتن تکُه ای ازکش شلوارهای معمولی،ضمن عبورازجلوی خانه ی پیرمرد، با کشیدن کشها ورهاکردن ناگهانی آنها درشکاف سنگهای دیوارروبرو، به شکارمارمولکهای کوچکی که آنها را با نام « کلبوک » می شناختند ، مشغول بودند...این بچّه ها با ذوق وشوق، دُمهای  کنده شده ی « کلبوک » ها را که بعد ازکنده شدن بوسیله ی ضربه های کش ، برزمین افتاده ومانند کرم زنده ای می جنبیدند ، به بازی می گرفتند!...اندکی بعد ،همین شکارچیان را می دیدم که مارمولک بزرگی راگرفته وبا انداختن نخ ماهیگیری به گردنش به شاخه ی درخت آویزان کرده، وخودنیزسنگ بدست صف بسته وضمن اینکه به نوبت نشانه میگرفتند ازمن میخواستند تا باایستادن درصف، تکه سنگی هم بدست بگیرم...همزمان، پیرمرد نیزکه ازخانه بیرون زده بود تا مثل همیشه بدن آبزده ی خودرا بدست باد بسپارد، با  دیدن مارمولک آویزان وزخمی چشم درچشم من دوخته وناگهان بسمت بچُه ها اشاره کرده وفریاد زدچرانشسته ای؟!..مگرکوری؟..!.چرااین بیچاره راازدست این جانورها نجات نمی دهی؟!...ومن، بعدازاندکی مکث وسکوت ازجا بلندشده وآن مارمولک زخمی را که دیگر معلوم نبود زنده بماند، ازدست بچّه ها نجات داده ودرسوراخ دیواردرون حیات پیرمرد جای می دادم...از آنروزبه بعد، چهره ی هرکدام ازبچّه ها، همراه باچهره ی پیرمردوآن درخت « گل ابریشم » سمبُلی بودند ازرنجشی پنهان ومُبهم که هم ازتنبلی وتعلّل خودم دراین ماجرای نجات دادن مارمولک ازدست بچّه ها، وهم ازگُم شدن عواطف آن پیرمرد درلابلای ذهنیتهای پدرم خبر می داد....من هنوزهم، بعد ازگُذر سالها، همین رنجش مُبهم وپنهان را با دیدن آن درخت وچهره های بچّه هایی که اکنون ازدواج کرده وبچّه دار شده اند، همراه با عاطفه ی گُمشده ی پیرمردزحمتکشی که قراربود درخواب « خفه ام » کُند احساس می کُنم، واکنون  به گمانم می دانم که ارتباط سمبُلیک چهره ی بچّه ها وآن درخت « گل ابریشم » با این رنجش پنهان، نه تنها ناشی ازهمان تنبلی وتعلّل فکری من درراستای رها شدن ازآن ذهنیتهایی بوده است که انگیزه ی نجات آن مارمولک ازدست بچّه ها را قبل ازاشاره ی پیرمرد « واپس » زده بودند، بلکه ناشی از« واپس » زدن انگیزه ی جلوگیری ازگُم شدن عاطفه ی وی درلابلای اختلافاتی که با پدرم داشت نیزبوده است!...ودراین میان امّا این راهم می دانم که این « واپس » زدن ها درنگاه من بگونه ای دیگرشکل گرفته ورُخ نموده اند....او، همواره با این نگاه ویژه ی خود، بگونه ای خودبخودی وبنا به ضرورتهای زندگی ، به این نتیجه رسیده بود که اینگونه « واپس » زدنها را درهرنقطه ازشکل کروی ودایره آسا ی زندگی می توان دید، ودرهمین راستا برآن بود که روند طبیعی « واپس زدن » رانه تنها در زندگی انسانها ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی....مثلاً درحرکت شاخ وبرگها ی یک گیاه به سمت نورخورشید ویا حرکت ریشه های همین گیاه درجستجوی آب درعمق زمین که همواره بوسیله ی عوامل طبیعی « واپس » زده می شوند نیزمی توان پی گرفت!...وبازدرهمین راستابرآن بودکه آن « هوش »، یا آن « ضمیرنا آگاه » زنده ی دایماً جاری انسانها نیز، با تلاشها وکوششهای طبیعی پی در پی ومکرّرخود ، درجریان تعامل با عوامل مُحیط پیرامون، همواره ازموانع پیچیده ورنگارنگ « پوش » های ساخته وپرداخته شده بوسیله ی ذهنهای   « آگاه » خود محور، همانطورعبور کرده ویا آنها را دورمی زند که شاخ وبرگ ها وریشه های گیاهان ازموانع پیش روی خود عبورکرده یا آنها را دور می زنند!..: _ «...به گمان من، چنبره های اینگونه « پوش » های تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خود محورنیزمانند دایره هایی هستند که آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده وهمواره جاری را بعنوان کانون خود همیشه دربرگرفته وپوشش می دهند ودرهمین راستاست که هر « واپس » زدنی، درهرعرصه ای اززندگی، بوسیله ی هرذهنیتی، بناگزیردریکی ازنقاط « سیصد وشصت » درجه ی محیط دایره ای همین چنبره ها شکل گرفته وبه همین دلیل روشن است که هر« واپس » زدنی، مربوط به هرکسی، درهرنقطه ای ازاین سیصد وشصت درجه ی دایره ی آن ذهن « آگاه » قرارداشته باشد، درروندی اجتناب ناپذیربه وسیله ی شعاع ویژه ی خویش به همان کانون زنده ودایماً جاری ی زندگی، یعنی همان « هوش » ی وصل شده یا می شود که اگرچه مُشترک وهمگانی بوده امّا بوسیله ی همین ذهن « آگاه » وصد  البتّه برپایه ی منافع و گرایشها ی فردی، قومی یا قبیله ای وی « پوشش » داده می شود!...واین به آن معناست که همه چیز بسته به آنست که رابطه ی هر« واپس » زدنی را که باهرذهنیتی، درهرنقطه ازدایره ی ذهنهای « آگاه » فردی یا جمعی مُتفرّق وپراکنده شکل گرفته باشد ، با آن کانون زنده ی مُشترک وهمگانی چگونه می یابیم..واینکه سرانجام، روند « جا انداختن » آن منافع وگرایشهای فردی، قومی و..رابوسیله ی همین ذهنهای « آگاه » چگونه می یابیم؟!..» بعد ازسالها دوستی وداشتن رابطه ای نزدیک با او، اکنون دیگرمی دانستم که این همان راهبُرد پنهانی بود که درواقع وعملاً، بگونه ای خودبخودی وبدون اینکه قادربه بیان تئوریک آن باشد ، درمناسبات روزمرّه ای که با من ودیگران داشت بکارمی گرفت....این روند بگونه ای ادامه می یافت که پس چند بارتکرار، بتدریج می توانست به درک ودریافت چگونگی ارتباط هرنقطه مشخصّی ازدایره ی « سیصدوشصت » درجه ی چنیره ی آن « پوش » تولید شده بوسیله ی ذهنهای « آگاه » خودمحور، متفرق وپراکنده ی خود ودیگران، با « هوش » یا « ضمیر ناآگاه » زنده ی مُشترک وهمگانی، نزدیک ونزدیکترشود، ودرست درهمین راستا بود که سرانجام، به گمان خود، به ضرورت پی گیری چگونگی شکل گیری اشکال گوناگون ترفندها، تمهیدات وفریب ونیرنگهایی که درجریان مناسبات انسانی ودرپی اشکال گوناگون « واپس » زدنها، « تولید » و« مصرف » شده ومی شوند پی بُرده...ومن می دانستم که درراستای پی گیری همین ضرورت بود که پای خود رانه تنها روی دُم « پوش » های تولید ومصرف شده بوسیله ی ذهن « آگاه » خودش، بلکه خواسته یا ناخواسته روی دُم « پوش » ها ی دیگران وذهنهای « آگاه » آنهانیز می گُذاشت...ودرهمین راستا برآن بودکه :_ «...من هنوزهم ، آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردُم را درکوچه پس کوچه های بندر می بینم که درچنبره ی عنکبوتی همین « واپس » زدنهای رسوب کرده ، امّا پوسیده دست وپا می زند!..اکنون ، بعد ازگُذرسالها ، هرچند که آن محلّه های پراکنده ودور ازهم ، باچفت وبست های مُحکم پیوند خورده اند ، وهرچند که خانه های بهم پیوسته ی مردُم ، آن «عمارتهای انگلیسی » ، همراه با آن « امیرها » وآن « نازوتنعمها که می فرمودند »  را درلابلای خود درهم فشُرده اند ، با اینهمه امّا آن شیوه ها وآن « واپس » زدنها ی بجا مانده ازآنها ، هنوزهم درکوچه پس کوچه های بندرجاری اند!...»براین اساس وبا چنین دیدگاهی برآن بود که تنها آن عمارتها وخانه باغهای بزرگ نیستند که یادآورآثارملموس وقابل رؤیت انگلیسیها درلابلای خانه های بهم پیوسته ی مردم اند ، بلکه همان شیوه ها وهمان« واپس » زدنهای «غیر قابل رؤیت » بجا مانده ازآنها نیز، هنوزهم ، درلابلای همین خانه ها ، دست اندرکاربه بند کشیدن آن ضمیر ناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی مردم اند!...واین ماجرا به گمان او، هنگامی تکان دهنده وپیچیده ترمی شود که همین شیوه ها و« واپس » زدنها بگونه ای « پنهان » ودرراستای همان منافع فردی، قومی یا قبیله ای،  بوسیله ی کسانی بکارگرفته می شوند که اگرچه « روشنفکر» اند وبه زعم خودشان درراستای « رها ساختن » آن « هوش » یا آن « ضمیرناآگاه » زنده ی همگانی ودایماً جاری ، ازهمین « پوش » ها « مبارزه » می کُنند، با اینهمه امّا درپشت نقابی ازادا واطوارهای « انسان دوستانه » دست اندرکارجا انداختن همان منافع وگرایشهای فردی، قومی وقبیله ای خویش با شیوه های همان کسانی اند که مُدّعی مبارزه با آنها هستند:_ «..تاهمین چندی پیش کم نبودند « روشنفکرانی » که بااداواطوارهای « انسان دوستانه » ضمن محکوم ساختن آن « امیر» ها وصاحبان « اصل ونسب » درجریان به بیگاری بُردن مردُم محله های قدیمی و« واپس » زدن ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی آنها، خود نیزبا همان شیوه ها، همان ضمیرناآگاه مُشترک وهمگانی را بارنگ ولعابی جدید وبگونه ای « پنهان»، وصد البته درراستای همان منافع وگرایشهای فردی وقبیله ای خویش « واپس » زده تا همین مردُم را بگونه ای دیگربه بیگاری برند!..» باآشکارشدن ردّ پای همان راهبُرد پنهانی که بگفته ی خودش زندگی اش را تحت الشعاع خود  قرار داده بود، اندک اندک روشن می شد که تلاش دایمی اودرراستای دست یابی به آن رهیافتی متمرکزشده بود که زمینه ی آشکارساختن ماهیت ورابطه ی ذهنیتهایی که به گمان اوهمواره  ودرروندی اجتناب ناپذیربا آن « هوش » زنده ودایماً جاری، مرتبط بوده وآنرا « پوشش » می دهند، فراهم سا زد...زمینه ی اصلی وپایدار این مُهم را دانشگاه وآزمایشگاه خود زندگی،  بنا به ضرورت وبگونه ای زنده وعملی ازهمان کودکی وی فراهم آورده ودرلابلای رویدادهای روزمرّه پیش رویش گُذاشته بود:_ «...با دوچشم خود می دیدم که درمیان رویدادهای روزمرّه ی زندگی ، همواره تعدادی مُشخص یا گروه معیّنی  ازانسانها هستند که دررویدادها یی مُشخّص، با رفتارها ، کردارها وگُفتارها یی مُشخص ایفای نقش می کُنند...ومن، همواره ازخود می پُرسیدم که دراین میان چه کسی است که نخوت وتکبّررا نمی شناسد ، یاحدّاقل احساس نمی کُند؟!.. ..مگرچند صفت منفی ومُخرّب غیرقابل شناخت یا غیرقابل احساس شدن داریم ؟!...چه کسی است که درسکوت ودرخلوت خویش ، دیر یا زود ازفریب ونیرنگ آگاه نمی شود؟!...چه کسی دیریا زود ازبی پایه بودن وساختگی بودن آن ادا واطوارهای نمایشی آگاه نمی شود؟!..وپاسخ خودرا اینگونه می دادم  که همه کس ، همیشه نمی توانند ازحضور ویرانگرومُخرّب این صفات وادا واطوارها ، درپُشت هیاهو وپوششهای پُرطمطراق وپّرزرق وبرق وفریبنده آگاه شوند ، امّا بلافاصله این مسئله نیزآشکارا به چشم می خورد که کم نبوده ونیستند کسانی که اگرچه همین صفات وادا واطوارها را بیشترازآنچه که باید شناخته یا می شناسند ، با اینهمه امّا درراستای حفظ منافعی ازقبیل پول ، مُقام ، قوم و قبیله وغیره....همواره چشم وگوش خود را بسته یا می بندند!...واینجا همانجایی بود که به گمان من قضایایی پنهان می مانند که هرچند درنگاه اوّل دیده نمی شوند ، بااندکی دقّت وپشتکارامّا آشکارشده ونشان می دهند که شناخت ویا عدم شناخت این قضایا یک چیز است، وبستن چشم وگوش و« واپس » زدن آنها برپایه ی منافع وگرایشهای فردی یا قبیله ای چیزی دیگر!...اینجا همانجایی است که نه تنها می توان دانست که مسئله برسر شناخت یا عدم شناخت نبوده ونیست!...بلکه بطورقطع می توان دانست که اوضاع بگونه ای « دیگر» است!....ازاین دیدگاه روشن است که همین چشم وگوش بستنهای کاملاً آگاهانه هستندکه ، طیّ قرنهای متمادی ، باهمان ترفندها وفریب ونیرنگهایی دست بکار« واپس»زدن آن ضمیرناآگاه زنده ی مُشترک وهمگانی شده اند که « فروید » وروانکاوی ، خواسنه یا ناخواسته ، همراه با تحمیل ظُلم وستمی مضاعف بگردن همین ضمیرناآگاه همگانی آویخته اند!.....کدام حُقه بازی ازطرح ونقشه هاوترفندهای خودآگاه نیست؟!...این محصولات ذهنی آگاهانه را چگونه می توان به « ضمیرناآگاه » او نسبت داد؟!...»ا این دیدگاه بود که ماجرای گشت وگُذار« م. آذر»، درعرصه ی علوم انسانی وبویژه روانشنا، عُمق ودامنه ی بیشتری می یافت!...واوبرآن بود که آنچه که بعنوان « واپس » زدن « ضمیر ناآگاه » شناخته شده ومی شود ، یکی ازمُهم ترین ونزدیکترین مسائل  به خود انسان است که همواره ودرطول تاریخ زندگی فردی واجتماعی وی بعنوان مشغله ی عمومی وی رُخ نموده  وآشکارشده است!..ودرهمین راستا، برای اوروشن شده بود که به دنبال دست یابی به چگونگی ماهیت همین « ضمیر ناآگاه » ونقش تعیین کُننده ی آن درزندگی انسانی است که درآستانه ی  قرن بیستم میلادی ، دردونقطه ازجهان، ازیکسو « زیگموند فروید » اُطریشی، وازسوی دیگر« ایوان پاولف» روسی، با دودیدگاه مُتضاد دست بکارشده تا جهان روانشناسی را زیر پروبال خود بگیرند!...اینجا، همان جایی بود که با نگاه ویژه ی خود ، با احساسی گُنگ ومُبهم ، درجستجوی آن حلقه ی« گُمشده ای » براه می افتاد که  گمان میکرد در« جایی » ، درمیانه ودرلابلای کارهای طاقت فرسای این بزرگان بگونه ای « پنهان » و دورازچشم آنها برزمین افتاده!...واکنون با این انگیزه وبا همان راهبُرد پنهان ودُشواری که تمامی زندگی اش رادر چنبره ی خود گرفته بود، بگونه ای خودجوش وبا ذوق وشوق، درحالی دست بکارمی شد که اگرچه می دانست با همان سدّ « واپس » زدنهای روزمرّه ومرسوم ذهنهای « آگاه » خود ودیگرانی که حتّی دیوانه اش می خواندند ، روبروخواهد شد ، با اینهمه امّا ، برآن بود که با پی گیری این ماجرا، نه تنها چیزی را ازدست نخواهد داد، بلکه چه بسا چیزهای بسیاری که به کف خواهد آورد!...اینکه این راه را ، با این « راهبُرد پنهان » ، با این ذوق وشوق چگونه خواهد پیمود حکایتی داشت ویژه ی خود او: 

مُردم دراین فراق ودرآن پرده راه نیست       یا هست وپرده دارنشانم نمیدهد!...حافظ 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 13:56 |

سه شنبه 1393/04/31

منتشر شده در روزنامه آرمان امروز شماره 2523 تاریخ دوشنبه 30/4/93

یاداشتی برکتاب : ابن الوقت نوشته یوسف انصاری: ناشر نشر روزنه سال نشر 92

ابن الوقت ، ابن الوقت نیست!

اگر روایت وافشاگری" شب ممکن" شهسواری را لمپنیزم مدرن وبی ریشه ی اقلیت نوکیسه بدانیم که ازسرسیری دررستوان های بالای شهر، برخلاف قهرمان فیلم "کندو"،آنان را دست میاندازد ودرنهایت با ترکانیدن آینه ی ماشین های مدل بالا ، ملال خود را تسکین میدهد ، اما روایت "ابن الوقت" انصاری حکایت اکثریتی رو به پایین و فرودستی است که قهرولج اش ، نهایت ، کوچ نا بهنگام ، ازتبریز به تهران است . هردومتن ،انگار یک جور نگاه نسل دهه هشتاد- نود است ، به زندگی . نسلی که هیچ چیزی ازمفاهیم درون اجتماع نه ارضاءاش میکند و نه باوردارد . اولی سطحی و پوچی ، دومی به جستجوی هویت( ونه الزاما بی هویت )، بلکه دنبال هویت جدید از، مفاهیم ، تعریفها ، باورهای ازلی ، روابط اجتماعی و باز تعریف ازخودش است . نسلی که تا دیروز یا تماشاچی بوده یا مثل برادرراوی به راه پدر رفته وبا روزی گنجشکی ، ظاهراعاقبت به خیرشده است . راوی دلخورازاین است که به بازی گرفته نمیشود و عکس العمل این به بازی نگرفتن ، انفعالی بی فرجام و انزوا ودوری ازخود و خانواده درمرحله ای اول و درفازدوم ، اطرافیان و آدمهای معمولی است که تنها می تواندمعلول ،علتهای دیگرباشد که راوی پا را فراتر ازاجتماع کوچک احاطه گرش بیرون نمیگذارد. راوی نویسنده است وهنردوست واز طریق کتاب فروشی و ابزارموسیقی گذران زندگی می کند و تا مرز ورشکستگی هم پیش میرود .اما دراین تنگنا، درحقیقت درگیرجزئیات میشود و فقط میداند که نمیخواهد به راه برادرعاقبت به خیرش برود . اما نمیداند که چه میخواهد . این نخواستن تنها کافی نیست بلکه سپید خوانی متن میگوید اگر نمیخواهی پس چه میخواهی ؟ نفی کردن تنها کافی نیست . کناره گیری و گوشه ی دیوار راه رفتن درجهان مدرن معنا ندارد . مگر نه این است که اگر انتخاب نکنی انتخاب می شوی ؟  زیر پوسته ی گریز از واقعیت ها ، حقیقتی نیست . نهایت ، این ازخود گریزی، نیهلیست جدید یا جهان کلبی مسلکی است که با روزمرگی برادر راوی ، تفاوت چندانی ندارد . نویسنده نمیگوید "چه باید کرد " اما می گوید این دروآن درزدن راوی،عدم پذیرش سرنوشت محتوم ، خود گامی به پیش است . امانبود آلترناتیو این بازخورد ورویکرد، خود چیزدیگری است . درحقیقت نویسنده طرح موضوع میکند و جوابش نه خود و نه راوی بلکه ازخواننده طلب می کند . راوی از نسلی است که نه درگیرانقلاب بوده و نه چیزی از جنگ را دیده بلکه از تمامی رویداد های بزرگ اجتماعی ، مثل همه ی هم نسلانش به دور بوده ، واگر چیزی ته ذهنش رسوب کرده فقط خوانده یا شنیده است اما برخلاف"شب ممکن" که روشنفکر اقلیت است راوی انصاری روشفکراکثریت جامعه است . اما ترکش وشرایط سخت معیشتی، باگوشت وپوست خود لمس کرده است اوبرخلاف منتقد وتزدکترا نویس دانشگاهی شهسواری که مدام از همینگوی وگراهام گرین وویل دورانت وانگلیسی با لهجه ی اریژینال صحبت میکند و با تیمسارنشست و برخاست میکند ، درگیر چندین درد است که قطعا درد اقلیت نیست.سرطان سیما وناپدید شدن او ،عقب مانده گی برادرش بابک و مرگ آرام و معصومانه ی او درانباری ، سرقت تنها اندوخته ی پدر ، نا کامی دراداره ی کتاب فروشی ، خشونت و یکدنده گی پدر، اوضاع نا به سامان برادردیگرش آرش ، آیا کافی برای یاس و حرمان جوانی امثال راوی را رقم نمی زند ؟ این در زدن و آن در زدن های او، همه بی نتیجه است . به روستا میرود . اوضاع روستا هم دستکمی از کلان شهری، مثل تهران و تبریز ندارد. وقایعی هم چون تخریب خانه اجاره ایش درتهران ، آتش سوزی اتاق و کتابخانه اش ، فروریختن خانه ای درهنگام گود برداری ساختمانی و مرگ ساکنان آن خانه ، لجاجت پیرزن یک چشم صاحب خانه با پسرانش برسرفروش ویا تخریب ، مسائل ومشکلات همسایه ی یزدی طبقه دوم وتنهائی خانم روبرو، چیزی ازمشکلات جاری خانواده اش درتبریزکم ندارد. اومهاجرت به تهران را نه برای فرار و آسایش خود میخواهد بلکه در بن بست گرفتاراست وجائی میخواهد تا بتواند بنویسد . بازگشت مخفیانه اش به تبریز و اقامت درمسافرخانه های گوناگون ، رونشان ندادن به آشنایان ، بازدید ازاماکنی که با سیما عکس گرفته اند و خانه پدری، که آنجا هم مثل تهران کوبیده اند و با ساکنان جورا جورکه با بد گمانی به او نگاه می کنند، همه نشانه ها واشاره ها ئی ازوابستگی تام و تمام او به قول شاملو"چراغ اش دراین خانه میسوزد" است. او روشنفکری است که ازگفتن تمامی اصول ومعلومات وکد های روشنفکری برای خواننده پرهیزمیکند . انگاراین را قراری باخواننده میداند . اقلیت "شب ممکن" با معلول مشکل دارد درحالی که راوی"ابن الوقت" با علت ها مشکل دارد . ساختار شکنی " شب ممکن" بی دلیل و از سر شکم سیری وبی دردی و ملال است اما دل زده گی راوی" ابن الوقت " ریشه ی تاریخی واکنونی دارد و درگیر" چه باید کرد"هاست تا به کشف تازه ازخود و پیرامون خویش دست یابد و چون نمی یابد ، مدام بی قراراست. آینده را مبهم ونامعلوم می بیند واین بر اضطرابش می افزاید. بی توسل به منابع مطالعاتی وافاضات ادبی و دانسته ومعلوماتی خود  . اما این بی قراری، تبدیل به عصیان کورنمیشود . چون خود را صاحب و مسئول این جهان میداند و برای تخلیه انرژی نمیخواهد چیزی را به هم بزند . به روستا پناه میبرد . آنجا را هم امن و ساده نمی بیند . شبح سقوط اخلاق هم در روستا می بیند هم درکلان شهرها . حیران است واین حیرانی را همه گیرمییابد . اما درصدد برهم زدن چیزی نیست . عاقبت برهم زدن را میداند و آگاه ست که فاجعه ازدیگاه افراطی و ویرانگر چه حاصلی خواهد داشت و دراین راستا درصدد بازسازی خود و بازگشت به حالت تعادل و خرد ورزی است . نهایت نیهلیست او، تبدیل به " شورش به خاطرشورش" از نوع هنریک ایپسن نروژی نمیشود که مربوط به دوران سپری شده است ، بلکه نیهلیست او، ابزاری برای تعقل و مطالعه و تعامل میشود . فرارمیکند اما در بی عملی نیل به ویرانی ندارد . ازمرگ برادرش بابک ، غبیب و سرطان سیما و کوبیدن خانه ی پدری دلخور است اما چیزی را خراب نمیکند.  بیاد بیاوریم عدم توجه او به ارث پدر . ویران نگری او ناشی از ملال برای ملال نیست . ملال اومرگ معصومانه ی بابک وعدم پذیرش راه برادراست . راهی که پدرپیش پای اومیگذارد. پدری که مقصرمرگ خاموش برادرش بابک درزیرزمین خانه میداند اما اعتراض اوبه پدر نیل به تخریب پدرندارد. فقط سکوت میکند. نق نمیزند . ویران نگری اواز جنس آشنا نیست بلکه آشنا زدائی کرده نویسنده.فقط میگریزد.ازچی وازکی؟ .هرچند اعتراض پسربرپدرامری طبیعی است . ازطرفی دیگراین طبیعت باید والزاما ،دربسترعقلانیت ودرپرتوحل تضاد بین سنت ومدرنیته قابل وصول وحل است. اوحالا کسی مثل"آهو" دارد که میشود نشست با دل سیربرایش ایمیل زد وبه توصیه او بعد ازگذشت سالها ازتصادف مرگ بار، پدرو مادرش درجاده ی قم ، به دیداربرادرش آرش رفت تا جبران حسرت وافسوسی باشد ، برغفلت ها  . اما چه دیر؟ مگر راوی نمیگوئید که این داستان هرگز تمام نمی شود . پس: آخرهرچیزی اول آن هم هست و اول هر چیزی آخر آن هم هست .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:47 |

شنبه 1393/04/28

معنا گریزی درشعرو داستان

معنا گریزی به بهانه ی طرد معنای یگانه یا پیام ویژه درشعر و داستان ، تازگی ندارد . از زمان شروع نوعی ادبیات پوچی وهیچی بعد ازجنگ دوم جهانی و رواج فرم گرائی محض ، این نوع از ادبیات وجود داشته اما جریان غالب ومسلط نبوده است . این مهم ، محصول شکست کارکرد اجتماعی ادبیات متعهد و آرمانگرایانه ، با خاصگاه ملی ، بویژه چپ سنتی است . به عبارت دیگراین اندیشه امتداد همان تک قرائتی وقطعیت محض ازمتن وحاصل تفکرصفر و یک است .اینکه معنا گریزی با ضد مفهوم گرائی از یک نسخ هستند جای بحث وبا اندکی زاویه ، محل تردید است اما ظاهرا همه جا به صورت معنای یکسان به کارمیرود. معنا باختگی هم گفته اند . یک سوال اساسی ؛ معنا گریزی از چی ؟ از شعر ؟ داستان ؟ مگر قراراست ما موضوعی تاریخی یا علمی یا تحقیقاتی یا معادلات ریاضی بنویسیم که نیاز به معنا یا نتیجه داشته باشیم ؟ معنا گریزترین متون همانا با معنا ترین متون هستند از چند منظر . متن متن است یا خواننده دارد یا نه . یا به خواننده لذت میدهد یا خیر یا ادبیات اقلیت است یا طیف وسیعی را جلب میکند .ادبیات به صورت عام درسرشت وذات خود،چون ازصافی وچشمه ی تخیل،عاطفه،احساس ،کلمه ،زیبائی و جهانی غیراز جهان موجود ،سیراب میشود ، درمسیروبسترتعالی خویش با مفاهیم واقعی از قبیل طبیعت ، دریا ، آسمان ، کوه ، جنگل و موجودات ، بویژه انسان ، کنش ها ، دریافت ها ، روابط انسان با خود و دیگر موجودات و طبیعت درهم آمیخته و درتاثیروتاثر متقابل است . بازتاب آن ، خواه ناخوا درمفاهیم عاطفی ، احساسی-انسانی و تخیل او اثرمیگذارد ومیل به نوشتن وخواندن این متون ، هم ناشی ازهمین مقولات است . اگرغیرازاین باشد ، انگیزه ولذت خواندن از ادبیات گرفته میشود و دیگررنج ولذت آفرینش آن هم ،کاری عبث خواهد بود، چه رسد به اینکه کسی میل به خواندن و شنیدن داشته باشد . بازتاب واقعی و فراواقعی درمتون ادبی ممکن است ارادی و یا غیر ارادی باشد . به عبارت دیگر یا ناشی از ضمیرخود آگاه است یا ضمیر نا خودآگاه . هر چه این مهم ناشی از طبیعت وذات وسرشت نا خود آگاه ضمیر تغذیه وسیراب شود ، خروجی آن نیزلذت بخش تر خواهد . راز و پویائی شاهکارهای ماتدگاردرهمین تناسب و سرشت نهفته است . هیچ متنی معنا گریز وضد مفهوم گرا وجود ندارد . هر متنی که ادعای معنا گریزی کند ، درحقیقت ، در این معنا گریزی خود افشاگر معنا خویش است .هرشعر وداستانی از گفته ها و ناگفته های متن واقعا موجود ، قابل دریافت و تفسیراست.  چه آن را گفته باشد تا چیزی را پنهان کند یا نگفته باشد تا چیزی را هویدا کند . درهر حالت ، ازسپید خوانی یا تفسیر ویا تاوئل هرمتن " تک صدائی " یا " چند صدائی" جهان غالب متن ، قابل کشف ، رمز گشائی و یا شناخت است .هیچ متنی نیست که با جهان خود ویا جهان موجود و نفی شده ، موضع نداشته باشد . دایره و وسعت این جهان بستگی ، به عناصرسازنده  شعری و یا داستانی ، ازقبیل زبان ، موسیقی، زاویه دید، طرح، لحن ، فرم و تکنیک زیبا شناسی واجرای هم خوان با متن موجود دارد و ازهمه مهم تر وابسته به اقبال خواننده ی فرهیخته یا آرمانی است . خواننده ی آرمانی وفرهیخته با اقلیت خوان ومتخصص اهل فن ، با اندکی تسامح ، دایره ی وسیع تری را دربرمی گیرد . کشف فرم های تازه ، فضا سازی ، تبدیل یک جهان معمولی به جهان فرا واقعی ، قرائت متعدد ، فقدان مدلول، انتقال از این دال به دال دیگر، همه وهمه در پرتو خواننده ی معنا ساز میسراست . دریک متن متکثروچند صدائی ، بدون استبداد مضمون ، سلطه وامریت زبان ، پیوسته از"دال"ی به "دال" دیگر می رود و داوری و قضاوت را از خواننده سلب میشود تا او با حجمی از یافته ها ی نو ، تخریب خود را آغاز و از نو بسازد و باز تخریب کند و دور شود . این پیشروی و عقب نشینی ، مدام تکرار می شود و داوری و قطعیت را به تاخیر می اندازد و در پایان ، خواننده با انبوهی از دانسته های مبهم و سرشار از تضاد ، معشوش ، ناپایدار ، غیر سلسله مراتبی ، نا موثق وغیر قابل اعتماد روبرو و همراه با شوق و لذت با متن کلنجار می رود و درتحلیل نهائی ، مجال اندیشه و سپس درتخیلی بی انتها ، خود معنای متن رامیسازد. یعنی چیزی می سازد که قبلا در متن موجود نبوده است . به زبان دیگر، متن "خواننده محور" متنی ناقص است چون خواننده آرمانی یا فرهیخته ، باید معنای متن را بسازد وآن هم ، درپرتو خواندن ، اندیشیدن ، تخیل جدید ، محقق می گردد.این جاست که تفکیک فرم از محتوا کاری به غایت سخت است . یعنی فرم همان محتوا است و محتوا همان فرم است. به بیان دیگرمحتوا یا مضمون ، پوشش حداکثری یا نقش محوری ندارد. کج فهمی از متن معنا گریزو یا با کمی اغماض ، ضد مفهوم گرا ، وابسته به عدم درک متن فاقد معنای دم دستی ، فربه واستبداد مضمون و به اصطلاح رو است .

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 18:10 |

چهارشنبه 1393/04/25

شعری از: حمید رضا گشمردی

برش طولانی

 

قیچی که برداشتی

نقشه ی جهان

 با لشتک زیر سرت شد

زنده زنده بالا می آوری

جدائی سر زمینی

که مردگی را

بر تنه ی  عریان درختی

که توئی

می سوزاند

بر تنه لخت درختی که منم

تف کن

بر سنگ فرش خیابان ها

کارتون خوابند

کارتون ها

تو از سوئی می روی برای ملیله دوزی

که رفتی

مقوا ها طاقت

سوزن مالی با لشتک ها را

باور ندارند .

*کتاب اول : ماهور در هامون

کتاب دوم : بازیگوشی های پشت چراغ قرمز(به تازگی)

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 0:16 |

شنبه 1393/04/21

نامه ای از :ع.ق.منصور

سلام دوست خوب ومحترم

به گمانم "هوش" و "پوش" همان ضمیر ناآگاه و ضمیر آگاه ما هستند ... ازهمین دیدگاه برآنم که ما همواره هوش خود را با واژه ها، تصاویر، و خطوط می پوشانیم ... این پوشش تنها با انعطاف پذیری و آگاهانه در امتداد هوش قرار گرفتن است که پویایی و زنده بودن ، خود را باز می یابد ودرغیر این صورت به سدی سنگواره شده  تبدیل میگردد که نه تنها هوش را، به اسارت میگیرد، بلکه خود نیز راکد و بی ثمر می ماند ..."هوش " و "پوش "  یک تا چهار درهمین راستا ...است

نوشته ی : ع . ق . منصور

چشم اندازی بر روان وروانشناسی    

که توآن هوشی و باقی هوش پوش

خویشتن را گُم مکن ،  یاوه مکوش        « مولوی »    

« هوش » و « پوش »  1

آنروز، روبه دریا، روبروی غروب ایستاده بودیم..« م. آذر»، مثل همیشه سرنخ همه ی حرفها را به « روانشناسی » ویژه ی موردنظرخود وصل میکرد...علاقمندی روزافزون اوبه درک ودریافت هرچه بیشترچگونگی رابطه ونحوه ی ترکیب رفتار، کرداروگُفتارانسانها که  به گمان او، عناصرتشکیل دهنده ی همان چیزی هستند که درمجموعه ی علوم انسانی وبویژه درروانشناسی بااصطلاح کُلّی وگُنگ ومُبهم« فعالیت روانی»معرّفی شده ومیشودباعث شده بود تاهمواره سمت وسوی نگاه خودرادرراستای تلاش برای دسترسی به رهیافتی که راه را برای بیرون کشیدن این عناصرسه گانه ی همبسته امّا متمایز، ازدرون بطن آن « فعالیت روانی کُلّی » نشان دهد، قراردهد...ودراین میان، آشنایی وعلاقمندی اوبه ترکیب رنگها درعرصه ی نقاشی نیزسبب شده بود تا ضمن سود بردن ازفضای همین غروب رنگین، سرنخ حرفها را به دُم روانشاسی مورد نظرخود وصل کُند...درهمین راستا بود که ازمن پُرسید:

ــ « چه چیزهایی ، با چه رنگهایی می بینی؟!...»

ــ «غروب ، خورشید ، دریا...با ترکیبی ازرنگها ی آبی تیره ، زرد ، قرمز، بنفش و...

ــ « حالا دقیق ترنگاه کن...نورخورشید ازکانون این غروب ، تا فضای بیرونی نمای رنگین خود به ترتیب ازسفید شروع ودرادامه به ، زرد ، نارنجی ، قرمز ، بنفش ، آبی ختم می شود این ترکیب مُنطّم رنگها که « نمای کُلّی » غروب را تشکیل می دهند ، هرچند که برای اکثر انسانها، درنگاه اوّل دیده نشده ونمی شوند ، با اینهمه امّا همیشه وجود داشته ودارند....ترکیب مُنظّم این رنگها، درواقع، برپایه ی همان چیزی شکل می گیرد که نقاشان ورنگ کاران، آنرابا نام « دایره ی رنگ » می شناسند....حالا نگاه کُن به آن خانواده ای که درکنارساحل نشسته اند...وآن سوترنگاه کُن به دختر وپسرجوانی که مانند ما روبه دریا ایستاده وغروب را نگاه می کُنند...»

ــ « درست است....امّا...چه می خواهی بگویی؟!..»

ــ «...اینجا وهمین الان، هم من، هم تو، هم آن خانواده وهم آن دختر وپسر، هرچند که بارها وبارها ازکنارغروب درهمین ساحل گُذشته ایم ، معمولاً وبطور کُلّی آنرا « رنگین » دیده ولزوماً با آن دایره ی مُنظّم رنگ کاری نداشته وازکنارآن گُذشته ایم ....این به آن معنا نیست  که برای ما امکان تشخیص وتفکیک رنگهای تشکیل دهنده ی « دایره ی رنگ » وجود ندارد...چنین امکانی، نه تنها درارتباط با رنگهای این غروب ، بلکه درهرعرصه ای اززندگی ، برای هرکسی وجود دارد...همچنان که یک آشپز با سابقه نیزچاشنیهای تشکیل دهنده ی طعم ترکیبی یک غذا را شناخته وتشخیص می دهد...من خطاطی را میشناسم که به هنگام عبور ازخیابانهای بندر، با یک نگاه به تابلوهای سردرمغازه ها، ازروی « گردش وحرکت قلم »به هنگام نوشتن حروف، صاحب خط راشناخته ومثلاً می گُفت این« ی »، یااین« ن » کار« فلانی » است...درعرصه ی موسیقی نیز هستند کسانی که با شنیدن صدای یک ساز نوازنده اش را تشخیص میدهند...»« م. آذر» درآنروز، با آوردن نمونه هایی ازاین دست برآن بود تا به نحوه ی ترکیب و ارتباط آنچه که آنها را « هوش » و « پوش » نامیده وبعنوان عناصراصلی تشکیل دهنده ی همان « فعالیت روانی کُلّی » گُنگ ومبهم میشناخت، اشاره کرده ونشان دهد که امکان تشخیص وتفکیک این دوعنصرهمبسته ومتمایزکه همواره برپایه ی تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند خورده و می خورند نیزمی تواند همانطوروجود داشته باشد که امکان تشخیص وتفکیک رنگهای همبسته ومتمایزی که بهم پیوند خورده وآن « دایره ی رنگ » را تشکیل داده اند:

ــ «...به گمان من، آن دایره ی کُلّی وگُنگ ومبهم فعالیت روانی نیزازترکیب همین دوعنصر همبسته امّا متمایز« هوش » و « پوش » تشکیل شده...ودرهمین راستا، می خواهم بگویم که « فروید » وروانکاوی نیزازدیدگاه خود، درواقع وعملاً با تفکیک آن عناصرتشکیل دهنده ی کُل فعالیت روانی که آنها را با نامهای « او» ، « من » و « من برتر» می شناسند ، اگرچه این عناصر همبسته ومتمایز را به درستی ازبطن آن دایره ی کُلّی فعالیت روانی بیرون کشیده وبه نمایش گُذاشته اند، دراین میان امّا فراموش کرده اند که این « او»، همان « هوش » وهمان « ضمیرنا آگاه » ی است که همواره درروندی طبیعی، تنها وتنها عمل کرده ومی کُند وبخودی خود بی شکل وبی صدا بوده وفاقد آن زبان واندیشه های مسشخصاً شکل گرفته ایست که بوسیله ی ذهنهای« آگاه » تولید شده واورا« پوشش » داده ومی دهند!..واین به آن معنانیز هست که روندهای طبیعیِ کُنشهای « او» یا « هوش » یا« ضمیرناآگاه »، همواره بگونه ای مُستقل ازهمین ذهن وزبان واندیشه های مُشخصّ انسانهایی که آنهارا « منطبق » با منافع و گرایشهای موقّت خود « پوشش» داده یا می دهند، دایماً درجریان زندگی جاری بوده وهستند!.. وبازازآنجا که این« پوشش » ها محصول همان « من » یا « من برتر» اند، درهمین راستا  بازهم فراموش کرده اند که خود نیزچگونه بوسیله ی« من » یا « من برتر»، یعنی همان ذهن های « آگاه » فردی وجمعی، برای « او» که بخودی خود فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته است، زبانی « ویژه » تراشیده و آنگاه، دوباره  بوسیله ی همین « من » و « من برتر»، همان زبانی را « ترجمه » می کُنند که ساخته وپرداخته ی خودشان است!...ازاین دیدگاه، روشن است که منظورمن از« پوش »، همین پوششی است که این ذهنهای « آگاه » وخود محور، همواره برتن آن « هوش » بی شکل وبی صدا وبی زبان زنده ای که دایماً درجریان زندگی جاری است می پوشانند..این ماجرای پیچیده وتوُدرتوُرابیش ازاین نمی توان بازکرد..»  

...اکنون، « م. آذر» برای نخستین بار، دربرابراین سؤال من که معنی اینکه این « او»، این « هوش » یا این « ضمیرناآگاه »، فاقد ذهن وزبانی شکل گرفته ومُشخّص است چیست؟!.. واینکه بالاخره ذهن و زبان دارد یانه؟!..، سکوت کرده وبه افق می نگریست!..ومن که جاری شدن قطره های اشک راازگوشه یچشمانش دیده بودم، پُرسیدم که پاسخم رابا گریهمیدهی؟!...واوروبه دریا می گریست!...درآن غروب، رنگدانه های زندگی دست به دست هم داده وبرگُستره ی امواج نرم وسُربی دریا میرقصیدند، ودرمیانه ی رقص رنگها، جوانه های کوچک نور، گاه به گاه ، اینجا وآنجا ، درجنبش آرام موجهای کوچک جرقّه زده وناگاه ناپدید می شدند...واو که اندک اندک آرام شده بود، ناگهان لباسها را کنده و درحالی که دستها را درهوا می چرخاند، درمیانه ی رقص رنگها ، پا به پای همان موجهای  کوچک، همراه با آهنگ « دمّام » ی که درخیال به دوش گرفته بود می زد ومی رقصید و می خواند وبه دریا می زد:

ــ «...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلُم بگدُم...توتوتوت تو...توتوتوت تو...چش چش چش چش...بُم بگدُم، بُم بگدُم، بُم بگدُم بهلم بگدُم ....بُم بگدُم، بُم بگدُم...» ومن درمیان خنده می پُرسیدم که جواب مرانمی دهی؟!..واوپاسُخ می داد:

ــ «...چرا...دارم همین کاررامی کُنم...جوابت همین است که می بینی!..نگاه کُن به حرکات دستها، لبها ورقص پاها ونفسها که دست بکار شده اند تا با صدای « دمّام وسنج وبوق »،همان چیزی را ابرازکُنند که زبان، دربیشتروقتها ازبیانش عاجزاست...می خواهی بیشتر بدانی؟!...لُخت شو...« دمّام »ی به دوش بگیر وبیا!..»...من هم لباسها را کنده ودل به دریا زدم ...اشکهایش رااگرچه آب دریا برده بود، چشمهایش امّا هنوزهم، درهوایی که دیگرروبه  تاریکی می رفت، درمیانه ی رنگ و رقص وآهنگ « سنج ودمّام » می گریستند...پس ازاندکی سکوت به حرف آمد: ــ « ....جوابت همین است!...مردُم بندر، همواره وسالهای سال است که پاسُخ سؤال تورابا بوق وسنج ودمّامهای خودداده اند...آنها، آن « هوش » وآن « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای مُشترک وهمگانی خود را درآهنگ شروه های « فایز» همانطور ابراز می کُنند که دربیرون کشیدن صدا ازهمین سنج ودمامها...این شروه خوانی ها واین دمام زدنها ، همانطور دردریای گُسترده وعمیق این « هوش » مُشترک وهمگانی آنها شناورند ونفس می کشند که ماهیها دراین دریای طبیعی وبیکران شناورند ونفس می کشند!..»آفتاب کاملاًغروب کرده وهوا تاریک شده بود....من روی ماسه ها درازکشیده وغافل ازآنکه « م. آذر» نیزبه من خیره شده بود به غروبی که دیگررنگی نداشت خیره بودم ...واو، بعد ازاندکی مکث وسکوت دوباره به حرف می آمد: ــ « ....برای بازیابی آن ذهن وزبان بی شکل وبی صدا ی زنده وهمواره جاری، هیچ راهی بجزکندن لباس ذهنیتهای موجود ولُخت وعریان ساختن آن « هوش» یا آن«ضمیر  ناآگاه »، وآنگاه زدن به دریای زندگی نداری!...تنها وتنها با کندن همین ذهنیتهایی که همواره آنهارا بعنوان پوششی » برای همین«هوش » بکارمی گیری، می توانی پاسُخت را نه از من، بلکه  مُستقیماًازخودزندگی بگیری!...به گمان من، تنها دراین صورت است که می توانی ازچگونگی آن « هوش » بی شکل وبی زبان وبی صدا ی گُسترده وعمیق خود با خبرشده وبا دوچشم خود ببینی که آن« پوشش» های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » که دراشکال گوناگون زبانها واندیشه های مُشخٌص شکل گرفته اند، چگونه مانند ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی، دردریای وسیع وعمیق همین « هوش » شناوروزنده اند!...وبازبا دوچشم خودببینی که این  « پوشش » های مربوط به آن ذهنهای « آگاه » نیز، بدون داشتن ارتباطی زنده وپایداربا دریای وسیع وعمیق همین « هوش »، همانطورمی میرند ومی پوسند که ماهیها وهمه ی موجودات زنده ی دریایی درفقدان دریا می میرند ومی پوسند!...»آنروزرا، باآن غروب سُربی ورنگین، باآن رقص ورنگ وآهنگ « سنج ودمّام »، همراه بااشک وگریستنهای « م. آذر»، هرگزازیاد نبُرده ونمی برم!..اشاره های مُکرّراوبه بی شکلی، بی صدایی وبی زبانی « هوش » یا « ضمیرنااگاه » واینکه انسانها چگونه آنرابا ذهنیتهای خود می پوشانند، برای من جدید و تکاندهنده بود...اکنون می دانستم که چراهمیشه برآن بود تا نشان دهد که می توان به نقش تعیین کُننده ی اشکال گوناگون ذهنیتهایی پی بُرد که با پوشش دادن وشکل دادن به همین بی شکلی وبی صدایی « ضمیرناآگاه » مُشترک و همگانی، هم می توانند با کنارگُذاشتن ومحوآن عنصردیرپا وکهنسال خود محوری ، زمینه ی دست یابی به راه رشد وشکوفایی خویش رادرامتداد همین هوش یا همین ضمیرناآگاه زنده وهمواره جاری ی فراهم سازند، وهم می توانند همین هوش یا ضمیرناآگاه خود ودیگران را درچنبره ی همان « واپس » زدنهای خودمحورانه وویرانگربه دام انداخته، تا هم درزندگی فردی وهم در زندگی اجتماعی ، زمینه ی فراهم آوردن همان رنجش دایمی وهمان تعارض روانی کُهنسال وتاریخی رامُهیّا کُنند که همواره، دانسته یا ندانسته، هم بخود وهم بدیگران تحمیل می کُنند!...واو، درهمین راستا مُعتقد شده بود که :ــ «...به گمان من، « هوش »، « ضمیرناآگاه »، و« او»، نامهای مختلف یک واقعیت اند...واین واقعیت همان فعالیت روانی طبیعی فاقد زبان مُشترک وهمگانی همبسته با فعالیتهای ذهنی وزبانیِ مُتفرّق وپراکنده ی انسانهاست که همواره درجریان تعامل دایماً جاری با عوامل گوناگون ومتغیّرمحیط پیرامون شکل گرفته ومی گیرند!...ودراین میان ، اینکه « من » ، یا « من برتر» انسانها، با همه ی اشکال رنگارنگ ومُختلف اندیشه ها و زبانها ی ویژه ی خود ، ازاین « هوش »، یا « او »، یا « ضمیرناآگاه » بی شکل وبی صدای زنده ی مُشترک وهمگانی بعنوان پایه واساس تکوین وشکل گیری خویش غافل است یک چیز است، واینکه همین « من» یا « من برتر»، بازهم با همان شیوه های قدیمی، برای این « هوش » زنده ی دایماً جاری بی شکل وبی صدا وفاقد زبان، زبانی « ویژه » وخود ساخته تراشیده وآنرا « پوشش » می دهد، چیزی دیگر!..به همین دلیل است که به گمان من، همه چیزبسته به نوع نگاهی است که به این « هوش » و « پوش » ورابطه ی همبسته ومتمایزآنها داریم...واینکه  پیوندخوردن آنها بوسیله ی حلقه ی پیوندزننده ی آن تعامل زنده ی مُشخصّی که با محیط پیرامونشان دارند را چگونه می بینیم!...»درچنین اوضاعی، باگره خوردن نگاهمان به یکدیگر، « م. آذر» میدانست که من دراین میان به همان چیزی می اندیشم که پیش ازاین بعنوان « روان بی زبان » می شناخت واکنون بعنوان « هوش » یا « ضمیرناآگاه » نیزازآن یاد می کُند...به همین دلیل بود که ادامه داد: ــ « دراین باره بارها وبارها سخن گفته ایم وتو خوب می دانی که من همیشه این «هوش »، یا این« ضمیرناآگاه » رابه عنوان « روان بی زبان »، وآن « پوش » را بعنوان محصولی از« فعالیت ذهنی ویژه ی انسان » می شناسم...وبرهمین اساس است که فکرمی کُنم که تمامی ترفندها وفریب ونیرنگهای تولید ومصرف شده درسرتاسرتاریخ مناسبات انسانی، برپایه ی منافع وگرایشهای گوناگون انسانها ، درمیانه ی همین فعالیت ذهنی ویژه، همانطورمی توانند با رنگ ولعاب ویژه ی خود « جاسازی » شده وبکارگرفته شوند که انگیزه های مثبت و سازنده ی همین انسانها نیزبا اندکی زحمت، دقّت، گُذشت وفداکاری می توانند « جا سازی » شده وبکارگرفته شوند!...» اکنون می دانستم که چرا « م. آذر» بارها وبارها، ازاین « هوش » بی شکل وبی زبان با نام « روان بی زبان زنده ی مُشترک وهمگانی انسانها » وبه عنوان رکن اصلی دیدگاه خود سخن می گُفت:ــ « برپایه ی تعامل طبیعی همین روان بی زبان مُشترک وهمگانی با عوامل محیط است که همه ی انسانها می توانند بدانند که بگفته ی « مولانا » جانها وضمیرهای آنان به هم نزدیک بوده وبرهمین پایه است که ازاندیشه های یکدیگرنیز می توانند باخبر شوند!...با اینهمه امّا تا زمانی که ازدرک ودریافت چگونگی روابط همبسته ومتمایز« هوش » و « پوش » خود که همواره برپایه ی همین تعامل با عوامل محیط پیرامون پیوند می خورند عاجزاند، وتا زمانی که به جایگاه واقعی « پوش » درامتداد « هوش» دست نیابند، وسرانجام تا زمانی که ازدام آشفته بازارخلط وتداخل کارکردهای همبسته امّا متمایزهمین هوش وپوش رها نشوند، راه بجایی نبرده ونمی برند!...»ومن، چشم درچشم اودوختهوپسازسکوتیطولانیپُرسیدمکه این رهاییراچگونه برایخودت ودیگران مُیسّرمبینی؟!...وپاسخ اوچنین بود:ــ «...این رهایی، هم برای من، هم برای تو، هم برای دیگران، هنگامی امکان پذیراست که به رهیافت اُمید بخش بیرون کشیدن روند های زنده ودایماً جاری آن « هوش » مُشترک وهمگانی، ازاسارت این« پوش » های مُتفرّق وپراکنده ی خویش دست یابیم....تا بدانیم که بی دلیل نیست که « حافظ » گُفته است:

حیف است بلبلی چومن اکنون دراین قفس        با این لسان عذب که خاموش چوسوسنم...»   

 

ارسال شده توسط ابراهیم مهدی زاده در ساعت 23:31 |

پروفایل
نگاه امروز وبلاگی است در رابطه با نقد شعر و داستان ومبانی تئوری ادبیات.
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :